تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
کمی بیشتر از علاقه مندی های من

فروشگاهای مورد علاقه ام

تصور کن وارد یه بازار به شکل ستاره شدی.

7 راه.7پر سناره. هر پر رو یک خیابون در نظر بگیر. هر خیابون تماما مربوط به یکی از موضوعات زیر

 

  • عینک فروشی
  • پوشاک شیک آقایان
  • کتابفروشیهای بزرگ و معتبر
  • گالری های هنری مخصوصا گالریهای موسیقی
  • لوازم شکار –لوازم ورزشی
  • گل فروشی ها
  • عروسک فروشیها – کادوهای عشقی

 

 

---------------------------------------------------

سرگرمی های من

 

سرگرمی اصلی و همیشگی : مطالعه  در قالب های گوناگونش– شرکت در سمینارها و گفتگوها

 

 

سایر سرگرمی های اصلی

 

  • طراحی(صنعتی)
  • نوازندگی گیتارالکترونیک
  • گرافیک کامپیوتر
  • تحصیلات رسمی با روشها و متدها
  • برنامه ریزی
  • ورزش
  • موسیقی
  • نویسندگی
  • وبلاگ نویسی

 

 

سرگرمی هایی که در حد متوسط استفاده میکنم

 

  • وبگردی
  • وبمستری
  • مسافرت
  • سینما
  • بازی های رایانه ای ( اتوموبیل – فوتبال)
  • گپ زدن با دنا
  • قدم زدن و گفتگو با دوستان

سرگرمی هایی که گه گاه..

 

  • تدریس خصوصی آگاهی های فنی ( کامپیوتر – طراحی – سایر تخصص هایی که دارم)

 

سرگرمی هایی که خیلی کم استفاده میکنم.

 

تلویزیون

بازی های رایانه ای خشن

 

 

سرگرمی های متداولی که دورشون نیستم

 

دختر بازی

 اس ام اس بازی های بی مصرف

سرگرمی های پوچ و...

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه انسان پاک

بسم الله الرحمن الرحیم

چطور اومد تو زندگیم نمیدونم. فقط میدونم بی شک قانون جاذبه بود.

یه مدت بهش فکر میکردم. احساس میکردم دوسش دارم. زیاد نمیشناختمش. با بقیه فرق میکرد. خوب هر کسی با بقیه فرق میکنه به شرطی که ریز و دقیق بشیم. ولی این یکی یه جور دیگه بود. لا اقل یه تفاوتهای آشکاری با بقیه همشهریا داشت.  خوب که دقیق شدم دیدم اشتراکات زیادی باهم داریم. نتونستم تحمل کنم. منی که اونقدرام پررو نبودم و دیگه تو این مسائل کم میاوردم یه جوری رفتم جلو. اونم چقدر قوی. تا جایی که امروز که خودم فکرشو میکنم کمی حیرت میکنم. خودم جای خودم بودم. اما خودم جای خودم رو اون نمیشناخت که کی. خدا بیامرزه پدر ابداع کننده یاهو مسنجر رو.ولی اون بلانسبت خر نبود که نفهمه. من بصورت کاملا حساب و کتاب شده کار کردم. جاهایی هم کمی جای شک ایجاد کردم. خلاصه میکنم. حرف دلمو زدم. اونم دلشو زد به دریا و حیرت کردم که حرف دل خودشم همینه. راسته که میگن دل به دل راه داره. بالاخره معلوم نشد که زودتر به اون یکی فکر میکرده ولی مطمئنن دقیقا همزمان شروع نشده.

2 سال با هم بودیم. سال 85 و 86 بودو کلی خاطره. کلی تجربه. کالی احساست زیبا.

 

چند وقت پیش در مورد غرور نوشتم. نباید جوری مینوشتم که به اون بر بخوره. هر انسانی غرور نسبی رو داره.مهم اینه که کاذب نباشه که خوشبختانه من غرور کاذب در اون دختره ندیدم. اینجا میخوام اعتراف یا بهتره بگم اعترافاتی بکنم. اسم اعتراف اوردم. وای.

میدونی اون این  روزها بعد از مدتها اعتراف کرد. اعتراف کرد که هنوز منو.. خوب راستش من که هیچ وقت ازش بدم نیمومده و نمیاد و دلم نمیخواد بیاد.

هنوز همون گلیه که بوده. اون به قشنگیا اعتراف کردو من حالا باید به چیزای ناخوشایند اعتراف کنم. به پشیمونی .

از حرف رفیق خودم خیلی بدم اومد. به جرات همینجا به اون دوست صمیمیم میگم که واقعا انتظار نداشتم. تا دیگه من باشمو اینقدر حرف نزنم پیش رفقا و حد تعادل رو دریابم. انتظار نداشتم به خاطر اینکه کار رو تموم شده دیده اسم بذاره. میخوای اسم بذاری بیا رو من اسم بذار. به عمد اینجا نوشتمو جای دیگه حرف نزدم میخوام ببینم یه روز گذرت به این نوشته ها میخوره. اصلا میخوام ببینم به رفیق جقدر اهمیت میدی. این دومین باریه که ازت دلخور میشم به شدت. من یه حرفایی زدم ولی نباید روی این دختر چنین اسمی میذاشتی.

هر چی باشه عشق من بوده. با این کارت به منم توهین کردی و اگه خیلی رفیق شناس و با مرام باشی توهین به رفیق آدم یعنی توهین به خود ادم.یه جورایی به خودت توهین نکردی؟

اجازه نمیدم هیچ کس دیگه ای روی اون اسم بذاره ولی وقتی رفیق آدم.. تعجب نکن که چرا اینقدر ناراحت بودم. من هنوزم دوسش دارم.70 درصد اشتباهات ما مربوط به من بوده. این دختره اصلا غرور نداشته. من دروغ گفتم. خوبه. من میخواستم هم خودشو نجات بدم هم خودمو.بهتره بگم خودمون رو. چون خودم رو نه از دست خودش بلکه از قضیه ای نجات بدم. تصمیم گرفتم که تا چندین سال دیگه به این مسائل فکر نکنم. اما شرایط جور دیگه ای رغم خورد.

دلم نمیخواد این دختره فردا اگه فهمید ، بگه همون موقع همچین جریانی بوده که منجر به جدایی شده. همه ما آدما نقاط ضعف و قوت داریم. من احمق خرابکاری زیاد کردم. خیلی اذیتش کردم و مثلا به خودم حق میدادم که این یارو اونقدری که من دوسش دارم دوسم نداره. امروز میدونم که اینکه تو طرفت رو دوست داشته باشی خیلی مهمتره تا اینکه دوست داشتنشو بخوای گدایی کنی. اوایل خیلی گدایی میکردم در صورتی که نیازی نبود. این دختره خیلی جاها حمایتم کرد. خیلی جاها حالم گرفته بود که آرومم کرد. خیلی جاها نظرات خوبش بدردم خورد. شما نمیدونین. چرا وقتی به اندازه من نمیشناسینش الکی حرف در میارین.

نه دوستای من تا حدی که اون منو میشناسه منو شناختن تا به حال و فکر نمیکنم دوستای خودش هم به اندازه من شناخت عمقی ازش داشته باشن.

منطقش که خیلی خوب بود. خیلی جاها من کور بودم. من یه اشتباه بزرگ داشتم. انتظار داشتم اون هیچ وقت اشتباه نکنه در صورتی که خودم خیلی بیشترش اشتباه میکردم. وای به من.

انگار همین دیشب بود که از رفتنم به خدمت خیلی ناراحت بود و داشت دیوونه میشد. اگه از هم جدا شدیم دلیلش تا 90 درصد خانوادگی و فامیلی بوده و اصلا چیزی نیست که هر شخصی بخواد فکر کنه مثلا خیانت یا کم تحویل گیری و .. بوده.  درست وقتی که رابطه ی بخت برگشته دوباره به شکلی قوی و خیلی زیبا داشت جون میگرفت جدایی رغم خورد.

این دختره به خاطر من جلوی کسانی ایستاد که میدونم براش خیلی سخت بوده. به خدا دیگه اینقدر نمک نشناس نیستم.هنوزم قدرشو میدونم. به خاطر جدا شدنم پشیمون نیستم به خاطر با نامردی جدا شدنم پشیمونم. نامردی رو اینجا به فال خیانت نگیرید که همچین چیزی نبوده. من میتونستم بدون بهانه گیری و دروغ جدا بشم. منی که به این دختره دروغ نمیگفتم آخرش به بدترین شکل گفتم.  اعتراف میکنم. هنوزم تو دلم جا داره. هنوزم عزیزه برام. وای به حال کسی که ببینم حرفی پشت سرش در بیاره یا اذیتش کنه. برادرشم خیلی برای من عزیزه اگرچه ظاهرا از من کینه به دل داره و دیگه ازم متنفره. ولی خب اون کم تجربست و خیلی چیزا رو نمیدونه. چقدر دلم میخواست برای هم رفیقای خوبی باشیمو هنوزم دلم میخواد.ولی با خودش نمیگه طرف چقدر پرروه؟ اونم یه جاهایی در حقم بزرگی به خرج داده. من اینجا حق رو به خودم نمیدم.

یادش به خیر. چه نامه هایی که در شرایط سخت حین خدمت به دستم میرسید با چه خط زیبا و چه رنگ زیبایی نوشته شده بودن و من این نامه ها رو بارها و بارها میخوندمو آروم میشدم.

این دختره به خاطر من کارایی کرد که دخترای دیگه گمان نمیکنم به این سادگیا انجام بدن. اونم میتونست مثل دوستاش بیرون راحت باشه. من بهش سخت نگرفتم. فقط یه بار دیدم همینجوری با چادر بیرون اومده بود گفتم خیلی حجابت قشنگه و واقعا به دلم نشست. از اون روز تا حالا ندیدم غیر از چادر مشکی جور دیگه ای تن کنه بیاد بیرون. چقدر این دختر ماهه به خدا.دختری که تا این حد بی منت به طرفش اهمیت بده واقعا نایابه.

 

 

اگه نماز صبحم اول وقت شد

اگه خیلی از راشتباهات رفتاریم اصلاح شد

اگه شجاعتم بیشتر شد

اگه گناهان آگاهانه ام کمتر شد

اگه احساس هنرم بیشتر شد

اگه بیش از پیش به درونم مراجعه کردم

اگه بیش از پیش یاد گرفتم که به اشتباهاتم بیشتر فکر کنم و در صدد جبران و اصلاح بر بیام

و همچنین کلی موارد دیگه..

همه به خاطر ورود این دختر مهربون به زندگیم بود.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دلیل تغییر مکان دادنم

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیزی مخالف و موافق داره. رفتن من بی مخالف نبوده. اما اگه تنها یه موافق داشته بوده باشه خودم و دنا بودیم. در حقیقت دنا خواست.

خودم خوب میدونم چه کردم. اگه رفتم مسئله قهر یا دلخوری نبوده. این دوری اگرچه حد اقل یک الی چند ساله اما موقتیه.

من از خونوادم دور شدم اما یه آدم واقعا خونواده دوستم. من رفتم تا زنجیرهای سنگین تنیده شده رو از بین ببرم.

شما نمیدونین. خانواده با عاطفه ای دارم. در بد ترین شرایط روحی روانی نه من نه برادرم سراق چیزای پوچ و باطل نرفتیم. نمیخوام تعریف کرده باشم اما با این حال احساس میکنم چیز خاصی برادرم رو نگه داشته چون مال این صحبتا نیست که بگیم آدم قویی باشه. اما در مورد خودم وضع فرق میکنه. نیروی مقاومت شدید. نیروی درونی که نیمه ناخود آگاهانه پیش میرفته.از یک عزت نامرئی از ناحیه شخص یا اشخاصی بعد از خدا.

............

زمانی که خدمت بودم فهمیدم که واقعا چقدر عزیزتر از قبلم. دوری و دوستی رو به صورت بسیار پر رنگ و به معنای واقعی تجربه کردم.

البته دلخورم از دست خواهر و برادر هایی که هیچ وقت خودشون تماس نگرفتند تا حالی جویا شوند. نه اینکه دوسم نداشته باشند. اما دوست داشتنشون تا حدی نبود که.. سربازان دیگه رو میدم که خواهر و برادرهاشون خیلی تماس میگرفتن و.. خلاصه روحیه میگرفتن. همیشه خودم تماس میگرفتم. البته خواهر و برادرایی که منو بیشتر دوست دارن کوچیکترن.

.............

دور شدم تا باز هم بیشتر خود سازی کنم. همیشه جا برای مردتر شدن و بهتر شدن وجود داره. همیشه جا برای تعالی وجود داره. من یه ماموریت دارم. ساختن خودم برای خودم عین آب خوردنه. تکرار میکنم من یه ماموریت دارم. من باید به فکر بقیه باشم. بی منت. مهم نیست که فعلا در مورد من چی فکر میکنند.

 

قبلها به مدت دو سال در قسمت در باره وبلاگ یه متنی نوشته بودم که لب مطلبش این بود: برای تغییر دادن دیگران حتما از خودت شروع کن.

عمق این رو بیشتر آدما تا همین حد درک میکنن که مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید. اما در حقیقت در یافته ام که قضیه کمی پیچیده تره.  جالب اینه که دو سال این جمله تو وبلاگم بود و خودم بعدها درکش کردم. وقتی فهمیدم فکر چیه و چه جایگاهی داره و چگونه عمل داره تا حدود خیلی خوبی این قضیه رو درک کردم که شروع از خود یعنی چی. یعنی اینکه همه چیز کج نیست. تو درست بایست پسر. وقتی خوش بینتر باشی وقتی مثبت اندیشتر باشی ( به شکل صحیح و نه کاذب) در این حالت قدرت اینو داری که اصلاحات رو به بار بیاری. در حد تغییر دادن یه نفشم کار آسونی نیست چه برسه به یه خانواده پر جمعیت که رئیسش بسیار منفی اندیش باشه.  حساب کار رو در مورد یه پیامبر جهانی داشته باشین که چقدر...

 

انسان های دیگر پیچیده ترین کائنات اطراف ما هستند. پیچیده ترین کائنات اطراف ما جانداران هستند و پیچیده ترینهاشون همون انسان ها هستند. انسانها دل دارند...

حقیقت اینه که انسان ظاهرا از هم جدا هستند ولی همگی مثل یک زنجیر به هم پیوسته اند.این زنجیر نامرئیه. در مورد خوبیهای دیگران بیشتر فکر کن تا خوبیهای اونا رو به خودت جذب کنی. از خوبیهاشون براشون بگو.

با خود هیپنوتیزم قوی میتونی ذهنتو طوری به خدمت بگیری که بر روی دیگران تاثیر عمیق بگذاری. چی کار داری که چطوریه. فقط در حالت خلسه عمیق به ناخود آگاهات بقبولون که یه راهی هست که ...

استاد احمدی یادم داد که خودمو بر ذهنم حکومت کنم. واقعا ازش ممنونم واقعا..

 

ذهنمو با چیزهایی مثل نا امیدی پر نمیکنم. این چیزها یعنی غل و زنجیر سنگین. وقتی میتونم این غل و زنجیرها رو نداشته باشم چرا که نه؟

برای شروع کار خود هیپنوتیزم به شکل جدی نیازمند محیط آروم و بدور از امواج منفی سابق بودم. برای همین زندگیه تقریبا تنهایی رو موقتا برگزیدم.

 

باید کاری بکنم.

 

خواستم و راه ها نشونم داده شد و با آلفا آشنا شدم.با آلفا میتونی سنگینترین غل و زنجیرهایی رو که در طول زندگیت ایجاد و به دور بدنت محکم بسته شده اند رو با صرف کمترین میزان انرژی و بدون هیچ دردسری از بین ببری.

................

 

وقتی عزیزتر باشی حرفت خریدار بیشتری داره. وقی دورتر باشی عزیزتری.

گاهی باید دوری و دوستی رو تدارک دید.

 

یکی از دوستان جدید اما صمیمی حرف خوبی زد. اگه هر روز دم در خونت یه کیسه الماس که پر بهاترین شی ء محسوب میشه ظاهر بشه بعد از 50 روز دیگه جذابیت روز اول رو نخواهد داشت.

حتی رفاقت هم همینجوره...

 

اگرچه یه ادم تقریبا اهل سفر هستم اما از مزایای اون غافل نیستم. خدمت خیلی چیزا یادم داد که چشمامو باز کردم تا یاد گرفتم. چیزای زیادی که خیلی سربازان همراهم  یاد نگرفتند.

 

میروم ولی عزیزترم. دورادور هوای همه رو خواهم داشت. کسی رو فراموش نکردمو نمیکنم.

 

-----------------

 با اینکه تواناییشو داشتم که در بالا شهر هم خونه بگیرم و شرایط در حال فراهم شدن بود اما در یک نقطه حاشیه نشین شهر ( شهرک مدنی) که یه شهرک فقیره و امکاناتی نداره  سکنی گزیدم. بذار دیگه بهانه ای برای بیرون اومدن نداشته باشم.

اینجا هم ورزش میکنم البته .. کاری به نبود امکانات ندارم. با همون امکانات کم توی خدمت چه ها که نکردم.

اینجا از اونجا بهتره که.

 ذهن من خودش تمامه امکاناته اگرچه 99 درصد آدما این حرفو درک نمیکنن. در حقیقت همون تصاویری که در ذهن دیده میشن حقیقت هستند و این دنیای مادی حقیقت نیست. بی خیال این مفاهیم پیچیده جای بحث خیلی زیاد داره.

------------------

اینجا یک مکان تمرین است.

مشغول اینها هستم.

 

1-درس و مطالعه

2-نوشتن

3-تدریس یک حرفه – آموزگاری دوره راهنمایی (معلمی)

4-آلفا و خود هیپنوتیزم

5-انعطاف پذیری بیشتر

6- تمرین .. شکسته

7- باز هم روی پای خود ایستادن

8-تاثیر گذاری بر دیگران

9-تمرین دستور نظم به معنای حقیقی – بهتربود اینو مورد اول مینوشتم

10- محافظه کاری صحیح و خصوصیت های رفتاری دیگر..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:31توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فلسفه گورخری

بنام خدا

لباس های راه راه – سلیقه اصلی من در انتخاب لباس و دلیل آن

 

فلسفه این راه راه بودن چیست. بیشتر از هر چیز یاد گور خر میافتیم اما فلسفه راه راه بودن خود گورخر چیست؟

 

روزی کودکی پیش گور خری میرود و از گور خر میپرسد. من نفهمیدم،در حقیقت بدنی با زمینه سیاه و خطوط سفید داری یا در حقیقت سفید هستی و خطوط سیاه رنگ داری.

گور خر بدون درنگ گفت:

خودت چی؟

کودک پرسید منظور؟

گور خر گفت: تو در حقیقت انسان خوبی هستی و گه گاه بدی هایی از تو سر میزند یا در حقیقت انسان بدی هستی و گه گاهی نیک رفتاریهایی از تو سر میزند؟

-- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- --

 

تمامی انسانها خصوصیات مثبت و منفی ( نقاط ضعف و قوت دارند). هیچ وقت انتظار نداشته باشیم یک شخص کامل به گذرمان بخورد تا او را به زندگی خود راه دهیم. ما هیچ وقت نمیتوانیم رنگ خود یا دیگران را تماما مشکی یا سفید کنیم.

دختر نباید گول افسانه ها رو بخوره و همیشه منتظر یه شاهزاده و اسب سفید رنگش بمونه و زمان رو الکی از دست بده. پسر هم همینطور.

نباید به صرف اینکه دو تا رفتار منفی نسبی از دیگران و دوستان و عزیزانمان دیدیم نسبت به تمام دنیا بد بین شویم که بله، دور و زمونه خوب نیست و از این حرفها.

بیشتر به خصوصیات خوب دیگران فکر کنید ،اونایی که خطوط یا زمینه سفیدشون بیشتره وارد زندگی شما میشوند..

کاری نداشته باشیم که حقیقت چیست و زمینه کدام رنگ است. فقط به این توجه کنیم که رنگ سفید بیشتر به چشم بخورد و حواسمان باشد خودمان را هم طوری اصلاح و نگه داریم که حد اقل رنگ سفیدمان کمتر از رنگ مشکی نباشد.

 

رنگ سفید مطلق یا سیاه مطلق پیدا نمیشود. بیخودی خودمان را فریب ندهیم و زمان ها را از دست ندهیم . از عشقها در ذهنمان الکی فرشته نسازیم که فردا به مشکل بر بخوریم، و  به خاطر اشتباه کسی او را بیش از حد سرزنش یا بلافاصله از دور خارج نکنیم.

 

البته معصومین و ضدین اصلی آنها رنگهای سفید و سیاه تام بوده اند برای همین است که درود بر معصومین مستحب و لعنت ...

 

بیشتر لباسهایی که میخرم معمولا راه راه دو رنگ هستند.  و سعی میکنم لباسم طوری باشه که بیشتر از اینکه تیره به نظر برسه ،روشن باشه.

یا حد اقل متعادل.

حتی اخیرا دیگه کفشم رو هم راه راه و ست انتخاب میکنم.

چرا؟

تا یاد اون سخن با ارزش نقل شده دوست صمیمی جدیدم باشم. البته جالب اینکه چند سالیه که سلیقه راه راه رو بالای80  درصد دارم.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه دفعه نیا پایین. بیا هلیکوپتر امداد خبر کنیم.

به نام خدا

سلام. تا حالا گیر کردی؟ تو زندگیت! گیر بد فورم کردی؟ من که آره.

بعضی وقتا به مرور زمان یه چیزی شکل میگیره. مثل اینکه به مرور زمان بری بالای قله یه کوه مرتفع. بعد یهو میفهمی ای داد! نباید میومدی بالا. باید بگردی دامنه کوه.اشتباه کردی. درسته اولش فکر میکردی اون بالا که برسی همه چیز زیباست ولی بعد متوجه میشی که.. خلاصه ممکنه خودت یا کس دیگه ازت بخواد که هر چه زودتر بری پایین.

گاهی وضع جوریه که ازت میخوان در مدت زمان بسیار بسیار زودتر از مدتی که صرف بالا اومدن کردی بری پایین. مثلا اگه دو روز طول کشیده تا اومدی بالا حالا تو یا بقیه ازت میخوان ظرف دو دقیقه بری پایین. نمیشه خو.

تا حالا چندین بار برای من پیش اومده. از من خواستن که فورا برم پایین. وقتی گفتم نه، هلم دادن. قل خوردم، کله پا شدم. زخمی شدم بد جور ولی زنده موندم. گیر کردم به درخت.

خودت برو بالا کوه و یه صخره کوچیکو هل بده پایین ببین تا خود دامنه کوه میره یا وسط راه بالاخره وای می ایسته؟

منم گیر کردم وسط راه. این راهش نیست. ده تا پله رو مگه میشه بدون تمرین و یه دفعه پرید؟ حتی امتحان کردنشم یه دردسری به بار میاره.

خلاصه ولی اگه بخوای خیلی سریع بری پایین میتونی اینو امتحان کنی. ندای امداد بده تا هلیکوپتر امداد بیاد دنبالت. به هر حال علم پیشرفت کرده ( درایت و عمل تو).

میتونی بری پایین. میتونی یه کار دیگه کنی. بری روی یه قله دیگه پیاده شی. میل خودته.

بسته به شرایط مکانی و وضع حالت ممکنه طوری گیر کرده باشی که در لحظات و دقایق اول سوار شدن به هلیکوپتر آسون نباشه ولی وقتی سوار شدی حل شده دیگه. میتونی سلامت برسی پایین. با سرعت زیاد و بدون صرف انرژی اضافی و زیاد.

این هلیکوپتر رو من اسمشو میذارم هیپنوتیزم.

Heilocopter Photo

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
شروع کرده ام-آلفا - حالت دوست داشتنی - خلسه

بنام خدا

دیشب برای بار پنجم وارد سطح آلفای مغز شدم. اینبار خیلی سنگینتر از قبل شدم. بدنم بی حس شد. چشمانمو به شدت سنگین احساس کردم. نه بیداری و نه خواب.

یه چیز جالب. یه اثر جالب از آلفا. زخم سوراخی زیر چشمم به سرعت خوب شد. فقط کمی درد فکم مونده. اصلا خودم توش موندم که چرا این زخم به شکل جمع و کوچیک شدن رو به خشکی میره. چرا به این شکل.

کاسه جسم من و آب درون آن روح منه. وقتی در سطح آلفا نیستیم مثل اینه که این کاسه دائما در حال تکون خوردنه و آب کمو بیش مطلاطم. وقتی کاسه رو کاملا بی حرکت و سست کنی آب کاملا آروم میشه وحالا روح تو طوری آروم شده که تلقین پذیر میشه. حالا میتونی ذهنتو برای چیزای خوب و چیزایی که دوست داری برنامه ریی کنی تا پیامدهای خوب..

میدونم که از آلفا نتیجه شگفت آوری خواهم گرفت.

این که همیشه راه حلها رو پیدا میکنم به این خاطره که هیچ وقت نا امید نمیشم. به همین دلیل بارها دیدم حتی در لحظات بزنگاهی بوده که یه چیزی بهم الهام شده یا کمکی شگفت بهم رسیده.

 

دیروز فقط به اندازه 250 هزار تومن سی دی های مخصوص سفارش دادم. شدم منبع بقیه. هر چند به نظرم درست نیست هی پخش کنم. اون تولید کننده رازی نیست. البته خودمم خوشم نمیاد بعضیا فقط منتظر من بمونم که خرید کنم اونوقت ازم چیزی بخوان. من زندگیم برام خیلی ارزش داره چون یه بار بیشتر نیست. پول مهم نیست. یه چیزی میدم صدها برابر بر میگردونم. اونی که خودش خرج زندگیش میکنه اعتماد به نفسش بیشتره، حس حرکت و انگیزه و عملش خیلی بیشتر و  احساس تعهد برای شروعش به مراتب بیشتره. وگرنه من آدم واقعا دست و دلبازی هستم مخصوصا این یکی دو سال اخیر.

باید با عمل نشون بدم.

مشک آن است که بگوید نه آنکه عطار بگوید. حرفی نمیزنم. با عمل نشون میدم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:14توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
کلاس درس مدرسه را دوست دارم

دلم تنگه واسه کلاس درس. دلم تنگه واسه اجتماعات کوچیکی که تقسیم بندی میشن و نفر یا نفراتی بالا سرشونه. اجتماعاتی که گروهی هستند و گروها وظایف یکسانی دارند.

چیزی نمونده بود شروع بشه. میخواستم دوباره به صورت حضوری برم سر کلاس درس. مرکز پیش دانشگاهی. باور کن اصلا حتی یک ذره هم ناراحت این نیستم که عقب افتادم. خوب در عوض از راه های میانبر حرفه ای و باریک هر چند سخت میرم. مرد عملش هستم. این روزها شرایط وحشتناکی برام پیش اومد. اما درس خوبی به بعضیا دادم.  به خدا باورتون نمیشه تو چه مسائل بد مصبی گیر کردم. از یه طرف یه نفر به سدت به من وابستس بی آنکه من.. . وابسته به خاطر اینکه منو راه نجاتش از یه عده نادون احمق میدونه. نمیدونم چی کار کنم. یه عشق خوبی داشتم قدیما.. از دستش دادم. نمیخواستم ولی .. خیلی گل بود. فکرشو نمیکردم تو نظرات اینطوری منو شرمنده خودش کنه. اگه داستان منو بعضیا کاملا بدونن میفهمن که مسئله چی بوده . دیگه نه منو محکوم میکنن نه عشق سابقو. ما رو جدا کردن. همدیگه رو خیلی دوس داشتیم. نشد. میشد وضعیتو درست کرد ولی به قیمت خراب شدنو از دست دادن یه چیزای دیگه.  اصلا از حرکت بعضی از دوستام در مورد مسئله خصوصیم خوشم نیومد اصلا. بگذریم

داشتم میگفتم چیزی نمونده بود برم حضوری ثبتنام کنم که یهو فردای روز تصمیم همه چی بهم ریخت. احوال خونواده بد جوری مشوش شد. من آدم خونواده دوستی هستم. خونوادم برام مهمن . خودم آزارم به مورچه نمیرسه ولی  توی خونه لعنتی فعلیمون طوری شرطی شدم ( به خاطر قدیما) که اگه یه مورچه روی کمرم راه بره پدر خودشو هفت جدو آبادشو در میارم میگردم لونشونو پیدا میکنم و خراب میکنم. البته واقعا با مورچه همچین رفتاری نیکنم بلکه میخوام منظورمو نشون بدم که تو خونه چه موجودی هستم. باید به شدت مراقب بود و رعایت حالم بشه. کسی باور نمیکنه که دست خودم نیست. بیرون خونه کاملا برعکس. اصلا عین خیالم نیست. این چیزا جای بحث روانشناسی داره بگذریم. چند روزه دیگه از این خونه میریم. هر چند خود من به شخصه از خونواده جدا شدمو نقل مکان کردم اما گه گداری میام شهر باصفای خودم(بعضیا گیر ندن- در دنیای من شهر خودم با صفاست).

چقدر دلم برای کلاس و مدرسه تنگ شده. چه فرصت خوبی بود. که ناچارا تبدیل شد به دوباره پیشروی غیر حضوری. مدرسه یک اجتماع کوچیکه. من توی اجتماع سر سختی مثل خدمت به شدت تیشه خوردم تا شدم این. مدرسه دیگه یه چیز ناچیزه. اما محیطش برام دوست داشتنیه. یادش به خیر. چه دلقکی بودم که حتی معلمای خشک رو هم میخندوندم.

مجبور شدم دنبال شغل بگردم و همزمان غیر حضوری ادامه بدم. اگرچه غیر حضوری ولی هزینه ای کردم معادل هزینه دو ترم حضوری. کلی جزوه و منابع آموزشی واقعا قوی و پیشرفته تهیه کردم. من به توانایی های خودم ایمان زیادی دارم. هر کسی داشته باشه ، زنجیرهای محدود کننده مغز قدرتمندشو پاره کرده و برداشته.

 

من دنبال برنامه های عادی نیستم. منظورم از غیر عادی و خاص چیزیه که مردم روزای اول بهش میخندن و باورش ندارن ولی وقتی خودتو نشون دادی اونوقت دهنشون بسته میشه.  یه چیزی مثل ماجرای هنری فورد مخترع ماشین. که همه اوایل به خاطر حرفش مبنی بر اختراع وسیله ی نقلیه ای بنام خودرو مسخرش کردن ولی همونا و فرزندانو نوادگانشون بعدها به خودرو وابسته شدند.

دقیقا میدونم که این آدمای خاص چه کار خاصی کردند، چه راه های خاصی رفتند و چگونه این راه ها را رفتند. بر خلاف تصور اونا به خودشون فشار نیوردند.هنری فورد بیش از شش کلاس درس نخوند و ادیسون اعجوبه ی اختراعات تنها سه ماه به مدرسه رفت.همین مدرسه ای که من عاشقشم. با همین افکاری که دارم و توام مدرسه رفتن چه کاری میشه کرد؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:12توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
پست تو پست 1 - حرفهای نگفته

شاید ستاره سهیل از نو

بچه پست ها در شکم یک پست . این یک پست نیست. بلکه چندین پست است در یک پست

 

بیشتر پستها  بی عنوان هستند. ولی موضوعاتشون به موضوعات وبلاگ بی ربط نیست.

  

شدیدا فشار روحی روانی بهم اومده اما باز هم خریت و فکر خودکشی نتونست بهم خطور کنه. اما موج عجیبی بر من غلبه کرد. موج منفی عصبانیت. از قدیم مشکلم همین بوده. نه دود و دم و مشروبات بر من غلبه کردن نه حتی فکر خود کشی. اسم خود کشی رو اوردم چون یه عزیز تو نظرات حرفشو زده بود.

تصمیم به رفتن حتمی شد. چک رو رو گرفتم فردا میرم بانک پولو میگیرم. فعلا..! فعلا که آواره ام. حتی رفقا هم مال و ملالی نشدند. جز یکی.

یکیشون که اصلا به کل نه میدونه رفیقش چشه نه.. هر چی هم میگم مگه یادت نیست دوره ای که خودت نامزد بودی؟

 

کسی به اندازه خودم دلش به حالم نمیسوزه و کسی به اندازه خودم برای خودم کارساز نخواهد بود.خدا قبلا با دادن قدرت اندیشه بزرگترین کمک رو به من کرده اگرچه باز هم  کمک میکنه. ولی من چقدر در قبال او نمک نشناسم واقعا. بهترین عشقو بهم هدیه کرده بود که ... باور کن خودمم نمیدونم چطور از بینش بردم و دقیقا چطور شد که.. این ماجرا نسبتا مرموز مونده.

 

آره زمین خوردم. وحشتناک هم زمین خوردم. اما هنوز زنده ام و احساس میکنم اینو.

هنوز نبض و نفس دارم. هنوز پوستم سالمه. هنوز تمام عضلاتم سالمن. تمام استخونام. روحیه لگد مال شد ولی مطلقا از بین نرفت. نسبتا انعظاف پذیرم و اکنوز این انعطاف پذیری رو به ازدیاده. من چیزی کم ندارم. مشکلم اینه که قاطی میکنم. یه سیستم هر چقدر هم که بخواد قوی بشه نباس قاطی کنه. باید به سنسورهای حساس ضد قاطی کردن مجهز بشه. چیزی که من کم دارم و دنبال ایجادشم.

آره زمین خوردم. ولی پا میشم و خودمو میتکونم. به راهم ادامه میدم. عیب نداره.

 

گفتم پوست یاد نشون روی صورتم افتادم.

درسته که یه نشونه تو صورتم درست شد. اما از ین بردن اینم راه داره. مگر نه این است که هر یازده ماه کل سلولهای بدن آدم از نو میشن؟ پس چرا جای زخما میمونه؟ برای اینکه همیشه باورشون دارن و باهاشون خواه ناخواه انس میگیرن. همین. بیخیال زخم.

باور کن همه چی راه داره.

هر چقدر که تیز پروازتر باشی و بالاتر بری  وقتی که تو اوج آسمون تیر خوردی ارتفاع بالاتر کار دست تو میده. ضرر ارتفاع بالاتر همینه. پس اگه در ارتفاع بالاتر پرواز میکنی بهتره بچه کوهستان باشی نه دشت.

من به اندازه خودم ضربه خوردم. به یک کتری نگاه کنید که وقتی بیش از حد میجوشه کار خاصی نمیکنه اما خیلی زود میجوشه. یه دیگ بزرگ پر از آبو درشو ببندین و هیچ راه خروج بخاری براش نذارین. حالا اونو بجوشونین. زود نمیجوشه اما وقتی جوشید چنان انفجاری میکنه که اگه کسی تا ده متر نزدیکش باشه ممکنه کشته بشه. میتونه یه ساختمون خراب کنه. قضیه منم همین شده.

 

یه دشمن دارم. خوب اونم قدرتهای درونیشو کشف و فعال کرده اونم بصورت قوی. اما هر چیزی رو میشه درست یا نادرست استفاده کرد. این یارو به شدت نادرست میره. بر علیه دیگرون و کسانی که بهشون حسادت میورزه به کار میگیره.بجای اینکه با قدرتش خود سازی کنه و رقابت سالم داشته باشه. واقعا خاک بر سرش. فکر کرده سود کرده.

پسر عمه و پدر خبیث کورش(خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد).

اینا متخصص تاثیر از فاصله هستن. البته نوع منفی شدید.

آدم که اعتقادش به خدا سست شد کارنامه کارهای منفیش درخشان میشه به شکل سیاه. حالا نه همیشه ولی احتمالش زیاده.

اگه در مورد تاثیر از فاصله میخواین چیزایی بدونین کتابهای پل ژاگو و دکتر ژوزف مورفی  رو از یه مترجم خوب پیدا کنین. اگه مهدی قراچه داغی باشه خوبه.

هر چیزی تو دنای مخالف و جهت برعکسش وجود داره. مخالف و بر عکس دعای خیر هم عمل زشت و پلیدیست بنام افسون و سحر.

------------------------------------------------

من!

همون پسر مهربونه.

من!

همون که جذبه داشت و خیلیا دوسش داشتن و کوچیک و بزرگ سلامش میکرد.

بکن بابا!

باشه .

میلیاردها ثروت و دارایی ، کلی دانش و تجربه، و... که بخواد بدون استفاده بمونه، و.. اما زندگی آرامش نداشته باشه فایدش چیه.

میلیاردها ثروت رو هنوز ندارم. اما اگه روزی میلیاردر باشم باهاش ساخت و ساز نمیکنم. صرفا ثروت اندوزی نمیکنم.،کارهای خاص میکنم. باید بشم واقعا خاص.  حالا خاص منفی یا مثبت؟

مطمئن باشم که هر چقدر از دست خیر خواه بدم چند برابر عاید خودم میشه پس چه دلیل که زودی خامشون بشم و خودمو فریب بدم. البته الانشم کم پول ندارم. منتها غیر فعال هستند. جایی خاص. دویست میلیون کم پولیه؟ ولی فقط ازم فاصله گرفته اند. همین.از حقایق رو نشده که بالاخره رو کردم. خیلی ناکسم نه؟ خوب دلایل داشته.

 از این بحث خارج بشیم.

 

بالاخره مینویسم. وصیت نامه رو.

پست بعد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

عشق دوست داشتنی

 

خانم فاطیما تا حالا نشده واقعا کسی رو اونجور که تو رو دوست داشتم دوست داشته باشم. حالا میفهمم تو عمرم اگه یه دفعه واقعا عاشق شده باشم اون.. هیچکی نمیدونه چطور و واقعا چرا تموم شد. خیلیا اشتباه فکر کردن. ولی بالاخره خودم فهمیدم. مدت کوتاهی بعد از حماقتم. درصد بندی کردم واست دلایل رو.


گذشت رو حسابی تمرین کردم به این امید که روزی تو منو ببخشی از ته دل.

چقدر من احمق شدم یه لحظه. از کنترل خارج شدم. بهش اس ام اس دادم پرسیدم تو منو نفرین کردی؟

آخه اون و این حرفا؟ بار اولی که این فکرو کردم دو سه ماه پیش بود که وقتی از خواب پا میشدم دماغم پر خون میشد. یا عطسه که میکردم خون میپاشید.راستشو بخوای ترسیده بودم ( خودکار) ولی به سرعت از اهمیت ساقتش کردم. دیگه اهمیت ندادم. بر طرف شد.

ناراحتیه رو چالش کردم. زندش نمیکنم.خدا نگهدار

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نوشتم

 

نزدیک به 350 صفحه نوشته های خاص تایپ نشده دارم که تا حالا رو نکردم.  اصلا با خوندن اون نوشته ها نظرها راجع بهم تغییر میکنه. ممکنه خیلی بدتر یا خیلی بهترشه یا به شدت متعجب شن.کاملا بستگی به آدمش داره. منی که با درس میونه آنچنانی نداشتم از کی تا حالا با ریاضیات حرف و حدیث میزنم و چیزایی اثبات میکنم؟ از کی تا حالا اینقدر شدیدا بهم الهام میشده؟

انس با کاغذ و قلم و شرطی شدن با قلم خودنویس حکایتی دارد.

چرا حتما باید دانشجو باشی تا حرفات خریدار داشته باشن؟ اگه به اینه که باشه تا فوق دکتراش میرم. از سیاهی لشکرا ابا و ترسی ندارم.  یک سرباز شجاع از یک لشکر ترسو به مراتب ارزنده تر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

فاصله زمانی و ترکیبش با بعد مکان در قالب فاصله باعث شد آهنگ تغییرات رو واقعا در یابم. هم خودم هم بقیه را. دوستانی چون  دوستان نزدیک. زمان خیلی چیزها را دگرگون میکند جز تغییر خودش. همه چیز تغییر میکند جز خود تغییر. مهم جهت تغییر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کیو دیدی که دلش بخواد هدیه تولد بهش عقاب بدن. اونی که اینکارو کرد دلم بدون هیچ قید و شرط اظافی به نامشه.

این حرف مسخرس نه؟

اما بهترین هدیه از نظر خودم کتابه

بعدش به علاقه مندیای طرف مخصوص علاقه مندیای که به کار مورد علاقش بخورن فکر کن. اینجوری شگفتا که چه جایی توی دلش باز میکنی. به شرطی که انچنان سر سخت نباشه. ولی خوب سعی کن با آدمای بصری اینجوری پیش بیری. اگه میخوای بدونی کدوما بصری هستن به حرکات دستاشون حین صحبت کردن و به صحبتای توصیفیشون توجه کن. دائمبا توصیف توجیه میکنن.

اگه لمسی بود سعید کن در آغوش بگیریش همیشه.

اگه سمعی بود از راه صوت وارد شو. باید زرنگ باشی. اگه خواننده باشیو طرفت سمعی باشه بهترین نتیجه رو خواهی گرفت.

 

جالب این که بعضیا درصد بالایی از هر سه هستن.

من: خوب بررسی و فکر کردم. در مورد خود من:

85 درصد بصری

80 درصد سمعی

70 درصد لمسی

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات شدید شخصیتی من و شرطی شدن شخصیتم در بعد مکانهای خاص به خدمتم مربوط میشه ولی نه خیلی. این هزار بار.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات و احساس تغییرات

یه سالو نیمی که خونه نبودم تغییرات زیادی رو در دنیای خارج از درونم احساس کردم. دنیای درونم تنها دنیای خارجم را برایم درک میکرد.

همیشه فکر میکنیم هر وقت جایی میرویم، مسافرتی و ... چنانچه حد اقل یک هفته از محل سکونتمان دور باشیم و بعد برگردیم، انگاری دنیا و محله ها و شهر تغییر کرده اند. تصور ما این است که زمانهایی که به سفر میرویم چنین اتفاقی میافتد.

وقتی حین خدمت از پشت تلفن از دوستان میپرسیدم چه خبر، تغییر خاصی در شهر و ظاهرش روی داده یا نه میگفتن نه اصلا هیچ تغییری نکرده. بعد از دو سه ماه که میومدم میدیدم بللللللله.

حسابی تغییراتی روی داده. و این برای من کاملا قابل درکه.

حالا میفهمم که دقیقا مثل یه نیم شوک میمونه که به یکباره.. مثل یک دفعه از چند پله پریدنه. وقتی پله ها رو یکی یکی میریمو و همه چی آسون و عادیه ولی وفتی به یکباره چندین پله رو میپری..


توی این مدت و مخصوص از اواخر سال 87 به بعد خبر فوت کم نشنیدم. پدر یکی از بچه های آشنا، بعضی از قوم و خویشان خودمون، اشخاص آشنا و نیم آشنا از شهر خودمون، و در آخر هنوز چند روزی از اتمام خدمتم نگذشته بود که آخرین خبر رو هم شنیدم. یکی از عزیزان آشنا، همشهریان سابق، هم فامیلی خودم، که فقط دو سال ازم بزرگتر بود جوونمرگ شد. آدم از این زورش میگیره که که پسر خیلی خوبی از دست رفت. تشییع جنازه این یکی رو حظور داشتم. خیلی شلوغ بود. خدا بیامرزتش. مرگ محسن حسابی منو شوکه کرد. تا دو هفته باورم نمیشد. محسن! پسر به این گلی و مهربونی و رعنایی.. هیچی نگم بهتره.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

اگه این پست مال تو باشه توی این وبلاگ چی مینویسی؟

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 این نوشته ها چیه؟ نمیدونم.

امروز صورتم نشونه خورد. دلم نمیخواد روی صورتم باقی بمونه. جالبه در آستانه رفتن. کار برادرم بود. با یه میله آهنی زد. من دست خالی رفتم و اون.. اونوقت اسم خودشو گذاشته مرد. تمام محوطه لابی ساختمون پر خون شد. در و همسایه ها ریختن. لباسام و صورتم پر خون شد. اگه خورد بود به چشمم حتما اون چشمو از دست داده بودم. خدایا شکرت.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

با یه آشنایی در یه شهر دیگه تماس گرفتم. دنبال خونه میگردم. خونه بدوش. باباهه چقدر الکی مارو دست کم گرفته. فکر میکنه از این عرضه ها نداریم.

 

یه خونه با چندتا دانشجو آره زیاد سخت نیست. اما اگه تنها باشی بهت فشار نمیاد؟ آب و غذات، پوشاکت، حمایتت، حتی یه نفر که با همسرش زندگی میکنه حامی هم هستن. اما شخص تنها چی؟ از هیچی نمیترسم. باید حواسم به خود ترس باشه. همه دچار ترس میشن. حتی شجاعان.فقط برش باید غلبه کرد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

از دست داده های خدمتی

من توی خدمت بیشتر از اینکه چیزی از دست داده باشم چیزهای زیادی بدست اوردم. اما از دست داده ها اینها بودند. اصلا به نظرم جالب نیست که بگم چیزی از دست دادم. خدمت من همش بدست اوردن بود.

زمان ---> جبرانش میکردم

سلامتی زانوهایم--- > اخیرا خیلی رو به بهبود رفته

---->گوشی موبایل .

-----> دفتر خاطرات با ارزشی که گم شد. اینو چطور پیدا کنم؟ نمیدونم. باید از خودم سوال کنم تا شرایط نشونم بدن. نمیدونم سوخته، پاره شده، نمیدونم دست کیه. ماجرای جالبی داره.

خیلی برام مهم بود. میخواستم به پسر آیندم نشونش بدم. به دوستام. و.. میخواستم بگم چطور با این دفتر شرطی شده بودم و خود این دفتر باعث بد بختیای حین خدمتم شد. این دفتر مهمترین چیزی بود که تو خدمت از دست دادم. البته اومده بودم مرخصی و داده بودمش به نامزد سابق ولی اون بود که گمش کرد بی آنکه خودش متوجه باشه. اصلا هیچی یادش نمیومد. ولی خوب دیگه تا حدودی بی خیال این دفتر شدم. گذشتم.


خدمت که تموم شد و داشتم سوار آخرین اتوبوس مسیر به طرف ماهشهر که میومدم، حدودای صد کیلومتر آخر روی دوتا صندلی دراز کشیده بودمو و گوشی کنارم بود. آخر اتوبوس بودم. یه چند نفری هم اونجا بودن. پیاده که شدم دیدم همه سر راه پیاده شده بودن. ولی دیگه خبری از گوشی نبود.

این گوشی مالی نبود ولی شانص اوردم که عکسهای شخصی و امثال این توش نبود. فقط اس ام اسهای خصوصی که اونا هم اونچنان مهم نبودن. بالاخره یه روز بعد سیمکارتو سوزوندم اما ..

با این گوشی کلی خاطره داشتم، این گوشی خودش چقدر دردسر برام درست کرده بود. چه دوربین توپی داشت که خیلی کمکم کرده بود.

از اون روز من گوشی خیلی ساده گرفتم تا یه جاهایی هم حسابی در وقتم صرفه جویی کنم فعلا..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خدمتم آسون نگذشت. به این قسمت توجه کنید.

وقتی وارد اول دبیرستان شدیم گفتن اول بد بختیا شروع شد. وقتی ناچار شدم برم خدمت و درنگ نکردم گفتن اول بد بختی شروع شد. وقتی آموزشی تموم شد قبلیا گفتن اول بد بختی شروع شده حالا. تازه شروعشه. خدمتو که تموم کردم بازم آدمای منفی که قدیما خمت کرده بودن در گوشه کنار پیدا میشدن. تاکسی و ... خدمتت تموم شد. تازه اول بد بختیا شروع میشه. آره حتما بعدا اینا رو هم خواهم شنید. ازدواج که کردی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچه دار که شدی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که رفت مدرسه تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که دانشجو شد تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت باید ازدواج کنه و ازت دور میشه تازه اول...

من موندم پس کی اول خوشبختیا شروع میشه؟

 

من تو خدمتم با وجود اینکه زجر آور بود اگرچه  فشارهای شدیدی بهم وارد شد اما واقعا هیچ وقت فکر فرار به سرم نزد. واقعا احساس بد بختی نکردم. نداهای درون آورمم کردن. دعای خیر مادر و عشق. و بعد از اون تازه دوستان ولی باید بگم دعای حسین و محمد. بقیه سبک بود.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

قبل از اینکه دنبال بهترین دوست باشم باید خودم بشم بهترین دوست. اولین کسی که باید بهترین دوستش باشم خودمم. باید رفتارم با خودم خوب باشه تا با دیگرون.. اگه خودمو دوست دارم باید چنان باشم که خطایی ازم سر نزنه که دوستم ناراحت بشه چون اگه از دستم ناراحت نباشه هیچ وقت بدمو نمیگه هیچ وقت بهم بد نمیکنه و ..  چرندیاتی چون رفاقت افسانست و ... که مربوط به آدمای نادون و فراوون روی زمینه تو گوش من یکی نمیره. حد اقلش اینه که خودمم بهترین دوست خودم باشم و به خودم اعتماد شگرفی داشته باشم. با خودم حال کنم و خودمو ببرم سینما، با خودم معاشقه کنم، تو آینه بهترین دوستمو ببینم نه بدترین دشمنم. خودمو ببرم خرید و برای خودم با حوصله خرید کنم. توی موفقیتهای خودم خودمو تشویق کنم و به خودم جایزه بدم.

اگه دشمن خودم باشم هیچ بهترین دوستی روی زمین یافت نخواهد شد ولی اگه دوست خوب خودم باشم کم کمش یه دوست خیلی گل دارم. اون خود من هستم. هیچ کس به اندازه خود من خودمو نمیفهمه مگه من نمیخوام یکی باشه که منو بفهمه؟ پس کی بهتر و لایقتر از خود من؟

من اسم همون دوست رو گذاشتم دنا. حالا نمیدونم دنا دقیقا کدوم یکیمون هستیم. این برای خودمم هم معماست. من با دنا حرف میزنم یا خودم دنا هستم که با خودم حرف میزنم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

واقعا خوب که بررسی کردم دیدم اگه توی خدمت یه شخصیت دیگه هستم و توی خونه شخصیتی با بعضی رفتارهای سابق، دلایلش اینا هستن.

شرطی بودن من با محیط پر از امواج منفی خونه. تو این خونه حتی اگه گیاه ساختمانی بذاریم دو روزه میمیره، اگه ماهی بذاریم میمیره و.. این خونه همش انتقاد و امر و نهیه. چقدر بگم بابا امر و نهی فقط یه خود فریبیه کار خاص نمیکنه. بیشتر از اینکه سازنده باشه مخربه. تربیت ایده آل یک چیز الگویی از رفتارهای درسته. انسانهای تاثیر پذیرند نه حرف گوش کن. حد اقل 80 درصد آدما اینطورین.

 

دلیل دوم اینه که بابا جون این یه خانوادس، یه زنجیرس، به هم متصل. اگه هماهنگی نباشه همه چی بهم میریزه بابا.اگه فقط یه نفر بخواد متحول شده باشه و بقیه بهش بگن دیوونه و مقاومت پیشه کنن که نمیشه. هرج و مرج راه میافته.

 

تو کشور ما برای این چیزا اصلا  فرهنگ سازی نمیشه این دولت کی میخواد به فکر باشه: مشاوره

الکی الکی عیبه تو مملکت ما. آخه اگه یکی بیاد و کمکت کنه که زندگیت بهتر بشه به تو بد میکنه؟

 

به این حرف خودم باید مراجعه کنم.

 

شرطی های اشتباهی(منفی) یا دردسر ساز در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا  دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

برای حل مسائلم کمک شگرفی رو میتونم از این چیزا بگیرم.

نخست خدا و اولیا

دوم ذهنم – بردن ذهنم به حالت عمیق آلفا، خوش خیالی،ریلکسیشن و مراقبه و مدیتیشن و تمرکز عمیق فکر،

هیپنوتیزم

و همچنین:کارهای واقعی که باعث ترشح به اندازه و نه زیاده از حد آندروفین در مغزم باشن.

 

مراقبه لحظه به لحظه مخصوص مراقبه به صحبتها و کلماتم. مراقبه بر افکار و عادتها و مراقبه بر احساسات. مراقبه بر ورودی های احساستیم. مخصوصا تصویری و صوتی. تصاویر زیبای حقیقی ، صداها و صوتهای دلنواز و واقعی که منجر به احساس خوبی واقعی بشوند.

نه موزیکهایی که عادت کرده باشم هنگام احساس بد گوش کنم. اگر آنها را سالها پیش هم گوش کرده باشم و اکنون همینجوری بخوام گوش کنم، به دلیل شرطی شدن. گوش کردن به همین موزیک ها دستوری است برای ایجاد شرایط ناراحت کننده و غم از نو.

تغییر و جایگزینی عادتهای نامناسب( برای از بین بردن یک عادت باید آن را جایگزین کرد)

 

برای تمام اینها و شروع نیاز مبرم به تغییر مکان دارم.این خونه هزاران زنجیر به دور من تنیده. و من اینجا در غل و زنجیر هستم. در تعداد اشتباه نکردم. باید مغز آدمی رو کمی خوب بشناسی و بدونی که خیلی از چیزها که فکر میکردی دقیقا بر عکس بوده تا منظورمو اینجا بفهمی. این بند نسبتا پیچیده شد. بیخیال.

 

برای یافتن مکان و جور شدن شرایط داشتن مکان خوشخیالی پیشه کردم. پولش اتوماتیک جور شد. مکانش هم جور خواهد. شد. شغلم هم جور خواهد شد.

گفتم شغل. همینجاش شغل پیدا کرده بودم. با درامد واقعا خوب. نزدیک به ماهی یه میلیون. ولی حضور پول در شرایطی که آرامش نداشته باشی مثل اینه که بگن تو یه لیوان آب فقط یه قطره سم هست چیزی نیست. بنوش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

کوله بار من : تعداد زیادی کتاب.زیادن واقعا. چند هزار صفحه بگم خوبه؟

کلی کتاب غیر درسی در دو رشته متفاوت که حجم بالای یکی منجر به بالا رفتن تعداد کتابها و حجم بار.. صد تا کتاب خوبه؟

 

کوله بار های نامرئی: حسرت. البته به خودم میگم حسرتهای بیجا. میکشمشون. تیکه تیکشون میکنم. چالشون میکنم. دلیلی نداره نگهشون دارم.

 

عشق و صفا و محبت. مهربونی. نه اگرچه دلم سوخته ولی نه باید خصوصیات خوبی که کمو بیش درم هست نابود کنم.

 

تعدای وسایل هنری.

 

راستی دیشب باز خواب دیدم بابام گیتار برام خریده. ولی کاورش نه خودش.  کی گفته نخواهم داشت؟ من چیزهای دست نیافتنی داشته ام.این چیز زیادی نیست. خودم ذهنم را.. منظورم گیتار معمولی نیست. یه گیتار الکترونیک مخصوص. حد اقل نیم میلیون قیمت داره.

همیشه پولشو حتی اگه داشته صرف چیزای دیگه شده. بیخیال.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

آقا پویا نرسیدم واست پوسته بزنم. ببخشید. آخه تصاویر گرافیکی لازم رو نداشتم و باید میگشتم. البته توی سیستم خودم گشتم. چیز مناسبی پیدا نکردم. همین امروز اینکارو کردم.معذرت...

تو واقعا خاص هستی.  صفات اینچنینی تو را شاید من روزی پیش بینی کرده بودم. ولی دستور نداده بودم. شاید هم چشمان من آن موقع بسته بوده اما تکنیک های پیامی غیر مستقیم را حرفه ای اگر نیستی حد اقل در سطح خوب هستی.پیامهای خاص را میگویم.درسته؟

راستی من و تو یه خصویت مشترک داشته ایم. یه جاهایی.گاهی میخواستیم پله های زیادی رو یه جا بپریم. مطمئن باش اگه بگردی پیداش میکنی. حافظتو بررسی کن. دور نیست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تظاهر همیشه بد نیست

به اونی که تظاهر به خوبیها میکنه گیر نمیدم. مگر اینکه نیتش ریا باشه. حتی خود تظاهر دو جنبه مثبت و منفی رو داره. جنبه منفیش همن ریاست. اما تظاهر به خوبیها و تداوم دادن بهش یه تکنیک برای ایجاد همون خصائل نیک هستش. یکی که دائم به شجاعت تظاهر کنه چیزی از دست نداده.

معروفه که میگن تظاهر به شاجعت چیز جالبیست. کسی نمیتواند متوجه تفاوت شود. اثر گذاری آنها یکیست. جالب اینکه ادامه که بدی آخرش واقعا همون شجاع میشی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خوشمزه هستم

برادر کوچیکم محمد با من مثل یه دوست صمیمیه. خیلی دوسش دارم. اومد گفت فهمیدم واقعا خیلی خوش مزه !!

خیره داداش!

هیچی دیدم یه عالمه گربه دور خون ریخته تو روی زمین جمع شدن. مواظب خودت باش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کی گفته رفتن بده. برای اصلاح امور گاهی دوری بهترین گزینست. من که قهری نرفتم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

منتظر هیچ کس حتی خدا هم نیستم. خودم وضعمو رو به راه میکنم. فقط به خدا توکل میکنم و خودمو به این قدرت بیکران وصل میکنم. مطمئنم موفق میشم. اگه اجل مهلت بده.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

جریان

حالت جریان.

صدها بار حالت جریان ولی در مورد مرگ.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تیپ تاپ

همه فکر میکنن  تیپ من بعد از خدمت یا حین خدمت تبدیل شد به تیپ شخصیتی. صد البته که شش ماه قبل از خدمت.. ولی از اونجایی که مشغله ها باعث شد کمتر توی عمومیتها ظاهر بشم کسی به اونصورت متوجه نشد.  البته و صد البته گاهی روزا تیپ اسپرت میزنم. برای اینکه از تیپ شخصیتی زده نشم.

تیپ شخصیتی من تا خود کت و شلوار پوش بودنه اما تیپ اسپرتم محدود به تیپ ارتشی  ساده و نهایتا جین ساده و پیراهن تا حد امکان آستین بلند و ساده و در عین حال زیبا. مثل قدیما اهل افراط و شلوغ بازی و گردنبند و کلاهای ... نیستم.

گاهی هم با تیپ ورزشی بیرونم. زیاد تیپ تاپی نیستم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

مدیریت زمان

استفاده اصولی از زمان، مدیریت زمان.

برایان تریسی میگه مدیریت زمان یعنی مدیریت بر زندگی.

توی خدمت ( از 8 ماه آخر) حسابی اهل برنامه ریزی و.. حتی کاغذهای اون برنامه ریزی ها رو یادگاری نوشتم.مدیریت صحیح زمان میتونه به شکل شگرفی عقب افتادگی ها رو جبران کنه. یه میانبر تضمین شده و حرفه ای.

بعد از مرخصی عید نوروز برگشتم همون جایی که بودم. البته توی 20 روز محیط تغییر کرده بود. جای شیر آب توی حیاط عوض شده بود و رفته بود پشت پاسگاه. منم از این بابت ناراحت شده بودم چون دقایق بیشتری رو ازم میگرفت. من روی صحبتم با  دقایق گرفته شده در یک روز نیست. محاسباتم برای سه ماه بود که روی هم چقدر وقت تلف شده داشتم.

اصلا باید بگم این چند ماه آخر خدمت دوران شگرف زندگیم بوده. پس بیخود نیست که بقیه سربازا خیلی خاص نگام میکردن. مدیریت زمان واقعا کار آسونی نیست. انگیزه ویژه ای میخواد.میگن مغز جنس مذکر انسان بر خلاف جنس ماده،تنها بر یک چیز در یک زمان میتونه تمرکز کنه. ولی من خیلی از کارامو همزمان و بصورت توام انجام دادم. البته نه به شکلی که شما فکر میکنید.به صورت لحظه ای و واحدهای زمانی کمتر از لحظه. یعنی خیلی سریع و شبیه به فرکانس لامپ مهتابی تغییر نقطه تمرکز میدادم.ولی یه خانوم نیازی به این کار نداره. البته توضییح این امر واقعا مشکله.

مثلا گوش کردن به موزیک رو گذاشته بودم واسه زمانی که دارم ورزش میکنم یا زمانی که مشغول طراحی هستم. زبان انگلیسی رو هنگام نرمش مخصوص برطرف کنندگی آسیب زانو به دقت گوش میکردم، و..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

شب سرد بدون یخ بندان

نمیدونم  چرا این لحظه یاد سال 86 افتادم. سال خاصی در زندگیم بود. آره واقعا. ماجراهای جور واجور. اما هنوز نماد سال 86 واسه من بعضی شبای سردش بوده. بعدها فهمیدم سال 86 از سالهای هجوم سرمای شدید به کشور بوده. تا جایی که شهرهای سردسیری بوده که دماشون به زیر 30 درجه زیر صفر هم میرسید.

دمای هوای  اون شب و الافی اون شب رو نمیدونم. فقط میدونم خیلی وحشتناک بود خیلی. حتی برای من که به سرما عادت دارم. شاید بتونم بگم سردترین شب زمستونی عمرم بوده. چقدر دلم واس خودم میسوزه. طفلی بیچاره. پدرش در اومد. خیلی سوز داشت خیلی. شاید بدنم دچار تغییر فیزیولژکی سریع و موقتی شده بود. نمیدونم. خیلی سرد بود خیلی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نامه به دلبند در آینده

نامه به فرزند آینده برای 5  مقطع سنی متفاوت اون حتی برای لحظه تولدش ظاهرا مسخرس. اما حتی به اینم فکر کردم. برای 20 سالگیش نوشتم زمانم رو به زمانه تو میرسونم. یه روز این 5 تا نامه ای که دوران خدمت نوشتم تایپ میکنم.نه عادی و نه خاص هستن.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کدوم کلمات رو اخیرا زیاد تو متنها مشاهده میکنی؟

صرفا، فکر،نه فلان و نه فلان،خدمت،کتاب، مرموز،

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

دنبال استثناء هستی ؟

به یکی از حرفام که تو پستهای قبلی ( نه پستهای توی شکم این پست) زده بودم بر میگردیم. سوال شده که آیا اگر جایزه ای مثلا یک منزل رو توی بانک برنده شدم بازهم اینجا میگویند باد آورده را باد میبرد؟ و صحت پیدا میکند؟

 

اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)

 

جواب: جواب من به تو صد در صد نیست. ممکن است بانک و حتی حساب بانکی با سرمایه حتی اندک تو فقط یک واسطه و ابزار باشد برای دادن پاداش کار مثبت دیگری در زندگیت. و یا مجموعه از برخی کارهای مثبت تو در طول یک مدت مثلا چند سال یا حتی کل عمرت. یا جذب قوی دیگران برای تو.

 

ضمنا. تمرکز قوی فکر در عوض نیاز به تلاش برای رسیدن به هدفی هر چند بزرگ را بسیار کمتر میکند.

هر چقدر میخواهی نور آفتاب را از یک شیشه معمولی و تخت به نقطه ای که قابل اشتعال باشه بتابون. موفق نمیشی. اما دونه دونه این پرتوها رو به کمک عدسی و لنز  بر روی اون نقطه متمرکز کن ببین چی میشه. فکر تو هم اینطوری قدرتمند میشه. مشکل عده ی کثیری از ماها اینه که فکرمون متمرکز نیست. منظورم با اهداف بزگه. البته اهداف نیستند که بزرگ یا کوچکند این ما (فکر ما) هستیم که بزرگ یا کوچکیم.بزرگی و کوچکی اهداف ساخته و پرداخته ذهن ماست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کمی تفکر و تدبر در مورد قانون جاذبه - شخصی

فیلم راز رو که دیدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. حتی فهمیدم اینکه خدمتن توی ارتش، و نیروهوایی، و اینکه شهر زاهدان افتاد زیر سر خودمو افکارم بود. مگر من نبودم که چند سال قبل خیلی به زمینه های هوا فضای نظامی علاقه نشون میدادم. مگر من نبودم که به هند و لباس هندی و این چیزا زیاد فکر میکردم. آخرش افتادم توی شهری که فرهنگشون شبیه به هندوها بود کمو بیش. و...

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کتابهام

کتابام بهترین رفیقامن. بی منت لطف فراوون میکنن.اگه در حقم لطفی کنن ازم لطف خاصی نمیخوان جز اینکه خوب و تمیز نگهشون دارم. چیز سختیه؟

اگه اشتباه کنم بی آنکه آبرومو ببرن راهنماییم میکنن. بین خودشون دعوا راه نمیندازن که طرف کدومشون میرم و کدوم نمیرم. کدوم زودتر و از این حرفا.. ولی همشون در یک چیزی مشترک هستن. دلشون میخواد بخونمشون، بهشون مراجعه کنم.. ازشون نقل قول کنم. کتابام البته ممکنه بدون اشتباه نباشن.

ولی خوب احتمالش کمه. کتابام ناراحتم نمیکنن. فقط بهم لطف میکنن واقعا. قدر نشناس نیستم. قدرشونو خیلی خوب میدونم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت19:49توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فرار

بنام خدا

16.7.88

نمیدونم چی شد. ولی هر چی هست مربوط به عادتم به اتاقک یا بهتره بگم آلونک توی خدمت میشد.

روزهای آخر خدمت بود. از 20 روز آخر 16 روزشو اومدم خونه مرخصی.بعد از 4 ماه اومدم. اظافه خدمتی هامو هم نبخشیده بودن و کمی روحیم تغییر کرده بود.

 شاید هر کی تیتر رو دیده باشه فکر کنه منظورم فرار از خدمته اما در حقیقت هیچگاه قصد فرار از خدمت به ذهنم خطور نکرد اگرچه تا شرایط جهنمیشم رفتم. من سرگروهبان تیتام و عرضه خیلی از چیزا و کارای توی خدمتو داشتم اما تحمل اینکه توی خونمون همش انتقاد بشنوم و بی منطقی ببینم ندارم.انتقاد از خودم یه طرف قضیس و نتقاد بقیه از همدیگه.. دعوا و و سرو صدا و تغییرات زیاده از حد برادرم و لجبازیهای شدیدش. اینکه بخوام راهکار وارائه بدم و قصد همیاری داشته باشمو بهم بگن داری بی حرمتی میکنی که داری واسه بزرگترت تعیین تکلیف میکنی. نخواستیم بابا. باباهه با سرعت 100 تای پیکان میره و ما با سرعت اولیه جت شخصی میریم و خیر سرمون برای اینکه جلو نیوفتیم هر چند دقیقه یکبار دور برگشت میزنیم.

من قدیما یه آدم عصبی بودم که زود از کوره در میرفتم. اما وقتی رفتم خدمت.. شاید بعضیا فکر کنن صرفا خود خدمت درستم کرده (بعضی از خلقیقات) اما اینطور نیست واقعا. در خدمت شرایطی ممکنه واسه سرباز پیش بیاد که واقعا بد فورم بهش فشار میاد و آرزوی مرگ میکنه. از این فشارهای شدید روانی دو سه بار به شکل شدید به من وارد شد.تا جایی که اعتماد به نفسم به شدت پایین اومد.وقتی اومدم خونه قیافم به شدت تغییر کرده بود. البته خدمت مسخره سپاه به ندرت اینطوریه. منظور ما خدمت توی یگان های ارتشه. با وجود تمام این بد بختیا و خدمت در جایی که انواع مخدرات و روانگردانها حتی در مصرف رایگان اول وجود داشت (زاهدان و مرزهای سیستان و بلوچستان) با وجود اینکه در جمع هایی بودک که النن .. اما خدا شاهده حتی فقط یکبار وسوسه ساده ترین شکل اون یعنی (ناسک=نوعی ماده مخدر گیاهی) که حکمش مثل سیگار آزاد بود نشدم.خیلی بهم تعارف شد خیلی از رفقا رفتن تو کارش اما من اصلا.. با خودم میگفتم اگه از همون ساده و معمولیش شروع کنم استعدادم برای پله بعدش زیاد میشه. اعصابم به هم ریخته که ریخته. با یه چیز دیگه آروم میشه. اون چیزای مسخره همش تلقینات کاذب و مال آدمای ضعیفه.

توی پاسگاه که بودیم  گاهی میدیدم بعضی سربازا رو از پاسگاها میوردن (اورژانسی) که بالاخره به دلیل کمبود امکانات شهید میشدن. خون میدیدم. عکس سربازای جوون رعنا که روی مین.. خدایا.. روحیه تضعیف میشه.. برادر احمقم که فقط یاد گرفته تو این مدت که نبودم به باباش زور بگه که اگه هر کاری که میخواد باباش واسش نکنه خونه رو به خاک و خون میکشه و هیچ وقت هم تو عمرم ندیدم این برادر بابت یه بی احترامیش معذرت خواهی کنه.

---

تمام خدمتم برای بقیه دوستام عجیب به نظر میرسیدم. آخرای خدمت با 40-50 کیلو بار اظافی رفتم. تعجب کرده بودن که چطور این همه بارو به تنهایی با خودم این همه راه... بارهام کتابهایم بودند. که 95 درصدشونو با دقت خوندمو بعضیا رو حتی 2 بار دیگه مرور کردم. اونجا به شدت اهل مطالعه شدم. حتی درس هم... با محیط اون آلونک در اواخر خدمت انس عجیبی گرفتم و حتی شرطی هم شدم.یعنی وارد اون که میشدم حس و حال و هوای درس و مطالعه و کارهای هنری در من تقویت میشد. هیچکسیم کاری به کار ما نداشت. آخر خدمت آسون گذشت.منظور 9 ماه آخر به جز 4 روز آخر بود که اون 4 روز آخر هم باز پدرمو در اوردن و حتی موهامو کوتاه کردن. در حالی که توی نیرو انتظامی سرباز 5 الی 7 روز آخر لباس شخصی میپوشه و کاری نمیکنه.

خلاصه  اون کتابا ومطالعات بود که منو حسابی تغییر داد و دم خدمتم گرم، شرایط رو واسم جور کرد. یه جورایی بگم توفیق اجباری.

این تصویر که میبینین یه آلونک یکم کوچکتر و تر و تمیزتر واقع شده در اتاق خودم تو خونه (اتاقمو به دو اتاق تبدیل کردم) که گذاشتمش واس مطالعات درسی و غیر درسی و گه هنر و..

 

فرار

 

فکر فرار یا در واقع بهتر بگم فرار النن واجباری یا بهتر از همه بگم ترک خونه و کاشانه از آخرین مرخصی که دوازده روز خونه بودم به ذهنم خطور کرد. پدرم باهام رفتار بدی کرد. تو خونه درک نشدم. گفتم من از این خونه میرم.گفت برو کی جوتو گرفته. گفتم دو تومن میخوام. رهن اتاق میکنم. یه جایی پیدا میکنم. بعد برات میفرستم. نداد که نداد. خلاصه این حرفا تو گوشم نرفت. من اهل زور و پول زور و جذب نارضایتی نیستم. یه روز که دیگه بد جوری ناراحتم کرده بودن  بزرگترین چمدان موجودو برداشتم و تمام کتاب درسیا و وسایل و لوازممو آماده کردم. دیگه واقعا میخواستم برم. شب قبلش با محمد کلی درد ودل و مشورت کرده بودم. گفته بود اگه واقعا به صلاح میدونی برو اما به این زودی که نه شغلی داری نه جایی داری کجا میخوای بری. شاید بهتره صبر کنی..

مامان بابا که دیدن نه بابا اونقدرا که فکر میکنن الکی نگفتم و قضیه کاملا جدیه بر آن شدن که یه جوری جلومو بگیرن. بهشون شوک وارد شده بود.

با خودم به این فکر میکردم که چه راه سخت و پر خطری در پیش دارم اما ذره ای ترس یا تردید و امثال این چیزهای منفی توی دلم نبود.

فقط میگفتم رفتن. اولش میخواستم برم خونه خالم که  همش 25 کیلومتر از اینجا فاصله داره بعد گفتم یه فکری میکنم.

فردای اون روز پدرم حدود صد هزار تومن بهم داد واس خرید لباس. خر شدن اسمشو بذارم یا .. نمیدونم.ولی بعد از سه سال لباس جدید داشتم. هر چند یه کت و شلواری رو با حقوق خدمتیم اواخر خدمت خریده بودم.البته مابقی رو صرف خواهر و برادرا کرده بودم.

حالا بگذریم. اتمام فکر رفتن مربوط به یه هفته پس از اومدنم بود. ولی باز داره میاد سراغم. نمیدونم چطور. اما دو نفر میخوان جلومو بگیرن. پدر و مادرم. اگه اونا راضی نباشن ممکن تجلی عدم رضایت خدا باشه. اونوقت وضع اونی نیشه که من دوست دارم.شاید اتفاقاتی برای خونواده بیافته که به من نیاز باشه و فردا هزار و یک حرف بد پشت سر من راه بیافته که آره همه کس و کارشو ول کرد رفت و گذاشت...

خلاصه اگرچه حق تا حدود زیادی با من بوده ولی باز هم گذشت.

اما بزرگترین گذشت زندگیم... که داره احوالمو به هم میریزه.

تا پست یا پست های بعدی.

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
در مورد خودم - تغییرات پس از خدمت


این تغییرات ربط آنچنانی به خود خدمت ندارند. همه بستگی به شرایط قبلی ، محل خدمت و شرایط حین خدمت و نیز ویژگیهای فردی خودم داشته. چیز عمومی نیست.


قبل از خدمت

ناملایم، متال باز، ققضاوت زود، ساده دل تر، احساساتی نسبتا شدید،خوش خواب (زیاده روی در خواب)،تقریبا فعال،منفی نگر تر،خوشخیالی های تو خالی،کلی نگرتر، شوخیهای نادرست،چشمان قویتر، تخیل قویتر با چشمان باز،پرخور،زود از کوره در میرفتم،اشتباهات بیشتر، عاقبت بینی کمتر، دور اندیشی ضعیف، منطق های نیمه ظاهری نیمه باطنی، منزوی، حرکات عجیب و غریب تو خیابون،نسبتا پر رو، - برخوردهای نسنجیده، اهمیت ندادن آنچنانی به عقب افتادگی ها،سردر گم،کمی دست و پا چلفتی، وسواس در زمینه هایی، اهل بحث،معتقد به شانص، زود رنج،کم جوشش،

 

بعد از خدمت

سحر خیز،آرامتر،موزیک بازی کمتر (بیشتر  آرام و لایت)،خوش برخوردتر، اهل صلح،فوق العاده امیدوارتر و زرنگتر، اهل مطالعه، درس خوان، تعادل در احساس و تعقل،پیشرفت شگرف در کارهای هنری، حوصله قویتر،دقت بیشتر و جزئی نگری عجیب، اهل بررسی های کامل و دقیق، شوخیهای صحیح، تخیل قویتر با چشمان بسته و تمرکز فکر بیشتر، کمی اهل مراقبه، تعادل در غذا خوردن، دور اندیشی قویتر و توام با دقت و مکاتبات، ذوق هنری بیشتر، علاقه بیشتر به ورزش،ثبات بیشتر در مواقع لازم،قاطعیت، اعتماد به نفس به مراتب بالاتر و قویتر ( افزایش بیش از 60 درصد)، الهامیات عجیب و غریب، واقعا جسور،سنجش فوق العاده در زمینه های عشقی، اهمیت فوق العاده به عقب افتادگی ها و بررسی میانبرها،دنبال آزاد سازی نبوغ ذهنی،اهداف بزگتر،شنونده تر و کم حرفتر-نکته بین، قدر شناس،مقاومتر در برابر عوامل منفی،عدم روحیه انتقام جویی، روحیه انعطاف پذیر، پوست کلفت، عدم اعتقاد به شانص و تقدیر،فعال و پر جنب و جوش

 

تغییرات جسمی: قوای جسمی بیشتر، تمرکز فکری حرکتی بهتر، انعطاف بیشتر،از بین رفتن بیمار آلرژی و حساسیت، افزایش نور چشم. و...


+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |