تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
نوبت به من رسید - نقل مکان
موضوع: دوستان اوایل خونه ما و سعید اینا تنها 20 متر فاصله داشت. و با خونه حسین اینا یک الی دو دقیقه. تا اینکه سال 85-86 بود که سعید اینا رفتن منطقه ی نوساز واقع در ابتدای شهر و دل منو حسینو سوزوند نامرد. فاصله سعید با ما زیاد شد. من رفتم خدمت. وسطای خدمتم نشده بود که حالا نوبت حسین شد. ای داد. حسین دورتر شد. اونور شهر. مثلث کوچیک شد یه مثل صد و خورده ای برابر. حالا خیلی کمتر همدیگرو میبینیم. فقط منو محمد پیش همیم. محمد رفیق خاصیه. اشتراکات فراوون. دردهای مشترک فراوون. میگن دو بیگانه همدرد از دو خویش بی درد یا غیر همدرد خویشاوندترند. ما چی بگیم که هم خویش هستیم و هم همدرد. پسر ماهیه. حالا یه سری اتفاقات پیش اومد که نوبت ما رسید. ما داریم نقل مکان میکنیم. منطقه بدر نزدیک پارک جنگلی تفریحی بزرگ ارم.از طرفای خونه حسین اینا. از همه دورتر شدم.هیچ امکانات خاصی اونجا نیست. این منطقه نه جزء شهر خودمون به نظر میاد نه شهر چمران بقل دستیمون. فقط یه پارک نسبتا با صفا و بزرگ داره که معمولا شلوغه. امنیت رو که دیگه نمیدونم. ولی خوب این دفعه خونه ویلاییه و آپارتمانی نیست. اگرچه بازم زیاد بزرگ نیست. مشکل همش منفی نگریهای پدر و مادرم بوده که امیدشون ضعیفه. خوش خیال نیستند. از اینایی هستند که کارهای اداریشون به راحتی راه نمیافته. از خیلی چیزا و امکانات دور میشیم ولی هیچ رخدادی بدون خیر نیست اگر چشمان بصیرت را باز کنیم. من که روی مثبت سکه رو نگاه میکنم. آرامش بیشتر، ولگردی کمتر برادرم، بیرون رفتنهای کمتر، بازار نزدیکتر،عادت متعادل بیرون یا منزل بودن. البته واسه سر زدن به رفقا دیگه باید از وسایل نقلیه استفاده کرد. طوری نیست. دیدار کمتر دوستی بیشتر و لذت بیشتر از رفاقت. فقط کاش خونه محمد اینا به ما نزدیک بود. حسین که از وقتی نامزد کرد و خونشون این همه دور شد تا حدودی فراموشش شدیم. سعید هم که یه طوری شده غالبا تا دنبال پایه نباشه نمیبینیش و کم پیش میاد اگه خودت بخوای پایت باشه پیدات بشه. رفاقت کمرنگ شده ولی نه به شکلی که نامردی و از این حرفا پررنگ شده باشن. همچین خبری نیست. من عاشق دوستام هستم. اما بعضی کاراشون کلافم میکنه. اگه میخوندن این مطالبو میفهمیدن که دل پیچیده منو از این طریق به شکل فوقالعاده ای بدست میوردن. طوری که جاهای خاصی هواشونو به شکلی خواهم داشت که فکرشم نمیکنن. اما متاسفانه نادونیا کار خودشونو میکنن. به شخصیت من نگاهی رو دارن که سابقا داشتن. سعید طوری شده که من حاضرم به خاطر مسائل عشقیش فداکاری هم بکنم. چون واقعا آرزوی سعید برای خودمم مهمه. اگه اون به این آرزوی قشنگش نرسه من به اندازه خودش تیکه پاره میشم. نمیدونم چرا تو ناراحتیا و ناخوشیا آخرین کسی که سراغمو میگیره همیشه سعید بوده. توی خدمت از همه کمتر یادم میکرد. ( بیشتر از همه حسین و محمد). من تا حالا ندیدم کسی رو بخوای اینجوری هواشو داشته باشی اما رد کنه.بهترین راه حل ها رو نشونش دادم که مسئله چند سالش حل بشه. اما به هیچ کدوم نیم نگاهی هم نکرد. مسئله رو با علاقه در میامیزه. مثلا به این شکل که اگه بخواد به هدفی برسه باید حتما به مبحث علم و درایت راه های رسیدن به اون علاقه داشته باشه و گرنه همینجوری منتظر هدف میمونه که خودش بیاد طرفش. چه کاریه! شعار بزرگی تو زندگیم دارم: برای هر چیز با ارزشی با علم و درایت پیش برو. چه خوب گفته اند که دانش قدرت است به شرط عمل. وقتی یکی مثل سعید قدرت عظیم رو حاظر نیست قبول کنه و از طرفی انتظار داره.. تصمیم گرفتم کاملا بیخیال مسائل سعید بشم. دیگه هیچکی نیست که هواشو تو این مسئله داشته باشه. خودشم که اعتماد به نفس نداره. هزار بار بهش گفتم شجاعان هم میترسند و فقط بر ترشان غلبه میکنند. رفیقای من کم نیستن. یکی دوتا نیستن. خدا میدونه که توی این شهر اگرچه دلم میخواد خودم همیشه اول سلام کنم اما کوچیک و بزرگ منو میشناسن و خودشون سلام میکنن. حتی مردهای 40 ساله ای هم هستن که.. من اگه بخوام به کسی لطفی بکنم از این قانونهای ناشی از نادونی تو زندگیم نیست که بگه فقط به نزدیکان لطفهای خاص بکن. گاهی به غریبه هایی کمکهای خاصی کردم که جار نکشیدم. چون میدونم به خودم بر میگرده. اگه الان با وجود درسرای بزرگ تا این حد قوی و محکمو استوار هستم یه دلیلش رضایت خاص اون اشخاص بوده. گاهی لطف بزرگ و انرژی زیاد رو باید صرف دورترا بکنی اونا واقعا قدرشناسترن( یکی از بروبچ خیلی علاقه مند به اینه که قدرشو بدونن اما راهای اشتباه میرفته نتیجه نیگرفته). من به دوست گلم سعید میخواستم کمک خاصی بکنم اما نمیدونم چرا .. رفاقت صرفا با بحث کامپیوتر یه رفاقت خشکه. رفیقی که واسه رفیقاش تا این حد ارزش قائل نیست که... ولی وقتی اسم .. این بابا خودشو باور نداره. اما راه داره همه چی مگه نه. این که راه هنوز پیدا نشده باشه به این معنا نیست که هیچ راهی وجود نداره. شاید راه خودمونو هنوز تغییر ندادیم و خودمون نمیدونیم. تنها مسئله من نامنظم بودن برنامه ریزیهامه. همه چی بهم ریخته. وقتی بخوام نامنظم بودن رو واسه بروبچ به یه شکل موثری توصیف و تفسیر کنم اینجوری میگم: مثل اینه که قالب یخ رو پر آب کردم گذاشتم تو کمد و میگم بر اثر تاریکی آب یخ میزنه، لنگهای جورابامو گذاشتم تو یخساز یخچال، کتابا رو تو قفسه های یخچال، میوه رو تو کیف سامسونتم، پوسترها رو رو بدنه تلویزیون و ماشینم چسبونده باشمو و... خوب همه چی بهم میریزه. اگه دارم میرم تنها زندگی کنم واسه منظم کردن امور دارم میرم.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت15:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تو هم سیگار...

خیلی وقته که خواستم بنویسم. ناراحت کنندس. واس خودم! چیز جالبی نیست. همین که رسیدم روز اول در باره این و اون خبرای منفی و زشتی شنیدم که متاثرم کرد. حالا بقیه هیچ ولی وقتی یکیشون از عزیزان تو باشه.. توی شهر ما مردم مشکل دارن. چشم به هم چشمی شدیده معمولا.. این بار معضل سیگار و سن پایین..

تا اومدم فهمیدم میانگین مصرف این دخانیات کثیف به 16 سال رسیده. بچه های نوجون محل هم... خیلیا هم که سیگار به قول امثالشون بهشون فاز نمیده رفتن تو کار.. ولی دوست خوبم. محمد ( ناراحت نشو اسم تو رو اوردم این ناراحت کننده نیست که دیگران بفهمن از این ناراحت باش که به خودت ظلم زشتی میکنی) . تو دیگه چرا پسر خوب؟ خبر تو یکی دیگه ناراحتم کرد. کاری به عزیزان فلانی ها ندارم. تو همون محمد پاکسرشت اون دوران بودی. همون محمدی که ته دلم جای خیلی خوبی داشت. خاص خودش.

اونجا که بودم. کم از بحران روحی خودت نمیگفتی. از چیزایی که عادت تو به دیگران رو خدشه دار میکرد.. چه میدونم.. به نظر خودم بیشتر همین... من شرایطم از همه دوستانم بدتر بوده خدای بالا سرم شاهده منو لعنت کنید اگه دروغ بگم. من مثل شما بزرگ نشدم.. من از محبت دورتر بودم.  اما انتظارها از هر کسی جدیدا برعکس چیزی که باید باشه پیش بره و این قانون جدیدی شده.  منم یه آدم عقده ای بار نیومدم شکر خدا.. کاملا برعکس. اما الان با وجود تحمل سختی ها و دوری از شخصی گری و محیط دوست داشتنی شخصی گری و در فضایی بسته و سختگیر باز هم جالبه که از قبل قویتر شدمو افسار مشکلات کوچیک و بزرگ رو محکمتر از قبل هم گرفتم. جای خیلی از چیزای بد( به گرد پای سیگار هم نمیرسیدن) با چیزای خوب و جدید عوض کردم. اراده و همت کردم.  شما ها فقط اسم عاشقی رو یدک میکشید. اسم انگیزه رو یدک میکشید.  وقتی هم طرف بهتون میگه من دیگه نیستم به خودتون میگید عاشق شکست خورده.. واقعا چرا؟

من توی محیطی خدمت میکنم که بارها و بارها و بارها از محیط اینجا منفیتره و امواج منفی احاطه کننده هستن. جایی که سربازا هیچ سرگرمی ندارن، اعصابشون از اون فاصله دور راحتتر به هم میخوره( مثلا با شنیدن خبر های بد و اینچنینی از راه دور) ، درگیریها، ناراحتیهای زیاد و ضد حال خوردنها اونجا شدت داره.  سیگاری که تو میکشی اگرچه چیز خیلی خاصی هم نیست ( زیاد مطمئن نباش چون برعکس) ولی همین در شرایط اینجا و این وضعت بهم ثابت میکنه که اونقدر ضعیف بودی که اگه در شرایط خدمتی منطقه ای که من هستم اگر  میبودی، به راحتی و به سرعت کارت به  بدترش کشیده میشد. من دو محیط اینجا و اونجا رو تجربه کرده ام به من نگو نه. به من تعارف شد از اون.. بوی مزخرف .. من کاری ندارم کی سیگار میکشه کی نمیکشه.. ولی به نظرم حیفه بیشتر از کلمه احمق رو به اون جوونایی که ادعای این همه پیشرفت و فرهنگ و درس و فهمیدگیو... دارن نسبت بدم. نیکوتین هر چی که باشه کم یا زیاد بدنت به سرعت بهش عادت میکنه. اون تلقین آرامش اعصاب با سیگار هم تلقین و باوری بیش نیست کاری به غلط یا درستش ندارم. فقط یک باور به شکل منفیست. از این سیگارهای کاکائو شروع کن بعد.. بدنت به خاطر همون تلقین و باور عادت میکنه به تسکین در زمان مصرف ولی وقتی عادت کردی نیکوتین بیشتر لازم داری اونم از سیگار مثبتی مثل مگنوم که مثبتی میزنه زیاد دور نیست.  امشب وقتی دیدم اونجوری از من فرار کردی و سعی میکردی باهام روبوسی نکنی خودم بلافاصله همه چی رو گرفتم. لازم نیست از من خجالت بکشی باید از خودت خجالت بکشی. چرا از آدمای دیگه خجالت نکشیدی مگه من کیم؟ کی مهمتر از خودی که بهش اعتقاد مرده داری. گفته بودی فلان مشکل رو داری فلان مشکل رو داری صاف دوتا راه حل درست بهت دادم اما ندیدم استفاده کنی. میدونی اخیرا متوجه شدم اکثر اطرافیانم  بلدن و مطالعه ای چیزی هم داشتن ولی خودشون نمیخوان. منظورم اینه که بلدن حرف های غلمبه سلمبه و با کلاس و فلسفی و منطقی بزنن اما خبری از عمل نیست. من چطور به این سرزندگی که هنوز بعضیا خبر ندارن رسیدم؟ فقط به خاطر یه قدم جلوتر بودن از بقیه و رنگ رو بخشیدن به کلمه نه چندان سفت و سخت عمل. شاید برای من اهمیتی نداشته باشه آقای ایکس چند روز به علت مطرف ام دی ام آ (همون اکس) قفل کرده و ... ولی اگه یه عزیزی سر از مصرف چه سیگار چه قرص چه هر زهر ماری در بیاره این واسه من ... سخنم با شما سیگاری هاست. شما بی رحمید. یه معتاد نمیاد جلوی ملت مصرف کنه یه تزریقی با تزریق فقط به بدن خودش ضرر میرسونه یه سوسول با مصرف اکس فقط به خودش.. ولی  یه سیگاری از همه نامردتره. دود سیگار به دیواره ریه ها به راحتی میچسبه و به سختی جدا میشه .  اصلا من موندم این بشر چه کارای مسخره ای که توی پروندش نیست. اگر سیگار هنوز تو دنیا زندس تنها و تنها و تنها فقظ برای سود و پولیه که سازندش گیر میاره حتی چیزی به نام جنگ روانی در مورد سیگار وجود نداره. محمد جان. سیگار میکشی به من چه. ولی نصیحتت میکنم اونم برادرانه. دور جمع ها رو خط قرمز شده با خون بدنت بکش. بعضیا هم که میگن ما بزرگ شدیم بزرگ شدیم... خاک تو اون سرشون کن. یعنی اون قدیما که حماقت زشتی بنام سیگار نبوده همه کوچیک ناقص و نارس عقلی روحی روانی اجتماعی بودن؟ الان که اومدم مرخصی در واقع الان چشام باز شدن سه ماه پیش مرخصیم یه مشکلی داشت...در واقع الان بعد از 9 ماه درست و حسابی شهرمونو تماشا کردم. همیشه ی خدا تغییرات هست ولی وقتی جذاب میشن که تو غایب بابشی بعد بیای و یهو همه باهم... طبیعی تغییرات منفی هم وجود دارن اما این بار جدا.. بمب های گناه قویتر ساخته میشوند این روزها. حرف سیاسی نمیزنم حرف از معنویت میزنم. همه به جون همی میافتن.. خلافهای عجیب و غریب  و زشت زیاد شده.. اما اینجاست که میگم ثابت و سالم موندش چشم نمایی بیشتری داره و میدرخشه. الان فرصت خوبیه که خودتو نشون بدی پسر. اینجا توجه بقیه سمت تو میشه. زمانی مردی که با منفی ها بجنگی و نه به معنای خود درگیری. محمد جان اصلا بهت نمیگم ترکش کن یا .. یا دوستی خودتو باهاش ادامه بده فقط بهت میگم هنوز مسیر درست ماز رو پیدا نکردی از این یکی اگه خودتم احیانا بخوای خارج بشی بری یکی دیگه ممکنه بازم اشتباه کنی مهم اینه که  اون باهوشش میتونه با یه نگاه هم پیش بیره و برسه .یادمه بابک هم در مورد دوستش که معتاد شد یه چیزایی نوشت که دردناک بود. اون از کراک حرف میزد. ماده ای که اثر نرسیدنشو توی زاهدان به یه سرباز دیدم که چه گندی به بار اورد. اون بدبخت بهش نرسید. توی بازداشتگاه پشت میله های زندون سرشو محکم اینقدر کوبید به میله ها که سرش شکافت و خون... و به فرمانده کل النن ناسزا و فحس ناموس... بگذریم. بازم میگم. کاری ندارم در چه حد هستی. میخوام اینو بگم برام مشخص شد تا حدی ضعیف هستی که اگه در محیط خدمتی من سیر میکردی و اون جو لامصب پیرامونت بود احتمال سقوطت بالای هفتاد و پنج درصد بود. اگه روزی ماهر شدی ممکنه با خوندن همین چند خط وضع اعصاب روانت جوری بشه که نیاز پیدا کنی یکی دیگه بار کنی. چندتا علف خشک سوزوندن و دودش فرو بردن توی کالبد مبارک.. این از نظر من از مسخره ترین کارهای دنیاست هر کی میخواد منو مسخره کنه مسخره کنه...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت14:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من و دوستی و دوستان

بسم الله الرحمن الرحيم

از نظر من در مورد دوستي اگه آدم بخواد حرف بزنه ميتونه هزاران صفحه كتاب بنويسه و بازم حرف براي گفتن داشته باشه.

انسان موجودی اجتماعي بوده و خيلي كم هستند كساني كه با هيچ كس رابطه اي بنام دوستي نداشته باشند. حتي كسي كه سالها عمر خود را تنها و در جنگل يا هر جاي طبيعت اين كره خاكي ميگذراند حد اقل يا با حيوانات يا گياهان يا خودش يا خدا چه در دل و چه با صحبت و تكلم چه از روي خيالبافي و چه از روي دلتنگي حرف ميزنه و دلش ميخواد با اونا رابطه برقرار كنه. هر كسي هم كه ادعا ميكنه كه ميتوانه بدون دوست  دوست داشتن دوام بياوره دروغي بيش نگفته...

انتخاب دوست از جمله مهمترين انتخابهايي است كه در زندگي وجود دارد.

من و دوستان همجنس

میشه گفت من یه آدم دوست پست و رفیق باز هستم و این خصوصیت بارها د طالعم آمده... دوستای نزدیکم رو اگ تا یه چند روزی هم نبینم در اولین دیدار بغلشون میکنم.

از دوران بچگي تا حالا دوستان خيلي زيادي داشتم. از ناباب گرفته تا ادماي بيش از حد مثبت .. بعضياشون با گذر زمان تغيير كردن و بعضيا از نظر زمينه اي كه شخصيت اونا رو بيانگر بود چند قدم به جلوتر هم رفتند.   از خيلياشون ضربه خوردم ( از ميلاد بيشترين ضربه ها رو   خوردم كسي كه همه چيز رو بر عكس ميكرد  به ديگران وانمود ميكرد كه اين منم كه ...) از خيليا هم خيلي چيزا ياد گرفتم و نه صرفا از كساني كه خوب بودن بلكه از كساني هم كه دشمني ميكردن ( لقمان را گفتند ادب از كه آموختي گفت از بي دبان)  و.... و....

 

اما الان وضع خيلي فرق كرده. من بزرگ شدم و به خيلي چيزا با منطق  و تعقل نگاه ميكنم و خيلي خيلي سخته كه از كسي تاثير بد بپذيرم.

من خودم شخصا اگرچه با اشخاص نسبتا زيادي سر و كار دارم و تعداد كلي دوستانم از مرز 60و 70 هم گذشته اما همه انها را به يك شكل نميبينم (همه انگشتان را نبايد يكي ديد) ودر ذهن خودم آنها را بر اساس فاكتورهاي بسياري منجمله شخصيت و رفتار- داشتن يا نداشتن جنبه و ظرفيت -  شراكت در شاديها و غم ها -فداكاري و ايثار - ثابت قدم و استوار بودن - طرز تفكر درست - ميزان منطق -مثبت يا منفي بودن - اهل مشاوره و گفتگو بودن - اهل تحميل هاي بيجا نبودن - اهل تفكر بودن -اهل انتقاد بجا و انتقاد پذير بودن - اهل رعايت مسائل شرعي و ديني بودن يا نبودن و از همه مهمتر مورد اعتماد بودن و دروغگو نبودن و بسياري فاكتور هاي ديگر دستبه بندي ميكنم. مسلما تعداد كساني كه از ميان اين چند ده شخص  بتونن به راحتي تا آخرين فيلتر را رد كنند از تعداد انگشتان دست فراتر نميره.

دوستان پايه اول من كه تونستن بسياري از اين فيلتر ها و چه به راحتي و چه به سختي رد كنن اين چهار نفر هستن.

حسين م - سعيد م ب - محمد م- پوريا ف

در مورد حسين بايد بگم : پسري شوخ و با مزه - راستگو و با ايمان - اهل بحثهاي فلسفه  و منطق و بيشتر از بقيه مسائل خوب رو تمرين ميكنه و... حسين رو هم از دوران بچه گي و نوجواني ميشناختم اما صميميت ما از حدود چهار سال پيش شروع شد و روز به روز بيشتر و بيشتر شد. تا جايي كه الان مشاور اولم خودشه... البته سعید قبل از من با حسين صميمي شده بود. راستي تا يادم نرفته بگم ما هر سه متولد يه ساليم اما سعيد و حسين يه پايه بالاتر از من تحصيل ميكنن.

سعيد هم پسر خوبیه و هيچ وقت نديدم چيز بدي تو دلش باشه. پسر پاكيه هر چند یعضي جاها بچه بازي در مياره اما اين ناشي از محيط خونوادگيشه كه مثل يه تازه نوجون باهاش رفتار ميشه. البته قدميترين دوستي كه از دوران بچگي تا حالا باهام پايه بوده خودشه. از هفت هشت سالگي به بعد... البته من ازحدود شش سالگي زماني كه هر دو واقع در شهركي در آبادان ساكن بوديم ميشناختمش. هيچ گاه يادم نميره زماني رو كه يه بار خواستم برم طرف كوچشون و باهام در گير شد  و  دستمو با بيلچه اي كه در دست داشت داغون كرد. البته يه خاطره با مزست و نه اينكه بخوام كينه به دل بگيرم.

من و سعيد و حسين يه گروه سه نفره صميمي هستيم كه هر كدوم از ما به اون دو نفر به چشم بهترين دوستان نگاه ميكنه. البته شايد براي هر كدوم از اونا بهترين دوستان نهايتا دو نفر باشن ولي براي من بيشتر از دو نفر...

ميرسيم به محمد. محمد رو از اواخر دوران دبستان تونستم بهتر بشناسم و كم كم باهاش صميمي بشم. تا جايي كه هميشه بچگي با هم مجله كيهان بچه ها ميخريديم و كلي ذوق و شوق داشتيم مخصوصا زماني كه عكس ماها رو توي اون مجله زدن و عنوان مطلبي كه راجع به ما نوشته شده بود  : صداي گرم دوستي. هيچ وقت ياد نميره. متاسفانه الان نه من و نه محمد هيچ كدوممون اون مجله رو نداريم و يادمون نمياد شماره چند بوده... اما اوايل نوجوني  به هم زديم و تا چار سال يعني تا اوسط زمستون سال قبل  حتي سلام و عليك هم نداشتيم. يه سؤتفاهم بچه گونه و يه حسودي كوچولو از طرف بنده همه چيز رو خراب كرد(البته الان حسود نيستم به خدا). الان صميميت ما روز به روز بيشتر از قبلها هم ميشه و ميشه گفت محمد هم يكي از مورد اعتمادترين اشخاص و كسيه كه با اون بحثهاي منطقي و فلسفي و حتي سياسي هم زياد دارم. البته هر دوي ما مدت كمي بعد از آشتي متوجه تفاوت هاي ظاهري و باطني كاملا آشكار نسبت به گذشته  در طرف مقابل شديم.

در مورد پوريا هم بگم كه از سال اول دبستان ميشناختمش. همكلاسم بود. پدرش معلم سال اولمون بود بنابراين از اين موقعيت خيلي سوء استفاده ميكرد. يكي از شيطونترين بچه هاي مدرسه كه همه از دستش عاصي و خيلي از دانش آموزان ازش  فراري ... اما ته دلش چيزي نداشت.. صميميت من با اون از زماني شروع شد كه يكي دو سالي از اینترنت باز شدن هردومون ميگذشت  و اون با خوندن وب قبليم از من بهتر شناخت پيدا كرد و قدم جلو نهاد. در واقع اين خودش بود كه دوستيمونو شروع كرد. باهاش بيشتر از هر شخص ديگري راجع به عشق گفتگو ميكنم. عاشقه. اما خداييش دلش بد جوري شكسته.  بين همه دوستاني كه از اول زندگي تا حالا داشتم دلشكسته تر از اون تا به حال نديدم.  اون هم داره خيلي از چيزاي بد رو مثل من كنار ميذاره و به اهداف خوب فكر مي كنه.. اما خداييش نزديك به شش سال انتظار براي يه نفر حرف كمي نيست. كاش اون شخص داراي درك و شعور خوبي بود چرا كه  قبل از اينكه اون طرف مقابل با  هيچ پسري رابطه اي داشته باشه ميدونست كه پوريا اونو دوست داره.. اما آرزوي اينكه لا اقل حتي به پوريا بد و بيراه هم بگه توي دل پوريا موند. پوريا  دليلي يه سري مسائل هيچ وقت نتونست باهاش تكلم داشته باشه.. براي پوريا آرزوي موفقيت دارم. از بهترين دوستانم...

 

چیزی که مسلمه اینه که حتی این چهار نفر هم ممکنه توی زندگی از بعضی جهات کاملا بدون ایراد نباشند  و این یه امر طبیعی و بدیهیست چرا که هیچ انسانی کامل نیست. اما من بر اساس اون فاکتور ها تشخیص دادم که اونا بهترین دوستان من هستند هر چند که هر کدوم از اونا هم میتونه توی بعضی از اون فاکتوها ضعفهایی هم داشته باشه ولی مهم نیست مهم اینه که هر کدومشون توی بیشتر از ۹۰ درصد از اون فاکتورها موفق هستند.

و بعد از اين چهار نفر

طبق قرار مشخص تعداد افرادي كه در دسته دو قرار ميگيرند هر چقدر هم باشه از تعداد افراد دسته يك كمتر نخواهد بود. (حدودا 10 نفر )

افرادي كه توي اين دسته هستند افراد خوبي هستند ولي رابطه من با اونها زياد نيست اگرچه با بعضي از اونها رفتارهايي صميمي هم دارم. بعضي از اين افراد رو به خاطر منطق گرايي در حد عاليشون  دوست دارم و از گفتگو و گپ زدن با اونا لذت ميبرم. و...

افراد دسته سوم نزديك به 30 نفر هستند . از اين افراد نه خوشم مياد نه بد مياد. ولي بهشون اعتماد ندارم و دوست ندارم باهاشون رابطه آنچناني داشته باشم چون توي خيلي از اون فيلترها جا ميزنند. ولي ميشه اونا رو جوري تغيير داد كه ... منتها من نميخوام دوروبرم شلوغتر بشه هر چند تعداد دوست اگر هزار هم شود به از داشتن يك دشمن است. بعضي از اين دوستان منو فقط براي خدمت ميخوان. از اين گروهشون ابدا خوشم نمياد. هر وقت هم كاري داشته اشن فقط تماس ميگيرن. بعضياشون وضعشون بدتره و اگه خواسته هاشونو براورده نكنم هزار تا بد و بيراه بار ميكنند و فكر ميكنند من دارم كلاس ميزارم يا ... وحتي اگر هم اهل درك كردن باشند نميخواهند درك كنند و اصلا به اين چيزها فكر نميكنند. بعضي از اين افراد هم بنا به اشتراكات خاصي كه باهاشون دارم گردم هستند كه از اين گروه بعضياشون خوب هستن مثل حامد  بعضياشون از همون دسته افاده اي  و كساني اند كه دنبال خدمت گذار بوده و سؤ استفاده چي هستند كه اسم نميبرم. البه بعضياشون هم فقط موقعي كه كاري دارند مزاحم ميشوند اما در كل بچه هاي بدي نيستند.

افراد دسته چهارم افرادي هستند كه رابطه من با اونا در حد سلام وعليك هستش و هميشه و هر وقت هم ميبينمشون سلام و عليك را با هم داريم. تعداد اين افراد بيشتر از 40 نفر هم هست و بعضي وقتا گفتگوهايي هم باهاشون دارم. اين افراد رو هم بر اساس خيلي از فاكتور هاي ذكر شده در فوق قبول ندارم اما حد اقل اينا مثل خيلي از بچه هاي دسته سوم بنا به دليلي چون  وضعيت دوستي مزاحمت ايجاد نميكنند. اغلب اين جمع رو همكلاسيها و هم مدرسه ايها ي قديمي و ... تشكيل ميدن.

 دسته پنجم هم  دوستان اينترنتي هستند. اين دوستان رو كه بعضياشون مال همين شهركها بودن و بعضا هم مال جاهاي ديگه.. دختر و پسر اين افراد رو من توي نت يه جور حساب ميكنم  البته تا حدودي. تعداد اين اشخاص كه خيلي زياد بوده. با خيلياشون هم تونستم خيلي گرم بگيرم و بشم صميميترين يار اونا.... خيلي از اين افراد رو يه آدماي نامردي ذهنيتشونو نسبت به من خراب كردن و... اما در كل اگه بخوام بگم فعلا دوست اينترنتي به اون صورت ايده الي ندارم و شايد قبلا داشتم. اما ميدونم توي اين وبلاگ و با شروع سبك جديد ميتونم با خيلي از اون خوباشون درد دل كنم.

فرق دوست اينترنتي با دوست واقعي اينه كه تو از بابت خيلي از چيزا نميتوني در مورد اون مطمئن باشي اما حتي اگه اكث فيلترهاي دوستي رو نتونه رد كنه نميتونه ضربه خاصي به تو بزنه و شايد بعضي اوغات دوستان اينترنتي گزينه مناسبي باشند براي راحت ابراز كردن همه  جوره از حقايق زندگي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت4:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |