بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. فکر نمیکردم بعد از دوماه دوری کامل از رایانه هنوز کمی سرعت تایپم بالا باشه. البته یه هفته مونده به اتمام دوره که تو مرخصی دوره رفته بودم کافینت سرعت کامپیوتر و هم اینترنت خیلی پایین و تازه رنگ روی کلید های صفحه کلید هم رفته بود ..
خوب! خوبین شما؟ چه خبرا؟ بی ما خوش میگذره؟ دیشب رسیدم شهرک، منظره کوچه ها و.. انگار برام خیلی تازست گویی که قبلا اینجا نیومدم.خونه برام خیلی کوچیک بود انگار یه پرنده ای بودم توی قفس شیر اوردنم توی قفس مخصوص خودم. طبعیه که تغییرات در سطح شهر و منزل همیشه در حال رخ دادنه و چون دوماهی نبودم فکر میکنم شهرک خیلی تغییر کرده. این صرفا به خاطر دو ما دوری نیست.
وارد خونه که شدم مادرم دوباره قرآن رو از کمد زیر تلویزیونی اورد بیرون و گذاشت روی رحل میگفت تو که رفتی دیگه کسی دست بهش نزده.. راستی تونستم یازده جزء رو اونجا بخونم. ولی خوب اونجا نمیشد راحتت و باب میل کاری رو خوب ادامه داد.
اونجا جوری میشی که افکارت هم تغییراتی میکنن.آموزشی هم توم شد. البته قرار نیست تا ماه دهم آشخور بمونم. پدافندی دور کد خورده هستم و به احتمال زیاد میشم گروهبان دو دیده بان که البته تو اون منطقه ای که من افتادم دیده بانی کم خطر نیست. زاهدان کلمه ای بود که دیروز موقع تقسیم هرکسی اسمشو میخوندن شدیدا ناراحت بود. خیلی چیزا رو نیمدونید. اینجوری نمیشه. خاطرات تمام دوره آموزشی رو تقریبا کامل و نسبتا با جزئیات در چیزی حدود200 صفحه اونم در شرایط سختی نوشتم.
دوره ما 315 دوربه بدبختی بود. بیشترین سختیها رو متحمل شد اگرچه حتی سیگاریهاش مثل هیچ دوره ای سیگار نکشیدن اگرچه بالای 95 درصد بچه ها نماز جماعت رو میخوندن اگرچه میانگین خوبی اخلاق و رفتارشون با هم از 80 بالاتر بود اگرچه نمره مراسم سردوشی درجه گیری دیروز صبح که ده دقیقه مونده به ده صبح تموم شد 90 و نمره غیرت 100 شد چون همه غیرتی پا میکوبیدن چون نفر نماینده سردوشی گیر علارقم اینکه پاش از پشت پاره شد ولی طوری حرکات نماییشی جلوی تیمسار رو رفت و ضرب کوبید که انگار سالمه سالمه . ضربایی هم که میگم ضرب پاست واقعا و اگر در فاصلهی سه چار متری این ضربها قرار داشته باشی زمین کمی زیر پات میلره حالا حساب کن اگه صد نفر باهم هم زمان و محکم توی رپه ضرب بزنن هم غیرتشون هم قدرتشون نشون داده میشه. فرمانده میگفت برای رژه 135 علت وجود داره. اینکه افراد یاد میگیرن هماهنگ باشن و این حتی در میدان جنگ خیلی موثره.گروهان ما اگرچه مثل مرحله قبلی تمرین نداشت و تنها دوازده روز آخر رو تمیرین کردیم بر خلاف مرحله قببل که سه هفته کار کرده بود ولی بازده و اقتدار و شکوفایی حاصل زحمتهای ما دو برابر بیشتر از اونا بود..
یادش به خیر روزای اول... اونجا اولین چیزی که یاد میگیری خبر دار ایستادنه که درواقع نمادی از این همه هست که تو یاد میگیری روی پاهای خودت بایستی مثل من که الان با وجود زانوهای نسبتا آسیب دیده روی پاهامم (چشمک)
برای این که روحیه ما خراب نشه و به بهترین نحو مراسم سردوشی برگذار بشه و آـبروی فرماندهان گردان و اراشد زیر سوال نره به دروغ خبرهای خوشی در مورد تقسیم و مرخصیها بهمون دادن. با اجازتون منم افتادم زاهدان چون اول فامیلیم حرف ح جیمی تشریف داشت. راستش آخر دوره که به خودم اومدم دیدم اگرچه ورزیده هستم ولی رنگ و روم خیلی تیره و ظاهرا کمی لاغرتر از قبل شدم جالب اینکه وزنم بالاتر رفته.روزهای اولاین من بودم که کم نمیوردم و به بچه ها حسابی روحیه میدادم اما روزهای آخر فقط در اکثر اوقات در ورزش و نیز در رپه به شکل قوی خودمو نشون دادم و اگرنه اخباری که از دنیای شخصی گری نصیبم میشد اخبار جالبی نبودن و همین اخبار بودن که باعث خراب شدن اعصابم و کم شدن روحیه و قاطی کردنم و نیزتا حدودی از نظر ظاهری شل و ول شدنم شدن اما تنها وضع ظاهری لباس و بعضی حرکاتم بودن که شل و ول نشونم میدادن و اگرنه حسابی قلدر شدنم و حتی با هیکلیهاش هم که شوخی بدنی میکردم مینداختمشون زمین و ادعاشونو کم میکردم چون پاهام بر خلاف ظاهرشون خیلی قوی شدن. اونجا اشخاصی بودن بالای صد کیلو با قد بالای 185 که تنبل بودن و به نوعی م یشد گفت سوسول و تا آخر دوره زحمت خاصی نکشیدن. تنها چیزی که همه باهم تجربه کردن میدان تیر با صدای غرش لحظه ا ی اسلحه سازمانی ارتش بود که صدای واقعا بلند و قدرت شدید و کشنده اش اونو به نام توپ دستی معروف کرده که با پس زنی های قوی حتی در حالت درازکش روی کتف خیلی از بچه ها مثل من اثرات کبودی قرمز انداخت. چون سخت نگرفتم بهم سخت نگذشت. از اونجا که حرکت کردم و دیگه همه چیز اونجا تموم شد تازه به این حرف رسیدم که راسته که میگن هیچ دورانی از زندگی آدم مثل زندگی اجتماعی دو سه ماه آموزشی نیست اونم ارتش. اونم مرحله می که نسبت به مرحله قبلی و حتی بعدیش بیشتر سختی کشید. بعد از یک هفته که هفت روز هفته لباسهای آبی رنگ نیروی هوایی تن ما بود و از شدت عرقهای پی در پی پر از شوره شده بودن تنها 40 ثانیه تونستیم زیر دوش آب بریم. اونجا خیلیا وحشت زده بودن. اونایی که وسواس داشت وسواسشون تا حد بالایی کم شد. اونایی که از خدا دور بودن تا حدودی برگشتن. اونایی که اهل ورزش نبودن بعضیاشون شدن. اونایی که تنبل پر خواب بودن به کم خوابی عادت کردن و اتوماتیک کله سحر بیدار میشدن . اونایی که تا چراغ خاموش نمیشد خوابشون نمیبرد از شدت خستگی تا دراز میکشیدن در همون حالت خبر دار روی تخت خوابشون میبرد. اونایی که بد غذا بودن حسابی غذای بی نمک و بی مزه خوردن تا قدر پدر و مادر و نعمت ها رو بدونن. اونایی که خودشون توی شخصی گری لباسهاشونو نمیشستن اکنون وظیفه خودشون میدونن.. اوناییحیاط خونوشونو جارو و نظافت نمیکردن وقتی برای اونجا این کارها رو با دقت بالا انجام میدادن فردا برای خونه خودشون هم زحمت میکشن اونایی که روزای اول بشمار 3 یعنی در حدود یه دقیقه فرصت داشتن تاجایی که میتونن غذای کمشونو بخورن و بلافاصله بعد از اون توی محوطه ی حیاط گردان بشین پاشو تمرینات نظامی که حالت تهوع به خیلیاشون دست میداد اینا دیگه قدر خونواده هاشونو میدونن. قانون ساعت 9 بود ولی خاموشی ما گاهی ساعت 11 شب مخصصا روزهای آخر و فقط یک بار قبل از خود شیپور خاموشی توی آسایشگاه خوابیدم چون بارون شیدی زد و برق قطع شد. مثبت اندیشی من و یاد خدا و ائمه اطهار علیهم اسلام کمک بزرگی بهم کرد. خوبی اونجا این بود که نمازهای یومیه همه جماعت بود.یادش به خیر دمپایی ابری ( ککو تخم مرغ) ساچمه پلو(عدس پلو) مرغ منفجره ( مرغ پلو که پر از استخون گردن مرغ و .. بود و روزای اول فکر میکردیم مازاده غذای بالادستاس) و خورشت علف(مثلا خورش سبزی که اونم پر از ساقه بود) . یادش به خیر روزای نزدیک به روزای وسط که همه شدیدا سرما خوردن یادش به خیر لغو خاموشی یادش به خیر پای کوبی شب آخر تو آسایشگاه که ناشی از خوشحالی زیاد بچه های بیچاهری دوره ما بود که شب آخر تر و خشک مثل همیشه با هم سوختن و همه رو به جز دست پا شکسته های علیل ذلیل بردن توی یکی از دو آسایشگاه و تمام پنجره ها بسته و کولرها رو خامو کردن. حساب کنین چقدر اکثیپن کم میومد .. در عرض ده دقیقه دمارمونو با بشین پاشوهای ستونی دست کشیده و پا عوض کردن های نشسته مکرر در اوردن که ما رو یاد روزهای اول انداخت. یادش به خیر سرکار نوروزی سرکار حیدری که وقتی بچه ها با گریه و نارحتی رفتن برخلاف چند ساعت قبل که ازشون امضای یادگاری میگرفتن به دلیل دروغهای سرکار نوروزی کلی حرف زشت پشت سرش زدن. بد آموزیها هم توی اون محیط کم نبود. تا جایی که شد مواظب بودم البته فشارهای روحی از بیرون باعث شد اذیت بشم. خلاصه که خوب بود. راستی اگرچه زانوهام کمی آسیب دیدن ولی نفر اول صف اول بودم یعنی سختترین وظیفه توی صف رژه. خلاصه چیز زیادی نمونده نهایتا 15 ماه.تموم میشه مثل برق و باد میگذره..
اما یه چیز خوبی که هست اینه که تقریبا نصف گروهان با هم افتادن زاهدان و همه اون اشخاصی که دوست داشتم باهام باشن به جز حسن عزیز که توی شخصیگری از همه بهم نزدیکتر و آشناتر بود باهامن. اولین اسمی که دیروز صدا حسن عزیزی و در تقسیمات جزیره ی خارک بود.
اما از اینجا بگم.فکر نمیکردم این همه مورد استقبال نه تنها خانواده بلکه حتی همسایههایی که باهامون رابه آنچنان نزدیک ندارند و نیز حتی نگهبانها محل و علاوه بردوستان صمیمی آشنایان دیگر( رفقای دسته 2 به پایین که تعدادشون زیاده) .. حسینو که دیدم خودش منو محکم در آغوش گرفت.. هر کسی منو میدید میگفت چقدر عوض شدی رنگ و روت چقدر تیره شده چقدر لاغر شدی .. صدات چقدر تغییر کرده ( به خاطر اینکه با آخریین توانمون حنجرمونو تحریک میکردیم) ولی ماشائ لله به مردونگیت که تا اینجاشو گذروندی.. خلاصه حسابی تحویلم میگرن.. خودمم نمیدونستم حتی برای بعضی اونایی که ازم دل خوشی نداشتن عزیزم.. البته من اخیرا با افکارم سر و کله میزنم . گاهی با خودم میجنگم ولی نه اون جنگی که فکر میکنید. جنگ باید با چیزهای نادرست درونی باشه همون نفس و.. خلاصه قوی شدم. جسمم شاید کمی لاغرتر شد ولی هم روحم هم خود جسمم محکمتر شد. من باید یه سرباز خدا باشم یه سرباز سربلند واقعی
هر شخص مهمی هم که باهام بی ربط نیست حتی اون قهر کرده هاش.. برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنه برام مهمه خودم در موردش چی فکر میکنم برام این مهمه که اگه افکار اشتباهی در موردش دارم پیداشون کنم و بزارمشون کنار.. هر کی هر چی میخواد بگه بگه هر کی دوست داره بگه هنوز دهنش بوی شیر میده ( قابل توجه بعضی بزرگترها) .. من نمیگم کارمو میخوام به بهترین نحو انجام بدم فقط به این فکر میکنم که کارمو انجام بدم. دقیقا هون اولین باری که صف اول و نفر اول رژه زدم، در مراسم مهم صبحگاه هفتگی تیمسار کنار باند فرودگاه بود که با خونسردی تام فقط کارمو کردم و اصلا به این فکر نکردم که کجا و جلوی کی هستم. برای خودم عجیب بود که از پشت بلند گو بگه نفر اول صف اول آفرین.. حالا میفههم باورهای عمومی که در مورد توانستن دارم در مورد چیزهایی هم کارمو راه میندازن که بهشون فکر نمیکنم..
خدایا کمکم کن که بتونم درست خدمت کنم. این وظیفه وظیفه مقدسیه. چه در همین خدمت بیام پیشت چه بعدها برام فرقی نمیکنه فقط این برام مهمه که در زمانی که موج منفی قوی در جو اطرافم حاکم باشه ایستادگی به شدت قویتری داشته باشم و کوچکترین تاثیری رو گیرا نباشم. همین و بس.. خدمت اون عزیزانی هم که دارن خدمتشونو میندازن عقب یا از ارتش بدشون میاد و گیر بسیجی بازی فقط به این خاطر هستن که فقط بیافتن سپاه بگم که که اشتباه میکنن اگه چاره ای جز رفتن به خدمت ندارین ندازینش عقب.. که بر خلاف تصور اتلاف عمر نیست.. فقط تمرین کنید و سعی کنید که ازش به بهترین نحو استفاده کنید. من متوجه شدم که خدمت یعنی با یه تیر بیشتر از چار پنج نشون زدن با یه تیر. فقط یکیش دفاع از تمامیت ارضی و ناموسه.. فقط یکیش. بهترین برنده ها در خدمت افراد مثبت نگر هستن که شکر خدا منم تا حدود قابل قبول هستم.مثلا حتی از حق خوریها در دوره آموزشی من به جای ناراحت شدن به این فکر میکردم که فردا توی جامعه که هستم چه کار کنم که دنبال عدل باشم و چه طوری باشم که حقم خورده نشه.. و خیلی موارد دیگه.. شما دیروز نبودید که ببینید فقط در عرض کمتر از نصف دقیقه چشمای خیلیها به شدت قرمز شد و چه گریه ها که نکردن. قبل از خدمت شنیدم که میگن کل زندگی یه طرف و خدمت یه طرفه و حالا واقعا بهش پی بردم. سرباز سربلند درود بر تو. هر جامعه ای به سربازانش افتخار میکنه. سربازان اگرچه پایینترین درجات رو دارن ولی مهمترینها هم هستن. حتی خلبانها هم اگر سربازهای معمولی باند فرودگاه رو افودی نکنن ممکنه براشون خطرات و خساراتهای جبران نا پذیری به وجود بیاد.. تو پادگانها همه چیز و همه کس دست به دست هم دادن که شما مردم عزیز وطن توی خیابون ها راحت قدم بزنید. راحت با هم باشید. راحت زندگیتونو بکنید و ارنه کافیه یک روز هیچ پادگانی وجود نداشته باشه تا کل یک کشور در عرض کمتر از یک هفته تسخیر بشه.. پس آقای سربازهم زندگیتو میسازی هم وظیفتو انجام میدی. اگه قبل از تو سربازانی نبودند مطمئن باش تو حتی به سن خدمت هم ممکن بود نرسی. تو دیگه مردی پسر. تو قدر شناستر از قبلی. تو محکم و استوار هستی. کاری به سربازهای بی تربیت دیگه نداشته باش ولی همون سربازهای بی تربیت هم از بیتربیت های خیابونی بهترن و سرباز وقتی شهید میشه با لباسهای پاک خودش به خاک سپرده میشه چون کفنش لباسشه.. همون بیتربیت که همه بد نگاهش میکردن با ریختن اولین قطره خونش به زمین خدا از حق خودش نسبت به اون سرباز میگذره و .. شهدای هشت سال دفاع مقدس آدمایی بودن که همین حالات رو داشتن فقط فرهنگ اون دوران از لحاظی بهتر و از لحاظی هم عقبتر از الان بود.خاک عالم بر سر ما کنن که ژاپنی ها به نوادگان سربازان کشته شده اشان در جنگهای جهانی هم خدماتی میکنن و هواشونو دارن و اینجا مقام شهید داره بی ارزش میشه. عیبی نداره این دنیا دنیا کثیفیه همه جاش شبیه هم نیست. اما اونجا هزاران برابر بیشتر با افتاخار نگاهش میکنیم. آقا سرباز تو در مراسم سوگند نامه سوگند یاد کردی به خدا و کتاب قرآن کریم که تا آخرین نفس.. پس از مرگ نترس..
ا دتا بسه دیگه چطور شد حرفات قاطی حرفای من شد ؟ عزیزم اینا رو خودم میدونم. فراموش کردی من قبلا..؟
تنها یک چیز مهمه این که تحت تاثیر جو منفی قرار نگیرم و مردانگیم کاملتر هم بشه. شهادت یا موندنش به روال خوب فرقی نمیکنه فقط ذلت نیاد وسط و این بستگی به همت خودم داره و میتونم.
بسم الله الرحمن الرحیم
عشق و ایمان و دعا – طلسمها یکی یکی میشکنند
سلام. اصلا میدونی چیه ؟! من خیلی وقت پیش و جمعه ای که گذشت میخواستم بنویسم. خب حق میدم به خودم ، دیگه فرصت زیاد گیر نمیارم واگرنه کافیه استارت زده بشه. هر شب به دلیل خاصی موکول شد به فردا. روزهایم رو هم کاملا سر کار سپری میکنم.خلاصه که دوستون دارم( چه ربطی داشت؟). انگیزه برا نوشتن که کم نیست. چیزای کمی هم توی ذهنم نیست. البته نه تنها منظورم صرفا گزارشهای روزانه نیست بلکه باید بگم گزارش روزانه شاید همش چهل درصد شاملش باشه. خلاصه این هیچ شما مقدمهر و بچسب. ( آره جون هر کی که دوست نداریم، این مقدمه بود!!!)
اول از همه از پنج شنبه قبل شروع میکنم. خبر خوب اون موقع این که از سر کار که اومدم دیدم بابا ماشین خریده. البته تا دو سه روز بعدش نزدیکش نشدم چون فرصت سر خاروندن هم نبود و تازه دو سه شب بعد قسمت جلوشو هم دیدم. تمیز بود مگر اون خط آشکاری که روی در عقب سمت چپ بود و به خاطر همونش با قیمیت پایینتری خریده بود شش و صد. پراید سفید رنگ. راستش من از پراید خوشم نمیاد ولی خوب برای تمرین رانندگی خوب بود. من هنوز رانندگی رو اونطور که باید تجربه نکردم. البته بماند که مشکلاتی بود که مانع میشدند ولی حالا شکر خدا رانندگی که سهله..
راستی طلسم شکسته شده. اخلاق پدر به شدت بهتر شده. حتی وقتی خودم کمی ناراحتم سعی میکنه آرومم کنه. من میدونستم که منو بابا مشکلی نداریم بلکه همش زیر سر ... بود. و اگرنه خونواده ما خونواده خوبیه ولی خوب شرایط..( حسین بهتر میدونه چی میگم).خلاصه بابا جون خیلی گلتر از قبل شده. دیگه اون هاله های منفی کاملا از بین رفتن. شکر خدا... حسین و باش هر روز بر عکس حرف میزد یه روز میگفت دلیل اینه تو... تو... تو نباید... یه روز میگفت دست خودت نیست ... یه روز میگفت باباتو ببخش. ( این حسینم با مزه )
خَلاصه، اوضاع عالیه. نا گفته نمونه چیزهایی مثل دعاهای دوست خوبم حسین، عشق گلم، خودم و.. هم بی تاثیر نبودن. جا داره از همگی و حتی از خودم تشکر کنم.
اما جمعه شب. وای خدای من. این یکی طلسم هم شکست. نمیدونم دعاهای زیادم سر نماز برای همگی دارن اثر میکنن یا چیز دیگه ای ... هر چی باشه ایمان واقعی و قوی خودم که روز به روز بهتر میشه بی ربط نیست. از وقتی باور و ایمانم قلبی شد ، خدا خیلی کمکم کرد. طوری که خیلی چیزا انگار معجزه بود. خدایا ممنونم. کاش اون عده از دوستان که هنوزم... بدونن که اگه دوست دارن به چیزی برسن به کسی برسن به هر چی ، حاجتی دارن، اگه از ته دلشون خواستار هستن، با ایمان قلبی اگر طلب کنن و دنبالش برن خدا بهشون میده اما اگه ایمان و... در پیش نگیرن معنیش اینه که اون چیزا اونطوری که باید براشون ارزشی نداشته که به خاطرش حاظر باشن حتی کاری که نه تنها نادرست نیست بلکه بسیار به نفع خودشون هم هست ، انجام بدن.
داشتم میگفتم. جمعه هم استثنائی بود.حوالیه هشت نُه شب بود. سعید اومد دم در. نمیدونم چرا دلم خواست بقلش کنم. تا دیدمش بی اختیار لبخند معنی داری زدم و اونم لبخند معنی دار زد. یهو متوجه لحن حرفش شدم. حس عجیبی داشتم. هم خودش به صورت نسبتا کمرنگ یه جملاتی به کار برد هم خودم حدس زدم و این دوتا روی هم اطمینانم رو بر آن داشت که سعید به سی دی که توی تول بهش هدیه دادم گوش کرده و حسابی بهره برده ( سی دی تکنولپی فکر ، اثر دکتر علیرضا آزمندیان) . وای خدای من.اصلا فکرشو نمیکردم که فقط توی دو روز هفتا ترک 45 دقیقه ای رو با دقت گوش کرده باشه. به خاطر همین حسابی تشوقیش کردم و گفتم دیدی تو خیلی قوی هستی .. بابا تو دیگه کی هستی؟ ما خودمون به این سرعت و تازه هنوز این تعداد ترک گوش نکریدم ( البته مشکلاتی مثل گرفتاری زیا در مورد من بی تاثیر نبوده ولی کلا تشویق شدم که از فرصتها بیشتر استفاده کنم)
البته فعلا توی راه محل کارم موزیک هم زیاد گوش میدم اونم موزیکهایی که در وجودم تاثیر مثبت قوی میزارن مخصوصا در تخیلاتم. شاید بعضیا هنوز در مورد این قضیه و من فکر اشتباه میکنن...
با اینکه کم کار نداشتم و بدنم احتیاج به استراحت هم داشت اما خستگی فرار کرد، شوق دیدار زیاد شد، سعید یه جور دیگه شده بود. آره واقعا از نو متولد شد. این اون سعید حرف نشنو و اونی که به حرفا توجه نمیکرد نیست. خدای من. چه حس خوبی.. بعد از کمی صحبت کردن در این رابطه و گپ زدن و شوخی های دوستانه سوار شدیم و رفتیم یه تابی بخوریم. من هم با تکنیکهای خاص گفتاریم بیشتر تشویقش کردم. واقعا داشتم خواب میدیدم یا بیدار بودم؟ یکی بیاد به من بگه. وای خدای من. این سعید رو چقدر بیشتر از قبل دوسش دارم. میدونین چرا؟ چون داره خودشو پیدا میکنه و خودشو به صورت معقول دوست داره دیگه. توی جاده بیرون شهر بودیم. تند نمیرفتیم. من با همون لباسهای خونگی و کابشن خنده دار و موهای پولیده بودم. یهو دیدیم ماشین پلیس پشت سرمونه. منگل رانندش نه بوق زد نه با اشاره اعلام کردن نه نور بالا نه چیزی. فرمون ماشینو چندتا تکونی داد و زیگ زاگ اشاره داد. خلاصه سعید هم که تازه با یه شلوار نو سفید خوشگل اومده بود کارت گواهینامه خودشو توی جیب اون شلوالرش و در نتیجه تو خونه جا گذاشته بود.من که عین خیالم نبود و کاملا خونسرد بودم. البته نباید آدمی باشیم که اگه کاری نکرده باشیم خونسردیمونو در این شرایط از دست بدیم.خلاصه سر بازه و یه مامور دیگه داخل و صندوق اتوموبیل ( با کلاس جون..!!) رو حسابی بررسی کردن. من که با لباسهای بادگیر ورزشی بودم به سربازه گفتم من ورزشکارم ما تو کار مواد نیستیما.. خلاصه سعید رو پیاده کرده بودن بهش گفته بودن راه بیافت سوار شو ( تو ماشین خودشون) کار بالا نکشید و سعید همونجا سوار نشده باهاشون صحبت میکرد و جراین رو بهشون گفت : اینا ، نگاه کنید، شلوارم نوه، گواهینامه رو خونه جا گذاشتم اگه مشکلی هست من میرم میارمش. .. خلاصصه به شرط دور زدن و برگشتن طرف شهرک و بازنگشتن به جاده رهامون کردن و سعید رو هم تهدید کردن که اگه تو جاده ببیننمون... البته دلیل دیگه اینکه ساعت ده ده و نیم شب توی اون جاده و با این سر و وضع بیرون رفتن ، شک بر انگیزه یکم. خلاصه برگشتیم طرف خونه سعید اینا. منم تو راه خونه خودمن، خودم رانندگی کردم. بعد از مدتها رانندگی کردم. بایدم کمی اشکالات .. اما توی همون مت کم کم کم رفع میشدن . البته تمرینی. بود. سری به حسین زدیم اما خواب بود..راستی حسین اون روز خونه نبود و موقعی که سر زدیم یه ساعتی میشد که از دیلم برگشته بود و حسابی خوابش میومد. برا همین دیگه مزاحم این عزیز دل نشدیم. خلاصه که تا ساعت دوازده شب اصلا نه یادم بود کاری دارم نه چیزی و حتی وقتی یادم اومد، انگار نه انگار.. حتی خستگی هم از بین رفته بود. از بس خوشحال بودم. سعید کجایی که الان میخوام با یه بوس محکم گونه هاتو بشکنم. نقاشی مربوط به خودشو که هنوز توی مرحله اول کارش بودم نشونش دادم تا کمی بیشتر خوشحالش کنم.

بعدشم به سفارشاتش عمل کردم و دومین سایتی که قرار بود داشته باشیم و بلا اسفاده مونده بود به وبلاگ آموزشی تحقیقاتیش بستم و کار رو تموم کردم.
خلاصه واقعا اون شب خوشحال شدم و باز یکی از بهترین شبای زندگیم بود..!!
از شنبه تا امشب هم خوب بود. صبح روز شنبه ساعت نه، منو سعید و حسین هر سه تو اتوبوس با هم رفتیم ماه شهر. اولین بار نیست که سه نفری اتفاقی با همیم. خیلی با حاله.مخصوصا این دفعه رو که هر سه اتفاق نظرات زیادتری داشتیم و خیلی خوشحال بودیم.
حسین که هر شب سر میزنه. میگم بابا دیگه دوسم نداشته باش پدرمو در اوردی. باید یه دل بزرگتر براش بخریم این دلش هی کوچیک میشه و میتنگه برامون و مقاوم نیست. باید یه دل سری جدید براش بخریم.
خبر دیگه خبر دیگه. از طرفای یکشنبه تا دیروز یعنی سه شنبه، توی پیش دانشگاهی که پارسال همینجوری و فوق برنامه میرفتم، به صورت غیر حظوری و کاملا خواهانه ثبتنام کردم. مدیر دروسش عجب خوش برخورد بود. قبلا یه جایی دیده بودمش. انتخاب واحد و .. رو هم کامل کردم و ثبتنامم کامل شد.
حالا فقط مونده دفترچه لعنتی نظام وظیفه بیادش. پست مرکزی اینجا که نمیدونم چشه. خودمو کشتم بس که سر میزنم. هر زو میرم میبینم نیومده. دیگه سپردم دست یکی از آشناهایی که متوجه شدم همونجا کار میکنه. تا الانشم نیومده. برام دعا کنید رفقا. چیزی به هجدهم نمونده. شونزده روز دیگه. باید حتما یه دفترچه پیدا کنم. راستی یه خبر خوب دیگه(برای خودم) بعد از چهار سال تمام قسمتهای قابل مرتب شدن، همه کمدها و کشوهام رو به صورت کامل و به شکلی دلچسبو مناسب حالم مرتب کردم) باید دورو برمو مرتب کنم. خیلی در بهتر شدن ارادم برای درس خوندن اثر داره واقعا. راستی براتون بگم از ارادم که داره از قبل هم بهرت میشه. البته اگه بعضیا بزارن و هر روز سر نزن و نمک رو کم نکنن( کلک نمیخوام بگم خودت میدونی) . خوب منم میخوام عزم خودم جزم کنم و عازم طلب علم باشم. اگه نزارینم نارمدی نیست؟ وقت شناسی از خصوصیا کی باید باشه؟!! عزیز دلمی. خوشحالم که به فکر داداش کوچکترن هم هستی.
سر کارم هم کارها خوب پیش میره. راستی امروز فهمیدم چرا بهم میگن احمدی ن ژ اد ، چون من دیرتر از بقیه میرم سر کار. البته باید این حق رو بهم بدن که من خونمون از همه دور تره و رفت و آمد هم در مصرف بیشتر انرژی بی تاثیر نیست. بالاخره این لیوانها امروز فاتحشون تموم شد. پدرم در اومد. حاجی امروز نزاشت برم خونه و گفت هر طور شده باید تموم شن. البته این حاجی دمش گرمه واقعا. کار خودش که عالیه هیچ، به دیگران دلگرمی میده و حسابی تشویقشون میکنه و نمیزنه توی ذوق.. از دیروز که به شوخی گفتم من دیگه بجای لیوان با کاسه آب نمیخورم همه این حرفمو یه سوژه با نمک کردن. همکارا هم که سفارش عکس بچه ها یا بچه های برادر خواهراشونو بهم میدن تا برای چاپ روی لیوان، براشون طرح کنم.چون طرحامو خیلی قبول دارن. ( راستی اگه دوست دارین بدونین روی یه لیوان سفالی سفید چه طوری عکس چاپ میکنن، ادامه مطلب رو نگاهی بیاندازین).واقعا پدرم در اومد. چقدر تلفات داشت این پروژه تقریبا دویست و چهلتایی.
راستی محمد خیلی دوست داشتنی تر و مخصوصا با من خیلی مهربونتر شده تا جایی که از حرفای قبلیم در مورد اون پشیمون شدم. آدم با حالیه.
شکر خدا تا الان که کار میکنم این یکی بهترینشون بوده. اما کار آینده من مطابق با خواسته آتشینم و با عشق و علاقه خواقعی هواهد بود و دنبالش میرم.
حضرت بزرگوارمون امام علی (ع) میفمایند: کار بزرگترین تفریح است
واقعا قشنگ گفته اند. من پیش از پیش دارم با کار آشنا میشم.
راستی یه خبر دیگه. کارهامو به صورت برنامه ای و نه به شکل برنامه روزانه بلکه یه چیزی تو مایهای برنامه ریزیهای بابام که از بچگیم تا حالا شاهدشم ، منظورم اینه که برنامه های هر روز رو مثلا برنامه های عصر تا شب رو مینویسم و هر کدوم رو که انجام دادم مربع تو خالی جلوشو تیک قمز میزنم و برای خودم لازم میدونم که تا زمان مقرر همشون باید تیک بخرون. البته بابام دیگه تیک و نیز قرمز بازی و .. در نمیاورد بلکه فقط روی کاغذ میاورد. راستی یه نقشه هایی برای این بابام کشیدم ( آینده) میخوام قافلگیرش کنم.
اِ راستی یادم رفت بگم. دیشب با ماشین خودمون رانندگی کردم. میدونی چی جالبه؟ اولین بار بود سورا ماشین جدید میشم و با این حال اولین بارش به شکلی بود که خودم برونمش. ها این شد. بابا اخلاقش خیلی عالی شده. اصلا مثل قبلا باعث گیج شدنم نشد بلکه این برادر خولم هی وراجی میکرد منگل.
راستی این روزا امتحان دارم. امتحانات ترم یک پیش دانشگاهی( امتحانات بچه های جبرانی که به جای دی در اسفند برگذار میشن). لزومی نداره حتما توشون قبول بشم. میتونم همه رو صفر هم بیارم. امروز اولیش و یعنی ادبیات و زبان فارسی بود. هیچ نگاه ریزی هم به کتاب یا جزوه ای نکرده بودم.مستقیم از کارگاه و محل کار رفتم طرف مرکز پیش دانشگاهی. یه چند تا از بچه ها دم در بود. روی در یه برگه که با ماژیک روش نوشته بود : به علت آلودگی هوا تعطیل... زده بودن. فهمیدیم تعطیله. برگشتم طرف محل کارم. امروز از ساعت نه صبح تا نزدیک به هشت شب سر کار بودم. دیگه نا نمونده بود واسم.هوا خیلی آلوده و طبق گفته های اخبار شونزده هفده برابر بیش از حد استاندارد دارای آلودگی غبار بود. نفس کشیدن وحشتناک بود برای همین با ماسکی که بعد از ظهر خریدم بیرون اومدم. توی راه گوشیم زنگ خورد. بابای مهربون بود. میگه کجایی؟ دلمون شور میزنه. آخی.. این بابا هم درست شد. همه چی داره به اذن خدا و صاف شدن نیتمون درست میشه. . برام استخاره تخصصی با قرآن هم که گرفتن جواب این بوده که توی دانشگاه موفق میشم. من اراده آهنینی دارم شکر خدا. این روزها از تجربیاتم پیش پدر و مادرم حرف میزنم و روز به روز بیشتر به این مهم عمل میکنم. و تازه، میخوام اون سی دی که به سعید هدیه دادم به خیلیای دیگه و مخصوصا به بابا هم هدیه بدم.
خدا رو شکر
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. با صلوات بر محمد و آل محمد. موفقیت به دنبال ما نیست ما به دنبالش هستیم.
گیر نده. اولا امشب تولد سعید بود ولی قرار نیست مستقیما بپرم.
امروز صبح کمی دیر از خواب پا شدم. نمازم قضا شد. طرفای ده از اتوبوس پیاده شدم. نزدیک محل کارم میخواستم یه سری به کتاب فروشی بزنم سعید و حسین رو یه گوشه دیدم.رفتم طرفشون. تازه به حسین اس ام اس داده بودم اما منظور اس ام اسمو متوجه نشده بود اینم با این اس ام اس خوندن با مزش.
خلاصه با هم رفتیم طرف کافینت نزدیک محل کارم که چند متری اونطرفترمون بود و یه سری به یکی از بچه ها به نام مهدی که قبلا توی کافینت واقع در هتل شهرکمون کار میکرد و یکی از فامیلای پوریاست سری بزنیم. تازگیا دوباره برگشته بود برا کار اپراتوری کافینت. خلاصه بعد از احوالپرسی و .. من زودتر رفتم طرف محل کارم و قرار شد بعد از مدتی حسین هم بیاد طرفم و با محل کارم بیشتر آشنا بشه.
وارد کارگاه که شدم گفتن دو تا از دوستاتون اومده بودن دنبالتون. همون سعید و حسین بودن. خلاصه مشغول کار بودم. الان تقریبا ده روز یا شایدم بیشتره که روی پروپه بالای دویست عکس سه در چهار شاگردان ممتاز یه دبستان و شاگردان آمادگی یه مهدکودک و نیز مربیان و معلمان مربوطه اون مراکز آموزشی وابسته به یکی از شرکتهای بندری کار میکنم و این عکسها رو میبایست با طرح دلنشینی برای چاپ روی لیوان آماده کنم. البته پروپه رو به اتمامه اما خب نا گفته نمونه تعداد خطا کم نبود چون بعضی عکسها رو قاطی داده بودن بعضی اسامی رو درست وارد نکرده بودم و ... خلاصه که کار طاقت فرسایی هستش.
حسین هم اومد دنبالم. نگاهی به قفسه کتب و منابع گرافیک کردم و یه کتاب در مورد لگو و طراحان لوگوهای ایرانی بیرون اوردم و با هم ورق میزدیمو تبادل نظر میکردیم. حسین استعداد فوق العاده قوی در مورد لگو سازی داره و بنده خدا نمیدونست فقط طراحی لگو هم میتونه در آمد خوبی داشته باشه. سعید هم چند دقیقه بعد از حسین یه سری زد اما دو دقیقه بیشتر طول نکشید و رفت. قرار شد حسین هم لگوی جدید ای ران ابت کار ( مرکز چاپ لارج فرمت ) رو طراحی کنه البته چند نفر دیگه هم طراحی کرده بودن ولی هنوز تصمیمی گرفته نشده خلاصه دوست داشتم حسین هم سعیشو بکنه.
طبق معمول طرفای ظهر مثل همیشه رفتم مسجد نمازمو خوندم با این تفاوت که کمی دیرتر رفتم. خلاصه بعد از ظهر هم مثل روزهای گذشته روی همون پروپه کار میکردم. این دفعه یه طرح خوشگل برای بچه مهدکودکیها زدم که خیلی مورد توجه همه همکارا واقع شد. خلاصه روند کارم روز به روز رو به بهبودی میره. سر کارم نهار رو هر روز بعد از نماز میخورم. البته دیگه داریم به کوبیده و قرمه سبزیهای بیرون عادت میکنیم ولی خوب قرمه سبزی و.. رو اگرچه عاشقشم ولی مال بیرون اونچنان جالب نیست.خلاصه امروز از عمد و نیز به خاطر آماده شدن برای مهمونی سعید یک ساعت زودتر رفتم خونه. خلاصه که به حسین هم خبر داده بودم که نیاین دنبالم. چون سایز کادوم کوچیک نیست که بتونم قایمش کنم آخه همونطور که گفته بودم سعید برای تولد دعوت نکرده بود بلکه بعد از دو سه ماه به مناسبت گرفتن کارت گواهینامه رانندگی ( مبارکه انشاالله) دعوت کرده بود و نیز اینکه فرصت مناسبی بود که ( است) خلاصه که ما هم خواستیم از فرصا استفاده کنیم و کادو بدیم و تولدشو بهش تبریک بگیم. حسین طبق قرار نیومده بود دنبالم اما سعید طرفای شش و نیم هفت بیست کم اومده بود دنبالم و من هنوز آماده نشده بودم. گفتمش بره من میام دنبالشون.خلاصه کادو رو آماده کردم و کادوی اصلی که همون یه دونه سی دی که رایت کردم بود رو هم بسته بندی کردمو به روی همون کادو چسبوندمش. خلاصه من با اون کیف دست گنده راه افتادم طرف رستوران مجتمع .فرهنگی اما وقتی رسیدم دیدم خبری ازشون نیست. خلاصه گوشی من که آنتن نمیداد بنابراین یه آشنا پیدا کردمو با گوشیش با سعید تماس گرفتیم و فهمیدم من زودتر از اونا رسیده بودم و جمع 10 هنوز توی راه هستن . خلاصه من کادو رو برای اینکه تابلو نباشه سریع در فرصت باقیمونده بردم تویطبق پایین ، باشگاه بدنسازی و زیر میز مربی که آشنا هم هست قایمش کردم و برگشتم نزدیک در و طوری که کسی منو نبینه تکیه زدم به دیوار. خلاصه وقتی رسیدن اول دخترا منو دیدن و سلام هم کردن و از اینا هست که یهو متوجه میشن بنده خداها هوش از سرشون پرید. خلاصه وارد رستوران شدیم. طبق معمول منو حسین شده بودیم مایه خنده اما این بار من بیشتر از همیشه. حتی به جمع میگفتم من از پر حرفی خودم خوشم نمیاد ولی کلی حرف با مزه میزدیم. بیچاره این سعید مثلا یه جا اومد یه کلاس بزاره همه چی بر عکس شد.راستی ساسان هم آمده بود.
منو حسین چقدر باید به این سعید بگیم که بابا جلوی اینطور جمعها تا کی میخوای رسمی و خجالتی باشی و... است از این حالتها متنفره و این طبیعیه هی میگه من ذاتا اینجوریم و از این تلقینات مزخرف میکنه . بهتر بهش بگیم شاید اگه کس دیگه ای بود که به جای اعتیاد به دوست داشتن عاشقش بود حرف گوش میکرد و برای خاطراون هم که شده یه بار به حرفای دوستان نزدیکش که از حرفای خودشون هم کلی نتیجه گرفتن استفاده کوچیکی مبرد. خلاصه یه جا دیگه هم تابلو بازی در اورد بنده خدا. کلی نک و آبلیمو به تقلید از است ریخت رو پیتزای خودش و به خیالش میتونه بخوره. زد پیتزای بد بختو ترکوند.( بعد فهمیدم منو اشتباه متوجه شدم و در واقع این است بوده که از سعید تقلید کرده از بس عاشقما..) یه جا هم قاچهای پیتزا رو عین نون لوله میکرد و منم به تقلید از خودش برای خوشمزه بازی.. خلاصه بنده خدا فکر کنم برای اولین بار وبد که پیتزار رو تا نصفه خورد و خلاصه من اینقدر با خوشمزه بازی و اذیت کردنا و خنده ها حالشو گرفتم که گفت من اشتهام کور شد و ظرف پیتزاشو برد جلو گفت اشتهام کور شد. ( آره جون عمه هفتمش) خلاصه خیلی خوش گذشت. راستی همون اول که وارد سالن شده بودیم یه چند دقیقه بعد بلند شدم رفتم کیف دست بزرگ کادمو اوردم و بدون اینکهس عید متوجه بشه گذاشتمش زیر میز. منو ساسان و حسین هم از عمد جامونو عوض کردیم تا سعید هم بلند شه دقیقه مقابل است بشینه . البته اولش فکر نمیکردم سعید از خداشه ولی بنده خدا نشد خودش بشینه و حسین بود که نشسته بود و سعید جفتش نشسته بود دیگه . خلاصه من خیلی دلقک بازی در اوردم به طوری که بقیه میگفتن یعنی اگه تو نیومده بودی ما اینقدر نمیخندیدیم منم گفتم خوب خنده چیز خیلی خوبیه. به دل سعید مونده بود که مقابل است بشینه. هیچی دیگه صرف شام هم تموم شد و با یه خاطره قشنگ دیگه ( برای معده ها) خلاصه بعدش راه افتادیم. دم در ساختمون هم چندتا عکس گرفتیم. سعید هنوز متوجه نشده بود که تو کیف دست صورتی رنگ کدری که همراهم بود چیه. خلاصه بگو بخند و حرفا کم نبود. حرکت کردیم و از طرف بازارچه رفتیم. توی راه همه با موبایلهاشون ور میرفتن. و هر کی با یکی حرف میزد.سعید بالاخره توجهش به کیف دست معطوف شد. یهو گفت این چیه؟ ها؟ است؟ گفتم حالا! بعدش گفت دمت..! خلاصه چند قدم اونورتر که رسیدیم دخترا نشستن رو نیمکت و حسین و ساسان با هم رفتن طرف خونه حسین اینا تا کادوی سعید رو بیاره. منو سعید موندیم تا مراقب خواهرامون باشیم.حسین. بچه ها تشنشون بود سعید رفت داخل بازارچه آب معدنی بخره. در گوشی سعیدو گفتم رانی بخر بیار برا همه.من میخواستم باهاش برم که سعید گفت برگرد پیششون بمون. این است سعید هم دوربین قدیمی و فیلمی بهم داد گفت ازمون عکس بگیر منم که قاطی کردم.. البته کمی تا قسمتی به خاطر دلقک بازیام بود. گفتن ازشون عکس بگیرم. تا حدی بود که اینا به شوخی گفتن خدا میدونه حالا این عکسه درست در میاد یا خراب میشه. سعید با یه شیشه آب معدنی برگشت. مثلا بهش گفته بودم رانی بخر.نمیدونم دقیقا چی گفت فکر کنم گفت بدشون میاد.. ( آرررره؟؟؟؟)
خلاصه منو سعید با هم گپ میزدیم. که سعید متوجه شد کارت عابر بانکش همراهش نیست. خلاصه کار کار من و خوشمزه بازیهام بود. نه عزیزم کارت دست من نبود. خوب چی میشه یه بارم که شده نقشه از من باشه و عمل از گل پسر جان ، حسین؟ وقتی سر میز شام سعید بلند شده بود ( نمیدونم چکار) گوشی موبایل و کارت عابر بانکش روی میز بود. منم یکی یکی روی میز هلشون میدادم طرف حسین و میگفتم غنیمت، غنیمت، حتی غداشم هل دادم.. خلاصه من نمیدونسم حسین عابر بانکشو برداشته.
هیچی دیگه سعید گفت یه زنگ بزن حسین من گوشیم (اونم خط همراه فعلیش ایرانسل بود) آنتن نمیده. جریانو هش گفتم. بعد رفتیم طرف دخترا پرسیدیم بعد خواهر حسین گفت خودت بر نداشتی کلک؟ که داشتی میگفتی غنیمت؟!! خلاصه گفتم آره ولی من بر نداشتم احتمالا حسین بر داشته. دو سه دقیقه بعد حسین و ساسان رو از فاصله صد متری دیدیم. وقتی رسیدن بلافاصله سوال پرسیدیم و دیدیم بله، کار خودش بوده. حسین هم میخواست برا سعید کمکی کلاس بزاره ببخشید یعنی اینکه اینطور شد: گفت : این کارتو میبینین؟ مال سعیده باباش ماهی صد هزار تومن شارژش میکنه. سعید کادوی دست حسین رو دید و پرسید این چیه گفت این هیچی برا کسیه. خلاصه فکر کنم سعید خودشو میزد به اون راه کلک. بقیه هم پا شدن و راه افتادیم طرف میدون. ساسان همون اول که من کادو رو برده بودم زیر میز شام وقتی فهمید بهم گفت چرا بهم خبر نداده بودین که تولده و میخواین قافلگیر کنین؟ میگفتین تا منم یه چیزی بیارم اینطوری که نمیشه.
خلاصه تو راه میدون( حالا انگار چقدر بود ، همش دو دقیقه)سعید گیر داده بود این کادوها برای کیَن؟ منو حسین هم با شوخیهامون سر در گمش میکردیم.
میخواستن مثل پارسال و تولد خودم برن چندتا صندلی بردارن و توی چمنا همه دور هم بشینن و گپ بزنن ولی من نظر منفی دادم و گفتم اینجا یه عالمه پسر چشم چرون نشستن مگه پارسال رو یادتون نیست که یه عالمه بی خاصیت... خلاصه پا شدیم رفتیم اون طرف حوض بزرگ میدون و عده ایمون روی نیمکت نشستند و عده ای هم که من جزئشون بودم( پسرا) روی پا بودیم. کادو ها رو بیرون کشیدم ( من یکی که با کمی خوشمزه بازی) و گفتیم سعید جان تولدت مبارک و رو صورتش رو بوسیدیم. خلاصه جا خورد. اول کادوی حسین رو طبق خواسته ی من باز کردن. فقط منو حسین کادو اورده بودیم و قشنگیش به همین بود دیگه.. البته برای سعید قشنگی اینه که است براش کادو بیاره. طبق معمول همه با گوشیا ور میرفتن و کلیپ و آهنگ و.. نشون هم میدادن و گپ و.. خلاصه کم کم پا شدیمو راه افتادیم طرف خونه هامون. توی راه به سعید گفتم که در واقع هدیه اصلی من سی دیه هستش. اون اول نمیدونست سی دیه و در واقع چون به درخواست خودم بازشم نکرده بود.
ساسان خونشون شهرک بقلیست و پیش ما نیست اما همراهیمون کرد. وسطای محله همه پخش و پلا شدیم. منو حسین و سعید و ساسان با هم بودیم بقیه هر کدوم با دوستش یا با خواهر رفت خونشون.
خلاصه دم خونه حسین اینا که رسیدیم موقعی که حسین چند دقیقه رفت داخل من آروم بودم و این ساسان بود که یه بحثی رو با سعید شروع کرد. دقیقا حرفای خودمونو به ساسان زد و حتی در مورد خودش و حظورامشبش و اینکه چه کسانی رو اولین بار بود میبینه و چه برخوردی داشت خیلی قشنگ با سعید حرف میزد و استدلال میاورد باز سعید میگفت من نمیتونم من ذاتا.. خلاصه منم از فرصت استفاده کردم وققتی حسین هم اومد به حسین هم گفتم و خلاصه سه نفری باهاش صحبت کردیم. حالا تا ببینیم چی میشه اگه محتویات سی دی رو تا آخر و چند بار بررسی کنه به موفقیت عظیمی دست پیدا میکنه منو حسین هم به عنوان بهترین دوستانش براش آرزوی خوشبختی میکنیم و امیدوارم نسبت به من یکی دیگه حس ترس و ناتوانی در در میون گذاشتن و ناتوانی در صحبت کردن در مورد بعضی موارد رو که به اشتباه داره دیگه نداشته باشه و واقعا به عنوان اینکه دوستان نزدیکش هستیم به صحبتهای در مورد تجربیاتمون گوش کنه و دیگه افکار اشتباه نداشته باشه. کاری به اینشم نداریم که حرف ما که دوستان نزدیکشیم گوش نمیداد تا اینکه یکی از دوستان نه چندان نزدیک اون حرفا رو بهش زد شاید اگه کس دیگه ای جای ما بود با خودش میگفت ما که دوستاش بودیم ما رو اونچنان حساب نمیکرد... ولی منو حسین خوب ازش شناخت داریم و میدونیم خلقیاتش چیه و آدمای بی منطقی هم نیستیم.
خلاصه راه افتادیم و تا طرفای تاکسیها یعنی اونورتر میدون رفتیم
سعید هم مستقیما رفت خونشون اما یه چیزی نارحتش کرده بود و اون این بود که روز تولد و ماه تولدش لو رفته بود. به قول خودش دوست نداشتم اونا بفهمن. خیلی هم خسته شده بود. از وقت خدا حافظی است انگار بیشتر حالش گرفته شد بنده خدا. حسین هم با قسم و آیه همون موقع که تو میدون بودیم بهش گفت که بابا به خدا نه توفیق بهم گفت روز تولدت کیه نه.. از مادرت ژرسیدمو در کشیدن این نقشه برای سوژرایز کردنت مادرت هم به ما کمک کرده بود . خلاصه دلمون به حال سعید سوخت. سعید نزدیکترین دوست ماست( شایدم دوغ) . تو راه برگشت به طرف منزل فقط منو حسین بودیم چون فقط خونه منو حسین اینا نزدیک همه. در مورد دوست گلمون صحبت میکردیم و اینکه چطوری میتونیم کمکش کنیم. حسین هم مثل همیشه حرفهای شیرین و قشنگی میزد و من باز هم تونستم انتقاداتشو پذیرا باشم. بعضی وقتا خیلی بهتر انتقاد میکنه . عاقلترین دوستمه .
البته بقیه هم عاقلن اما این یکی خیلی قوی کار میکنه. دوست دارم بقیه هم پیش برن و میدونم میتونن..
بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه 13 بهمن 1386
سلام. دوستان حالتون خوبه؟ بیکارینا میخواین گزارش روزانه یه پسر 19 ساله و سرگذشتشو دنبال کنین (چشمک)
آخرین خبرها حاکی از این است یکی از تصمیمات مهم زندگیم 180 درجه چرخید.چطور؟ خوب ادامشو دنبال کنین.
اولا که باید از دنبال کننده های قدیمی باشین تا بدونین چی به چیه. دوما با شخصیت من خوب آشنا شده باشین. من خصوصیت متغیر دارم اما شکر خدا این تغییرات رو به مثبت هست همیشه .
اول از وضع کار جدید بگم. سه شنبه هفته قبل سر نماز صبح دعای مورد علاقمو میخوندم و تو ذهنم این تصویر نقش بست که امروز یه کار گرافیکی ارائه میدم که مدیر کارگاه ابتکار، و بقیه خوششون میاد. واقعا همون اتفاق افتاد. یه کار ساده در عین حال مورد پسند و بدور از فانتزی بازی. تا خود چهار شنبه که مرخصی گرفتم ، چندتا سربرگ و .. هم طراحی کردم و کارم روند بهتری داشت و به سرعت در حال آشنایی قویتر با گرافیک تبلیغاتی هستم. عجب چیز قدرتمندیه این باور و ضمیر ناخود آگاه.
قبلا گفته بودم 12 بهمن آزمون ورودی نیروی انتظامی رو دارم و این حرفا .. باید خونده باشین تا متوجه چیزایی بشین و اگرنه خوندن این گزارش اونقدرام جالب نیست. آخر مشخص میشه که من علا رغم اینکه با حرف کسی خام نمیشم ولی نظرم دقیقا روز آزمون 180 درجه تغییر کرد و البته این زیاد مربوط به صحبت های دیگران نبود.
روز دهم باید میرفتم کارتمو میگرفتم. اهواز باید میرفتم امتحان هم همونجا بود.آدرس و .. رو هم داشتم و بنا بود عصر روز نهم بهمن برم تا صبح روز بعد برم کارتمو دریافت کنمو آماده باشم. مقرر شد نهم برم خونه یکی از فامیلا که اتفاقا کوی گلستان اهواز میشینن و اون محلی هم که باید میرفتم کارتمو دریافت میکردم یه کلانتری توی همون منطقه بود.
خلاصه روز نهم مستقیما از سر کار و بعد از نهار با اجازه مدیریت حرکت کردم و قرار شد فردا اوایل بعد از ظهر مستقیما بیام سرکار و بعد برم خونه. با تاکسی رفتم طرف راه آهن شهر بندر امام خمینی یا به قولی سربندر، خلاصه من جلو سوار شده بودم و یارو یه نفر دیگه هم کنار من مسافر کرده بود این دیگه عادت راننده ها شده ...خلاصه نزدیکای مقصد پلیس راهو دیدیم که رانند منگل ادامه میداد . پلیس راه ایست داد و راننده توقف کرد. بعد از کمتر از دو دقیقه دیدیم راننده با لب خندون برگشت و سوار شد. میگفت اینا همه آشنا هستن و از رفیقامن .( بفرما اینم از پلیس راهنمایی...). خلاصه میگفت اینا با ما راننده ها گیر نیستن و هوامونو دارن ما هم هواشونو داریم. به نظر من اکثر این راننده های اینجا حقشونونه دو نفر جلو سوار کرده باشن و تصادفی بشه اونوقت بیمه شخص ثالث به بهانه ای که حق هم با خودشه میگه به من ربطی نداره کمترین هزینه ای تقبل نمیکنم چرا دو نفر جلو... اما خوب نباید این حرفو زد مسافرا چه گناهی کردن که ... درست که واسه بقیه راننده ها ( اینجا بالای 95 درصد راننده ها ...) درس عبرتی میشه. همین چند روز قبل که صبح داشتم میرفتم سر کار از وسط خیابون سوار شدم و ماشین هم خالی بود و تا رسیدن به مقصد پر نشد . تا سوار شدم میخواستم کمر بند ایمنی رو ببندم که راننده بی فرهنگ کمربنده نمیذاشت ببندم و میگفت نبند. گفتم نه مهمه. ماشین حتی اگه ایستاده باشه کافیه یه ماشین از جلو با سرعت بزنه بهش بازم مسافر به طرف جلو پرت میشه بازم این حرفا حالیش نبود مرتیکه میگفت اگه میخوای کمربند ایمنی ببندی باید دو نفر حساب کنی. خلاصه اصلا نذاشت کمربند ایمنی رو ببندم مرتیکه. منم بعد از این جریانات تصمیم گرفتم یا جلو سوار نشم یا اگه سوار بشم شرط کنم که فقط یه نفر.. خلاصه توی این گذارش اگر چه این دفعه بر خلاف چند گزارش قبل جزئیات بیشتری مینویسم اما آخر سر متوجه میشید دقیقا میخوام چی بگم.
قطار ربع ساعت مونده به چهار بعد از ظهر حرکت میکرد و منم کمی زود حرکت کرده بودم(2.30). خودمو یه جوری سرگرم کردم. خیلی خوابم میومد. سوار قاطر که شدم هوا وحشتناک گرم بود اما خوشبختانه اینقدر خوابم میومد که نگو. نفهمیدم یه ساعت و بیست دقیقه کی گذشت . تا چشم باز کردم چیزی به مقصد (اهواز ) نمونده بود ( دو سه کیلومتر). وای چقدر هوای داخل واگنها گرم بود. امروز هم (نهم و یه روز مونده به پایان چله ننه سرما) هوای بیرون خنک بود فقط. خلاصه پیاده شده. میخواستم با مینی بوس برم طرف مرکز شهر که اتفاقا راه زیادی هم نیست و با ماشین 5 دقیقه نمیشه اما راننده تاکسیا نقل باز 1000 تومن میگیرن چرا چون فکر میکنن خیلی از این مسافرا که میان اولین بارشونه و بلانسبت خرن. منم با پای پیاده رسوندم خودمو. اول تو بازار گشت و گذار میکردم. امسال زیاد به اون بازار رفتم. دیگه برام عادی شده.
تو بازار مثل همیشه آدمای ناقص و ناقص الخلقه در حال گدایی دیدم همینطور تو قطار یه نفر چند متری اونورتر دیدم که صورتش قبلا آسیب دیده بود مثل همیشه خدای خودمو شکر کردم که سلامتم واقعا جای شکر تنها در این زمینه نهایت نداره.
بالخره ترمینال اتوبوسای خط واحد رو پیدا کردم. تو راه کمی خرید کرده بودم. معمولا وقتی میرم اهواز کتاب و عینک و پوستر اصلیترین خریدهام هستند ولی تو راه چیز زیادی نخریدم چون پول زیادی نداشتم. خلاصه رسیدم خونه اون فامیل. به به. مهمون نوازی رو حال میکنم با وجود این باز میگن کاری نکردیم. از خونواده های فامیلی پدری! همون اولش حس کردم راحتم. خلاصه کلی احوال پرسی و.. همیشگی .. اون اصل کاری یعنی عبد الرضا و بعضیای دیگشون خیلی بهم گفتن چته داری میری نظام مگه گشنه ای مگه... بد بخت میشی. گوشم به این حرفا بدهکار نبود.
فردا صبحش حوالی ده ونیم یازده با عبد الرضا(یکی از فامیلا که قرار بود توی این کارم همیاری کنه) با ماشین خودش رفتیم. بقیه ازم میخواستن که بمونم ولی وسایلمو ساک دستی کوچیکمو آماده کردمو گفتم نه باید مستقیما از اون طرف برم سر کار.کارم مهمه. خلاصه راه افتادیم.اولش رفتیم طرف دانشگاه جندی شاپور که مجموعه دو یا چند دانشکده بود و خیلیم محوطه بزرگی حتی میشد گفت دو برابر شهرکمون داشت و واقعا بزرگ بود. روحیه دانشجویی گرفتم(چشمک) نترس به موقعش من جای من بهتر از این حرفاست و اعتماد به نفسم هم خیلی قویتر از دورن این حرفاست.
بالاخره به اون کلانتریه که گزینش استان توش بود هم رسیدیم.
همه مدارک آماده بود. پوشه و مدارک مربوط به اون هم توش بود. خلاصه وارد ساختمون شدم. همون اول متوجه شدم کارکنا و همه درجه دارا اخلاق جالبی ندارن. به شدت کم حوصله هستن. بیشتر از یکی دو تا سوال که ببپرسی ... خلاصه گفتم کارتم صادر شده؟ گفتن ثبت نام کردی؟ گفتم نه من تازه مدارکمو اوردم. نمیدونستم. این عبد الرضا هم که اخلاق جالبی نداشت و همش میگفت آخه آدم منگل تو که ثبتنام نکردی چطوری میخوای کارت بیگری. براش توضییح دادم که تقصیر من نیست بلکه کم کاری جایی بود که تو شهرستان خودمون اول رفته بودم ثبتنام کرده بودم، بهم گفته بودن پروندتو موقعی که میری کارت بگیری با خودت ببر.دقیق برام توضییح نداده بودن خو.
با این حال من اهمیتی نمیدادم و اصلا به دل نمیگرفتم چون هر کسی یه اخلاقی داره. خلاصه قرار شد همون موقع ثبت نام کنمو کارتمو آقای بغل دستی همون آقایی که ازش سوال میکردم حاضر کنه. کمی از این اتاق به اون اتاق شدیم. موند فقط یه برگه که مربوط به معاینات پزشکی بود. یه درمونگاه رفتیم که فهمیدیم اشتباه اومدیم و باید میرفتیم یه بهدار مربوط به نیرو انتظامی تو کیان آباد اهواز. خلاصه رسیدیم. این عبد الرضا هم که همش میگفت امتحان دارم فردا امتحان دارم فردا. ترم آخره. خلاصه رسیدیم به اون بهداری.وارد که شدم اول نفهمیدم کجا باید برم خلاصه با کمی پرس و جو از همون بد اخلاقها ( جالب اینکه بالای 95 درصد همه بد اخلاقن) فهمیدم باید به اورژانس مراجعه کنم. وارد که شدم یه آقایی که پشت میز بود گفت کفشاتو درار و برو رو ترازو بعدشم قدمو گرفت. بعد یه یه پسر دیگه که تازه اومده بود تو اتاق رو هم به همین ترتیب در حال گرفتن قد وزنش بود. یه لحظه وقتی داشت قدشو میگرفت نگاه میکردم. آقاهه که لباس شخصی هم تنش بود گفت راحت باش. ( با کمی بد اخلاقی محسوس)
خلاصه این آقاهه گفت دکتر تا ساعت یک میادش و الان نیستش. پسره که دید موبایل دستمه گفت ببخشید میشه یه تماس بگیرم با یه شماره ای من از رامهرمز اومدم و پول کم دارمو میخوام اطلاع بدم. گفتم والله این خط مال من نیست و اعتبارشم خیلی کمه و لازمه اما شماره رو بده تک زنگ میزنم. خلاصه چند باری تک زنگ زدم.
عبد الرضا کمی بعد اومد داخل. یهو دیدم با اون آقاهه سلام و احوال پرسی و انگار بعد از مدتها دیدش و این آقا آشنا بود و خلاصه فهمیدم واقعا آشناست و آره انگار خودم یه جایی دیده بودمش. خلاصه گفت که برای معاینه دکتر هنوز نیومده و تا ساعت یک شروع نمیکنه.اومد آشنا بازی راه بندازه گفت یه دکتر حیدری هم هست طبقه بالا برین پیشش و بگین فلانی معرفیم کرده خلاصه رفتیم دیدیم نیستش.هیچی دیگه عبدلرضا برگشت تو اتاق اورژانس .
منم رفتم تو حیاط. گوشیم زنگ خورد. همون شماره ای بود که چندین بار بهش تک زنگ زده بودم. اول پرسیدم شما؟ گفت شما یعنی چی اینقدر تک زنگ میزنین. گفتم آها، این شماره رو یه پسری بهم داد که ظاهرا از رامهرمز اومده برا استخدادم و الان تو اهوازه ..دکتر... ساعت یک... خلاصه این یارو براش که توضییح میدادم نمیفهمید چی میگم و مدام میگفت آقا من منظورتو متوجه نمیشم. گفتم گوشی تا دنبالش بگردم. خلاصه کمی گشتمو پسره رو تو حیاط پیداکردمو گوشی رو بهش دادم . مشکل حبل شد! خلاصه نشستیم روی دول و فک زدن شروع شد. فهمیدم این پسره به گفته خودش منو یه جایی توی ماهشهر دیده و برای کار میومده ماهشهر و .. و خلاصه از دونسته هام در مورد نیرو انتظامی و اینکه چیکار باید بکنه چی میشه و... و از درس و ..حرف زدیم.! خلاصه اینقدر فک زدیم که نفهمیدیم زمان کی گذشت. ساعت تقریبا یه ربع به یک بود یادم نمیاد دقیقا، فکر کنم رفتیم تو اورژانس که همون آقاهه (سید) گفت برین معاینه معطل چی هستین. خلاصه وقتی رفتیم تو اون بخش دیدم نزدیک به ده پونزده نفر دیگه هم هستن که برای معاینه اومدن. عبدالرضا هم از اون بد اخلاقاییه که زود عصبانی میشه اما زود هم آروم میشه هی گیر داده بود و طبق عادت بدش جلو دیگران هی میگه رفته تو حیاط داره فک میزنه و... و دکتر همه رو ویزیت کردو رفت. خلاصه دکتره رفته بود برای نهار و نماز . بچه ها صحبت میکردن. هر کی یه چی میگفت. یکی میگفت دوره آموزش چهار ماهه یکی میگفت آموزشی شهرهای بالا تهران، کرج... هستش ، خلاصه یه جورایی حس خوبی نداشتم. دلم نمیخواست دور بشم. یکی دیگه هم میگفت برا معاینه کاملا لخت مادرزادمون میکنن.یکی هم میگفت از صبح تا حالا بیست سی تومن کرایه تاکسی دربسی دادم، هر کسی از یه جا خوزستان اومده بود.
این عبد الرضا با این غُر زدنش نمیزاشت فکر راحتی داشته باشم. حالا انگار دکتر رفته بود. خلاصه دکتر پیداش شد.
گفت همتون توی ده دقیقه کارتون تموم میشه. خلاصه دکتر گفت اول غیر استخدادمیا بیان تو که خوشبختانه کارشون خیلی زود تموم شد. بعدش همه بچه ها با هم رفتن تو اتاق. یهو در کمال تعجب پزشکه گفت خوب حالا همتون لخت شین. یهو دیدیم یکی از نفرات ریلکستر از همه سریع زیر شلواریشم در اورد .سید هم اومده بود داخل. بهش گفتن چه خبرته بابا تو چقدر ریلکسی . خلاصه دکتره گفت همه با زیر شلواری و همه رو به دیوار. یکی یکی صدا میزنم میاید جلو. خلاصه هر کی هم که اسمشو صدا میزنن جلو پزشکه باید زیر شلواریشم میکشید پایینو یه دور هم میپرخید. من بد بخت هم که اون آشنا هم تو اتاق اومده بود نفهمیدم که اینکارو کردم ولی خیلی زود تموم شد. بعد از اینکه همه رو بررسی و معاینه کرد. گفت اسمای که صدا میزنم بیان برگه هاشونو بگیرن و برن. اسم من جزء اونا نبود. بعد گفت حالا اونایی که صدا میزنم باید برن پیش متخصص،اسم من جزء همینا بود. بعد خواستم ببینم علت چیه گفتن بین زانوهات خیلی فاصله هست و طبعی نمیزنه. خلاصه بعد که رفتم پیش عبدالرضا و کارمون اینجا تموم شد، رفتیم طرف ماشین. خود سید هم اومده بود. خودمم نمیدونم چرا منی که خجالتی هستم زیاد به حالم فرقی نداشت. اتفاقا اون پسره هم خیلی جالب اومد با ما سوار ماشین شد نه کسی حرفی زده بود نه چیزی خیلی جالب.. خلاصه دو سه کیلومتری که رفتیم جلو آقا سید آروم زد تو سر خودشو گفت آخخ یه چیزی رو جا گذاشتم خلاصه عبدالرضا به پسره گفت تو دیگه برو که برسی و خلاصه باز برگشتیم و زود کارا تموم شدو و دوباره حرکت کردیم. دیگه وقت اداری رو به اتمام بود بنابراین نمیتونستیم برگردیم دوباره همون کلانتری و کارتمو تحویل بگیرم چون باید پزشک متخصص میرفتم. خلاصه این عبد الرضا و سیده هی میگفتن اون پسره شانصش.. چرا اون نباید.. من اصلا فرقی به حالم نمیکرد از این آدما نیستم حتی غبطه هم نمیخورم.
قرار شد عصری برم ارتوپدی.جالب این که من قبلش نمیدونستم ارتوپدی مربوط به چه چیزی از بدنه همون روز فهمیدم مربوط به استخون بندی و تناسب استخونا و.. در این رابطه است. خلاصه برگشتیم. من از این ناراحت بودم که دیگه موندگار شدم. خلاصه در حقیقت قرار بود دوباره اوایل شب یازدهم یعنی فردا شبش برگردم تا صبح زود روز بعدش برم آزمون بدم ولی دیگه نشد برم. هیچ دیگه موندگار شدم. بعد از ظهر رو از فرط خستگی گرفتیم خوابیدیم. هر چی هم میشد با گوشی من میخواستن زنگ بزنن حالا درسته میخواین یه کاری واسم بکنین اما نه دیگه ...خلاصه شماره دکترمتخصص رو زن عبدالرضا با گوشی خودم از 118 پرسید. منم که این اعبتار اندکشو لازم داشتمو از طرفی پول زیادی هم نداشتم... که.. خلاصه همون موقع که ما تو بهداری بودیم وقتی مادرم تماس گرفته بودو جریانو بهش گفته بودم گفت گوشی بده به عبدلارضا.. قرار شد عبدلرضا اگه پول کم اوردم بهم قرض بده بعدا خود خونوادم بهش بدن.
ساعت چهار زن عبدالرضا بیدارم کرد. البته این خونه خونه بابای عبدالرضاست و خودشو چندتا دیگه از برادراش مثل رسوم قدیم با همسرانشون توی یه خونه زندگی میکنن با این تفاوت که این خونه خیلی بزرگه.
خلاصه 4 بیدار شدم.اولش عبدالرضا 15 تومن بهم داد. هفت تمنش که میرفت برا ویزیت متخصص.
همون اولش عبدالرضا گفته بود عصری با خانومم میری متخصص. خلاصه ایوب برادر خانوم عبدالرضا که سه سال از من کوچیکتر بود و یه موزیک باز ( بیشتر رپ و با علاقه) هست رو هم وسط راه از تو خونوشون کشوندیمو با خودمون بردیم. دختر 5 ساله وکوچیک عبدالرضا هم تو ماشین بود یک جکیه این بشر. خلاصه عبدالرضا به مرکز شهر که رسوندمون منو خانومشو برادر خانومش پیاده شدیم و مطب متخصص رو زودی پیدا کردیم و نوبت من هم که از اوایل بعد از ظهر تلفنی رزرو شده بود.خلاصه اونجا تاریک بود چون برق رفته بود. منو ایوب سرگرم صحبت بودیم که نوبتم رسید.وارد که شدم دیدم یارو چراغ اضطراری گذاشته جلوش. زیاد خدا خدا نمیکردم که دکتر اون چیزی رو رو برگه بنویسه که من میخوام،تا وارد شدمو نشتسم براش توضیحح دادمو گفتم که من چه جوری وضعم به خدمت کشیده شده بودو به درس علاقه دارمو چرا برای استخدام اقدام کرده بودمو ... خلاصه دکتره انگار میدونست و... و فقط گفت بیا جلو پاهاتو جفت کن. دستشو گذاشت بین زانوانم و گفت طبیعیه. پزشکای عمومی چون یه چیزی رو نمیدونن محض احتیاط معرفی میکنن متخصص و ... سریع ویزیتم تموم شد. تا اومدم بیرون گفتن چی شد؟ گفتم حل شد. خلاصه رفتیم بزارا یه گشتی زدیمو همه مهمون من بستنی سنتی و..بعدشم با تاکسی برگشتیم خونه. خلاصه کنم . شب هم باز با خانوم خود عبدالرضا با ماشین فتیم خونه ایوب اینا. خونه اونا هم خیلی بزرگ بود.خلاصه این کامپیوتشونم اعصاب خورد کن بود. میخواستم کتابا رو مرور کنم ولی زیاد نتونستم تمرکز کنم از طرفی کمی هم خسته بودم. خلاصه شب طرفای نیمه شب که دبواره خونه عبدالرضا اینا بودم دیگه خوابیدم.
فرداش یعنی پنج شنبه برخلاف روز قبل نماز صبح رو اول وقت خوندم. بعدشم که دوباره بیدارم کردن و قرار بود با عبدالرضا بریم همون کلانتریه که این برگه رو تحویل بدم تا به مدارکم اظافه بشه و کارتم و بگیرم. امروز وضع اخلاق ..ا کمی بهتر بود. خلاصه کارت رو هم گرفتم. اما نمیدونم چرا کمی حس میکردم دیگه آنچنان دلم نمیخواد برم تو نظام.
زن عبدالرضا هم که قبلش باهامون اومده بود و عبدالرضا رسونده بودش دادگستری برای نمیدونم جریان کارت سوختی چیزی بود برای همین عبدلارضا که گوشیشو داده بود خانموش، با گوشی من باهاش تماس میگرفت آخرش این اعتبارو خالی میکرد خودشم میگفت بذار خالیش کنه چه اشکالی داره. حوصله نداشتم براش توضییح بدم. لحنش کمی شبیه به دعوای لفظی میمونه نه اینکه آدم بد اخلاقی باشه. خلاصه بعد از اتمام همه کارا وقتی زنشم سوار کردو میخواست برگرده ازش خواستم منو زود یه جایی پیاده کنه که با ماشین برم مرکز شهر چون میخواستم برم بازار خرید کنم.در واقع میخواستم برم عینک آفتابی بخرم چون چشم دیگه داشت اذیت میشد ومن بدون عینک آفتابی تو هوای آفتابی بیرون نمیتونم بیام. خلاصه اولش میگفت ظهره دیگه و بازار نیست و این حرفا ولی خانومش که یکمی طرفمو گرفت دیگه قبول کرد. خلاصه رفتم بازار. طبق معمول رفتم پوستر فروشی.دیگه معلوم بود چی میخوام بگیرم. همراهان قدمی میدونن که ماشین دوست دارم. بعدش مثلا میخواستم برم عینک فروشیا ولی کتاب فروشی نزدیک بود اول رفتم کتابفوشی. بگو دنبال چی بودم؟ فرهنگ لغت فنی اتوموبیل، نمیدونم باورم شده بود که گیر اوردم یا نه ولی خوب میشه گفت کتاب فروشیه معتبرترین و بزرگترین کتاب فروشی استان بود. حساب که کردم دیگه کمتر از جمع کل نه تومن کمتر از پنج هزار تومن برام مونده بود. برای همین عینکو بی خیال شدم و با اتوبوس (وسیله نقلیه عمومی و با کلاس بازی) اومدم خونه (یعنی خونه همون فامیلامون) دیگه راهو بلد بودم.
خلاصه پنج شنبه رو بعد از ظهرشو خوابیدم و از عصر تا غروب رو هم با مطالعه مجله ای که خریده بودم(ماشین که بهش علاقه دارم) و... و کتاب دین و زندگی 2 سرگرم کردم. البته دیگه نمیخواستم بخونم چون اونطور که تو کلانتری اون مسئول گفته بود، کافیه فقط دیپلم داشته باشه آدم نیازی نیست بره بخونه. به راحتی قبوله.
خلاصه این عبد الرضا هم بالاخره کار خودشو کرد و اعتبار گوشیمو تموم کرد منم که خیلی نیاز بهش داشتم. آخین تماسش برای ان بود که از آژانس یه ماشین رزرو کرد برای طرفای شش صبح که باهاش برم اونور اهواز نرسیده به سه راهی فرودگاه و دم ساختمون علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی اهواز.
خلاصه من تا حدود یه ساعت مونده به وسطای شب تنها کل کتاب دین و زندگی 2 رو مطالعه کردم اونم بیشتر به صورت رو خونی. اما متوجه شدم قدرت درس خوندنم از قبل خیلی بهتر شده. راستی توی این کتاب دین و زندگی 2 چیزهای رو احساس کردم که قبلا مثل خیلیای دیگه توی مدرسه و کلاس درس برام عادی و گذری بود اما با یه جور اشتیاقی و نه برای موفقیت در آزمون خوندم. نمیدونم. فقط میخوام بگم خدا بهترینه و هر چی از ریز ریز حتی خود کلمه وجود نداشتن هم از اونه و چنان قدرتی داره که میتونست جوری برای انسان برنامه ریزی کنه که کلمه وجود رو هم تو زندگی نداشته باشه.
دیگه خوابیدم. زنگ گوشی رو روی ساعت بیست بیستو پنج دقیقه مونده به شش صبح. همون موقع هم که گوشی به کار افتاد بیدار نشدم یعنی شدم ولی خودم دوباره خوابیدم با خودم میگفتم عبدلرضا بیدارم میکنه. شش صبح عبدالضا با کمی غر زدن بیدارم کرد. البته غر غرو نیست و چیزیم تو دلش نیست و اینطورم نیست که با بی میلی بخواد برا کسی کار خیری کنه میگم که بد اخلاق هم نیست ولی هر کی یه یه سری خلقات داره این آقا هم خصوصت منفیش درجه یک نیست. خلاصه بیدار شدم. مدام میگفت عجله کن بدو بدو الان ماشین میاد!موقع نماز هم میگفت عجله کن با اون نماز دروغت..(اینجا اعصابم به شدت داشت خراب میشد آخه اون چی میدونه از من فهمیدم اینم یه آدم ظاهر بینه تازه اگه ظاهر بین هم باشه من ظاهرمم... نبوده و کسی تو فامیل چیزی ازم ندیده). صبحونه هم نخوردم. خلاصه ماشین اومدو سوار شدم. چار چار و پونصد بیشتر نداشتم. خلاصه این راننده هم که استاد رد کردن چراغ قرمز به دلیل وجود نداشتن هیچ ماشینی در اون زمان از شبانه روز، بود فقط زمانی این کارو نکرد که یه پلیس حظور داشت. خلاصه رسیدم و سه تومن کرایه رو دادم. هوا هنوز روشن نشده بود. ساختمونو پیدا کردم. جمعیت کمی از داوطلبان اومده بودن. نزدیک در که رفتم دیدم در بسته و همه بنده خداها هر کی از یه جا با دربس و هزینه گزاف اومده بودن. با یکیشون که حرف میزدم بنده خدا دیپلمشو دو سه سال پیش گرفته بوده ولی پول دانشگاه آزاد نداشته. داشت تعریف میکرد میگفت یکی از قومو خویشاشون که تو نیرو انتظامی بوده میگه کارش شختی داره یهو میبینی ساعت 3 شب باهاش تماس میگیرن و میگن راه بیافت بیا، اگه آدم متاهل هم باشه که دیگه بدتر. خلاصه به خاطر اینقدر حقوق خودتو بد بخت کنی که چی بشه توفیق؟ این شغل برای کاسنی مثل تو مناسب نیست. وقتی اونقدر وضع این شغل سخته ( برایکسی که به درس خوندن علاقه داره) که هر وقت که ازش بخوان باید حاظر بشه چه اتفاق بدی تو خونوادش بیافته چه صبح زود روز بعدش امتحان ترم دانشگاه داشته باشه ، اینجوری که نمیشه. این شغل برای اونایی که درس خوندن براشون اونچنان اهمیتی نداره و این سختیای این شکلی براشون اهمیتی نداره شاید خوب باشه ولی برای من اونچنان جالب نیست. ولی امتحان رو همینجوری میخواستم بدم. تا اون موقع من 80 درصد بیخیال نیرو انتظامی شده بودم.
داشتم از گرسنگی میموردم. با خودم میگفتم اگه گرسنه باشم که مغزم درست کار نمیکنه که. تقریبا ربع ساعت به ساعت هفت بود که از دورو از فاصله تقریبا چارصد پونصد متری یه نونوایی فانتزی اونور اتوبان دیدم. راه افتادم و رفتم یه کیک خریدم البته چون باقیمونده پولم بعد از سرویس زیاد نبود چیز زیادی نخریدم ولی همونشم عالی بود. اگرچه کیک تعریفی نبود ولی از فرط گرسنگی اذیت شده بودم.
جالب این که یه چهره آشنا رو هم دیدم. یکی از بچه های فامیل هم از دشت آزادگان اومده بود امتحان بده. رفتم جلو و با کمی مقدمه شروع کردم. البته از فامیلای خیلی نزدیک نبود ولی آخرین باری که باهاش حرف زده بودم بیشتر از شش هفت سال پیش بوده و اون کمتر از من آشنایی داره برای همین در نگاه اول زود منو نشناخت البته حق هم داره با اون ریش من که از همیشه هم بلندتر شده بود بایدم... اون بنده خدا هم برای فرار از خدمت اومده بود که استخدادم بشه درست مثل خیلیای دیگه ، اما اون کمی از من بزرگتر بود و ترم چهارمش قرار بوده تا برج دو سه سال بعد تموم بشه. رشتش هم انسانی بوده.
خلاصه خیلی طول کشید تا رفتیم داخل نزدیکای هشت بود. باز خوبه یه کیک کوچیک و یه آبمیوه ای هم در بدو ورود دادنمون. خلاصه داخل که رفتم یه چیز جالب دیدم. اولین باری بود که توی یه سالن آمفی تاتر امتحان کتبی میدادم. یه نفر در موین ما رو نشوندن. حدودا 250 نفر بودیم. چند نفری هم که نیومده بودن هر کدوم یه مشکلاتی داشتن یا توی معاینات پزشکی رد شده بودن یا نتونسته بودن خودشونو برسونن واگرنه نزدیک به 300 نفر برای کل استان بودیم. بازم تلاوت قرآن و صحبت کردنا و آماده کردن سیستم صوتی و انتظار تا اومدن بعضی از شخصیت های بزرگتر نیرو انتظامی (استانی) و سخنرانی و توضییحات جامع در مورد شغلی که قرار بود داشته باشیم بالاخره دفترچه ها و پاسخ نامه ها توضییع شد. من منگل هم علی رغم اینکه چند بار تذکر داده شد که توی دفترچه ها چیزی نوشته نشه و از دفترچه ها و فضای خالی شون به عنوان چک نویس استفاده نشه اصلا حواسم به این حرفا نبود . امتحان رو عالی دادم. هوش و مفاهیم انتظامی و آشنایی با رایانه رو میشه گفت همه رو بالای صد در صد زدم.البته امتیاز منفی هم نداشت. سوالات هم متوسط رو به ساده بود به قول خودشون. وقت امتحان 75 دقیقه بود. منم که مثل اکثر اوقات مستقیم تا دفترچه رو گرفتم مستقیم شروع کردم به پاسخ دادن و کاری به وارد کردن مشخصات و ... توی پاسخ نامه نداشتم. همه صدتا سوال رو هم در عرض هفتاد دقیقه جواب دادم. اما وقتی میخواستم پاسخ نامه رو بدم مراقب گفت دفترچه رو هم باید بدی وقتی هم دادمش گفت چرا خط خوردگی داره نباید...تازه با خودکار... نمره منفی میگیری. خلاصه شاید همش 10 درصد نگران این موضوع شدم. هر یک ساعتی که میگذشت بیشتر احساس انصراف از این شغل رو داشتم. به قول خودشون توی این شغل شما باید تابع باشین نه خود شغل تابع شما. شما وقف مردم میشین. امین مردم میشین. شاید مردم حتی یه طور دیگه نگاهتون کن و حتی از شما خوششون نیاد!ولی همین مردم اینقدر نسبت به شما احساس پناهندگی دارن که وقتی بچه گم میشه بهش یاد میدن که.. یا وقتی اتفاقی میافته.. خلاصه از این چیزا زیاد گفت حرفاشم درست بود نیرو انتظامی برای هر جامعه ای لازم و حیاتی هستش ولی خوب من نمیخوام چون میخوام درسمو بخونم چون خودمو باور دارم و میدونم جای من خیلی خیلی بالاتر از این چیزاست . شده دو سال خدمت رو میرم و تو خدمت درسمو میخونم لا اقل از بی حوصلگی و دسترسی نداشتن به هیچ منبع سرگرمی ولی فکر یار و معشوقت چی؟ همین دو روز که یه شهر دیگه بودی بنده خدا به شدت دلش تنگ بود خود تو هم همینطور. باید فکری کنم.
بعد امتحان با همون پسره که از فامیلامون بود رفتیم طرف مرکز شهر. خودم کرایه رو حساب کردم. دیگه فقط یه دونه دویست تومنی تو جیبم بود ولی با اتوبوس خودمو رسوندم. خلاصه تا وارد شدم گفتن بشارت بده ، گفتم عالی بود ولی منظرف شدم. دلایل رو براشون توضیح دادم. خ سته بودم دیگه گرفتم خوابیدم گفتم طرفای دوازدهو نیم بیدارم کنید که من ساعت سه باید سر ایستگاه راه آهن باشم. خلاصه نهار چی بود؟ قرمه سبزی همون چیزی که عاشقشم. در کل اهل خونه خیلی خوب بودن و واقعا در حقم لطف کردن مخصوصا عمم که من بهش میگفتم بیبی خوب چه میشه کرد من از خیلی از فامیلا دور بودم و به ندرت باهاشون ارتباط داشتم برای همین خیلیاشونو دقیقا نمیدونم باهام چه نسبتی دارن. یه ادم گوشه گیر هستم ولی نه گوشه گیری که بشینه قصه اینو اونو بخوره بلکه منظورم اینه که حال و حوصله فامیل و مهمونی رفتنو و حال و حوصله اکثر مهمونا به جز بعضیا رو ندارم.
محمد که اگه اشتباه نکنم برادر عبدالرضا بود ، منو رسوند تا مرکز شهر البته میخواست تا ایستگاه برسونه ولی خودم نخواستم چون کار داشتم. اگر چه جمعه بود ولی بعضی دستفروشیا و مغازه ها باز بودن. عبدالرضا بهم یه پنج هزار تومنی فقط برا کرایه و تو راه داده بود البته زیادم بود ولی خوب تصمیم گرفتم یه عینک معمولی سر راه بگیرم. یه عینک هم گرفتم.آبادانی بازی در اوردم. یه ریبن طرح کلاسیک و معروف که ا لبته اینجوری تیپ سنگینتره.ولی خوب هوای اهواز اون موقع ابری و اگه اشتباه نکنم از روز قبلش کمی آلوده هم بود. دیگه داشتم میرفتم طرف ماشینا که به سمت ایستگاه سوار بشم. یهو چشم خورد به یه آقایی ظاهرا پیر که یه بساط کوچیکی پهن کرده بود به عنوان ساعت سازی. یادم افتاد ساعتم توی کیفمه. از کیف درش اوردم. چند ماهیه بود که بندش از وسط قطع شده بود.این ساعت رو تقریبا پنج سالی شاید هم بیشتره که دارم. دادمش دست ساعت سازه و گفتم لطفا زود اینو برام درست کن چون وقت هم ندارم . یهو دیدم یه بند فلزی به مرات زشتتر و تازه داغون از همون بساط بسیار ساده و ابتداییش برداشت و گفت به خدا اصل شانصو تو داری یعنی عجب شانصی داری. بند اصلی کاسیو رو دارم.. نگاش کردم گفتم ولی بند ساعت من خوبه تازه از این خیلی بهتر و قشنگتره.مال ساعت خودمو میخوام برام کوچیک کنی. خلاصه کارش رو به شکلی بسیار ابتدایی انجام داد اما کلی اذیت شدم. شونصد بار بهش گفتم عجله دارم آخرش دیگه گفتم بابا بزن بندو خراب کن و ساعتو بهم بده میخوام برم نمخوام درستش کنم تا اینکه آخرش حتی جای سیم یه تیکه از سنجاق قفلی رو توی بند فلزی جا داد و شکوندش و درستش کرد. بهش گفتم من خودم این کارار رو میتونستم با سرعت بیشتری انجام بدم. البته نمیدونم چرا از حرفای خودم پشیمون بودم. گفتم چقدر میشه گفت پونصد تومن گفتم زیاد نیست؟ گفت نه به خدا برو سوال کنه من وجدان دارم برو و قسم میخورد که ساعت سازیا اکثرا وجدان... و .. خلاصه من باور نمیکردم چون ضمیر ناخودآگاهم بود که بهم میگفت خالی میبنده. خلاصه گفتم پونصد تومن پولی نیست ولی مسافرم پولمم میترسم نرسه تو یه صد تومن برام کم کن همین صد تومنشم مهمه. خلاصه گفت برو از دکه بقلی یه پاکت سیگار فلان برام بگیر و یه صد تمونیشو خودت بردار و دویست تومنیشو بده به من ( اگه باهوش باشی میفهمی اسکناسی که به دکه روزنامه فروشی دادم پونصد تومنی و پاکت سیگار دویست تومنی بوده، جهت خوشمزه بازی ،کجاش خوشمزه بازی بود)
خلاصه سریع خودمو به ماشینا رسوندم. دیدم مسافر نیست. اولش فکر کردم دیگه خیلی دیر شده و ممکنه مسافر نیاد و نرسم. اونطوری که من شنیده بودم قطار ساعت سه میرفت و منم بیشت دقیقه به سه کنار ماشینا بودم. بالاخره پنج دقیقه طول نکشید که مسافر اومد و ماشین حرکت کرد همش پنج دقیقه راه بود. وسط راه وقتی از مسافرا که پرسیدم گفتن ربع ساعت به چهار حرکت میکنه. ای بابا بازم که الافی توی ایستگاه. ولی به اون پریمرد ساعت ساز و بساط بسیار ساده و مفلسش فکر میکردم. براش دعا کردم که وضعش رو به راه بشه از حرفایی که بهش زده بودم ناراحت شده بودم اگرچه چیز خاصی هم نگفتم.
خودمو با مطالعه مجله ماشین سرگرم کردم. بالاخره بلیط گرفتم وسوار شدم. توی راه خودمو با گوش دادن به یکی از سخنرانی های دکتر آزمندیان که توی گوشی گذاشته بودم سرگرم کردم تا بالاخره رسیدم.
باز هم امان از راننده های نامرد. برای ربع ساعت راه نفری هزار و پونصد تومن؟؟؟ به خدا ازشون راضیه نه مردم؟ مسیری که از مسیر ماهشهر به شهرکمون کمتره و توی اون مسیر هتصد تومن بیشتر نمیگیرن و گفتم که از ایستگاهای راه آهن و فرودگاهها و ... معمولا کرایه ها هنگفته. منم زرنگی به خرج دادم و با مینیبوس رفتم ناحیه صنعتی ماهشهر و از اونطرف با هفتصد تومن غیر مستقیم اومدم شهرکمون جمعا شد هزار تا یه تومنی. اینم زرنگی.اما بازم تو تاکسی که سوار شدم این من بودم که باعث تحریک بقیه مسافرا بودم. نمیدونم اینجاییا چرا اکثرا ساکتا و صداشون در نمیاد. یکی از ماشینا فقط یه مسافر میخواست تا من رسیدم گفت سوار شو جلو گفتم چند نفر جلو میزنی گفت دو نفر؟ گفتم من سوار نمیشم. به همین سادگی نه رو گفتم. مگه از جونم سیر شدم؟ تازه یه نفر هست که سلامتیم براش از اینکه برای خودم مهم باشه خیلی برای اون مهمتره و همیشه سفارش میکنه مواظب خودم باشم. راننده ماشین بقل دستیش که از خداش بود من سوار ماشین خودش بشم. تازه پراید یه ماشین مزخرفیه که گزارشات زیادی مبنی بر اینکه خودکمربندی ایمنی نا ایمنش باعث کشته شدن شرنشینان زیادی شده ،داده شده! خلاصه باید حواستون باشه که سوار هر تاکسی بین شهری نشید. بعضی از این تاکسیا با استفاده از همون سیلندرهای گاز مایع معمولی ماشینشونو به اصطلاح گاز سوز میکنن. اگه سوار یه ماشین شدین که دیدن زیاد خاموش میشه و راننده هی استارت میزنه بهش شک کنین. واقعا خطرناک و تازه غیر قانونیه ، با یه تصادف با شدت متوسط اط عقب احتمال انفجار بالایی دارن. توصیه من اینه که تا حد امکان وسیله نقلیه عمومی استفاده بشه مخصوصا برای خانوما چون به مراتب خطراتش کمتره. خلاصه پامو که گذاشتم توی شهرک خودم انگار یه پرنده ای بودم که در قفس رو برام باز کرده باشن و تازه لحظه شروع آزادی.. حالم از اون اهواز و از شهرای شلوغ به هم میخوره. تازه علاوه بر این هم خودم هم اونی که عشقمه توی همین شهر کوچیکیم اگرچه آدماش خوب نیستن اکثرا و به قول یکی دوست گلم بابی شبیه برزخه ولی زیاد باهاش موافق نیستم من از بچگی م م ک و رو دوست داشتم و عاشقش بودم عاشق خودش نه ادماش. این حرفا به کنار.دلم آرومتر شد.
تا اومدم خونه مامان شروع کرد پرس و جو و احوال پرسی از پسر. منم براش توضییح دادم که دیگه... شب هم که بابا اومد بهش گفتم.. البته بابای من کسی نیست که بلد باشه یا حوصله داشته باشه هوامو داشته باشه باید خودم..
بچه ها خواهش میکنم برام دعا کنید من نمیخوام الکی استعدادهامو بخوابونم و نمیخوام سرد بشم. من آدم ضعیف و بی تلاشی نیستم ولی توی خدمت فکر یار آدمو اذیت میکنه تصمیم دارم یا معافی پزشکیمو بگیرم یا لا اقل پپی گیری کنم که توی منطقه خودمون باشم. من منگل همون موقع که رفتم پیش متخصص چرا زود به ذهنم نرسیده بود.. در مورد خدمت انگار من بد شانصم
التماس دعا
بنام خدا
27 – 9- 86
سلام.
پاز دیشب قبل از خواب و موقعی که پای کامپیوتر بودم مادرم همش گیر میداد که دفترچه و جواب آزمایشمو ( چکاب کامل آزمایش تشخیص علت لاغری زیاد که بعد از یه ماه..) رو آماده کنم تا فردا صبح برم کلینیک تخصیی آخه نوبت داشتم. خلاصه این آزمایش م داستانی شد . اولش که رفتم پیش پزشک عمومی ( همین یکی دو هفته قبل) بهم گفت یکی از موارد تیروئیدت بیشتر از حد معموله و دورش یه خط کشید و برام معرفی نوشت تا برم دکتر داخلی. منم که هر چی شد فکر کردم تیروئیدم پر کاره و دلیل لاغریم همینه خلاصه بیست و هفتم آذر رسید و بالاخره صبح با صدای مادر بیدار شدم. عجب گیری کردیم همیشه باید دیر بیدار بشم هی میگم مامان یا بیدارم نکن یا اگه بیدار میکنی درست بیدارم کن میگه به صورت نا مفهوم داشتی چرت و پرت میگفتی.عاشقم خو..
خلاصه با کمی زحمت رسیدم بیمارستان. مستقیم رفتم طرف پذیرش و ای داد من بیست دقیقه به نه اونجا بودم و اونا گفتن دکتر ساعت ده میاد مادرم هم فکر کرده بود مثل پزشکای دیگه این یکی هم هشت تا ده.. خلاصه
چه کنم کارت درمانی رو گرفتم و رفتم یه گوشه نشستم. تا اینکه یه کی از بچه های آشنا که از من دو سالی کوچکتر هم هست از کنارم رد شد. تازه داشتم اس ام اس میفرستادم واس یکی از بچه ها..
خلاصه نشست پیشم. چقدر ور میزد. بیشعور یه خانومی رو دید که تو داروخونه کار میکنه مدام چشم چرونی میکردو یه حرفای زشتی میزد...
احمق با اون عقاید چرندش. میگه من دوست دارم با هر دختری که زندگی میکنم راحت بزاره من با دخترای دیگه دوست باشم هر روز دعوا کنیم این بگه تو... من بگم... بزاره با دخترای دیگه... اینطوری قشنگه.. یکی نیست بگه آخه احمق کی با هوس و زشتی به جای درستی رسیده که تو میخوای برسی بچه تا کی میخوای تو کار حد اقل خلافی مثل سی دی و... باشی.
چند دقیقه بعد علی منظمی همکلاسی سابقم که باهاش دوران و ماجراهیی در سال دوم دبیرستان داشتیم رو دیدم داره از راه پله ها میاد پایین. معمولا دیر به دیر میبینمش. اومد جفتمون نشست. بلافاصله این یارو از علی پرسید جدید چی داری. منظورشو نگرفتم اما بعد یادم اومد علی تو مدرسه سی دی فروش وحشتناکی بود وهزار البته خونواده اون در خراب شدن وضعیت تحصیلیش بی اثر نبودن و این بد بختو من اون موقعها خیلی دلم براش میسوخت حیف بود این همه هوش و زرنگی به خاطر داشتن یه پدری که چند برابر بدتر از پدر منه از دست داد.
وقتی اون پسر اولیه رفتش منو علی تنها موندیم. از داستان خدمتمو و برنامه هامو این چیزا میگفتیم. علی هم کار دفاتری داره تو ماه شهر. خلاصه گپ زدن با علی باعث شد نفهمم زمان کی گذشت. خود علی هم با مادرش اومده بود نمیدونم کجای بیمارستان کار داشت ولی یه باری رفتیم و دیدم از مادرش با حالت شوخی اونم درست و قشنگ از مادرش پرسید دکتر اومد؟ مادرش با بداخلاقی گفت خودت برو نگاه کن و وقتی میخواستیم دوباره بریم طرف کلینیک و گپ بزنیم مادرش هی میگفت کجا میری وایسا گفتم علی بمون ولی علی گوش نکرد.خلاصه رفتیم طرف کلینیک و رو صندلیا نشستیم باز از وضعیتهامون حرف میزدیم و منم گفتم که برای خدمت چه برنامه هایی دارم. علی کف بر شد تا شنید گفت هر چی شماره از خودت داری بهم بده و اگه شمارتم عوض زد باهام تماس بگیر . خودش هنوز موبایل نداشت اما داره خط میگیره و فکر میکنم حاصل کار خودشه. زندگی قشنگی نداره اونم تو خونوادش یه طرف قضیست مثل خود من با این تفاوت که پدرش توی دوران جنگ موجی شده و در حال حاظر مدتهاست که عصبی بودن و نساختن با پسرش ، زندگی علی رو خیلی زشت ساخته تا جایی که پدرش اگه تفنگ داشته باشه ممکنه که علی رو بکشه اما خوشبختانه چند ماهیه با سر کار رفتن علی اوضاع بهتر شده خدا رو شکر. البته گزارش امروز در حقیقت مربوط به علی نیست اما در اینجا میخوام اینو بگم که هر کسی رو میبینین که تو زندگیتون حتی اگه یه درصد نقش داره و میبینین چه مشکل داشته باشه چه واقعا خوشبخته خوشبخت و بی مشکل باشه شما باید اینطور به بپندارید که خدا اطرافیان هر کسی رو برای اون آفریده ( بعدا راجع به این طرز تفکرم بیشتر حرف میزنم) و باید خودتونو با دیگران سنجش کنین و خیلی جاها خدا داره همچین آدمایی نشونتون میده که ببینه باز هم یادش میافتین یا نه؟ در نوع آخر دیگه مشکلات برای خودتون به وجود میاد و بعدش ممکنه دوباره خوشی داشته باشین اینطور باید بدونین : خدا داره شما رو میسنجه در همه حال.. پس چه بهتره که باهوش باشیم و نهایت استفاده رو ببریم این میشه یه زندگی قشنگ!
دکتر من ساعت ده و نیم اومده بود. شماره من سیزده بود. کی گفته سیزده نحسه.
علی داشت یه دختری رو که با مامانش اومده بود نگاه میکرد و بهم میگفت این یارو صد در صد از ایناییه که زود دوست میشن.. یه نگاه کردم منم همین حسو داشتم اما علی هنوز تو کفی؟ یاد اون موقعها که اومدم به علی یه چی بیاد بدم افتادم و خداییش منگل منو ضایع کرد.. البته اون موقع هم دختر باز نبودم ولی جوری هم نبود که صفر باشه ( هیچ پسری رو پیدا نمیکنین و هر کی رو هم دیدین همچین ادعایی کرد بدوننین چخانه اگرم واقعا اینطور بود بدونین انسان سالم نیست و روحیه طبیعی نداره) ولی خوب من تلاش نمیکردم که با دختری باشم چون نیاز آنچنانی نمیدیم اما میدونستم قدرتشو دارم که با کلی دختر بپلکم اما این جلف و الاف بازیها چه عاقبت قشنگی داره و کجاش یه خوشی واقعا درسته؟ البته یانم باید اظافه کنم که حس من نسبت به جنس مخالف شدت نداشت و اگرنه اگه میخواستم عرضو داشتم و هر کسی هم میتونه داشته باشه میدونینن چرا چون هوس یعنی گناه و گناه کردن واقعا آسونه و شیطون راههاشو میزاره جلوتون فقط کافیه بفهمه کمی دوست داشته باشین.. پس مراقب خودتون باشین و اگه هم کسی سر اینچیزا شمایی که اهل این حرفا نیستین بی عرضه پنداشت بدونین بی عرضه اونه که واقعا فکرشم اشتباست و عرضه نداشته مثل شما درست باشه.
صحبت های منو علی ادامه داشته تا اینکه گفتم علی برو دیگه فکر کنم دکترت اومد. خلاصه رفتش.
خلاصه زمانی که تازه شماره های 3-4 داشتن ویزیت میشدن علی خدا حافظی کرد و رفت. منم داشتم با گوشیم ور میرفتم. یکی دوباری هم بلند شدم قدم زدم چون من یه جا بند نمیشم عین این بچه ها هستم..
یه بار که برگشته و نشسته بودم یه آقایی رو دیدم که بلند شد و در همون نزدیکی از تو راهرو رفت واسه خودش از ظرف بزرگ مخصوص چایی عمومی یه لیوان چای اورد. منم که کمی کسل شده بودم با این حرکت این آقا تصمیم گرفتم پاشم و واسه خودم پای بریزم. خیلی وقته چای خور نیستم حتی شبا هم اگه بخوام بیدار بمونم دیگه مثل سابق چای نمیخورم و شاید ماهی بیشتر از ده فنجان چای میل ( هوی گیج منظورم ایمیل نیست ) نکنم. خلاصه چایشم پر رنگ و حال به همزن بود. یه لیوان یه بار مصرف کوچیک برداشتم و تا حدود نصف پر کردم و دوتا قند هم برداشتم. تا راه افتادم یه دیدم همون آقایی که منو تحریک کرده بود از پشت سر و نزدیکم اومد و بهم گفت بهت پیشنهاد میکنم قند نخوری و اگرنه مثل من...
برام جالب شد.
گفتم چرا؟ گفت به دو دلیل: یک قندت میره بالا د : اولی هیچ ، این قندا کلی دست بهشون خورده
یه دو سه ثانیه ای فکر کردم و گفتم راست میگین . با خودم گفتم واقعا راست میگه تازه محیط بیمارستان هم که بدتر... خلاصه همون چند قدمی رو برگشتم و قندها رو تو سطل زباله انداختم و حتی برشون نگردوندم اومدیمو دست من تمیز نبود اون وقت دیگران چه گناهی کردن...
خلاصه رفتم طرف سالن انتظار و رو صندلی نزدیک همون آقا نشستم. کمی از چای رو خوردمو گذاشتم روی میز دم دست. صحبت کردنمون شروع شد و از هم صحبتی با این آقا احساس خوبی داشتم. حرفای احالی راجع به چای و سپس رپیم قضایی و بیماری و لاغری و .. زد و اطلاعاتی بهم داد من معمولا از اطلاعاتی که راجع به سلامتی بهم داده میشه ( توسط افراد مخصوصا غیر از دکتر) خیلی خوشحال میشم.
خلاصه در مورد چای اینطور گفت بد نیست شما هم بدونید البته شاید بدونید به من چه من واسه اونایی که نمیدونن دارم میگم که به اونایی که میدونن پز بدن که حالا ما هم میدونیم ، ببخشید یعنی به اونایی دیگه ای که نمیدون بگن و این روند ادامه پیدا کنه ... اصلا چه ربطی داشت؟ چیه دعوا داری؟ چه گیری کردیما..
بذار راحتتون کنم: چای دو نوعه یک کمرنگ دو پرنگ.
گفتم وب من شنیدم چای کمرنگ برای رفع خستگی بهتر عمل میکنه اونم تایید کرد
و گفت چای پررنگ دو حالت داره یک مصرف با قند دو خالی خوردن
اگه با قند بخوری دوتا ضرر داره یک : قند دو چای پررنگ برای معده خیلی ضرر داره ( من که شنیدم کم خونی و فقط آهن هم میاره صرف زیادش من که اصلا چای خور نیستم) و مصرف چای پررنگ با قند ضرر چای رو هم بیشتر میکنه پس بنابراین چای بدون قند بهتره
مصرف چای هم تا نیم ساعت بعد از قضاهایی مثل گوشت و اسفناج که آهن زیادی دارن باعث رسوب آهن میشه و بلا استفاده هم میمونه و فقر آهن میاره و...
نتیجه ی کلی : بهترین حالت مصرف چای چای خفیف و کمرنگ و بدون قند هستش.
آقاهه راجع به خرما و رژیم غذایی و لاغری هم یه چیزایی گفت. خداییش اطلاعات عمومیش در این رابطه حرف نداشت. پرسید چند سالته گفتم نوزده سال و اومدم ببینم چرا اینقدر لاغرم. قبلا دو بار آندوسکپی داشتمو و معدم... خلاصه گفتم معده ام الامراضه و اونم نایید میکرد و حرفای جالبی میزد .
ازش پرسیدم شماره شما چنده گفت چهارده گفتم یکی بعد از من هستین به شوخی و با لبخند گفت سیزده عدد نحسیه. گفتم خوب اگه نحس نبود من میدادم شما جای من برین من عجله ندارم و خلاصه اونم خندید و گفت نهمن وقت زیاد دارم تا ساعت دوازده فرصت دارم. خلاصه صحبت ها ادامه پیدا کرد. اظلاعات جالبی بهم داد. یه نمونش راجع به خرما که یکی از بهترین مواد قندی هستش . خرما آهن زیادی داره و انرپی زاست اما دیدم که اینجا بعضی از مردم خرما رو به ماست میزنن و میخورن و خوشمزست اما نمیدونن خرما سدیم ( دقیقا یادم نمیاد ) و... و اینا با هم رسوب میکنن ... فقط همینو یادم میاد که این دوتا نباید با هم خورده بشن.
در مورد لاغری هم تبادل نظر میکردیم تا اینکه گفت با اینترنت سر و کار داری؟ گفتم بله چه جورم البته الان هفته ای دو هفته ای یه ساعته میانگینش ولی قدیم ندیما حتی 14 ساعت در شبانه روز و شاید بیشتر هم بوده... و گفت خیلی بالاست و مضرره... گفت توی اینترنت رژیم غذایی مناسب سن و مشخصات بدنت (جدول)رو میتونی پیدا کنی. گفتم والله من که کارم با گوگله وشما سایتی سراغ دارین؟ گفت منم گوگلی هستم و اهل سایت مایت نیستم منم باهاش هم عقیده هستم چون خودم دایرکتوری باز و ... نیستم بیشتر چیزایی رو که میخوام به وسیله گوگل و .. از حلقوم نت میکشم.
خلاصه حرفای جالب دیگه هم زد و واقعا از هم صحبتی باهاش خوشم اومد و نفهمیدم زمان کی گذشت. تا این که نوبتم رسید. بهش تعارف کردم و بالاخره خودم رفتم. چشمتون روز بد نبینه. پنج تا آمپول ب 12 و کلی قرص برام نوشتن. دکتره همونی بود که اولین بار معده منو آندوسکپی کرده بود. خلاصه جواب آزمایش رو که نگاه کرد گفت فقط یه مورد از موارد مربوط به تیروئیدت بالا و غیر عادیه اگه همشون بالا بودن میتونستیم بگیم پر کاره اما اینکه خیلی لاغری به دلیل کمبود ویتامین در بدنته و گفتم والله من مولتی ویتامین خیلی خوبی رو به مدت چندین ماه مصرف میکردم و خلاصه گفتم ب کمپلکس بهم دادن از چند روز پیش ب 12 توشه ؟ گفت نه... خلاصه گفت این داروهایی که مینویسم مصرف کن و یه آزمایش مخصوص تیروئید برا 15 روزه دیگه باید بدی و یه نوبت سونوگرافی هم تا زمانیکه تا یه ماه دیگه میای اینجا باید انجام بدی که ببینیم علت لاغری زیادت چیه. خلاصه همین که بیرون اومدم یه لحظه رفتم طرف آقاهه و مسئول پذیرش مربوط که گوشه سالن هست گفت شماره بعدی بره داخل منم مزاحم اون آقاهه شدم و تا میخواست یه برگه در بیاره و درخواستم مبنی بر دادن ایمیل و آیدیش بهم رو عملی کنه گفت اشکال نداره من وقت دارم شماره پونزده بره فعلا.. خلاصه من ازش تشکر و معذرت خواهی کردم و زیاد هم طول نکشید که نوبت اونم رسید و رفتش.
اما خداییش خیلی ستم بود که من خواستم روی اسکناس آیدیشو بنویسم و خودش یه کارت ویزیت در اورد. گفتم آها راست میگین گردش میکنه و...
منم که دیگه وقتی رفتم برا آزمایش و سونو گرافی و ویزیت دوباره برای یه ماه دیگه نوبت تعیین کنم خوب شد یادم اومد که داروهامو نگرفتم برا همین آخریین جایی که رفتم داروخونه بیمارستان بود. تازه فهمیدم پنجتا آمپول دارم دیدم ای بابا... اولش فکر کردم همش ماله یه روزه بعدش دیدم نوشته روزی یه عدد.آموپلو گذاشتم وقتی اومدم شهرک خودمون رفتم تو درمونگاه محل آمپول زدم. اخیرا بر خلاف گذشته آمپول اذیتم میکنه البته بستگی به تزریق کنندش هم داره اما من یکمی سخت میگیرم الکی... خلاصه دیدم یکی از بچهها که نوبتش قبل من بود در حین اینکه آپول میزد صدای خانومی که داشت تزریق میکرد بلند شد. وحشت کرده بود. این پسره منگل از آمپول زیادی میترسیده و پریده تو هوا.. همه زدن زیر خنده و به شوخی چیزایی میگفتن. البته من از دوم دبستان به بعد پسر خوبی شدم و دیگه اصلا از آمپول نترسیدم و آخ نگفتم. خلاصه هیچ دیگه بعدش اومدم خونه ولی داروها رو همون موقع مصرف نکردم. اینقدر تنوعشون لا اقل برای من زیاد بود که نمیدونستم به کدومشون باید برسم. حال و حوصله دارو ندارم. ولی میخوام هر طور شده بدنم روی فرم درست بیاد و دیگه لاغر نشم.
دوستانی که مثل من لاغر بوده اند و بالاخره درمان شده اند لطف کنن اگه اطلاعاتی دارن ما رو بی نصیب نذارن واقعا ممنون میشم.
23 آذر 1386
سلام. بالاخره روز مورد نظر رسید. تولدم روز بیست و سوم آذر ماه هستش. ساعت پنج بعد از ظهر به دنیا اومدم چشمتون روز بد نبینه.![]()
خوبی تو؟ این تولد ما هم داستانی شد. من فکر میکردم پنج شنبه میشه بیست و سوم و خلاصه منم از چند روز قبلش قرار رو بر این داشتم که تولدم رو بزارم 22 آذر یعنی شب روز تولدم. خلاصه واسه همین از چهارشنبه صبح که میخواستیم این کیک سفارشیمو صبح با محمد و با ماشینشون بریم بیاریم تا خود ساعتی که مراسم کوچیک شروع شد یه دنگ و فنگایی بود. کیک رو رفتم از یه شیرینی فروشی گرون گرفتم بعدشم پشیمون شدم حتی طرحشو اون طوری که میخواستم نزده بودن خاک عالم تو سرش کنه مثلا گیتار برقی خواستم. رفته یه گیتار معمولی و به شکلی مسخره طوری که انگار چراغ ال ای دی داره و یه اسباب بازیه برام کشیده خاک عالم تو کیکاش کنن نه نکنن بهتره مردم بیچاره چه گناهی کردن.. خلاصه به دلیل اینکه سعید نمیتونست ماشین بیاره ما دوست داشتیم با ماشین یکی از بچه ها تابی بخوریم و بچه ها رو بیاریم لذا یکم مشکل داشتیم تا اینکه بالاخره خود بیست و سوم یعنی جمعه بعد از ظهر ساعت شش سعید با ماشین اومد. باباش خونه نبود واسه همین تونسته بود ماشینو بیاره. همین که تازه سوار شدم مادرش تماس گرفت باهاش.من یکم نارحت شدم سعید گوشی رو قطع کرد و دیگه تماسها رو جواب نداد به سعید گفتم بیخیال شیم بهتره بیخیال... ولی کارمونو کردیم.راستش من خوشم نمیاد کسی ناراضی باشه در هر زمینه ای که باشه...
به قول سعید مادرش اطلاع جالبی در مورد سهمیه بندی بنزین نداره و به خاطرهمین سهمیه بندی بنزین گیر میده خیال میکنه ده کیلومتر چقدر بنزین مصرف میشه. منظور از ده کیلومتر تمام دورها و رفت و برگشت تا شهرک بغلی که شیرینی فروشی اونجا بود ، بود. خلاصه پوریا، سعید و حسین، رضا و محمد م و محمد ع و ساسان هم که یکی از بچه های آشنا و با حال دعوت بودن. محمد هم که از وقتی دعوتش کردم هر روز ازم میپرسید چی برات بگیرم.کشت منو این و میگفت تو خودت اون قدیما روز تولدم بدون هیچ مراسم هم کادو میدادی گفتم ببین خودتو زحمت ننداز من هدیه نمیخوام تو فقط بیا.
آخرشم پنج شنبه سعید هدیشو آماده کرده بود و حسین هم همینطور.
اگر چه هدیه سعید گرونتر ازهدیه حسین بود اما هدیه حسین هدیه با ارزشی بود حیف که وقتشو ندارم چهار صد صفحه این کتاب ارزشمندو بخونم. حسین زده بود به هدف سعید هم زده بود به هدف و نامزد عزیزم هم که گرونترین و بهترین هدیه رو گرفته بود اون حسابی غافلگیرم کرد.![]()
با حسین مشورت کرده بودم و گفته بودم امسال تولدمو نمیخوام خواهر برادری بگیرم و میخوام فقط پسرا رو دعوت کنم . دیدی پارسال پسرای بی جنبه ای که تو میدون دیدنمون چیا پشت سرمون گفتن واقعا این آدما...![]()
جمعه هم که مراسم کوچیکمونو گذاشتیم فقط منو حسین و سعید و محمد م بودیم. دیگه کسی نبود . اول منو سعید با ماشین رفتیم کیکو بیاریم. هنوز وارد شیرینی فروشی نشده کیکو تو ویترین دیدم و از همون اولش خوشم نیومد و به سعید گفتم به دلم ننشست گفت چی کار دل داره باید به معده بشینه.
خلاصه کیک پارسال هم خامه ایتر بود هم خوشگلتر هم یه کم خوشمزه تر نمیدونم چرا از کیک مربعی خوشم نمیاد . ![]()
تو راه با حسین اس ام اس بازی میکردیم که کارد و وسایلو بیاره. خلاصه بقیه خریدامونم کردیمو اومدیم و بچه ها رو سوار کردیم و از کنار میدونم که رد شدیم دیدم چه عجب حسابی خلوته. دیشب که خیلی شلوغ بود. رفتیم یه گوشه روی یکی از این نیمکتا کیکو گذاشتیم. کیک دو و نصف کیلو برا چهار نفر. نصف همین کیکو خوردیم و نتونستیم بیشتر بخوریم.همش بیست دقیقه طول نکشید.
با دوستام رو بوسی کردم و همدیگه رو بغل کردیم.![]()
بالاخره آرزوهامو تو دلم مرور کردمو
و شمعا رو فوت کردم البته این شمعا که خاموش بشو نبودن من چی میدونم اینا فشفشه بودن یا شمع..
بعدشم وسایلو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم. نگاه حتی یه سی دی درست هم نبود.
محمد قراربود حرکات نیمچه ناموزون بره ولی نشد خو.. بعدشم با بچه ها رفتیم کمربندی شهرکو دور زدیم. جاتون خالی. یه جاده معمولی و تاریک و خلوت . یه قسمتی سه راهی بود و هوا روشن بود و سعید به یاد قدیم ندیما ماشینو یه دور در جا داد
و این حسین هم هر چی داد زدیم بابا شیشه رو بکش بالا بنده خدا هول شد و ما هم از بوی لاستیکو گرد و خاک خفه شدیم. خلاصه بعدشم منو رسوندن خونه . سعید که فرداش امتحان داشت
و ازش ممنونم که با وجود این شرایط شادمون کرد و خلاصه بنده خدا دیگه رفت. محمد هم رفتش . من رفتم خونه و نصف بقیه رو گذاشتم و شام خوردمو بعدش حسین اومد دنبالم با هم تو میدون تاب میخوردیم. در کل تولد امسال بد نبود اما تولد پارسالم اگه بخوام بین هر چی تولده حساب کنم برای من قشنگترین تولدی بود که تا حالا دیده بودم کای به این ندارم که تولدم بوده باشه یا..
اما خداییش کاش 22 آذر بدنیا اومده بودم.
جالب اینجاست پدر ساسان 22 بدنیا اومده بود و ساسان زمانی که روز قبلش میخواستیم بگیریم به همین خاطر نتونسته بود بیاد امشبم که نتونست بیاد.
خلاصه هزینه های تولد با خودم بود یعنی اینکه حاصل کار خودم بود. هیچ وقت تو خونواده برام تولد نگرفتن. حتی پولایی که از طرف شرکت به عنوان هدیه بهم میدادن بهم نمیرسید اما خوشحالم که تولدامو خودم گرفتم .
البته من تولد رو دوست ندارم خیلی شلوغ باشه
از شلوغی بدم میاد. نامزدم بیشتر از هر کس دیگه ای بهم تبریک گفت
و صد البه که اون حسابی غافلگیرم کرد. من برای دوستان وبلاگ نویسم هم دعا میکنم
. بچه ها ما کلی مشکل داریم برای ما هم دعا کنید و ما رو بی نصیب نگذارید...

بقیش رو هم اگه خواستین ببینین
19-7-86-پنج شنبه
از كارم ايراد گرفتن اما مگه هر كسي درست ايراد ميگيره؟!
سلام.امروز زياد حال نداشتم. طبق معمول بعد از ظهر بيدار... زودتر از هميشه رفتم سر كار. اول بايد ميرفتم طرف خونه پدر مصطفي اينا. طبق معمول هيچ آژنسي اين موقع ماشين نداره بنابراين با ماشين پدرش وسايلو برديم محل كار.باباش از همون اول كه از خونه زد بيرون تا زماني كه منو رسوند يه ريز با تلفن حرف ميزد. تيم بسكتبال اينجا رو خودشو پسرش مديريت ميكنن.
امشبو ديگه به هيچ كس حتي يكم هم رو ندادم و نزاشتم هيچ احدي دست بزنه يا تجمع... خلاصه از يه طرف هم با يكي از رفقا داشتم اس ام اس بازي ميكردم ديدم جوابمو نميده تا اينكه نگران شدم تا نيمه هاي شب... اين مخابرات هم.... اما امشب چيزي كه باعث ناراحتيم شد اخلاق نا شايست مصطفي صاحب دستگاه... اواخر كار حدودا ساعت ده ديدم يهو جلو چشامه!امشب هم بازار به دليلهاولين بازي بسكتبال از ساعت هفت تا نه خلوت و بعدش شلوغ شد اما با وجود اين شلوغي تاثيري در فروش هميشگي نداشت. مصطفي تا اومد شروع كرد به نق زدن بيجا..دستگاه رو ساعت ده و ربع جمع كردم و اون طرف كه دوباره منو ديد گفت چرا زود بستيش گفتم مگه شما نگفته بودين تا ساعت ده؟ تازه الان هم مشتري نيست ديگه! كاور دستگاه رو ديد روي زمينه باز گير داد گفت چرا اينو رو زمين ميزاري گفتم روز اول هم كه اومدم اين همينطوري بود. خلاصه قبل از تعطيلي هم دوتا از بازيكنان بسكتبال كه دوستاشم بودن اومده بودن و ذرت ميخواستن منم بهشون دادم. چند باري جلوي خودش مشتري رد كردم اما فكر كنم از اينكه ديد من ليوانا رو تا آخر و كمي هم بيشتر پر ميكنم عصباني شده بود مرتيكه گرون فروش. هر چي هم بهش گفتم مشتريا اينجوري ميپرن و ... و من مجبورم هزار و يك بهونه براشون بيارم تا فروشكمتر نشه ميگه مشتريا غلط ..عجب آدم ... خلاصه وقتي دستگاه رو كاملا و مرتب گذاشتم سر جاش وقتي خواستم برم گفت بعدا بهت زنگ ميزنم كارت دارم. ميدونستم كه امشب سر هيچ و پوچ عصبانيه. تو دلم فقط يه چند درصدي ناراحت بودم اما بدرك در اصل ناراحتي امشب من از اين بود كه رفيقم جوابمو نميداد و من هنوز نميدونستم اس ام اس ها ي اون به من نميرسن يا براش اتفاي افتاده.. زنگ هم نميتونستم بزنم بد بختي. خلاصه با كمك سعيد وسيله هايي از دستگاه رو كه باي ميبرديم خونه مثل ظرف ذرت و مواد و ... رو برديم خونه مصطفي و گذاشتيم تو حياط دم در چون من تا غرون آخر رو به صاحبش دادم و يادم رفت يه پونصدي واسه آژانس نگه دارم. به سعيد گفتم امشب اصلا حال هيچي رو ندارم. ميخوام برم خونه. دوچرخه لعنتي منم خرابه .. خلاصه تازه اومده بودم خونه كه مصطفي تماس گرفت. گفتم الان شروع ميكنه تذكر دادن بي موردشو ولي فقط پرسيد وسايلو بردي ؟ گفتم آره گذاشتم تو حياط جفت در خونه بابات اينا! خلاصه بعد يه تشكر خشك گفت هيچي و قطع كرد. امشب رو حالم گرفته شده بود اما وقتي دوستم جوابمو داد خيالم راحت شد. فكر ميكردم كه از دست ناراحته امان از دست اين مخابرات ...
-------------- ------- -------------- ------- --------------
20-7-86 –جمعه
خدا حافظ رمضان پر خير و بركت
سلام. امروز ديگه روز آخر ماه قشنگ رمضونه. طبق معمول ديشب كم خوابي داشتم.خدايا شكرت كه امسال كامل روزه گرفتم. البته فقط روز اول رو نگرفتم ولي يوم الشك رو هم گرفتم. خدايا شكرت كه امسال تا تونستم از شباي قشنگ قدر استفاده كردم. خدايا شكرت امسال بهم توفيق دادي قرآن رو از قبل هم رونتر بخونم با اينكه مدتها نخونده بودم. خدايا ماه رمضون امسال برام قشنگترين ماه رمضوني بود كه تو عمرم ديدم چون خيلي چيزا رو هم حوالي همين ماه بهم عطا كردي. ماه رمضون با تموم خوبيها و قشنگيهاش با ما خدا حافظي كرد. اگه اشتباه نكنم رسول اكرم (ص) ميگه: اگه مسلموناي دنيا ارزش ماه رمضون رو ميدونست آرزو ميكردن كه يك ماه نباشه بلكه يك سال... امسال من 22 جز قرآن خوندم ( اگه اين كار جديد و مزخرف نبود كامل..) از شباي قدر تا تونستم استفاده كردم و اين بار از ته دل... و همچنين خيلي دعا كردم ... اي ماه قشنگ رمضون كاش ماههاي ديگر هم حال و هواي قشنگ تو رو داشت. امشب هلال ماه رو من نديدم چون توجه نكردم. ولي كاملا واضح بود كه ديگه فردا روز عيده.
امروز صبح بر خلاف بقيه روزا چون ميخواستم با خونواده برم بازار زود بيدار شدم اگر چه ديشب هم شب زنده داري رو داشتم. ساعت ده صبح بيدار شدم!خلاصه رفتيم بازار. بابا كه طبق معمول رفت سر كار دومش.منو مامان برادرو خواهر كوچيكم بوديم. براي برادر كوچيكم يه كشف چون اخيرا كت و شلواري شده اما كجاي دنيا كت و شلوار و كفش اسپرت...بنابراين بايد براش يه كفش مناسب همچين تيپي ميخريديم.اما يه اعصاب خورد كني بازار لباس خريدنه واسه من..اكثر اوقات ميخوام تو انتخاب آزاد باشم مادرم اذيت ميكنه. بابا من ديگه داره بيست سالم ميشه تا كي بايد از بعضي جهات با من مثل يه بچه رفتار كنيد. خلاصه پدرم رو در اورد تا يه پيراهن خريدم و به انتخاب خودم. البته آخرش دعوام شد و قهر كرد زودتر از من رفت طرف تاكسيا و منم توي فروشگاه لباس بودم هنوز تا اينكه چندتا لباس پرو كردم و بالاخره يه استين بلند بعد از مدتها ( چندين سال) خريدم. اما از خودم ناراحت شدم كه اون رفتارو با مادرم كردم هر چند حق باهام بود و اون يكم زود به دل ميگيره و ديگه توجهي نميكنه كه حق با منه يا نه و فقط حرف خودشو ميزنه اما از خودم خيلي ناراحت شدم. نا خواسته حرفي رو زدم كه خيلي ناراحتش كرد/ اميدوارم پسر ناكسشو ببخشه!
بعد از ظهر رو ديگه نخوابيدم. با اين كه خوابم ميومد. نشستم پاي طراحي و كارام... اتاقم بد جوري به هم ريخته و فرصت نميكنم مرتبش كنم..محيط شلوغ هم يكم از دقت كار آدم ميكاهه! طراحي بقل اتوموبيلي رو كه قبلا نشون دادم به اتمام رسوندم و داشتم روي طرح نماي عقب كار ميكردم. داشتم طراحيمو ميكردم كه يهو اس ام اس اومد. از ظرف مصطفي صاحب ذرت فروشي بود. نوشته بود امروز نميخواد بياي خودم خبرت ميكنم. با خودم گفتم آخيش خدا روشكر امروز يه استراحتي ميكنمو به كارام ميرسم. نزديك اذون كه شد ديگه رفتم مسجد! تازه وارد شده بودم كه حسين رو ديدم. تا منو ديد گفت ها شنيدم از كار بر كنار شدي؟ گفتم كي گفته؟ گفت همون كارگر قبلي. امروز ديدم سر كاره. فهميدم مصطفي دوباره اونو اورده و بيرونم كرده. از اين خبر زياد ناراحت نشدم. آدمايي مثل مصطفي نتيجه اعملشونو ميبينن. ثابت كرد كه بخالت و پول حروم... بعداز نماز با حسين اومديم طرف خونه. از طرف همون محل كار رد شدم. ديدم آره اون جاي منه. صحبت كه كردم فهميدم منو واسه مدتي انداخته بيرون... عجب آدميه بلد نبود به خودم بگه.. تازه به اين يارو گفته يه دو هفته اي.. ميخوام صد سال سياه بر نگردم. يه هشت روزي رو اونجا بودم اگه ميرفتم به كاراي ديگم ميرسيدمو هر شب به جلسات ختم قذآن ادامه ميدادم خيلي بهترم بود. اومدم خونه. سريالها آخرين قسمتشون بود. يه وجب خاك و اغما خيلي قشنگ بودن اما اغما رو هيچ وقت نميرسيدم ببينم. از اين جور سريالها خوشم مياد.. اما ميانگين تلويزيون نگاه كردن من در هفته خيلي زياد بخواد باشه ده ساعت!
خودمو آماده كردم و لباس جديدمو پوشيدم و اومدم بيرون. حالا كه امشب آستين بلند پوشيدم هوا يكم مرطوب بود اما جوري نبود كه بشه گفت هواي پاييزيه..بر خلاف شب قبل هواي جالبي نبود! من يكي با هواي سرد بيشتر حال ميكنم. سرما باشه ولي گرما نباشه. مخصوصا گرماي حوالي و بالاي پنجاه درجه تابستونهاي منطقه ما كه ...
حيف كه امشب منو حسين به دعاي وداع با شهر قشنگ رمضان نرسيديم!
-------------- ------- -------------- ------- --------------
21-7-86-يك شنبه
عيد
سلام. تا همين خط قبل رو از قبل از ظهر تا حالا نوشتم. هر از گاهي يه بخشي رو مينوشتم. الان ساعت بيست و دو دقيقه به دو. ديشب كه اصلا نخوابيدم. ساعت ده دقيقه به شش خوابيدم. همش يه ساعت و چند دقيقه. بعد از اون مادرم بيدارم كرد گفت مگه نميخواي بري مسجد نماز عيد بخوني.خلاصه بيدار شدم و خودمو آماده كردم. وضومو همينجا گرفتم. خلاصه خونواده با ماشين رفتن چون از اون طرف ميخواستن برن مسافرت دو روزه خونه فك فاميل! ولي منو برادرم چون ميمونديم و حالشم نداشتيم با ماشين بريم پياده رفتيم. البته اون برادر كوچيكم با من اومد كه كت و شلوار پوشيده بود شده بود ميني دوماد! مدام ميگفت داداشي من خجالت ميكشم گفتم خجالت نداره تازه كرواات هم حيف شده كه نبستي! توي راه مسجد بوديم كه حس كردم راحت نيستم. عطسه اذيتم ميكنه. فوري شماره پدر رو گرفتم و گوشي رو دادم داداش محمد و گفتم بگو تا راه نيافتادين برام قرص و دستمال بيارين با اين حالت اصلا نميتونم نماز بخونم. بابا گفت ما راه افتاديم. خلاصه دلش به حالم سوخت و برگشتن برام چيزايي كهميخواستم اوردن. عجب بد بختيه هر سال اوايل بهار اينجوريم امسال از پاييز... لعنت به اين آلرژي هفت ساله ولم نكرده تازه الان بهتره قبلا چشام خيلي اشك...باز خدار و شكر از قبل بهترم.
خلاصه اون يكي برادرم كه قرار بود اونم بمونه خونه قبل از من رفته بود اونجا. به دعاي ندبه هم نرسيديم. شارژ گوشيم تموم شد. گوشي برادرمو ازش گرفتم. امسال تو مسجد ما فقط كولوچه پنجاه تموني دادن و هر نفر يه عالمه بابا آخه كي قبل نماز گلوشو پر شيريني جات ميكنه. خودم تو رساله خوندم اگه توي گلو شيرين باشه و كم كم آب بشه بره پايين نماز اشكال داره! لا اقل مثل سالهاي قبل آب ميوه هم اظاف ميكردن ميشد يه كاريشكرد.
بالاخره حسين هم اومد. فكر ميكردم ديگه نمياد و با خونوادش رفته مسافرت. اينم كه تو چشاش چرك بود .. همه اينطوري بودن انگار همه حسابي خوابيده بودن.. به به ددوستاي برادرم هم كه همه ريش سبيل و زدن و از اين رو به اون رو شدن... اين حسين هم يه چيزيش هست.. ديونه.
خلاصه نماز شروع شد. معلومه ديگه همش دو تا قنوت طولاني داره غير از اينه؟ موقع نماز چه بد بختي شدم. دست مال كلينيكس رو هزار بار استفاده كردم. چه بد بختي شدم نميودنم چرا هر سال سر نماز عيد فطر يه مشكلي دارم سال قبل نميتونستم زياد ثابت بياستم و امسال كه به راحتي ايستادم بر خلاف تصورم زياد طول نكشيد فكر كنم چون شباي قدر نماز خونده بودم اين يكي برام عادي شده بود. خلاصه با بدختي نماز تموم شد. بلافاصله حسين پيداش شد. نميدونم كدوم قسمت رفته بود نماز بخونه.عجله داشت .. گفتم صبر كن خطبه ها همش ده دقيقه طول ميكشه بزار ثواب نمازو كامل ببريم گفت ما ميخوايم بريم آبادان آخه وقت ندارم. خلاصه بالاخره يه كم مونديم. اومديم بيرون . حالا فهميدم چرا حسين بي قرار بود و نميخواست داخل بمونه. ميخواست بره طرف صندوقهاي زكات. مسئول صندوقها نبود ولي فهميدم از چي ميناله.. ميگم چرا يه چيزي شبيه جل به قول خودمون. عجب كليكيه ها.. داشتيم از در خارج ميشديم كه پدر يكي از بچه ها رو ديديم. حسين رفت جلو سلام كرد و تبريك گفت عيد فطره و يه هود ديدم آقاهه دست حسينو كشيد و حسينو كشيد جلو و روبوسي. منم رفتم جلو يهو ديدم منم كشيد و مرو بوسي..واي هاج واج مونده بودم آخه اين آقاهه دل آنچنان خوشي از دست من نداشت.. حالا بماند.. البته منم كار خاصي نكرده بودم يه سوء تفاهم عجيب بوده كه بين منو فرزندش بوده .. توش موندم به خدا! اما خيالم راحت شد كه ديگه يكم باهاش راحتتر شدم.
با حسين رفتيم زرف خونه. تا خونه ما كه رسيديم من اومدم برم داخل خونه ديدم در قفله. خونواده هم رفته بودن. حسينم رفتش. كليد دست برادرم بود فكر ميكردم جلوتر از من مياد خونه.منم كليد خودم رو با خودم نبرده بودم ديگه. اي بابا .. هوا هم كه آفتابي نبود اما رطوبتش اذيت ميكرد و يه خورد هم گرم.. خلاصه اول تو حياط موندم و با موبايل ور ميرفتم و زنگ ميزدم دوستاي برادرم اما پيش هيچ كدومشون نبودش.يكي مسافرت بود يكي خونه بود يكي گوشيش دست خودش نبوده و.. خلاصه يكممنتظر موندم تا برادرم بياد. رفتم بالاي پشت بوم آپارتمون. حدس بزنيد چي ديدم. معلومه ديگه عكس زير همه چيز رو لو ميده. البته ديروز منو برادر كوچيكم پيداشون كرده بوديم. دوتا بچه گربه كوچولو به همراه مامانشون كه مامان ترسو هر وقت ما رو ميبينه در ميره.اين بچه گربه ها رو لا به لاي موكتاي جمع شده كه توي راه پله هاي بالا گذاشته بودن از يه مدت پيش به دنيا اومدن.

چندتا عكس ديگه هم گرفتم
اين كوچمون

بالا پشت بوم. ديش خاكستري گوشه مال ماست. به كسي نگينا.. بقيه همشون فقط مال يكي از همسايه هاست تازه دوتا ديگه هم داره كه يه گوشه ديگه و توي عكس نيست! من موندم اين ميخواد چيكار كنه!

درخت كاج توي حيطاط آپارتمان
يكي ندونه فكر ميكنه تو شمال عكس گرفتمو نميدونه توي جنوبيترين نقطه استان خوزستان.. تازه هوا هم گرم بود

هر چقدر منتظر داداشم موندم نيومد. راه افتادم رفتم طرف مسجد. تو ميدونبودم و خيلي هم به مسجد نزديك بودم نميدونم چي شد كه يادم رفت من ميخواستم برم مسجد و برگشتم و توي راه از بازارچه اومدم. يكي از شيريني فروشا كه وضع بهداشت درستي هم نداره و خيلي وقته ميشناسيمش منو ديد. پرسيد چي شد كه از ذرتي در اومدي؟!( من هر روز براي بختاار پذ يه بشكه بيست ليتري آب از مغازه خودش ميومدم پر ميكردم ولي چون ديروز يكي ديگه جام اومد برا همين متوجه شده بود)
گفتم اين يارو چون من هواي مشتريها رو ميخواستم داشته باشم ناراضي شد و يه بهانه هاي الكي اورد.. گفتم فكرش اصلا اقتصادي نيست و ... گفت شمارتو بده ازت خوشم مياد؟ درس ميخوني. گفتم ديپلم گرفتم ولي چون سه ماه ديگه دارم ميرم خدمت سربازي ميخوام بيكار نباشم! گفت شماره تماسي داري بده بده و خلاصه شماره تماسمو گرفت و گفت يه چي ميگم بين خودمون باشه اون كارگري كه قبل از تو اومده بود و اونم پنج روز بيشتر نموند ميومد از بستني فروشيها از ما ليوان ميگرفت و جدا گونه فروش ميكرد و پول بالا ميكشيد. با خودم گفتم اين زياد به قيافش نميخوره اما قبليش كه الن دوباره جاي م يكي اومد خيلي نقله و بهش مياد..نعوذو بالله.. حقشه مصطفي تا ديگه .. هر كي به فكر كلك زدن مردم باشه خدا كاري ميكنه خودش كلك بخوره.و در اين مورد آيه قرآني هم ديده بودم. خدايا شكرت كه من اهل اين چيزا نيستم و ايمانم از ابمان خيليا قويتره.. چيزي كه حالم ازش بهم بخور هست كلمه حرام و هر چيزي كه بهش نسبت داده بشه براي همين تا جايي كه در توانم هست دنبالش نميرم .. اما خارج از اون اين كارها همه جا به عنوان كار بد شناخته شده هستن من دوست دارم براي رسيدن به يك چيز راه خوب رو برم اگر چه سختتر باشه .حلال بهتره
من توي ذرت فروشي هواي مشتريا رو داشتم و براشون ذرت پر ملات ميزدم تا دفعه بعد هم راضي باشن و نيان به جاي يه لوان كوچيك ذرت با اين قيمت گزاف يه چي ديگه بگيرن. با پولش ميشه دوتا راني خريد و خيلي هم بهتر و بهداشتي تر هستش. يا ده تا بستني.. دوتا قاشق ذرت چيه كه براش اينقدر پول بدم.. اين حرف نود و پنج درصد مشتريها بودش!
دوباره برگشتم خونه. جقدر گيج بودم . فكر كردم داداشم برگشته ديگه. تحمل اي هوا هم راحت نبود اگر چه امروز ديگه روزهاي در كارنبود. خداييش خوابم ميومد.برگشتم طرف مسجد. داداش اونجا بود. كليد رو گرفتم اما اونجا داشت كمك ميكرد و نيومد ديگه. اومدم طرف خونه. در رو كه باز كردم احساس راحتي عميقي كردم. يك ساعت بيرون الاف بودم و خسته. مستقيم خودمو انداختمو خوابيدم.
ساعت پنج و نيم عصر بود كه از خواب بيدار شدم. چه وقت بيدار شدنه وقت مناسب نماز ظهر و عصر از دست رفته . هر جوري بود خوندم. با همون وضو هم نماز مغرب عشا.. تو خونه موندم و پاي كامپيوتر و همين مطلب رو داشتم تا يه مقداريشو مينوشتم. يه ساعت بعد تصميم گرفتم بيام بيرون. دوست نداشتم بيام بيرون اما يه چيزي باعث شد كه بيام بيرون تابي خورم. البته يادمم اومده بود كه لامپ اتاق سوخته بايد برم لامپ هم بخرم. از يه مقدراپولي كه مادر واسمون گذاشته بود برداشتم. چيزي واسه شما نخريدم چون تو يخچال بود طبق معمول اما ما تنبل بازي در مياريم خداييش.. واقعا مادر چه نعمت قشنگ و بزرگيه. خدايا شكرت به خاطر اين نعمت بزرگ!
هوا امشب هم يه خورده مرطوب و آنچنان خوشاند نبود. رفتم طرف همون ذرتيه. اون پسره كه جام بود كارش رو داشت تموم ميكرد به همون زودي چون فروشش بالا بوده.. گفتم چقدر فروش داشتي امشب گفت نميگم چون گفتن نگم. تو چشمش خوندم..اين از اونايي نيست كه بشه بهش اعتماد داشت! از كجا معلوم .. تازه اين هيچ يه پسري رو ديدم كه بدون اجازه در دستگاه رو باز كرده و داره ور ميره بهش گفتم چطور من بدون اينكه كسي بياد پشت دستگاه يارو ميگه خودم با چشماي خودم ديدم دوستش داشت جاي خودش مشتري ها رو راه مينداخت! من پريشب حتي نزاشتم اين عراذل هم غلطي بكنن و به هيچ كس حتي دوستام هم .. اونوقت..گفتم به مصطفي بگو من بيرون اومدم نميخواد زحمت بكشه و بگو حساب كتابا برا هشت شبه و پولو بهت بده من از خودت ميگيرم. با هر كي اسمش مصطفي است انگار مشكل داريم ما اونم اخلاقشون.. امشب نه حسين بودش نه سعيد نه هيچ كس ديگه كه باهاش باشم. خريدامو كردمو برگشتم. يه چراغ مطالعه البته بهتره بگم چراغ كيبورد گرفتم واسه مواقعي كه شب بايد چراغ اتاق رو خاموش كنم آخه نميتونم با نور كمي كه از مانيتور ميرسه به كيبرد چيزي ببينم و چشمام ضعيف ميشن اينطوري.. اگر چه قبلا چشمام دور بين بودن و همين نمره كم رو هم به واسطه نگاه كردن زياد به شيئ نزديكي مثل مانيتور به حد صفر رسيد اما ادامه دادنش نزديك بين ميكنه چشمامو و اگرم تاريكي.. البته چراغي كه خريدم نور سفيد و سريالي از ال اي دي هست كه نسبت به چيزي كه هست قيمت كمي نداشت ولي در اصل اين عدد برچسب 22 زير اون بود كه منو جذب كرد. به شدت عاشق اين عدد هستم. بعدا توضيح ميدم كه چرا.. سعي ميكنم خيلي جاها با اين عدد رو راست باشم. اگر چه روز تولدم 23 هست اما 22 رو دوست دارم بنا به دلايلي! نترسيد روز تولد شخص خاصي در زندگيم نيست گفتم كه بعدا..

اما يه چيز جالبي كه امشب باهاش مواجه شدم اناري بود كهب رادرم از يخچال در اورده بود و به شكل زير بود. فكري به دهنم رسيد..


تا ديدار گزارشي دوباره خدا نگهدارتون باشه بچه ها
18-مهر-1386
ماجراي گوشي پيدا شده ما سه نفر
سلام رفقا. خوبين؟ حال و احوال خوبه انشاالله!
خلاصه كه دوباره اومدم گزارش ... يواش بابا نزن. من هنوزم چيزي نگفتم كه الان از دهنم پريد گفتم خلاصه.. اصلا به من چه مگه من واسه تو مينويسم؟ اي بابا كي با خودش در گيره چرا حرف غير استاندارد ميزني حالا؟
باشه حالا كه ميخوني خوب بخون كي جلوتو گرفته دوست گلم.
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
امروز هم دير بيدار شدم. البته ديروز هنگام سحر بعد از نماز ميخواستم لا اقل يه جزء قرآن ختم كنم. هنوز 9 تا رو ختم نكرده بودم من مطمئنم اگه مشكل كارم نبود تا الان خودم تمومش كرده بودم. حيف! به هر حال 5 صفحه از جز بيست و دوم رو بيشتر نخوندم و فكر نميكردم با وجود خستگي و بيداري كشيدن بازم بتونم با حد اقل اشتباه و رون بخونم. اما مادرم اومد و گفت چراف رو خاموش كن بچه ها گناه دارن ميخواي برو تو آشپزخونه. گفتم مامان يه چي ميگيا آشپزخونه جاي اين كاراست؟ تو اتاق پذيرايي بودم. خونه ما كوچيك و دو خوابست و ماه هم خونواده پر جمعيت و نصف بچ ها توي اتاق نشيمن و روي زمين ميخوابن. همينشم جاي شكر داره خونواده هاي بدتر از ما هم وجود دارن. خلاصه مجبور شدم به حرف مادرم گوش كنم برا همين برگشتم خوابيدم !
قرار بود يكي از بچه ها ساعت ده بيدارم كنه بنده خدا اينكارو كرد ولي من خيلي خوابم ميومد و از اونجا كه آدم خوشخوابيم بيدار نشدم ديگه تا ساعت سه و نيم بعد از ظهر هم كه خواب بودم چند بار سر جاي خودم بيدار شدم و اس ام اسهايي كه داشتم رو ميخوندم .. تصميم گرفتم به يكي از بچه ها سر بزنم ساعت دوازده بنابراين زنگ زدم به اون برادرش برداشت گفت خوابه كاملا بيخيال گشتمو و خوابيدم تا ساعت سه و نصف!
نمازمو خوندمو زود خودمو آماده كردم.بازم به كاراي ديگم نرسيدم. نميدونم كي برسم ادامه كلاسهاي كامپيوترمو تموم كنمو جواب شاگردامو ... خلاصه هيچي ديگه رفتم طرف محل كارم.اول رفتم خونه مصطفي اينا. خودش اونجا بود. تازه تونستم يكم بيشتر باهاش حرف بزنم. فهميدم اخلاق جالبي نداره. با ماشين خودش وسايلو اورديم محل كارم. همه چي آماده شد. دوباره طرف هاي افطار من اومدم خونه و برادرم يه ساعتي جاي من بود. بعد افطار و تماشاي سريال دوباره رفتم سر كار. امشب بازار خلوتر از قبل شده بود. البته يه كاري برام پيش اومد دوباره رفتم خونه و كارگر قبلي دكه رو كه آشناي مصطفي بود موقتا بيست دقيقا گذاشتم جام و اومدم خونه تا فلش مموري حسين رو ببرم واسه يكي از بچه ها واسم كليپ متال پرش كنه و چون اون هم يه برنامه هايي ميخواست بايد براش ميزدم برا همين زنگ نزدم كه برام خود كولديسكو بيارن خودم رفتم ديگه... حسين و سعيد هميشه بهم سر ميزنن. سعيد همين كه اومد يه برگه در اورد و بهم داد. خداي من سعيد يه ماشين خوشگل طراحي كردهب ود اما از نظر پرسپكتيو اشكالات زيادي داشت و طرح جلوش به قدري قشنگ بود كه آدك جذبش ميشد واقعا!البه سايه زني اصلا نداشت و همش خصوص اصلي بود ولي واقعا... اين همون سعيديه كه من ازش خواسته بودم توي اين كار هم رقابت كنيم اما ميگفت نه حسشو داره نه وقتشو.. فكر كنم همش ماله قضيه ديشبه كه خودشو حسين اومده بودن پيشم و طراحيمو هم ديدن كه جلو خودشونم داشتم روي اون كار ميكردم. از سعيد خوشم مياد. رقابت سالم ما بود كه باعث پيشرفت هر دومون در خيلي از زمينه ها شد. از اوايل دوره راهنمايي توي كارهاي فني رقابت داشتيم اما وقتي كار كامپيوتري شد رقابت توي گرافيك كامپيوتري شد كه در واقعا در پوستر سازي هنر نمايي ميكرديم و اين سعيد بود كه اين كار رو شروع كرد و ارنه كار من با فتوشاپ تنها پوستر سازي نيست و اون وقتها بيشتر طراحي گرافيك وب كار ميكردم. عكس زيز كه ميبينيد آخرين كار گرافيكي من با فتوشاپ هست كه هنوز تكميلش نكردم جون وقتشو ندارم ديگه.

حالا كه نگاه ميكنيم كارهاي الانمونو در برابر اون كارهاي قديمي مثل نسبت يك قول در برابر يك موش هستن. اگه نسخه بزگتر اي تصوير زمينه رو ميخواين روي خودش كليك كنين!
داشتم از كارم حرف ميزدم.
خلاصه كارم كه تموم شد وسايلو با آژانس بردم خونه مصطفي اينا . يه ده دقيقه اونجا الاف شدم چون كسي خونشون نبود. تصميم گرفتم وسايلو بزارم تو حياط و بهش اس ام اس دادم اونم قبول كرد. در آمد امشب رو هم دادم همون كارگر قبليه كه همسايشون بود تا بعد بهش برسونه. سعيد و حسين دم در بازارچه شهرك منتظرم بودن وقتي هم ديدن دير كردم اومدن دنبالم. قرار شد بريم طرف خونه و حسين هم دوچرخش رو بياره و هر سه باهام بعد از مدتها بريم دور بزنيم و منم فلش ممري حسينو ببرم پيشش .هواي هم خيلي خنك شده بود. عجب شب پاييزي دلنوازيه. توي راه بوديم كه طرفاي حسينه شهرك يهو متوجه شدم يه چيزي شبيه گوشي موبال روي زمين افتاده گفتم بچه ها اين گوشيه. سعيد برش داشت. اظرافشو نگاه كردم ديدم باطري و در گوشي چند متري اونطرفتر افتاده بودن. از اين گوشيهاي بالاي دويست تومني ( نوكيا 6270) بود. سعيد تا روشنش كرد مگه ميدادش بهمون. به شوخي بهش گفتم سعيد تو خودت كي بهترشو داري بدش به ما... خلاصه گفتم بچه ها بياين بگرديم دنبال صاحبش و يه اطلاعيه بزنيم. حسين گفت بديمش به سوپر ماركت معروف عمو سيد و اطلاعيه بزنيم. به خودم اومدم گفتم بيخيال بابا اين كارا لازم نيست بهتره توي دفترچه تلفنش بگريدم و شماره آشنايي چيزي پيدا كنيم و باهاش تماس بگيريم بالاخره يه پدري يه مادري بايد توي شماره هاش باشه ديگه. حسين گفت من فكر كنم ماله يكي از بچه هاي آشنا به نام احمد اسماعيلي هست اونم همچين مدلي داره و اين گوشي رو هم حوالي خونشون پيدا كرديم ديگه... گفتم هنوز معلوم نيست. حسين تو شماره ها گشت تا يه شماره اي به نام سياوش /م پيدا كرديم. گفتم حتما همون پسره سياوش مختاري ( يكي از همكلاسيهاي سابقم ) كه خونشون دقيقا نزديك همون محل پيدا شدن گوشي بود و احمد اسماعيلي رو ميشناسه.... خلاصه حسين شماره رو گرفت. اول بسم الله با كلاس و رسمي صحبت كرد. ببخشيد ما يه گوشي روي زمين پيدا كرديم شما نميدونيد صاحب اين گوشي كي هست؟خودش رو هم معرفي كرد. بعدش يكم مكث كرد و انگار يه نفر ديگه اومد پشت خط و حسين بهش گفت ببخشيد آقاي مختاري و وقتي هم بهش گفتن نه خير اشتباه شده گفت ببخشيد و قطع كرد. خلاصه بگو مگومون زياد شد. من گوشي رو دست خودم نگرفتم. حسين گفت شماره كلي دختر توشه براتون بخونم. گفتم شايد گوشي ماله يه دختر خانومه و اينا دوستاشن ها! حالا ما كه كاريم با شماره ها نداشتيم. ولي حسين يك دفعه شروع به خوندن تك تك اسامي كرد. بدون فاميل نشوته بود. جالب اينكه خيلي اساميه آشنايي داشت . همينجور داشت توي اسامي ميگشت تا يك آشنايي رو پيدا كنه و باهاش تماس بگيره و بهش اطلاع بديم .. خلاصه ادامه داد تا اينكه رسيد : عمو حيدر – عمو حسن عمو... خلاصه با عمو حسنشون تماس گرفتيم. براش توضيح داديم. حسين خودشو معرفي كرد و گفت ما اين خط و گوشي رو با هم پيدا كرديم شما نميدونين ماله كيه ؟ شما هم به نام عمو حسن توي ليستش هستين.. آقاهه گفت صاحب اين گوشي كارمنده و توي شركت پتروشيمي بندر امام كار ميكنه من بهش اطلاع ميدم. بهش ميگم تماس بگيره و ازتون آدرس بگيره و بياد تحويل.. خلاصه قطع كرد. حسين هنوز داشت تو گوشي ميچرخيد و همزمان دوچرخه سواري.. گفتم بابا تو همينجوريشم خيلي كند حركت ميكني الانم اگه اينجوري ادامه بدي ما كي برسيم خونه اون پسره ( هموني كه قرار بود فلش رو ببرم پيشش) . توي راه بوديم و داشتيم ميرسيديم. سعيد داشت اذيت ميكرد. ميگفت بده چندتا موزيك ازش منتقل كنم به مال خودم.من و حسين به شدت مخالفت كرديم.. من زودي خودمو رسوندم طرف خونه مصطفي غ و سعيد و حسين موندن. گفتم من زودي برمو برگردم شما اينجوري ادامه بدين دير ميشه. . خواب بود ولي تا فهميد من اومدم بيخيال شد و اومد دم در. با اون موهاي بلند دست كمي از دختر نداره. حافظه رو بهش دادم و گفتم محتوياتش همون برنامه ها و صوتي هاي مورد لزومت بود. اونا رو خالي كن توي كامپيوترت و برام هر چي كليپ قشنگ متال كه من نداشته باشم كپي كن. گفتم فردا چه موقع بيام دنبالش؟ گفت حالا تو بيا خونه منم كارت دارم . گفتم الان يازده و نيم شبه دير موقعست. خلاصه به زور و با كمي فكر قبول كردم. چون اين پسره زياد هم حاليش نيست و ... و ممكنه ندونه و در واقع طول ميكشه يكم بنابراين قبول كردم اما ازش خواستم اجازه بده برم طرف سعيد و حسين و بهشون خبر بدم و بنده خداها الكي منتظر نمونن. رفتم طرفشون. عجب كوچه طولانيي دارن اين مصطفي اينا جون ميده براي شتاب و سرعت با دوچرخه. رسيدم به دوتا رفيق. سر كوچه بوديم. گوشي هنوز دست حسين بود. بهشون گفتم بچه ها شما ديگه برين من كارم طول ميكشه و بايد بمونم. سعيد هم گير سه پيچي داده بود به حسين كه گوشي رو بده ميخوام ازش رينگتن و موزيك كپي كنم. منو حسين بازم مخالفت كرديم گفتيم اگه گوشي خودت گم بشه... گفت من اگه برام پيش مياد طرف هر چي دلش بخواد كپي كنه من كار ندارم فقط گوشي رو بهم برسونه گفتيم خوب شايد صاحب اين يكي مثل تو نباشه شايد راضي نباشه احتياط واجبه بالاخره. خلاصه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. به حسين گفتم گوشي رو ببر خونتون و اصلا بهش نديشا شارژر مخصوص اينم كه شما ميدونم دارين .. بازم سعيد ولكن نبودش تا اينكه به حسين گفتم گوشي رو بده به من من ميخوام برم خونه مصطفي ببينم چطور ميخواد از دستم بگيرش ! حسين هم اين تصميم رو عاقلانه ديد و گفت بيا. فقط اگه تماس گرفتن تو بگو من موسوي هستم! ( چه دليلي داره كه دروغ بگم) ..داشت اين حرفها رو ميزد ... و منم داشتم بهش ميگفتم كه ميزارمش جفت خودم. شارژر گوشي برادرم هم بهش ميخوره. من ميدونم چي كار كنم. حسين روي من حساب كرد و گوشي رو بهم داد. خلاصه تا اومدم راه بيافتم گوشي زنگ خورد. ديدم آقاي سياوش/م .. جواب دادم. سلام.. بفرمايين.. بله ما پيداش كرديم. طرفهاي حسينيه. منو دوستام بوديم. من آقاي ... هستم موسوي دوستم بودن. نه گوشي هيچيش نشده. اينا گوشه هايي از حرفام بودن. با حرفايي كه زد فهميدم اين گوشي مال دخترشه و خودش هم گفت من از شيراز زنگ ميزنم و تازه آقا حسن( هموني كه باهاش تماس گرفته بوديم) از تهران بهش زنگ زده و خبر داده. آقاي سياوش م گفت شما تازه تماس گرفته بودين! يه گوشي پياد كردين و ... گفت مال دخترمه گفتم ما مشكلي نداريم اگر ميخواين آدرس بدين برادري آشنايي از دختره رو ببينيم .. حسين هم داشت يه چيزايي ميگفت كه بگم. گفتم يه كار ديگه ميكنيم ما اينجا توي بازارچه شهرك يه سوپر ماركتي داريم كه صاحبش فردي معتبر و مورد اعتماده و گمشده ها رو بهش ميدن ميخواين ما بديم به همون آقا ايشون برن اونجا تحويل بگيرن؟ اسم سوپر ماركت عمو سيد هست.گفت شما يه كاري كنيد. توي بازارچه يه سوپر ماركتي هست فاميلش موسويه اسمش سيد كريمه بدين به همون..بعد گفت ايشون فاميلامونه.. منم گفتم خوب منم همونو ميگم. خيلي خوب شد. بعد گفت احسان موقر رو ميشناسي گفتم آره كه ميشناسم. همون بچه خوشتيپه ؟ بچه آبادانه ديگه؟ با خنده گفت خوشپيش..آره بچه آبادان هستش..داماد ماست. بعدش كلي ازمون تشكر كرد و گفت شما ميدونم نيتتون خير بوده آقاي ...و واقعا ازتون ممنونم لطف كنيد اين شماره ها جايي نرن... گفتم آقا ما اهل اين حرف نيستيم نگران هيچي نباشيد. گفت من الان به احسان تلفن ميكنم و بهش ميگم باهاتون تماس بگيره و يه قراري بزارين و پرسيد شما تا كي هستين گفتم من والله هستم تا يك شب و اين حوالي.. خلاصه خيلي تشكر كرد و منم اينقدر گيج و خول شده بودم كه دستمو گذاشتم روي سينه و اداي احترام ميكردم و ميگفتم آقا ما مخلصيم ! وظيفمون بود. يهو ديدم سعيد داره ميخنده حسابي و داره ميگه فول تصويري.. راست ميگه من كه گوشي رو روي گوشم گداشته بودم و طرف كه منو نميديد پس من برا چي تعظيم ميكردم؟ چيزي كه به ذهنم رسيده بود اين بود كه احسان با اين سنش و با اين وضع كي عروشي كرده ما نميدونستيم! خلاصه قرار بر اين شد كه اون آقا احسان تماس بگيره و... گوشي رو گذاشتم توي جيبم. با بچه ها خدا حافظي كردم و رفتم پيش مصطفي.( مصطفي اينا از همسايه هاي ما هستن كه مادرم و مادر اون دوست هستن). رفتيم پاي كامپيوتر. هنوز داشت اطلاعات داخل حافظه رو توي حافظه كاميوتر كپي ميكرد. خلاصه نشستيم اين كليپهاي توي كاميوترش رو يكي يكي بررسي ميكرديم. خداي من چه چيزايي داشت. اينقدر كپي كردم توي اين حافظه فلش دو گيگابايتي حسين (اينو سعيد توي تولد حسين برا حسين خريده بود).. اين حافظه امشب جونش داشت در ميومد بس كه دونه دونه و همزمان يه عالمه كليپ ويدئو توش كپي كردم. ديدم فايده نداره اينقدر كليپ توي اين كاميوتر يارو هست تازه من همش بيست درصد كليپها رو اونم گلچين كپي كردم براي همين گفتم فردا بعد از ظهر اگه باشي دوباره ميام هم آنتي ويروس ميارم چون كامپيوترت ويروس داره هم بقيه چيزها رو كپي ميكنم. باباي مصطفي كه هر وقت منو ميبينه مياد از درس و زندگي حرف ميزنه خلاصه با اون هم صحبت هاي داشتم. خلاصه كنم. اواسط كار گوشي پيدا شده صداش در اومد. شماره اي كه افتاده بود توي ليست نبود. يه آقايي برداشت گفت ببخشيد شما گوشي ... گفتم بله شما؟ گفت من احسان موقر هستم گفتم به به چطوري احسان خوبي؟ با لحني به حالت تعجب گفت من شما رو نميشناسم گفتم بابا منم توفيق گفت متاسفانه نميشناسم گفتم از وحيد ( از فاميلاي نزدكشونه ) ببپرس توفيق كيه بهت ميگه. يكم پشت خط مكث كرد و گفت آقا ما كجا ببينيمت گفتم الان ساعت نزديك دوازده هست من حدود يك ساعت ديگه سر ايستگاه چهار ( طرافاي منزل خودتون) از اون طرفها رد ميشم ميبينمتون. گفت ما كار داريم گفتم منم كار دارم نميتونم.. گفت آدرس بده ما خودمون با ماشين ميايم. خلاصه آدرس دادم و ده دقيقه بعد با يه پرايد نقره اي اومدش. كسي رو كه پشت فرمون ديدم هموني نبود كه فكر ميكردم. من محمد موقر رو با برادرش آقا احسان اشتباه گرفته بودم. خلاصه با خنده و خوشي گوشي رو دادم. ميگم چرا احسان گفت حالا ما رو بچه خوشتيپم كردي!؟! ديدم همون پسري كه توي ذهنم بود و من و اون دو طرفه همديگه رو ميشناختيم ( محمد موقر) همراهشه. و بهش گفتم اي بابا من يادم رفته بود تو محمد هستي عجب گيجي شدم. من گفتم خدايا اين يارو كي دماد شد ما نفهميديم؟ چرا خبرش ... خلاصه به خودم گفتم توفيق جان عاشقي... مصفي و برادرش هم با اونن شلواركاهاي گل گلي اومده بودن. راستش از مصطفي و برادراش از هر سه نفرشون خوشم نمياد. فقط از مصطفي يه دو درصدي... ناكسا موقعي كه پيششون بودمو گوشي زنگ خوردو احسان موقر داشت باهام حرف ميزد قطع كه كردم بهم ميگن بابا گوشي رو پيدا كردي ببر وسا خودت تو چقدر... اينا ديگه..
احسان آقا هم خودش باورش نشده بود كه گوشي كاملا صحيح و سالمه و اما وقتي برادرش محمد خواست توضييح بده كه چشي شد كه گوشي گم شده اينطور گفت كه برادرم احسان داشت موتور سيكلتي رو تعمير ميكرد گوشيشو گذاشت روي كاپيوت ماشين. منم نميدونستم و اومدم سوار شدم و ماشينو روشن كردم و از همه چي بيخبر... پس با اين حرفا يعني گوشي با يه نيش ترمزي كه رفته شد گوشي پرت شده ..راست گفت چون اونجايي كه گوشي رو پيدا كرديم و بهش گفتيم كجا پيدا كرده بوديم دقيقها يه سرعت گير بود. خلاصه خدا رو شكر صاحبش پيدا شد و باعث خوشحالي ما شد. گرفتن نشوني هم لازم نبود چون همه چيز مشخص بود.. خلاصه كارم تو خونه مصطفياينا هم داشت تموم ميشد. اما اينقدر كليپ داشت.. دلم ميخواست همه رو ببرم. بنابراين به پيشنهادش عمل كردم و يكم وقت صرف كردم و هارد كامپيوترشو باز كردم و ازش گرفتم ... از خونشون اومدم بيرون. واي هوا سردتر شده بود. كوچه خياباونا هم خلوت و تاريك. يه يك كيلومتر دو كيلومتري راه بود. تصميم گرفتم از همون طرف كه اومده بودم برم. ساعت از يك و برع هم گذشته بود. يه خورده دير شده بود.
میدونستم بهم گیر میدن ولی چیز خاصی نگفتن حق هم داشتن ولی وقتی مامان فهمید خونه یکی از آشناها بودم چیزی نگفت.
درود
بالاخره ديپلم گرفتم(5/4/85)
سلام. امروز يه جورايي خوشحال بودم. خوب ديگه بالاخره ديپلم گرفتم. ديپلم رياضي فيزيك. ميدونم كه ديپلم كمه و ممكنه مسخرم كنيد و بگيد سه اينو دلش خوشه. اما من كه نگفتم تا همينجا بسه. اگه خدا بخواد ديپلم كامپيوتر رو هم ميگيرم. ( انشالله).
صبح كه بيدار شدم بابام بهم گفت عصري برو دنبال گواعي فراقت تحصيلت. خوب ديگه مگه گرفتن مدرك خوشحالي نداره. اما بد بختيش به اينه كه بايد به يه عالمه آدم شيريني بدم. مادرم بيشتر از همه برام دعا كرد اما دعاي دوستان و برخي آشنايان بي تاثير نبود.
....
بعد از ظهر رو با ادامه كار طراحي سايت جديد سر كردم. انگار همزمان با شروع نوشتن در ولاگي جديد خود به خود به فكر راه اندازي سايت جديد افتادم. سايت قبلي هم از زماني معروف شد كه تازگيا داشتم خاطراتمو توي يه وبلاگ معمولي توي وب مينوشتم.
قرار بود عصر برم دنبال ديپلم. قبلش به فريد ( صاحب كار) زنگ زدم و گفتم فريد جان من امشب ممكنه با يكي دو ساعت تاخير بيام شرمنده بايد برم دنبال كارنامه ديپلم .. اونم گفت مشكلي نيست و به راحتي اجازه داد. اي بابا دمت ..
ساعت شش عصر سوار اتوبوس شدم. با يكي از بچه هاي آشنا كه معمولا توي اتوبوس زياد ميبينمش گپ ميزديم. اي بابا عجب ادرار تندي دارم. اين دومين دفعست توي راه ماه شهر اينجوري ميشم. اما دفعه قبل وحشتناكترين حالت ممكنش بود كه در تمام عمرم ديده بودم اما با اين حال تونستم تحمل كنم هر چند خيلي خيلي سخت بود. همش به خاطر اينه كه براي جبران كم آبي بدن بعد از ظهرا آب زياد ميخورم. اي بابا...
همين كه پياده شدم رفتم مسجد اون منطقه و خودمو راحت كردم و از اون طرف در حالي كه متال گوش ميكردم به هيچ چيزي توجه نميكردم مگر اين كه سر خيابونا حواسمو به ماشينا جمع ميكردم تا رسيدم به دبيرستان بزرگسالان باقر العلوم. طبق معمول همونايي رو ديدم كه هر وقت براي كاري ميرفتم تو اين مدرسه ميديدمشون. حسين راشد ي معروف به (Hossein H2) كه به سبك گنگ رپ ميخونه و چندتا از دوستاش. همشون دوباره تجديد شده بودن و دو ساله .. انشالله موفق بشن..
معدل ديپلمم شد 15.45 و معدل كتبي نهاييم خيلي افتضاح شد و ميدونم تاثير درستي توي نمره كنكورم نداره. شد ده و خورده اي. معدل سال اول دبيرستانم 17.79 بود. معدل سال دوم شد نزديك 16 و سال سوم هم حدوداي 13. تقصير خودمه. هوشم در حد زرنگتريناي كلاس بود اما هيچ وقت به اون صورت نرفتم دنبال درس. اون خانوم محترمي هم كه دو روز پيش اومده بود خونمون و براي ما استاخره ميگرفت گفت در صورتي كه اينجوري پيش بري در كنكور موفق نميشوي و ميري خدمت و بعدش... و گفت تو تلاشت خوبه اما زود يادت ميره و با تلاش بيشتر به مرادت ميرسي...
با يكم دنگ و فنگ ديپلمم رو حاظر كردن و وقتي عكساي سه در چهارم رو ديدن گفتن براي ديپلم حيف نيست از اين عكسا ميگيري – اينو فوري گرفتي؟ گفتم نه. عكس زير رفت روي ديپلمم. اما ديپلم ديگه به درد نميخوره. من هنوز بايد طالب باشم. من بايد برسم به چيزي كه ميخوام. من به طراحي خودرو بايد برسم حتي اگه كنكور قبل نشم و برم خدمت هيچ فرقي به حالم نداره شايد مزيت هايي هم داشته باشه و بعدا راحت باشم. مگه چقدره ؟ همش يه سال و شش ماهه تازه اگه بچه خوبي باشي!
بعد از گرفتن پايان خدمت هم ميتونم حتي با همين ديپلمم كار گير بيارم اما دنبال كاري نيستم كه براي رسيدن به اون سختي نكشيده باشم. بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي و حالا بسيار سختي بايد تا مرد شود كودكي.
خدا نگهدار. التماس دعا. من حد اقل تا فوق ليسانس طراحي صنعتي بايد برم.
راستي از امشب بنزين سهميه اي شد . من كه هيچ وقت نتونستم مثل اكثر بچه هاي شهرك با ماشين دور بزنم. بابا هيچ وقت اين اجازه رو به من نداد هر چند اگر دلم ميخواست با ماشين خودمون درست ياد بگيرم به اين خاطر بود كه به بابام ثابت كنم در رانندگي هم همونجور كه توي خيلي از كاراي ملزوم به هشياري استعداد دارم در اين زمينه هم كم و كاستي ندارم و با كمي تمرين ميتونم اما پدر هيچ گاه نخواست پسر رو تمرين بده. شايد حكمت يا صلاحي داشته. خدا ميدونه. به هر حال برام مهم نيست.
بازم خدامو شكر ميكنم كه بهم توفيق داد.
فعلا خدا نگهدار.
5
4
85
خانم مومني كه نور اميد مي داد!
سلام. نه خستم نه سر حالم. تقريبا يه ساعتي ميشه از سر كار اومدم. قبل از اينكه يه بحثي رو شروع كنم گزارش ديروز و امروزمو بنويسم بعدش راجع به يه موضوع اخلاقي بحث ميكنم.
ديروز (3/3/85)
ديروز براي من يه روز نوراني بود. بعد از ظهر يه خانم محترمي كه مادرم ميشناختش اومد خونمون. اون خانوم يه جواني بود كه با باز كردن قرآن استخاره ميكرد و عجيب همه چيز در آينده حرفهايش به حقيقت ميپيوست و چيزهايي كه در طالع ما در مي آمدند حقيقت داشتند. اون خانوم محجبه و با وقار چهره نوراني داشت و اين در حالي بود كه خيلي جوان بود. من اونو خاله صدا ميكردم. مادر ايشون هم اومده بود كه من بي بي صداش ميزدم. اونا به مادرم گفتن از همون نگاه اول به من يككي اميدوار شدند.
طالع من اين بود كه آدمي هستم كه در برابر دشمنانم خونسرد هستم ! از دشمنانم بهم گفته شد. از كساني كه مرا دوست دارند. از مشكلاتي كه سبب آنها اشخاص نامرد هستند. از نامرديهاي بعضي اشخاص كه از من پنهان ميكردند ( كساني كه با اينكه ميدونستم آدماي درستي هستند ولي فكشو نميكردم تا اين حد) عجيب كه خود آيه هاي قرآني چه زيبا همون چيزي رو بيان ميكردند كه براي من حقيقت داشت. تمام قضيه پسر عموي پدرم كه دشمنه منه رو شرح داد. همچنين در مورد آينده روشن من. بهم گفتن آينده درخشاني داري. واقعا اميدوار شدم. در مورد قبولي دانشگاه هم بهم گفتن تو هوش بسيار قوي داري اما زود فراموش ميكني ولي با سعي و تلاش ميتوني موفق باشي. بهم گفتن تو ميري سر بازي و بر ميگردي اون وقت دوباره به درسات ادامه ميدي و موفق ميشي اما كمي زمان ميبره اما نگران نباش آينده بسيار خوبي داري. ( راستش سربازي رفتن يا نرفتن كه فرقي به حال من يكي نميكنه ). فكري به سرم زد. از اون خانوم مومن خواستم در مورد دوستام بدونم. در مورد حسين سوره حج و نور باز شدند و آيه ها حاكي از اين بودند كه بهترين دوست من حسين هستش . خوشبختانه خودم هم حسين رو به عنوان بهترين دوستم قبول دارم. بهم گفتند حسين بسيار با تجربست و شما از تجارب هم عبرت ميگيريد و هميشه به هم كمك ميكنيد. ( حسين رفيق محرم من در سريترين اسرارم هست و بعد از آن پوريا) و به طور كلي حسين پسري با ايمان و مهربون و با دل نوراني از آب در اومد. اگر هم گه گاهي شيطنتهايي ميكنه منظوري نداره. مگه حسين معصومه كه هيچ گناهي نداشته باشه ولي از نظر تعداد و در جه گناه آدم داريم تا آدم...
و اما در مورد ميلاد هم سوال كردم. خداي من . خيلي وحشتناك بود. به خدايي كه بالاي سرمه همش حقيقت داشت. خدا منو بكشه و بندازه جهنم اگه دروغ ميگم. خود قرآن كلام خدا اين چيزا رو نشون داد. اين چيزها در باره ميلاد
پسري كه هميشه دنبال شهرته و غرور زيادي هم داره . به شدت دروغگو . به شدت دورو و دورنگ. جلوي روي من بهم حق ميده اما پشت سرم بدترين حرفها رو ميزنه با اين كه ميدونه حرفاش حقيقت ندارند. اون خانوم محترم ازم پرسيد : آيا اين دوست شما داراي ابزاري براي كسب شهرت مخصوصا به منظور جذب جنس مخالفه؟ با صراحت گفتم بله دقيقا اما ديگه نگفتم اون ابزارش همون رپ خوندنشه به طوري كه در طول يك سال بيشتر از 100 آهنگ خوند ( بيشترشون جالب نبودند) و بهم گفتن تو تا به حال خيلي سعي كردي كمكش كني كه عوض بشه . بي خيالش شو. اين پسر آينده جالبي نداره. خودت رو با نصيحت كردن اون خسته نكن اون درست بشو نيست. و بهم گفتند اون فاسد و هوس بازه . يه چيز ديگه هم گفتن كه ديگه ته دل داشتم خيلي از دستش عصباني ميشدم . همشونو ميدونستم. ميدونستم ميلاد چه جور آدميه. هيچ كس مثل من و حسين نميشناسش. حتي جگرم سوخت با اين كه از قبل ميدونستم دقيقا همينا رو ميشنوم. ميلاد رو حتي وقتي توي عالم رفاقتي و به خاطر خودش زدمش فرداش به همه گفت توفيق منو زده ... در صورتي كه جلوي روي ما ميگفت من ميدونم تو دلت براي من ميسوزه و ... خيلي عجيبه والله. در مورد قضيه دو روز گذشته ميلاد هم پرسيدم كه آيا ميلاد بهم راست گفته يا نه؟ آيا خودش بوده كه شمار ها رو از گوشي من برداشته و اتفاقا طبق حدسي كه زده بودم بله ميلاد بهم دروغ گفته بود. من نميدونم كه ميخواد از اين كارهاي زشتش دست برداره.. به اون خانوم و مادرشون گفتم من وقتي كسي بهم دروغ بگه يه حس عجيبي دارم كه بهم خبر ميده دارم حرف دروغ ميشنوم يا راست. بهم گفت از خوبي خودته. من والله خودم نميگم خوبم و هيچ ادعايي ندارم .ادعا آدم رو خراب ميكنه. اگه داشتم به اين حدود نميرسيدم. انشالله اگه روزي گذر ميلاد به اين متنها خورد بيشتر به خودش و كارهاش فكر كنه. اون بهتر از همه ميفهمه من چي ميگم. اما وقتي خودش هيچ وقت نميخواد درست بشه فايده اين كار در چيه...
اما انور اميد با حرفهايي كه در مورد آيندم زده شد در مورد بهترين دوستم يعني حسين باعث شد ديگه به ميلاد فكر نكنم .
اشكالي نداره . درسته كه محبت ما به ميلاد حتي بسيار بيشتر از ميزان محبتيه كه به رفيق ديرينمون سعيد كرديم ( سعيد پسر خيلي خوبيه) اما اشكالي نداره. خدا ما رو بي نصيب نزاشت. منظورم سوئ استفاده نيست. به وسيله ميلاد ما خيلي از اشخاص رو شناختيم. اشخاصي كه دم از زود قضاوت نكردن ميزدند اما بدتر از خيليها از آب در اومدند – اشخاص دهن بين و زود باور – اشخاصي كه فقط جلوي روي ما بنا به دلايلي مثل برخي خصوصيت هاي اخلاقيمون و بعضي جايگاهايي كه داشتيم تريپ مثبت نشون ميدادند. برگ برنده تمام اين بازيها دست منو و حسين شد. همه باختند و ما برنده شديم. قوي بوديم و قويتر شديم. ما در برابر دشمن جوري عمل كنيم كه دشمن از كارش پشيمون ميشه و سعي ميكنه با ما مدارا كنه البته اخيرا اين جوري شديم. هر چند كه هيچ چيز صد در صد نيست و بعضي وقتا ممكنه يا ما نا خواسته خطا كنيم و يادمون بره يا طرف مقابلمون يه آدم بي لياقت باشه.
بعضي زناي همسايه هم اومدن خونمون وتا طالعشونو مشخص كنن و استخاره و... اما اون خانوم واقعا نور اميد ميداد.
...........................
ديشب كار خيلي زياد بود. يكمي دير رفتم سركار.اول بسم الله چندتا دختر خوشگل اومدن مغازه . رومو كردم اونطرف. تمرينينيه كه اخيرا دارم. به خودم ميگم اينا همش رخ زيباست به خودم ميگم اينا همش فريب دنياست. از اينا دوري كن. اين كار رو از زموني كه عاشق دنيا و عاشق نگارو عاشق هدا و عاشق مائده شده بودم انجام ميدادم در حالي كه نگار خانومشون عجيب به من شك داشت و در اخر هم خودش جا زد در حالي كه بيشتر از هر دختر ديگه دوسش داشتم ( خاك عالم) اگه دنيا رو ببخشم ( دختري كه بدتر از همه داغونم كرد) نگار رو نميبخشم . براي همينبعد از چهار بار شكست كه يك بارشون دوستي واقعا دو طرفه و با اعتماد طرفين بوده ( هدا) ديگران باعث خراب شدن همه چي شدن تصميم گرفتم اين دل دست چهارم رو كه حالا دوباره پيشمه اما مثل سابق نيست ديگه به كسي ندم. ديگه به رخ زيباي اين گربه ها كاري ندارم. ديگه به دل خودم فكر ميكنم. خودم عاشق دلم ميشم و حواسمو جمع ميكنم كه بيشتر از اين سياه نشه و ميخوام تميزش كنم. ( به اميد خدا) .
هنوز اوايل شب بود . يكم دستم آزاد شد. رفتم بيرون ديدم دوستام اومدن. يه ده دقيقه الي ربع ساعتي باهاشون بودم. وقتي دوباره اومدم توي مغازه و به كارم ادامه بدم فريد گفت آخر وقت باهات كار دارم. اولش فكر كردم به خاطر اين اين حرفو زد كه كار رو ول كردم و رفتم پيش بچه ها بعد با خودم گفتم من كه كارم تموم شده بود و اون موقع مشتري نداشتيم بعد با خودم گفتم نكنه كسي پشت سرم چيزي گفته ولي بيشتر فكر كردم و بيشتر از همه اين سوال در ذهنم تداعي شد كه نكنه به خاطر موهاي بلند سرم باشه و كسي گير داده باشه.
هر از چند گاهي حين كار خرابكاري هاي كوچيكي ميكنم ويا يه چيزايي فراموش ميكنم . همكارم سعيد وقتي منو اينجوري ميبينه بازم ميپرسه تو عاشق نيستي ؟ براش ماجراهاي عشق بازيامو تعريف كردم. اونا تعجب كردن . روز اول فكر ميكردن من مثل خيلي از پسراي ديگم. ( از نظر خصوصيات منفي كه اكثريت دارن) . فكشم نميكردن كه من يه آدمي باشم كه به ناموس ديگران نگاه چپ نميكنم در حالي كه اونا همشون اينجورين. براي همين روز اول فريد بهم تذكر داد. البته ناگفته نمونه فريد يه زيبا روييه كه فقط سه سال از پدرم كوچكتره در حالي كه قيافش نشون ميده كه تو مايه هاي نهايتا بيست و پنج ساله. خدا حفظش كنه من برم بزنم به تخته و برگردم. اي بابا همين جا روي ميزه چوبي رايانه خوبه كه...!
اما يه چيزي كه ديشب ناراحتم كرد اين بود كه اجازه نداشتم برم به مسجدي كه پونصد ششصد متر بيشتر با ما فاصله نداشت و نماز مغرب و عشا رو اوا وقت بخونم. آخر سر هم تا سعت دوازده و نيم شب مغازه مونديم و نماز قضا شد. فريد گفت من گردن ميگيرم اما اينجوري كه نميشه. من برام خيلي مهمه. باهاش صحبت ميكنم. اگه اينجوري پيش بره شيطون بهم هجوم مياره. آخر سر من بد بخت كار شست و شوي تموم ظرفا و سبزيجات رو بهم ميدن و بقيه به گكاراي ديگه ميرسن. اما بد نميگذره. هنوز كار تموم نشده بود كه آرش .ب تازه از راه رسيد و تنها چيزي كه ميتونستيم براش آماده كنيم ساندويچ كالباس بود ديگه. از آقا فريد پرسيدم: راستي فريد جان باهام كاري داشتي اگه اشتباه نكنم در مورد موهاي بلند سرمه گفت: صد در صد و ادامه داد: ديروز يه آقايي اومد بهم گفت لاي ساندويچ كوكنل موي بلند پيدا كرده ( تنها مو بلند توي مغازه خودم هستم) . گفتم راست ميگي اما من موهام رو وقتي شونه نميكنم خود به خود حالت فرق وسط دارن و چون ميان جلوي چشام من مجبورم با دست كنار بزنم و چون كمي ريزش مو دارم ممكنه موقع كار به دستكشام مو چشبيده باشه. چشم من لا اقل فردا رو اينجوري ميام بعدش احتمال داره كوتاه كنم اما اگه كوتاه نكردم كلاه ميپوشم و موهامو ميپوشونم . باهام موافقت شد. كار تموم شد و اومدم خونه. ديگه وقت گذشته بود و نماز قضا شده بود. نخوندم ديگه. اومدم سراغ كامپيوتر و شروع كردم به نوشتن جزوه براي آموزش كامپيوتر براي همون شاگردي كه روز قبلش درس ميدادم اما اون همون موقع كه ديشب سر كار بودم زنگ زد و گفت بقيه جلسه ها رو به بعد از 21 تير موكول كنم چون امتحان وروديه فني حرفه اي داره. منم قبول كردم اما اومدم اين جزوه ها رو آماده كنم تا براي بقيه مشكلي نداشته باشم و با كمبود وقت مواجه نشم. تا يه جايي ادامه دادم و بعدش ديگه از فرط خستگي رايانه رو خاموش كردم و گرفتم خوابيدم.
..............................
امروز(4/3/85)
بعد از بيداري اولين چيزي كه برام مهم بود اين بود كه برم بازار يه كلاه واسه خودم بخرم. عادتمه وقتي ميرم بازار در حال گوش كردن موسيقي باشم براي همين هميشه ام پي تري پلير باهامه. اول رفتم طرف پست قبظم بگيرم گفتن قبض شهرك شما توضييع شده. بعدشم يه كلاه خريدم و اومدم خونه . ديدم قبضا رسيدن. قبض من اگر چه بالا اومده بود اما 10 هزار تومنش ماله سند به نام كردن بود كه بابام خيلي زحمت كشيده و به نام خودش كرده اما مالكيت از آن منه. بابا به خاطر مبلغ زياد اومده گير داد گفتم بابا يواش اين قبض ده تومنش ماله سند به نامه و تازه مبلغش ماله 4 ماهه. 43 هزار و هشتصد تومن. ميانگين بگير كل خرج ماهيانش تازه ميشه 15 تومن.ولي با ديدن هزينه نزديك به يازده هزار تومني فقط پيام كوتاه جا زدم. گفت از اين به بعد خودت با پول خودت پرداخت ميكني. پسر جون مگه نميدوني مشكلات ماليمون كم نيست. منم گفت چشم پدر اين سري با تو بقيه با من گفت لا اقل ده تومنشو تو بده پسر گفتم باشه بابا.ولي من ميتونم سوء استفاده كنما . ميتونم اونقدر حرف بزنم و اونقدر خرج رو بالا ببرم تا وقتي قطع شد اون موقع نميتوني سند به نام كسه ديگه كني و چون به نامه خودته پاي تو گير ميشه و ميري مراحل قانوني... گفت راست ميگيا چطور فكر اينجاشو نكرده بودم گفتم نه بابا من اهل اين نامرديا نيستم نگران نباش داشتم شوخي ميكردم. در مورد كارنامم ازم پرسيد گفتم بابا اين مدرسه شبانست و فقط شش و نيم بعد از ظهر تا 9 شب هستن و من اين موقع سر كارم ميشه خودت بگيري اونم موافقت كرد.
بعد از ظهر يكم نشستم پاي طراحي وبه پوريا زنگ زدم گفتم ميخوام بيام پيشت. گفت من مريضم اگه از اين بابت نگران نيستي ميتوني بياي.خلاصه بعد از ظهر رو تا ساعت شش و بيست دقيقه خونه پوريا موندم .پاي كامپيوتر نشسته بوديم و در مورد سايتي كه ميخواستيم راه اندازي كنيم بحث و بررسي ميكرديم و به نتايجي رسيديم.
امروز به موقع به محل كارم رسيدم. اولين چيزي كه ذهنمو مشغول كرده بود اين بود كه امشب هم مثل شب قبل ميشه و اجازه ندارم در اولين فرصت برم مسجد نماز بخونم و مثل ديشب نميرسم يا نه. با خودم گفتم خدا كنه لاقل مثل بقيه شبا نيم ساعت مونده به نيمه شب كارم تموم بشه.
اما يه چيزي خيلي برام جالب بود. امشب خراب كاري هاي خنده داري داشتم.اوليش اين بود كه نزديك بود مستقيم دست كنم توي ظرف روغن و سرخ كردني رو بكشم بيرون ( حواسم نبود) به سعيد كه گفتم گفت تو عاشقي پسر. دوميش هم كه اواخر كار بود اين بود زير ظرف پيتزا بايد دوتا ظرف پيتزاي ديگه ميزاشتم و در صورتي كه يك دقيقه قبلش سعيد بهم ياداوري كرده بود و خودم هم ميدونستم يادم رفت اين كار رو بكنم كه اگر 5 دقيقه بعد فريد از راه نميرسيد و فر رو چك نميكرد نون زير پيتزاها به دليل آماده اي بودن ميسوخت. سوميش هم خنده داره. آقا سيد كه پسر گلي هم هست داشت ميرفت بيرون گفت توفيق برام يه ساندويچ بندري درست ميكني تا برگردم.دمت گرم. گفتم ما چاكريم . حتما. سعيد كه سرگرم كار خودش بود. منم بندري رو آماده كردم اما در آخر بجاي سس گوجه سوس مايونز ريختم و ساندوچ رو بسته بندي كردم( خيلي بد مزه ميشه) .بعد كه سيد از راه رسيد و ميخواست نوش جون كنه ديد اي داد بيداد.. سعيد كه فهميد گفت توفيق من هي بهت ميگم عاشقي تو ميگي نه. بهش گفتم من كه نگفتم نه گفتم بودم ولي در حال حاظر ديگه نيستم. اما واقعا دلتنگ شدم. دنيا رو كه به كلي به فراموشي سپردم و اصلا نميتونم حسي نسبت بهش نشون بدم. اما نگار... هنوزم دوسش دارم. هدار رو هم همينطور. آخري هم كه مثل بقيه خودش پا پيش گذاشته اومده توي نت به دوستام گفته من ميخواستم توفيق رو تست كنم. به هر حال فكر ميكنم من موفق از آب در اومدم در صورتي كه يك تست بوده باشه اما ميدونم كه نبوده. اون ميخواسته از شر حرفهاي اشخاصي مثل ميلاد كه از دهن لقترين هاست راحت بشه. حقم داره.
ساعات اوليه شب بود كه از پشت شيشه پنجره ديدم ميلاد بيرون كنار نيمكت نزديك مغازه ايستاده و مادر و خواهر كوچيكش همراشن. يكي از بچه هاي گل شهرك اومد داخل يه سفارشاتي داد . وقتي رفت بيرون من پيش فريد كه اون رو تا حدودي ميشناخت ازش تعريف كردم و فريد هم تائييد ميكرد. گفتم اما دشمن داره و دشمنش همينيه كه مي بيني( به ميلاد اشاره كردم) و گفتم نميخوام غيبتشو بكنم ولي نامرد تر از اون توي عمرم نديدم. كسي كه خيلي قشنگ از خوبيها و بديها اگاهه و دم از خيلي از خوبيها ميزنه اما نه تنها رعايتشون نميكنه بلكه حالت معكوس رو به ميزان خيلي بدتر هم نشون داده. به خاطر اين حرف زدن و غيبتم ته دلم از خودم ناراضي بودم اما چه كار كنم دلم خونه. نه به خاطر خودم به خاطر خودش. يه دفعه خودش اومد تو مغازه و دوتا سفارش داد . منم ده دقيقه بعد براورده كردم( چيه حالا انگار دعا يا آرزويي بوده نه بابا همش يه باني برگر و يه نوشابه بوده) . خداييش چيزهايي كه ديروز با نشانه هاي خدا نمايان شد جگرم رو سوزوندن. البته من ميدونم هيچ وقت روي ميلاد نميشه حساب كرد هيچ وقت هيچ وقت. ولي ديگه جلوش هيچ حرفي نميزنم. حتي ساده ترين و پيش پا افتاده ترين مسائل رو هم به رو نميارم. اميدوارم درست بشه. آخرين كاري كه ميكنم فقط اينه كه بهش فايلهاي صوتي سخنرانيهاي دكتر آزمنديان رو ميدم بلكه اثر كنه.
حين كارم دوستام گه گاهي بهم سر ميزنن. سعيد و حسين و ميلاد و محمد عچرش با هم همون نزديكيا بودن. اومدم بيرون يه هوايي بخورم. يه گپي با هاشون زدم. بز بحثاي ميلاد راجع به دختراست. من نميدونم اين ديگه كيه.... تا اون شبي كه ما دعوتش كرديم تو جمع خواهر برادريمون ميگفت اگه دوست دخترش آنا نياد خودش نمياد . بيست دقيقه مونده به بيرون زدن بچه ها زنگ زد گفت منم ميخوام بيام و جل كرد. حالا به حسين ميگه ميخوام دخترا( دوست دختراش و بعضي از دخترا كه رابطشون اكثرا از طريق نت و تلفن حتي با ما بوده رو ميگه ) رو به صرف شام در رستوران هتل شهر دعوت كنم حسين ميپرسه منم دعوتم به حسين ميگه هم باز تو جل كردي؟ آخه آدم تا چه حد رفيق فروش باشه. اونم به خاطر دخترايي كه همشون از ميلاد خوششون نمياد و اون آخرياش هم هنوز ميلاد رو نشناختن. اوناي كه باهاش بهم زدن شناختنش ... حالا حسين هم براي محك زدن ميلاد اين سوالا رو ميپرسه واگرنه بچه عقده اي نيست كه به خاطر يه مشت آدمي كه بهشون ارزش داديم اما نفهميدن كي هستيم بره تو همچين جمعايي. خدا روان ميلاد رو شفاش بده خدا خيرش بده.
بعد از كار بدو بدو اومدم خونه. داشتم وضو ميگرفتم كه بهم گفتن كارنامتو اورديم . حسابان شدي 12.25. بالاخره قبول....اي ول اي ول.اما زماني كه امتحان رو دادم خيلي خوشحاليم بيشتر بود. نه اين كه انتظار داشتم نمرم بالاتر از اين بره چون اون موقع باور داشتم كه حتما قبول ميشم و از همون موقع خوشحال بودم كه بالاخره راحت ميشم و آخرش هم كارنامه ثابت كرد. اما زياد شاد نبودم. خودم هم نميدونم چرا. اوايل فكر ميگرفتم با ديدن نمه قبولي توي هوا ميپرم اما برام خيلي عادي بود. من بايد تلاشم رو زياد كنم و براي كنكور ...خدايا كمكم كن.
بعد از نماز هم بلافاصله اومدم پاي كامپيوتر تا الان كه دارم مينويسم و ساعت تازه از سه بامداد گذشته.
خوب ديگه من برم بخوابم. بحثي هم نكردم چون ديگه خيلي خستمه. ميشه گفت بحثم حول و حوش نامردي توي دنياي رفاقت بوده كه اين بحث يه جورايي توي همين گزارشهاي روزانه قاطي بوده. انشالله سعي ميكنم بحثهاي خودم در مورد اخلاق رو جدا گونه بنويسم.شايد بهم بخندين اما به خدا برام مهم نيست و نميخوام اين بحثا رو براي خود نمايي كنم و از جايي هم نقل نميكنم. حالا تا بعد...
خدا نگهدار


