بازم یه خاطره. سربازا حتما بخونن.
نگذارین اشتباهات دیگران منجر به اشتباه خودتون بشه
با تموم دردسرایی که اوایل خدمت برای خودم درست کردم اما عقب نکشیدمو بالاخره کاری کردم که سرباز عقیدتی سیاسی شدم. همدوره ای ها باورشون نشد. چرا؟ چون اینجایی ها با خوزستانی ها لج بودن. ولی من خودمو نشون دادم. با تموم ناراحتی های پیش اومده دست نکشیدم. بیشتر از اینکه حرف بزنم با حرفهام صرفا کاری کردم که قابلیتهامو امتحان کنن. وقتی دیدن این همه کار میتونم انجام بدمو کم نیارم پذیرفتنم.
از برگذاری صبحگاه مشترک پادگان گرفته تا کارهای کامیوتری و تدارکاتی و آجودانی و منشی گری و آبدارچی و خلاصه همه چی ولی در بخش عقیدتی سیاسی.
حتی چند هزار کتاب کتابخونه رو خودم به تنهایی مرتب و لیست بندی و فهرست بندی طبقه بندی شده و .. کردم.
میدونین چی بهم گفتن؟ حاج آقاهه که ازش خوشم نمیومد به من میگفت سرباز زحمت کش اما آخرش خودشون نشون داد که..
بقیه منو آچار فرانسه صدا میکردن.
حتی خود سربازان عقیدتی حال کردن که یه بار عظیمی از دوششون برداشته شد. بعضی ها هم میگفتن این خیلی تاب داره همه از کار فرار میکنن این..
اما من منطقیتر به قضیه نگاه میکردم. وقتی بخش عظیمی از کارهای محوله جزء علاقه مندیهای تو باشه گذر زمان رو احساس نمیکنی. زیاد خسته نمیشی. میخواستم کاری کنم که خدمت برام مثل تفریح بشه اگرچه از دید اونایی که از این چیزا فراری بودن مسخره به نظر میرسید. اما خوب اونا این چیزا رو درک نمیکردن.
یکی از امور محوله به من فیلمبرداری بود. از هر مراسمی معمولا فیلم تهیه میکردن.
یه روز فرمانده کل پادگان و فرمانده عقیدتی به همراه چندتا دیگه از دست اندرکاران عقیدتی و منو راننده عقیدتی و یه سرباز دیگه با هم رفتیم خبرگذاری ایرنا زاهدان تا روز خبرگذاری رو تبریک گفته باشیم. اونجا هم یه جلسه و نشست برگذار کردن و کلی حرفهای رسمی و غلمبه سلمبه.
دورینی که دست من بود کیفیت دی وی داشت. من تنظیمش کردم روی میکروفون بیرونی دوربین تا صدا واضحتر و تمیزتر باشه.
خلاصه خوب فیلم گرفتم. بعد دوربینمو برداشتمو اومدم پایین پیش بقیه بچه ها. اومدم فیلمو تو خود دوربین پخش کنم و به بچه ها نشون بدم که یه دفعه متوجه شدم فیلم صدا نداره. ای داد.
حالا چیکار کنیم. میکروفونو بررسی کردم دیدم بله، یه باطری نیم قلمی کم داشتیم که نبود. حالا بگرد و از منشیهای ساختمون خبرگذاری بپرس که باطری نیم قلمی داریم یا نه. میخواستیم درسدش کنیم. وگرنه من بیچاره میشدم. ارتشه ، سپاه نیست که فرماندتو حاجی صدا کنی. رفتیم بیرونو نگاهی کردیم. حتی یه سوپر مارکت هم اون دورو بر نبود. خلاصه فکر کنم آخرش یه باطری نیم قلمی تموم شده به تورمون خورد قبل از اینکه دور بشه. بچه ها نقشه ریختن بگن باطری خالی شده بود.
بعد از خبرگذاری بلافاصله رفتیم صدا و سیما. من منظور رو از این کار نفهمیده بودم ولی وقتی رفتیم پادگان سربازان قدیمیتر عقیدتی گفتن فیلمی که تیه کردی رو میدن به صدا و سیما تا اخبار بعد از ظهر نشون بده. ای داد بیداد. این همه سرهنگه حرف زده بود و .. صدای هیچکی صبط نشده. خدایا کمک . هیچی که نشه آبروم رفته حد اقل و آبروی یه پادگانو هم به باد دادم تقریبا.
ولی با خودم فکر کردم که گاهی اخبار تصویری رو هم نشون میده اما صدا رو پخش نمیکنه و خود گوینده اخبار صحبت میکنه. بیشتر فکر کردمو و با خودم گفتم که بابا گوینده ها و بقیه هم که بخوان صدا رو قطع کنن باید بدونن که طرف چی گفته و در مورد چی حرف زده تا متناسب با صحبتهای اون حرف بزنن. نمیان که صدا رو قطع کنن و بجاش موزیک قرار بدن..
خلاصه فقط خداخدا کردمو بیخیال شدم. تا شب خبری نشد. پرسنل کادر مسئول ما سربازای عقیدتی هم چیزی نگفت. آخرشم چیزی نشد. اما یه تجربه بسیار خوبی شد. از این به بعد قبل از عمل تمامی لوازم و احتیاجات چه اونایی که به چشم میومدن چه نه، چه برای کار شخصی خودم باشه چه دیگران، باید مو به مو و به صورت دقیق بررسی بشن.
اما مورد دوم دیگه واقعا تقصیر من نبود.
بعدا همینجا ادامه میدم..
بنام خدا
یادش به خیر. از سخت ترین دورانی که حین خدمت گذروندم، ماموریت اول دیده بانیم بود که در کوهستان بیرک گذروندم.
90 درصد بچه های عملیاتی همونهایی بودن که دوره آموزشی رو در دزفول با هم گذرونده بودیم.
یکی از سوژه های خاص ما که از همون روز اول آموزشی خیلی جلب توجه کرد رضا،ط بود. البته ما سه تا رضا ی تابلو داشتیم . یکی اسگلو با مزه، یکی شدیدا خالی بند و با مزه، یکی با حرکات و رفتارهای عجیب و با مزه.
من در مورد سومی حرف میزنم.
یادمه توی آموزی یه بار اینقدر تنبیه بدنی ورزشی کردن اینو که از حال رفت و آمبولانس اومد دنبالش. اگرچه قیافه بدنشو که میدیدی میگفتی این ورزشکاره و کم نمیاره. خیلی از اوقات سوژه ی خاصی بود.
تقریبا 40-50 روز از ماموریتم در کوهستان میگذشت که گذر ماموریتی رضا و چندتا از هم مرحله ای های دیگه هم به اونجا خورد.
مواضع توپ نزدیک به هم بودند. همسایه بودیم. هر موضع چهار پنج نفر. البته من اتاق ارتباط با سرباز ارتباط دو نفر بودیم و شرایط ما رو به راهتر بود.
در مورد زجرهای زیادی که در کوهستان بیرک کشیدم فعلا حرفی نمیزنم. اما دلم برای همون بیرک هم خیلی تنگه.
اما داستان رضا واقعا جالبه. البته خالی از درد روح نیست.
رضا از اون آدمایی بود که قبل از خدمتش کم خلاف نکرده بوده و اینو وقتی توی بیرک بودم حتی از زبون خودش شنیدم. و به خاطر همون خلافها ناچارا اومده بود خدمت.
بگذریم.
سایت به شکلی بود که بر روی یک طول روی قله بود. و تماما یک سر پایین تا یک سر بالا بود. مواضع در طول سایت از وسط به بالا قرار داشتند و مرکز درمانی خیلی کوچک و آمبولانس هم در قسمت پایینی بود. نمیتونم بیشتر از این توضییح بدمو و توصیف کنم چون جاش نیست و اینها اسرار نظامی بوده و قابل بازگویی نیستند. فقط در حد اینکه متوجه بشین..
خلاصه معمولا هر چند وقت یه بار چند تا سرباز نخاله که گرایش اعتیاد داشته بوده باشند در این سایت عده ای رو خراب و همانند خود میکردند.
یه شب توی اتاق خودم بودم. بچه های موضوع دو با وسیله ارتباطی مخصوص نظامی خودمون تماس گرفتن و گفتن فورا بگو آمبولانس بیاد بالا حال رضا خرابه.
اما یک روز بعد چی فهمیدیم؟
آقا رضا و مصرف مواد مخدر چریم دریایی به همراه دو تا از بچه های مشهد و قفل شدن شدید مغز و از دست دادن افتضاح درک زمان و مکان.
خودش که میگفت: توی اتاق مگس ر.و میدیدم که به شکل تصویر خیلی آهسته و اسلوموشن حرکت میکرد. به مگسه فحش میدادم که مرتیکه چرا اینقدر یواش بال میزنی.
تا اینجا دقت درک بصری رضا شدیدا بالا رفته. البته توام با گرفتگی مغزی و سرگیجه های خاص و شدید.
برای جلوگیری از تبالاو شدن هم اتاقی و بچه ها گفته بودن که رضا یه تشنجیه.
وقتی آمبولانس سر بالایی رو دنبال رضا میاد بالا. رضا از اتاق که دقیقا جفت جادس میزنه بیرون و خودش سر پایینی رو دنبال آمبولانس میدوه. رضا جلوی آمبولانس رو میگیره و به راننده میگه مریض من هستم.
راننده آمبولانس رضا رو خوب نمیشناخته. با تعجب پرسیده تویی؟ خلاصه به کمک بچه ها و با ماست مالی رضا رو سوار کردن. اما راننده که خیلی تعجب کرده بود به رضا گفته بود : تو که از من هم سالمتری که توی این سراشیبی به این خطرناکی و در این تاریکی اینطوری دویدی.
رضا نمیفهمید یارو چی میگه. چندی بعد رضا گفت من اصلا یادم نمیاد دویده باشم. من راه میرفتم.
خلاصه امکانات درمانی در این بالای کوه چنان کم هستند و جوابگوی کار نیستند که بیمارانی چون رضا باید با آمبولانس از این جاده پر پیچ و خم برن پایین و در این تاریکی و جاده ای به این خطرناکی و این ارتفاع بالا حد اقل 25 دقیقه طول میکشه که تازه به پایین کوه برسن. اما مطمئنم برای رضا دو سال گذشت.
آخرین چیزی که خودش تعریف کرد این بود که پرستار تزریق کننده رو لعنت میکرد و بهش میگفت چقدر لفتش میدی آمپوله پدرمو در اورد کشتی منو درش بیار. یه آمپول مگه چقدر طول میکشه. همش چند ثانیه بوده در حالی که برای رضا به اندازه یک الی دو ساعتی طول کشیده. تا خودمون دچار این حالت نشیم درک نمیکنیم ولی اگه بخوایم خوب درک کنیم خودمون دست بکار شیم و دوساعت..
خوب که فکر کردم دیدم کارکرد مغز رضا به شدت و از حد لازم جلوتر و بصورت کاذب در اومده. البته تا اطلاع ثانوی.
با این حساب عصب های درد بدنش هم خیلی قویتر عمل میکنن.
با این حساب آمپوله واقعا پدرشو در اورده.
احتمالا چیزای دیگه ای هم هست ولی من چیزی نمیدونم.
بد نیست بدونین ظاهر رضا رو که ببینین اصلا تابلو نیست و جوری نیست که به مصرفش پی ببرید.
خوب نیست در موردش بیشتر از این توضیح بدم.
ولی واقعیت دردناکیه که خدمت توی ارتش مخصوصا در جاهایی که مواد مخدر به آسونی و به یک پنجم قیمت گیر میاد این چیزا رو هم ممکنه داشته باشه.
طالب عشق و حالهای واقعی باشیم نه کاذب.
رضا با دویدنش در اون ناحیه خطرناک هر لحظه ممکن بود شدیدا کله پا شه و دست و پاش بشکنه یا بلایی بدتر.
قسمت جالب قضیه رو هم بدونین بد نیست.
رضا اولیه هم که گفتم هم اتاقیه این یکی رضا بود. اما کوچکترین تاثیری از این رضا و بقیه نگرفت. حتی لب به سیگار هم نزد. اگرچه منطق جالبی هم نداشت.
این تغییرات ربط آنچنانی به خود خدمت ندارند. همه بستگی به شرایط قبلی ، محل خدمت و شرایط حین خدمت و نیز ویژگیهای فردی خودم داشته. چیز عمومی نیست.
قبل از خدمت
ناملایم، متال باز، ققضاوت زود، ساده دل تر، احساساتی نسبتا شدید،خوش خواب (زیاده روی در خواب)،تقریبا فعال،منفی نگر تر،خوشخیالی های تو خالی،کلی نگرتر، شوخیهای نادرست،چشمان قویتر، تخیل قویتر با چشمان باز،پرخور،زود از کوره در میرفتم،اشتباهات بیشتر، عاقبت بینی کمتر، دور اندیشی ضعیف، منطق های نیمه ظاهری نیمه باطنی، منزوی، حرکات عجیب و غریب تو خیابون،نسبتا پر رو، - برخوردهای نسنجیده، اهمیت ندادن آنچنانی به عقب افتادگی ها،سردر گم،کمی دست و پا چلفتی، وسواس در زمینه هایی، اهل بحث،معتقد به شانص، زود رنج،کم جوشش،
بعد از خدمت
سحر خیز،آرامتر،موزیک بازی کمتر (بیشتر آرام و لایت)،خوش برخوردتر، اهل صلح،فوق العاده امیدوارتر و زرنگتر، اهل مطالعه، درس خوان، تعادل در احساس و تعقل،پیشرفت شگرف در کارهای هنری، حوصله قویتر،دقت بیشتر و جزئی نگری عجیب، اهل بررسی های کامل و دقیق، شوخیهای صحیح، تخیل قویتر با چشمان بسته و تمرکز فکر بیشتر، کمی اهل مراقبه، تعادل در غذا خوردن، دور اندیشی قویتر و توام با دقت و مکاتبات، ذوق هنری بیشتر، علاقه بیشتر به ورزش،ثبات بیشتر در مواقع لازم،قاطعیت، اعتماد به نفس به مراتب بالاتر و قویتر ( افزایش بیش از 60 درصد)، الهامیات عجیب و غریب، واقعا جسور،سنجش فوق العاده در زمینه های عشقی، اهمیت فوق العاده به عقب افتادگی ها و بررسی میانبرها،دنبال آزاد سازی نبوغ ذهنی،اهداف بزگتر،شنونده تر و کم حرفتر-نکته بین، قدر شناس،مقاومتر در برابر عوامل منفی،عدم روحیه انتقام جویی، روحیه انعطاف پذیر، پوست کلفت، عدم اعتقاد به شانص و تقدیر،فعال و پر جنب و جوش
تغییرات جسمی: قوای جسمی بیشتر، تمرکز فکری حرکتی بهتر، انعطاف بیشتر،از بین رفتن بیمار آلرژی و حساسیت، افزایش نور چشم. و...

بقیه در ادامه مطلب

قاطی نامه
بنام خداوندی که دوستم دارد و دوستت دارد و ما همدیگر را دوست میداریم
خدمتت اظافه بر عرض میدارم که خیلی طلایی؟ چند عیار تشریف داری؟ به ما هم چیزی میرسه ؟ راستشو بگو بهم میاد؟
بنا به در خواست جناب بسیار عالی که دیشب با عجله ای بسی شگفتا به خوابم اومدی و گفتی کمی از دوران خدمتت به تعریف بکن خوب من هم بر همین تصمیم محکم ایستادم( بابا پاهام درد گرفت) تا به در خواستت جامه ی حریر ببخشید طلا وای منظورم چی بود؟ آها جامعه عمل بِکِشم.
یادت نیست اونروزا که طفلی معصوم بودم به زوری از جنس خود مجبوری پوتینی مشکی به پایم زدند و منو از اون عینک پوشی و تیپ خوش روزگار شخصی گری محروم کردند. ابتدا ما را آشخور نامیدند ولی آش نخورده و دهن خشک مثل کویر لوت.خلاصه ما با اون وضح روحی عجیب و شکست وحشتناک متحمل گشته راهی شدیم و شب رسیدیم و تا صبح زود راهمان ندادند و عجیب شب سردی بود و من از فراق یاری که مرا به جدایی خواسته بود بسیار در عذاب میچرخیدمو کس نبود که به فکر بباشد. خدایا کمک. هوا وحشتناک سرد بود و ما بی لباس و به ناچار کوله را از ساک در اورده و نصف کالبد بسیار مبارکمان را در کوله کردیم و در میدان نزدیک درب پادگان هر چه زور بر خواب خواستیم تا نشد .به همین خدای خودمون تا صبح خوابم نبرد و من که از روز قبل چشمانم را خواب ، ناز نکرده بود تا شب اولین روز که وارد این محیط بسیار متفاوت و عجیب گشته بودیم بر 40 ساعت بالغ گشته بود که نخوابیده بودم و از طرفی هم انرژی بسیار زیادی را از بدنمان فراری دادند و بسیار سخت بود چهار کیلومتر پیاده روی در گرما به همراه بار تا در محل آموزش. و تا ساعت 10 آن شب 30 ساعت شده بود که پوتین از پاهایم بیرون نیامده بود. خدیا کمک. ارتش چه وحشتناک میباشی ارتش!کچلی کمترین بلایی بود که بر سرمان اوردی ارتش.روز اول حتی نگذاشتند نماز بخوانیم و گفتند گناهتان گردن ما ولی ما دور گردنشان مدال افتخار شیطان دیدیم. یادش به خیر و گرامی باد وقتی اولین سوال را از من پرسیدند و درست جوابیدم و جایزه تشویقی من این بود که در عرض کمتر از یک دقیقه با سگ دو به طرف شیر همیشه باز آب بسیار شیرین دونده گی نمایم و کمی آب بنوشم و این کویر را تبدیل به جنگل های بسیار بارانی مالزی کنم. خدایا هلاکیدیم.
و خلاصه بگویم که دوره آموزشی بسیار سخت بگذشت اما باور کن خودم هم نمیدانم که با آن وضع روحی چطور هشت ترم دوره آموزشی را با موفقیت گذراندم تا جایی که در هفته آخر از رژه زن های صف و ردیف اصلی ( نفر اول دست قد متوسط) بودم و الان میفهمم که چه لجنی خوردم که هنوز زانوانم.. ولی خوب باید حق را به من اعطا میداشتند چرا که من نه دوستی خدمت کرده داشتم و نه برادر و آشنایی و هیچ از قلقها و خدمت و ... نمیدانستم. خداوندا چه سخت گذشت آن بالای 20 کیلومتر پیاده رویها در گرما خداوندا بیخوابی ها و یک هفته محرومیت از حمام و شوره زدن تنها لباسی که تمام هفته اول را که تمام هر روز را با آن بیرون و زیر باد آفتاب آتش زا مشغول عرق سازی بودیم و لباسهایمان جیره نمک طعام پادگان را تامین میکردند اما غذاهای ما بینمک بود. خداوندا دلم برای آموزشی بسیار خنگ است یعنی تنگیده است چه کنم! سخت اما بسیار دوست داشتنی. غولی بی شاخ و دم اما عزیز.و دو ماهی که بسیار متنوع و البته در نصف تایم، متهوع گذشت. اما آن دختر چطور دلش آمد که با آن حال و روز دم رفتن.. بگذریم بابا
و آخر روز تقسیم و من بیچاره افتادم همانجایی که اسمش واقعا مثل فیلم ترسناکی که کودکی بلرزاند کتفهای بچه ها را بندری لرزاند . و اراش همی سرکارمان گذاشته بودند که تقسیمات شما درون استانی است بلکه همه مربوط به بیرون بوده و هر کدام را به قسمتی از کشور شلیک کردند و خلاصه نصفی از جمعیتمان را به طرف شهر بسیار زیبا و پر از مهر زاهدان شلیک کردند.
.........
اما اواخر خدمت پوستی بسیار کلفت از جنس پوست نهنگ های لوتی اقیانوس کنار خونه رفیقم اینا در آبادان. دیگر جوراب درد و پوتین درد هم برای عذاب دادنمان کارساز نگشت.
9 ماه اول خدمت بسیار سخت گذشت ولی در 9 ماه دوم خودم عنان خدمت را گرفتم. به زور رامش کرده بودم. بالاخره زرنگ گشتم. اما عجیب از ماه دهم به بعد تغییراتی بسیار عجیب در خودم رخ داد و 80 درصد خلقیاتم متبدل گشت و نمیدانم چه شده بود. گویی مرا هینبوتیز کردند با تیز کننده مخصص سر نیزه چو بدستی بچه های لرستان.
سلام
سلامی به طراوت نفس های زیبای همهی شماها چه دوست و چه دشمن
بالاخره تموم شد. البته الان نزدیک به یه ماهه. درسته که به روز نکردم ولی...
این وبلاگو خیلی دوسش دارم خیلی... چون واقعا هفتا راه جلوی من گذاشته که از اونا بگذریم..
از کجا شروع کنم نمیدونم. فقط میتونم بگم تموم شد – سخت بود – لازم بود – ولی دلم براش یه ذره شده- بهترین دورانیه که در تمام عمرم داشتم.
چند باری هم در طول خدمت اومدم خونه مرخصی ( در حقیقت باید گفت مهمونی) به مدت یک سال و اندی خونه ی من اونجا بوده.
جای جالبی نبود، بدی آب هوا( سرما و گرمای زیاد، طوفان های شن مکرر و گردباد، هوای نسبتا آلوده)،محرومیت( کمبود افتضاح امکانات)، بی صفا بودن منطقه و صد البته از همه ی اینا که بگذریم منطقه عملیاتی مرزی ( خطر).
ولی با وجود همی اینا حسرت حتی یک روزش به دلم مونده. حتی اگه قرار باشه در همین یک روز کار من تموم شده باشه.. اگه خدمت نرفتین مسخره نکنین. نرفتین که بدونین.
اونجا بی صفا ولی هم خدمتی ها با صفا بودن. ظاهر کریه اما باطن صلاحیت ساز و مثبت.
کلمه ی اون هم واسم مقدس شده. هر چیزی و هر کسی که به من چیز خوب یاد بده و به ساخته شدن من و زندگیم کمک کنه چرا برام مقدس نباشه؟
همین خدمتی که دو سه ماه قبل از رفتن در تقلای این بودم که عازمش نشم و مثل خیلیا معافیت بگیرم. اما حالا به اون آدم احمقی که من بودم میگم خیلی خر بودی بابا.
خدمت واسه من یکمی بیشتر از بقیه دوستان همخدمتی خاص گذشت. دقیقا دم رفتن بود که به شدت دپرس بودم. فکرشو که مکنم دیوونه میشم. موندم توش که اون شب سخت و سرد زمستونی رو چطور گذروندم. وحشتناک بود خدایا. ولی تو بدادم رسیدی. 40 ساعت بیداری و 30 ساعت بودن پاهام توی پوتین. وقتی میگم 40 ساعت از این 40 ساعت 16 ساعت آخرش اصلا اختیار خودم دست خودم نبود. 6 ساعت قبل از این 16 ساعت رو روی چمن یخ زده میدون دم در پادگان تو اون هوای سرد دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. هیچ رو اندازی نداشتم. سوز سرما زیاد بود. یه چندتا آشخور دیگه هم اومده بودن که خدا به وسیله اونا آرومم کرد. شروع شد خنده ها و شوخی.. اما اون 16 ساعت. چند کیلومتر پیاده روی با ساک و کوله دم دست. اونم پیاده روی به شکلی و ریتمی که بالادستان تعیین کرده بودن. چندین ساعت بی حرکت نشستن تو آفتاب ظهر اون روز. پدرم در اومد بابا. وارد دنیای جدیدی شده بودم. ارتش بود نه سپاه و نیرو انتظامی.
هی.... آموزشی کجایی که یادت بخیر. چه دورانی بودی. چقدر عجیب. چطور گذروندم تو رو خدا داند. یه هفته اول قبله رو اشتباه نماز بجا اوردیم. حتی نزاشتن نمازمونو درست بخونیم.
یه روزی بردنم آشپزخونه بزرگ و به اندازه تمام ظرفایی که تا اون موقع واسه ننم نشسته بودم ظرف شستم. از حال رفتم. بدنم سرپا خیس بود. شبش تب کردم. حرف حالیشون نبود. با وجود اون خستگی شدید ساعت 3 شب بیدارم کردن واسه پست و پست سه یعنی تا خود بیدار باش و نهایتا تا فردا شب بیداری.
چقدر حالت جریان ( تصاویر عینی قدیمی که یه لحظه فکر میکنیم قبلا جایی دیدیم ولی یادمون نمیاد) پیش اومد. چقدر مرگ جلو چشام اومد. شانص اورده بودم که قبل خدمت کمکی ورزش کرده بودم و گه گداری به بیداری های شب عادت داشتم. میدونی 30 کیلومتر پیاده پشت سر هم توی یک روز توام با تنبیهات ورزشی یعنی چی؟ میدونی وقتی اولین بار 4 صبح با سر و صدای شدید و وضعیت آشفته از خواب ناز همیشگی بیدارت کنن یعنی چی؟ میدونی فکر میکنی زلزله اومده؟ ببخشین که اینو میگم ولی ... میدونی وقتی یه کاری کنن که حتی دستشویی رفتنت متناسب با زمانی بشن که اونا میخوان و ریتم گوارش بدنت هم نظم خاصی پیدا میکنه؟
میدونی وقتی میفرستنت کاری که دوست نداری به زور ، ولی به زور تازه به شکلی عجیب ( همکاریی که مثلا نیاز به 10 نفر باشه به عمد 4 نفر میفرستن تا یاد بگیری با کمترین نفرات بیشترین کار رو انجام بدی) د در شرایط جنگی اصلا کم نیاری... میدونی وقتی به حدی خستگی ناپذیر بشی که بالاخره اینا عادی میشه ... میدونی گاهی تنها یک ساعت خوابیدن در طول یک 24 ساعت در حالی که روح و جسمتو خسته و غمگین و خسته میکنن به شدت یعنی چی؟
و همه اینا در شرایطیه که دیگه اونایی رو که دوست داری نمیبینی،
کاری به ما کردند که خیلی از ماها که توی شخصی گری روی تشک نرم و راحت به راحتی خوابمون نمیبرد حالا از شدت فشار وارده حتی ایستاده میخوابیدیم و در آرزوی زدن یک چرت حتی به صورت دراز کش بر روی زمین سفت و سخت و سیمانی باشیم که به همین منظور گه گاهی یواشکی پشت ساختمانها ی گردان چرت میزدیم اما زودی دستمان رو میشد. خلاصه عدم تمایلها و تحمیل ها خیلی زیاد بود.
بنام خدا

اینکه چطور شروع کنم مهم نیست. قرار نبود بیام مرخصی. واقعا بهم خوش گذشته بود. سه ماه آخر سال 87 تا کنون طلاییترین ماه های عمرم بودند. خودم هم بهتم زده بود. به قول انسانهای غافل همه چیز جادویی شده بود.
افکارم را تغییر دادم و زندگیم به شدت تغییر کرد. پیشرفتهای یکهویی کردم. خدا شاهده که نه اینکه نمیتونم بلکه راهشو نمیدونم این چیزهای پیچیده ای که در ذهن دارم چطور منتقل کنم. من زندگی رو در یافتم. قبلا از دور جاده رو دیده بودم. در این سه ماه ابتدا به رسعت خودمو به جاده رسوندم و از اون روز تا حالا در مسیر جاده دارم حرکت میکنم و هر چه میگذره همزمان با سرعت گرفتن امکانات ایمنی رو تقویت میکنم. البته نیازی هم نیست چون جاده ی بیخطره.
خاطرات زیادی از این سه ماه خدمتی دارم. در این سه ماهه من درجه ی گروهبانی گرفتم. تبدیل به آدم جذابی شدم. خودم رو باور کردم. اعتماد به نفسم بسیار قوی شد. محبینم خیلی زیاد شدند. هر جا رفتم کارم رو راه انداختند. به خاکستر که دست میزدم طلا میشد. بیش از صد مقاله نوشتم. از روزنامه فروش ، افسر درجه دار پاسگاه ، مغازه لوازم التحریری ساده ای که مشتری همیشگیش بودم و فروشنده ی یگانه باجه روزنامه فروشی دم دستمون همه باهام مثل دوست نزدیک برخورد میکردند. واقعا انعطاف پذیر شدم. سنجشم بسیار قوی شد. بر روی اطرافیان تاثیر مثبت قوی گذاشتم. کنترل زمانمو بدست گرفتم و از روزهایم حد اکثر بهره ها رو بردم.
این هم نمونه ی دیگری از پیشرفتم. این بار در طراحی صنعتی (خودرو)
تفاوت مشهود طرح های سال قبل از خدمت و امسال در حین خدمت و با امکانات بسیار کمتر را ببینید. فقط خودمو باور کردم و هنوز هم ادامه میدم و جای پیشرفت هم دارم. همین.
کارهای سال 86


کارهای سه ماه آخر سال 87

بنام خدا
بی سر و صدا اومدم. ولی رفتن بدون سر و صدا نیست. این دفعه خیلیا به زبون بهم گفتن دلم واست تنگ میشه. این دفعه مرخصی خوش گذشت. زودم گذشت. اون دفعه دوست داشتم تموم بشه و برم. اون دفعه قرار بود بعد از اون مدت خدمت راحت بشم ولی نشدم.
نوبتی هم باشه نوبت آیه ی خدا حافظیست.
جالب اینجاست منو پاییز با هم از حظور مبارک عزیزان مرخص میشیم. ولی انصافا ستمه که شب یلدا تو راه باشی. هر چند من حتی اگر بار اولم هم باشه این مسافت های طولانی رو باشم اونقدرام زود خسته نمیشم و قدرت عجیبی در سفر دارم.
شب یلدای همتونم مبارک. هندونه هم میچسبه نه؟ دل منومیخواین آب کنین؟
یادش به خیر روزی که داشتم میومدم توی شیراز ام پی تری پلیرمرو با آب شصتم و موقتا سوخت. جالب اینکه اصلا ناراحت نشدم و با خودم میگفتم چند ساعت بعدخودش درست میشه. جالب اینکه همینطورشد.کار ضمیر ناخود آگاه بود؟ نمیدونم. فقط خواستمبدونیدعجب اسگل بازیبا مزه ای. تا حالا هزار شکل پدر این پخش موزیکو در اوردم. گفتم نا خود آگاه یاد یهآدم جو گیر یکی از دوستان با مزه افتادم. بهش سخنرانی های دکتر آزمندیانر و دادم.۱۶ساعت سخنرانی روتوی ۲۴ ساعت همشو گوش کرد. جوری جو گیر شده بود که گفتیم الان نسخه دومش روخودش سمینار میذاره وسیدی میده بیرون. این دیگه کی بود. عجب... تازه جالب اینجاست که توی اون۲۴ ساعت بیکار همنبودوهفت هشت ساعت خواب +هفت هشت ساعت حظوردریونیورسیتی و... این دیگه کیه. نه به بینمکی نه به شوری شوری.
مثل برق و باد گذشت.
اون دفعه بعد از مرخصی حالم گرفته نبود ولی ان دفعه میدونم تا چند روز اول حالم گرفته میشه. البته نه به اون صورت چون من سریعا خودمو با شرایط میتونم وفق بدم. شاید به خاطر همینه که سریع با سختی ها ساختم. این دفعه تنبل نبودم. البته اون دفعه انرژیمو از دست داده بودم. این دفعه با سرعت کارهامو پیش میبردم ولی خوب نیاز به استراحت هم داشتم. فقط موند یه کاری. نقاشی سعید که از قبل از خدمت نیمه کاره موند. چی بش بگم حالا. زشته ... عیب نداره خو. به پوریا چی بگم. ظاهرا کم تحویلش گرفتم. دوست خیلی خوبیه. آدم چیز فهم و با منطقیه. معلومات خوبی هم داره. باب دردل هم هست. اما چرا نشد...
روزای آخر از دست خودم عصبانی شدم. بابامو اذیت کردم. یه بار همش تقصیر برادرم بود صدامو رو بابام بلند کردم. هنوز هم از این بابت ناراحتم ارچه معذرت خواهی هم کردم. من اون آدم سه سال پیش نیستم. احترام میذارم. دیشب هم سر مسئله ای دروغ گفتم. اگرچه خود بابا خیلی جاها بهم دروغ گفته قدیما ولی اصلا از کار خودم خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم خدا شاهده. وجدانم خیلی اذیتم کرد. وجدانم خیلی بهم گیر میده از قبلا بیشتر. یه مدتی بود بلد بودم بدون دروغ دور بزنم. اما دیشب نیمدونم چی شد. همش تقصیر این نظامه و اون محیط لامصبش. اونجا با محیط شخیصگری آدم فرق میکنه. راتشو بگی دردسر درست میشه. دور بزنی میفهمن چون حسابی تجربه دارن بد جور. اعصاب درست هم نیست که بخوای درست فکر کنی تا یه حرفی بزنی که دروغ نباشه. اما این اثرات منفی به وجود آمده همیشگی نیستن. از خدمتم هم چیز زیادی نمونده. بعد از خدمت خودمو از قبل هم بیشتر اصلاح میکنم اگرچه الانشم در زمینه هایی خاص خیلی بهتر از قبلم ولی در مواردی هم پسرفتهایی بوده. بگذریم. همه چی گذشت بالاخره.این دفعه انشائلله باید راحتتر از قبل باشم. از آشخوری هم که در اومدم دیگه. البته فقط یه بار تو خدمت آش دادن.اونم به ندرت از این اتفاقات می افته.
برنامه هایی که برای توی مرخصی داشتم تا 80 درصد اجرا شدن و این موضوع روحیه بخش هم بوده.
این بار هم که اومدم دیدم خیلی از همسالانم اعزام شدن. از اینکه میبینم خیلیا دیرتر از من تموم میکنن باز روحیه دیگه ای میگیرم. خیلیا که مثل من اسفند 86 رفتن تازه یه ماه دیرتر تموم میکنن. من شانصم منطقه مرزی و محرومو بد آب و هوا و عملیاتی به تورم خورد 2 ماه از کل خدمتم کم شد.
---------------
در خواست فوری . یه مشکلی واسه دوست خوبم محمد بوجود اومده اونم بد فورم. از شما عزیزان خواهش میکنم شما هم این عزیزو که پسر خوبی هم هست دعا کنید. حقش داره بد جوری خورده میشه هیچکس هم نیست پشتش باشه. بد جوری داره ظلم میشه در حق خونوادش. خواهش میکنم شما هم دعا کنید . دعا برای دیگران روزی شما رو هم عاقبت به خیر میکنه. یک دنیا ممنون میشم.
---------------
مرخصیم مبارک بود. به اعیاد مبارکه هم خورد. شادیهای هم بود. یه جشنی هم تو میدون شهر بود رفتیم اما حالم کمی گرفته شد. البته از دست این محمد. گناه داره طفلی. راستی دلمون خوش فکر کردیم محسن چاوشی رو اوردن آخر سر دیدیم یه یارویی اومده تقلید صدا میکنه تازه همه خواننده ها و شخصیتها رو که صداشونو تقلید کرد عین خودشون تونست تقلید کنه الا محسن. اینجوری بیشتر ناراحت شدیم. همخونی حضار تماشاچی هم ما رو یاد فیلم سنتوری انداخت. کمی شاد شدیم. ولی روی محسن تعصبی هستیم منو محمد. اگه واقعا محسن میومد ما میرفتیم روی سن میبوسیدیمش. سخت نیست. دل زدن به دریا دیگه این حرفا رو نداره. خلاصه توی بهترین محدوده زمانی اومده بودم. که صد البته خیلی سریع هم گذشت. اشکالی نداره.
وضع ظاهریم هم هر چند روزی یه جور. روز اول با اون ریش جنگلی دست کمی از یه عمله افغان نداشتم. روز دوم با اون پازلفهای دراز و ریش پرفسری 3-4 سال بزرگتر به نظر میرسیدم و 4-5 روز بعد سیبیل رو زدمو و6-5 روز آخر ته ریش هم رفت و 3-2 روز آخر زلفها هم کوچولو شدن و امروز هم تا یکی دو ساعت دیگه کل موها میرن جز ابروها. البته موهای سرمو صفر نمیزنم. من با زرنگی و کمی شانص تونسته بودم اینجوری با موی بلند بیام خونه. البته خیلی هم بلند نبود. ارتش مثل سپاه نیست که بخواد با سربازش با سیاست تا کنه. پوستش میکنه.
-----------
صبح تا ظهر رو ماه شهر بودم. رفته بودم ترمینال واسه بلیت بگیرم. ساعت 8 شب هم حرکتمه و 7 اینجا رو میترکم. خلاصه سعیدو اونجا پیدا کردم. نمایندگی ایران خودرو بودیم. ماشین رو تحویل گرفتیم. مبارکه داداش. تندر فول خوشرنگ( سفید) سلیقتم که عالیه. التبریکات الفراوان. شیرینیشم نخوردیم دیگه. تو راه گپ زدیم جاش. واسه اولین بار یه جاده رو فقط دو نفر از ما سه تفنگدار بودیم. نه راستی حسین که تا من نیستم همیشه.. واسه اولین بار منم... اول رفتیم دم خونه حسین اینا. حسین خو جا قحط بود رفتین اونجا این همه دور شدین. خداییش مثل دفعه قبل نیست. دلم نمیخواد برم. دلم واسه همه بد جوری تنگ میشه. مخصوصا پویا، سعید و حسین و محمد و نیز است. داداش کوچیکه رو که نگو. دیونه آخر فیلمه. با اون مسخره بازیاش. راضی نبود عکسشو بذارم و اگرنه از قیافه با مزش خندتون میگرفت. دیشب هم آرایشش کردمو لباس دخترونه پوشوندمش. یعنی اگه اینجوری میرفت بیرون عمرا کسی میفهمید این پسر باشه. کلیپ رقصش هم یادگاری موند. آخییی
اگرچه وقتی اومدم تنها اومدمو هیچکی باهام نبود اما داشتم میومدم مرخصی. این ضد حاله حالا که دارم میرم تنها دارم میرم. من فرزند خود پاییزم. از بچگی رفیقش هم بودم. حالا هم پایه شدیم که با هم بریم. دمش گرم بابا اینم هفتمین رفیق جنگم شد.

البته توی راه با خودم حرف میزنم. ششمی همون دنا ست.
--------------
خیلی حرفا بود که نرسیدم بزنم. با بابک و پوریا هم خیلی حرف داشتم. حیف که نرسیدم.
خوب دیگه. تا دیداری دوباره خدا نگهدار همگی
-------------
در آینده راجع به این چیزا مطلب مینویسم.
دیدگاه
قانون
تحول – مراحل
اعتماد
سلول
عطش( از نوعی دیگر)
سردی. سرما. یخ بندان
دهه جدید – تحول – از نو
به فرمان من خبر دار(ارتش مشکلات - قبلا نوشتم)
عادت
شکیبا
صبور
کودکی
مرکز جوونی
خرس پاندا و آرزویش
صلاح
تمرین
ایمان
کلمه های پر رنگی مثل دروغ،عشق،زندگی، خدا
کلمه های بیچاره ای مثل صمیمیت کلمه های دو ظاهری مثل زیبایی
واژه ی رنگ پریده ی تصمیم
اما کودکی. یه جا شنیدم:
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
ممکنه از این عناوین خندتون هم بگیره ولی.. روند نوشتاریمن همکه نسبت به قدیم خیلی تغییر کرده..

بازم خدا حافظ. هر خوبی و بدیی دیدین حتما حلال کنینا.
التماس دعا.
بسم الله الرحمن الرحیم
در حالی تا سه ساعت دیگه دارم خونه رو به مقصد خدمت ترک میکنم که دچار وضعیت روحی نا مناسبی هستم. خیلی کارا داشتم که بهشون نرسیدم و خیلی کارای خوب ویا جالبی داشتم که موقعی که داشتم میومدم برنامه ریزی کرده بودم ولی به محض رسیدنم نا گهان روحم در هم و بر هم میشه. نرسیدنم نامه به دنا بنویسم . نرسیدم با محمد تو وبلاگ حرفایی بزنم ( البته بیرون کلی صحبت کردیم) نرسیدم با سعید حرفهای مهم رو بزنم نرسیدم از پوریا تشکر کنم نرسیدم به بابی سری بزنم و ببینم در چه حاله نرسیدم خیلی کارای مهم و حتی عادی رو انحام بدم. هجده روز نه سریع و نه کند گذشتند و من کار خاصی نکردم. روز های آخر قبل مرخصی فشار روانی شدیدی بهم اومد دقیقا یادمه که بغض شدیدی هم کرده بودم. دیگه تحملم واقعا به صفر رسیده بود اگه اون اتفاقات نمیا فتادن اگه اون یارو باهام دشمنی با عقده نداشت من 4 مهر ماه اونم برای یک ماه خونه بودم. حالا دیگه گذشته همه چیز. باید یه جوری خودمو تسکین بدم. باید حد اقل با تلقین شروع کنم. این دفعه میتونم موبایل ببرم ولی خط خودمو که چند روز پیش وصل کردم نمیبرم. خیلی عجیب شده همه چی. سوئ تفاهم ها زیاد شده اشتباه گرفت نها زیاد شده درک نشدن ها و نکردن ها.. تا این ماه قشنگ تموم نشده برای همه باید دعا کرد مخصوصا خود من..باید این شش ماه رو درست بگذرونم. من دچار جنون عجیبی شدم.. شاید همون کاتاتونیا باشه.. من نمیدونم.
نرسیدم کمی از وضعیت و کارها و روابطم توی خدمت بگم. اما این خدمت هم از این ور هم از اونور داره بهم تجربه میده ولی به غیمت از دست رفتن بعضی چیزای غیر مادی و واقعا ارزشمند.. که میشه بدون این وقوع بدشتشون اورد.
این چند روزه روزا خواب بودم و شبا بیدار. به خواب عادت کردم. البته الان که میرم ده دوازده روزی از ماه رمضان اونجام زیاد خدا رو شکر سربازا رو اذیت نمیکنن. ولی خخوب من که دیگه دیده بانم. راحتم. فقط خطرات وجود داره ... دیگه خداحافظ سفره افطار رنگی خدا حافظ سفره رنگی میوه های جور وا جور.. خدایا شکر کردن تو کفاف نمیده. البته زیاد به شخصی گری دل نبستم برای همین زیاد فرقی به حالم نمیکنه.
دوستان عزیزم. اطرافیان نزدیک و دور. وبلاگ نویسایی که صد ساله ( اغراق) سر نمیزنید چون برای همه چیز ترازو وار عمل میکنید. همتون منو ببخشین خواهشن. من الان توی شرایطی هستم که به شدت انرژیمو از دست داده ام. این اصلا خوب نیست. باید راهی باشه دوباره قوی بشم.
باید از نو زنده بشم. جسم خالی بدون اون.. بدرد نمیخوره که.. توی خدمت به من تقریبا سخت گذشت .. اونجا محیطه گرگاست. بره نیستم ولی گرگ هم نیستم. باید انسان باشم.
اول از همه به خدای مهربون خودم بگم. من بنده ی ضعیف تو هستم.عزیزانمو برای عزیزتر بگردان و همه را به راه راست هدایتشون کن و همه رو به آروزهاُ حاجت ها و مراد های ریز و درشتی که به صلاحشونه هر چه سریعتر برسون. منو از اون دشمنا نجات بده و محفوظ بدار. هر چی صلاح داره همونو بذار سر راهم. مشکلات تو خونواده ما کم نیست ولی تو بزرگی.. عددی نیستم که.. خدایا به من کمک کن به بنده های تو کمک کنم و با همه مخصوصا اونایی که دیگه خیلی لازمه دوباره مهربون باشم. به من کمک کن خصوصیات بدم رو بتونم از بین ببرم. به من کمک کن که دیگه کسی رو ناراحت نکنم به هر دلیل خواه نا خواه. دوست دارم دوست دارم. وعده ی ما چت های پنج گانه + گه گاهی ..

دوم به پدر و مادری که خیلی اذیتشون کردم بیگد که حلالم کنن. من خیلی دوسشون دارم خیلی. انشائلله در آینده افتخاری واسشون بشم
همینجا به محمد بگم خیلی حیفه که اهل مطالعه نیستی ؟ بیشتر حرفامو باید تو کل وبلاگم بگردی خیلی چیزا دستگیرت میشه البته + اون حرفایی که بهت زدم و یه سریی حرفایی که مونده بود.. نرسیدم.. ولی من همون شخصیت خیالی دنا خیلی زیاد بهم کمک کرده که البته این روزها گمش کردم ولی پیداش میکنم.
کتاب آیا تو آن گمشده من هستی نوشته ی دکتر بار بارا د آنجلیس خیلی کمک موثری به تو میتونه باشه. خیلیییییییییییی. محمد جان خوبیی بدیی اگه دیدی حلال کن. من خیلی دوست دارم

همینجا به حسین بگم که دیونشم. آرامش بخش من خیلی جاها خودت بودی. از اینکه مونس و همدمی استثنائی مثل تو دارم به خودم میبالم. خیلی مردی .حلالم کن.

همینجا به پوریا دوست روشنفکر خودم بگم که ظاهرت اگرچه به چیز دیگری میخوره اما باطن دلسوز و مهربونی داری خدا کنه کسی که باید لایقت باشه خوب درکت کنه. خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. اون حرف با حالی که زدی یادم نمیره—اگرچه با کسی نسیتی ولی مثل ما در گیر نیستی و آزادی... حرفت هم خوب بود هم نه.. . اما پوریا زیباترین چیزی که گفتی اینه که هر کس با باور های خودش به مسائل تو مینگرد. حال بهترین کسی که میتونی باهاش باشی کسیه که نگاهش هم به نگاهت خیلی شبیه باشه
پوریا جان خدا نگهدارت تو هم حلال کن مارو
همینجا خطاب به سعید بگم. خلاصه خلاصه میکنم. گاهی ظاهرا همه چیز طبق میلمون پیش میره اما فقط ظاهرا.. منو حسین شب روزی که رفتی با هم مشورت کردیم و قرار شد حقیقت رو در مورد اون شخص بهت بگیم. سعید جان تو هم کتابی که به محمد توصیه کردم حتما بخون و همینطور بقیه کتاب های این نویسنده.
احساسات خوبه اما به تنهایی خوب نیست. مثل من نباش. احساسات رو همگام با عقلت پیش ببر. ظاهر نگری رو هم کنار بذار. اصل و اساس هر چیزی هسته و درون اون چیزه. الان این حرفا رو میزنم که بعدا اگه دچار اون رخداد شدی که احتمالا از نظر خودت اسمش میشه شکست اون موقع در این حب و دوستی پیشرفت زیادی نکرده باشی که خدای ناکرده زبونم لال کار دست خودت بدی یا زندگیت رو به سردی و جنون بره و بعد وقتی گمشدت هم پیدا بشه نتونی باهاش کنار بیای . البته آدم گاهی گمشدش هستش ولی ...

راستی سعید جان. همه چیز در گرافیک و فن خلاصه نمیشه. رفاقت جور دیگه ای هم میتونه باشه. شوخی کردم. تو و حسین خیلی مواظب هم باشید. دیگه نبینم با هم کل کنیدیا اختلاف نظر جدی داشته باشید از من به شما وصیته.
ضمنا خیلی مواظب وحید باش. اون احتمالا داره وارد مرحله جدید اما نا مناسب و کریهی میشه پیشنهاد میکنم اون و دوستاشو به شدت و به دقت زیر نظر داشته باشی همینطور رفتار و اختلالاتی که در رفتارهاش به وجود اومده .. باید دقیق باشی.
خیلی مواظب خودت باش داداشی. تو هم حلالیت ما رو رد نکن
همینجا به دنا بگم. این روزها غیبت زده. به کمکت خیلی احتیاج دارم . ولی جنون یعنی از دست دادن تو.. به شدت بهت احتیاج داشتم. یه چیزایی پیش اومد که من دوست نداشتم پیش بیاد و چه چیز مهمتر از این حرف. صداقت و هوش مثبتت خیلی عالی بود. تو توی خدمت خیلی بهم سر میزدی و بهم خیلی کمک کردی ولی اون امواج تاریک ساطع شده از دشمن کم اثر نمیذاشت. تو رو هم خیلی دوست دارم. تو باید برگردی برای تو لایق بودنم معنی نداره. وظایفت اینو میگه... خیلی دوست دارم! اگه بگم حلالم کن یعنی چی؟
همینجا به خودم بگم: از دست خودم ناراحتم نارضیم کم طاقتم. بد شانصی ها رو ولشون کن. اما شاید این چیزا لازم بوده پیش بیاد .. هر چیزی

خطاب به گیتار الکترونیک و بیس نداشته ام بگم. شما رو هم دوست دارم. اگه بودید و نوازشم میکردید بد نبودا.. شما دیگه چطور میخواید حلالم کنید وقتی نبودید؟

همینجا به اون دیونه بگم. دوستت دارم. منو ببخش و حلالم کن

خدا نگهدار همه . مانو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید
بنام خدا...
هر کی که منو میشناسه و منو میبینه وقتی در مورد محل خدمتم سوال میپرسه و جواب میدم زاهدان جا میخوره... کم کم دارم مطمئن میشه که از بچه های شهرک انگار تنها من بودم که همچین جایی ( خلاف و پر خطر ) افتادم. بابا دیگه اونقدرام که فکر میکنین بکش بکش نداره اون درگیریها مال دم مرزه منم سرباز نیروی هوئی ارتشم ولی از اونجا که دیپلمه بودم دوره دیدم و دوره من هم دیده بانی افتاد و بعد از این مرخصی هر سه ماه رو باید ماموریتی و در یک پاسگاه به عنوان سرباز دیده بان استقرار یابم. نا گفته نمونه که تقریبا سه ماه پیش یکی از پاسگاه های مرزی از توابع سراوان ( شهری در اون استان) به دست اشرار دسته ی مالک ریگی تسخیر و عوامل اون پاسگاه توسط اون اشرار به پاکستان برده شدن و آخر سر معلوم نشد چه شد و چه نشد.. برای من اگر خطری وجود داشته باشه در همون حده و نیز سختی های رفت و آمد به این پاسگاه ها رو خواهم داشت البته بستگی به شهر و جاش هم داره ولی اون سربازان نیروی انتظامی هستن که گناه دارن.. البته اونایی که باید برن توی مرز با اشرار قاچاقچی مواد مخدر درگیر شن...
اما سه ماه و نیم رو توی پادگانی کمی بیرون از شهر گذروندمو سه چار دفعه ای هم رفتم شهر.. بشنویم از شهر..اونایی که رفتن میدونن.. بازارش پراکنده و کمی عجیب و غریب البته با خیابون هایی ساده و بدون پیچ و خم که منظم به هم ختم میشن و به راحتی میشه اونا رو یاد گرفت.. ظاهر بازار هم چند درصدی به بازارهای هند و پاکستان میخوره. ظاهر آدما مشخصه.. بیشتر از هفتاد درصد مردم اونجا لباس راحت بلوچی میپوشن و خیلی از آقایون موهای بلندی دارن. لهجه اونجا برای من یکی کمی جذاب بود. ولی خود آدما نه به اون صورت. قیافه ها بیشتر رو به قیافه های هندی میزد. آدمای بدی نبودن.. ولی باید مواظب باشی..
متاسقانه توطئه های افتضاح دشمنانی مانند امریکا برای ورود مواد مخدر از کشور کثیف افغانستان و نیز کشور پاکستان از مرزهای این قسمت از ایران و نیز با استفاده از ظاهر سازی این دشمنان بر اینکه خود ایران میان مسلمانان شعیه و سنی تفاوت قائل است مردم این استان را که اکثرا اهل تسنن هستند رو بر این داشته که دنبال راههایی مثل قاچاق مواد مخدر از طریق همین مرزها ... البته زیاد هم بی تقصیر نیستند اونجا که بودیم از دردلهاشون شنیدیم که میگن امکان دولتی به اینان کار نمیدن.. خلاصه اگه بخوای از اونجا سوغاتی بخری یا مواد یا میوه ی انبه پاکستانی باید یکی رو انتخاب کنی.. اون شهر و محیط سربازی در اونجا در واقع جاییه که با مواد مخدر زیاد در ارتباطی و اگه خودتو محکم نگیری ممکنه با شنیدن خبر بدی چیزی از پشت خط یا ... و نیز همجواری و همنشینی با هم خدمتی های به دام افتاده خودت هم یهو به دام بیافتی .پس فرصت خوبی هم هست که خودتو تقویت کنی که از محیط تاثیر منفی نپذیری.. البته برای من سخت نیست. از محیط تاثیر نمیگیرم.
روزهای اولی که اونجا بودم مثل هفتاد درصد سربازهایی که روز اول میان اونجا منم به انتقالی فکر میکردم اما طولی نکشید که منم به وضع بهداشت نسبتا افتضاح، آب و هوای افتضاح ، محصیط خلاف، محیط پر از گرگ و آدم فروش تا حدودی عادت کردم. از نظر آب و هوا و مشکلاتی مثل کمبود امکانات که فقط پادگان ما تو این شهر اینطوریه، من مشکلی نداشتم من مشکلم بیشتر با سربازا بود.. اونجا من به فردی نسبتا تندخود تبدیل شدم. البته زمانی که سرباز عقیدتی سیاسی شده بودم و دیگه هر کسی نمیتونست چپ نگاهم کنه .. با این وجود خیلی از اون سربازان قدیمی و مرحله بالا و نیز اون اراشد یا اون سربازانی که جایی کاره ای بودم باهام بهتر رفتار میکردن جوری که انگار من هم دوره ای خودشون بودم. در این پست چون میخوام بیشتر در مورد محل خدمتم بگم نه خودم بنابراین زیاد وارد این حاشیه ها نمیشم. داشتم از زاهدان میگفتم. اونجا همونجوری که نمیتونی به ظاهر و باطن آدما یه جور نگاه کنی به ظاهر و باطن فروشگاه ها و مغازه و دکه ها و عواملشون هم نمیتونی یه جور نگاه کنی. اونجا چه دکه روزنامه فروشی چه نمایشگاه اتوموبیل ، ممکنه قروشگاه مواد مخدر هم باشه... بماند اینکه اونجا چیزای مبتذل تو خیابون و در ملا عام به راحتی داد و ستد میشه. شهر زاهدان اوچنان بزرگ نیست و اندازه اهواز خودمون هم نمیشه اما اهواز نسبت به زاهدان جلوتره واقعا.در اونجا صد و بیست روز از سال رو یا باد تند یا طوفان شن میوزه.. همینطور اینکه اونجا میتونی شاهد گرد باد های کوچیک تا متوسط تا قطر دویست متر هم باشی که البته من برای اولین بار همونجا دیدم و ذوق زده شدم ( آقارو) توی این سه ماه و نیمی که اونجا بودم سه بار طوفان شن افتضاح وزید که بار سوم همین اواسط تابستون وزید اونم یهویی و وسطای شب بود و من هم تو لوحه نگهبانی بودم. یادمه سر پست ساعت دو تا چهار بامداد من فقط دوتا دستهامو گذاشتم روی صورتم و اصلحه رو گذاشتم تو بغلمو نشستم که البته اینکارو نباید میکردم ولی باور کنید چشام نمیتونست ببینه و دیگه بیخیال شده بودم البته امکان پیدا شدن سر و کله گشت شب هم خیلی کم بود ولی باز بیخیال بودم) .
دیشب اینجا و تو شهر خودمون ( بعدا فهمیدم توی اکثر شهر های استان) طوفان خاک وزید. من که تو مسجد بودم وقتی زدم بیرون دیدم دم مسجد روی زمین مقدار زیادی خاک نشسته هوای واقعا افتضاح بیرونو که دیدم یاد زاهدان افتادم..البته اونجا به مراتب بدتر بود چون ذره های درشت شن میزنه تو سر و صورت ... نا گفته نمونه شهر های زابل و سراوان واقع در اون استان هم سایتهای تابع پادگان نیروی هوایی خودمون ( ما نیروی پدافند هوایی هستیم) دارن که منم احتمالا به اونجاها برای ماموریت اعزام میشم. یه چیز دیگه اینکه خدمت توی زاهدان برای سرباز ارتشی به اندازه ی سرباز نیروی انتظامی دردسر و خطر نداره اما نیروی هوایی زاهدان یعنی پر از معتاد و باید حواستو جمع کنی . اونجا حتی به خوراکی هایی که میخری هم باید دقت کنی...
از نظر آب و هوا علاوه بر طوفن شن و ...همینقدر میدونم که روز هوا گرمو خشک و شب هم قبل از نیمه شب خنک و بعد از نیمه شب رو به سردی میره و سربازانی که زمستون قبلی بودن میگن سرما اونقدر فجیه میشه که تمامی شیرهای آب و هر چیز تری یخ میزنه . الانم اگه منو ببینین پوستم حسابی آفتاب سوخته شده... خوب چه میشه کرد.. خدمته


