بنام خدا
16.7.88
نمیدونم چی شد. ولی هر چی هست مربوط به عادتم به اتاقک یا بهتره بگم آلونک توی خدمت میشد.
روزهای آخر خدمت بود. از 20 روز آخر 16 روزشو اومدم خونه مرخصی.بعد از 4 ماه اومدم. اظافه خدمتی هامو هم نبخشیده بودن و کمی روحیم تغییر کرده بود.
شاید هر کی تیتر رو دیده باشه فکر کنه منظورم فرار از خدمته اما در حقیقت هیچگاه قصد فرار از خدمت به ذهنم خطور نکرد اگرچه تا شرایط جهنمیشم رفتم. من سرگروهبان تیتام و عرضه خیلی از چیزا و کارای توی خدمتو داشتم اما تحمل اینکه توی خونمون همش انتقاد بشنوم و بی منطقی ببینم ندارم.انتقاد از خودم یه طرف قضیس و نتقاد بقیه از همدیگه.. دعوا و و سرو صدا و تغییرات زیاده از حد برادرم و لجبازیهای شدیدش. اینکه بخوام راهکار وارائه بدم و قصد همیاری داشته باشمو بهم بگن داری بی حرمتی میکنی که داری واسه بزرگترت تعیین تکلیف میکنی. نخواستیم بابا. باباهه با سرعت 100 تای پیکان میره و ما با سرعت اولیه جت شخصی میریم و خیر سرمون برای اینکه جلو نیوفتیم هر چند دقیقه یکبار دور برگشت میزنیم.
من قدیما یه آدم عصبی بودم که زود از کوره در میرفتم. اما وقتی رفتم خدمت.. شاید بعضیا فکر کنن صرفا خود خدمت درستم کرده (بعضی از خلقیقات) اما اینطور نیست واقعا. در خدمت شرایطی ممکنه واسه سرباز پیش بیاد که واقعا بد فورم بهش فشار میاد و آرزوی مرگ میکنه. از این فشارهای شدید روانی دو سه بار به شکل شدید به من وارد شد.تا جایی که اعتماد به نفسم به شدت پایین اومد.وقتی اومدم خونه قیافم به شدت تغییر کرده بود. البته خدمت مسخره سپاه به ندرت اینطوریه. منظور ما خدمت توی یگان های ارتشه. با وجود تمام این بد بختیا و خدمت در جایی که انواع مخدرات و روانگردانها حتی در مصرف رایگان اول وجود داشت (زاهدان و مرزهای سیستان و بلوچستان) با وجود اینکه در جمع هایی بودک که النن .. اما خدا شاهده حتی فقط یکبار وسوسه ساده ترین شکل اون یعنی (ناسک=نوعی ماده مخدر گیاهی) که حکمش مثل سیگار آزاد بود نشدم.خیلی بهم تعارف شد خیلی از رفقا رفتن تو کارش اما من اصلا.. با خودم میگفتم اگه از همون ساده و معمولیش شروع کنم استعدادم برای پله بعدش زیاد میشه. اعصابم به هم ریخته که ریخته. با یه چیز دیگه آروم میشه. اون چیزای مسخره همش تلقینات کاذب و مال آدمای ضعیفه.
توی پاسگاه که بودیم گاهی میدیدم بعضی سربازا رو از پاسگاها میوردن (اورژانسی) که بالاخره به دلیل کمبود امکانات شهید میشدن. خون میدیدم. عکس سربازای جوون رعنا که روی مین.. خدایا.. روحیه تضعیف میشه.. برادر احمقم که فقط یاد گرفته تو این مدت که نبودم به باباش زور بگه که اگه هر کاری که میخواد باباش واسش نکنه خونه رو به خاک و خون میکشه و هیچ وقت هم تو عمرم ندیدم این برادر بابت یه بی احترامیش معذرت خواهی کنه.
---
تمام خدمتم برای بقیه دوستام عجیب به نظر میرسیدم. آخرای خدمت با 40-50 کیلو بار اظافی رفتم. تعجب کرده بودن که چطور این همه بارو به تنهایی با خودم این همه راه... بارهام کتابهایم بودند. که 95 درصدشونو با دقت خوندمو بعضیا رو حتی 2 بار دیگه مرور کردم. اونجا به شدت اهل مطالعه شدم. حتی درس هم... با محیط اون آلونک در اواخر خدمت انس عجیبی گرفتم و حتی شرطی هم شدم.یعنی وارد اون که میشدم حس و حال و هوای درس و مطالعه و کارهای هنری در من تقویت میشد. هیچکسیم کاری به کار ما نداشت. آخر خدمت آسون گذشت.منظور 9 ماه آخر به جز 4 روز آخر بود که اون 4 روز آخر هم باز پدرمو در اوردن و حتی موهامو کوتاه کردن. در حالی که توی نیرو انتظامی سرباز 5 الی 7 روز آخر لباس شخصی میپوشه و کاری نمیکنه.
خلاصه اون کتابا ومطالعات بود که منو حسابی تغییر داد و دم خدمتم گرم، شرایط رو واسم جور کرد. یه جورایی بگم توفیق اجباری.
این تصویر که میبینین یه آلونک یکم کوچکتر و تر و تمیزتر واقع شده در اتاق خودم تو خونه (اتاقمو به دو اتاق تبدیل کردم) که گذاشتمش واس مطالعات درسی و غیر درسی و گه هنر و..
فرار
فکر فرار یا در واقع بهتر بگم فرار النن واجباری یا بهتر از همه بگم ترک خونه و کاشانه از آخرین مرخصی که دوازده روز خونه بودم به ذهنم خطور کرد. پدرم باهام رفتار بدی کرد. تو خونه درک نشدم. گفتم من از این خونه میرم.گفت برو کی جوتو گرفته. گفتم دو تومن میخوام. رهن اتاق میکنم. یه جایی پیدا میکنم. بعد برات میفرستم. نداد که نداد. خلاصه این حرفا تو گوشم نرفت. من اهل زور و پول زور و جذب نارضایتی نیستم. یه روز که دیگه بد جوری ناراحتم کرده بودن بزرگترین چمدان موجودو برداشتم و تمام کتاب درسیا و وسایل و لوازممو آماده کردم. دیگه واقعا میخواستم برم. شب قبلش با محمد کلی درد ودل و مشورت کرده بودم. گفته بود اگه واقعا به صلاح میدونی برو اما به این زودی که نه شغلی داری نه جایی داری کجا میخوای بری. شاید بهتره صبر کنی..
مامان بابا که دیدن نه بابا اونقدرا که فکر میکنن الکی نگفتم و قضیه کاملا جدیه بر آن شدن که یه جوری جلومو بگیرن. بهشون شوک وارد شده بود.
با خودم به این فکر میکردم که چه راه سخت و پر خطری در پیش دارم اما ذره ای ترس یا تردید و امثال این چیزهای منفی توی دلم نبود.
فقط میگفتم رفتن. اولش میخواستم برم خونه خالم که همش 25 کیلومتر از اینجا فاصله داره بعد گفتم یه فکری میکنم.
فردای اون روز پدرم حدود صد هزار تومن بهم داد واس خرید لباس. خر شدن اسمشو بذارم یا .. نمیدونم.ولی بعد از سه سال لباس جدید داشتم. هر چند یه کت و شلواری رو با حقوق خدمتیم اواخر خدمت خریده بودم.البته مابقی رو صرف خواهر و برادرا کرده بودم.
حالا بگذریم. اتمام فکر رفتن مربوط به یه هفته پس از اومدنم بود. ولی باز داره میاد سراغم. نمیدونم چطور. اما دو نفر میخوان جلومو بگیرن. پدر و مادرم. اگه اونا راضی نباشن ممکن تجلی عدم رضایت خدا باشه. اونوقت وضع اونی نیشه که من دوست دارم.شاید اتفاقاتی برای خونواده بیافته که به من نیاز باشه و فردا هزار و یک حرف بد پشت سر من راه بیافته که آره همه کس و کارشو ول کرد رفت و گذاشت...
خلاصه اگرچه حق تا حدود زیادی با من بوده ولی باز هم گذشت.
اما بزرگترین گذشت زندگیم... که داره احوالمو به هم میریزه.
تا پست یا پست های بعدی.


