تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
آیا منطق همیشه درست میگوید؟
نظر شما چیست؟ آیا میتوانیم بگوییم دو  عدد مثلا ۶۴ و ۶۵ باهم برابرند؟ به ادامه مطلب مراجعه کنید. نظرتان را در بخش نظرات بگویید. براداشت شما چیست؟
ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت18:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نه سعید جان نرو
بسم الله الرحمن الرحیم

الان که مینویسم بیش از یک ماه گذشته.یکی از همون روزها حوالی ساعت 10 قبل از ظهر دوست من سعید باهام تماس گرفت و موقعیت مکانی منو جویا شد. گفت با ماشین دارم میام دنبالت. نیم ساعت دیگه میرسم. از نیم ساعت بیشتر گذتشت.تماس گرفتم پرسیدم کجایی؟ با کمال خونسردی گفت کنسل شد دیگه نمیتونم بیام. پرسیدم چرا؟ جواب:با ماشین چپ کردم / فکر کردم داره شوخی میکنه. چون در رابطه با سعید علیرغم راطه رفاقت دیرینه شناختیه در مینه ی خونسردی نداشتم یا بهتره بگم تجربه ای که به عینه شاهد باشم رخ نداده بود.

خلاصه با اتوبوس برگشتم شهر خودمون. تو راه دیدیم بله ماشین سعید کنار اتوبان روی سقف خوابیده و کفش آفتاب دیده. تندر سفید رنگ رو از روی چراغ های لیبل خورده به راحتی شناختم. قلبم زد. با سعید تماس گرفتم. عزیزم من فکر کردم شوخی میکنی؟ راننده اتوبوس نگه نداشت. بالاخره بلافاصله بعد از خوندن نماز در منزل بعد ازچهل ئ پنج دقیقه الی یک ساعت خودمو به محل رخداد رسوندم.خیلی از بچه های آشنای شهر سر صحنه حاضر بودن.مغز و چشام در لحظات و دقایق اول بقیه رو فیلتر کردن و فقط سعید رو میگشتن. با عجله رفتم طرفش. همدیگه رو بقل کردیم ورو بوسی. اما این بار فرق داشت. این بار انگار بعد از سال ها دوری و زجر بوده که دیدمش. تازه فهمیدم بیشتر از چیزی که فکر میکردم برام عزیزه.شکر خدا طوریش نشده و فقط پای راستش خراش سطحی برداشت. جرثقیلی نامرد پیداش شد. گفتم نامرد چون واقعا نامردی کرد. اولا بقل ماشین طوریش نشده بود و تازه فقط سقف اونم به میزان کم تو رفته بود.اما جرثقیلیه با حرکت نادرست بقل ماشین،درها و آینه رو داغون کرد و خسارت رو بیشتر کرد و تازه پررو میگفت  90 تومن میشه. برو بچ آشنا به حمایت سعید صداشون بلند شد. یه نفر گفت چون ال نوده نود تومن شد؟منم یه کنایه رفتم گفتم آقا من یه ام وی ام صدو ده دارم دیروز چپ کرده برای اون 110 تومن میگیری؟

حیف که پدر و برادر کوچکتر سعید بعد از کار جرثقیل از راه رسیدن. قبل از حظور خودم به سعید گفته بودم بابا بذار به پدرت اطلاع بدیم گفت نه ولش کن شبکار بوده و داره استراحت میکنه نمیخوام اذیت شه.. خلاصه وقتی پدر و برادر کوچکتره رسیدن وحید با عجله و در حالی که اشک داشت از چشمش بیرون میزد سعید رو بقل کرد. آقا سعید این همون وحیدیه که خیلی بهش گیر میدی و موج انتقاد خانوادگی به شکل نادرست همیشه دمارش رو در اورده. البته وحید پسر خوبیه.دیگه نبینم بزنی تو ذوقش.

پدر سعید نه به خاطر خود تصادفش بلکه فقط به خاطر اطلاع ندادنش با سعید دعوا کرد. البته به صورت خفیف. خود پدر سعید جرثقیلی ها رو میشناخت. البته قضیه گند زدن چرثقیل رو چون کار از کار گذشته بود پیشش مطرح نکردیم و گرنه پدر سعید حال اون چرثقیلی رو جا میاورد. تازه ناکس میگفت صاحب کارم میگه همین الان باید پرداخت کنین. این پل برای پدر سعید مبلغی نبود اصلا ولی خوب پشت تلفن رئیس جرثقیلیه رو خوب شصت و یه جا بهش گفت یه جوری حرف میزنید انگار آدم همیشه با خودش صد تومن همراه میبره و میدونه تصادف میکنه تا بده به جرثقیلی..

اما اتفاق دیگه ای که باز هم سعید رو ناراحت کرد این بود که اوخر کار یه دفعه متوجه شد گوشی نسبتا گرئن قیمتش گم شده. شماره رو میگرفتیم خاموش بود و البته باطریش رو به اتمام هم بود اما جهت احتیاط شروع کردیم به گشتن لا به لای زمین و درختا.. نیست که نیست. ولی دیگه دیر ده بود. جمعیت بجز منو برادرم و برادر سعید و پدرش و علی و یکی دیگه از بچه ها کسی نبود. بقیه سی چهل نفر رفته بودن. گوشی دزدیده شده بود. واقعا آخر نامردیه که در این شرایط.. خلاصه کار ما شد دلداری دادن و صد البته سعید قوی بودنشو در شرایط ناخوشایند نشون داد و همین باعث شناخت بهتر ما از او شد. یک نقطه قوت بسیار ارزشمند. به خاطر این نقطه قوت بهش تبریک گفتم.

شرح مختصر رخداد..

در اتوبان با سرعت ما بین 120-140 کیلومتر در ساعت، سعی میکنه با همچین اتومبیلی میدون بیضی شکل رو رد کنه که کنترل اتومویل از دست میره و ماشین به طرف کناره جاده که شیب 30 درجه رو به پایین داشته منحرف میشه..و صد البته اشتباه کوچک سعی بر کشیدن اتوموبیل با همون سرعت به طرف جاده منجر به بالااومدن سمتی از این اتوموبیل قد بلند شده و خوشبختانه اتوموبیل در حالی بر میگرده که سرعت خیلی کم شده بود.البته به خاطر شیار جوی مخصوص درختان کنار جاده هم بوده.بهتر میبود که میل اتوموبیل رو به جاده نمیکرد. ولی خوب شانص اورد که کمربند رو بسته بود. بس که این علی با سمندش همیشه بالای 170 تا میره اینم یاد گرفته و جو گرفتتش. بعد از داستان 405 و اون حرکات آقا سعید مثلا تصمصیم گرفته بود تندر نود رو نازش کنه و باهاش اون حرکات رو انجام نده و در ع.ض فقط سرعت بره اینم عاقبت جانانه. سرعت بالا اتوموبیل مخصوص و حساب کتاب کار شده میخواد. یه چیزی مثل بنز یا اتوموبیل های اسپرت. آقا سعید میگه وقتی دنیا رو وارونه دیدم فقط پامو روی ترمز فشار دادم. البته این ای بی اس های ایرانی اصلا اعتباری بهشون نیست. یه دفعه دیدی خراب شده و تو پاتو محکم گذاشتی رو پدال و دیدی ترمز قفل کردو ماشین بیستا معلق تو هوا زد.

سعید از اون روز خیلی عذاب وجدان گرفتش.تصمیمات جدیدی برای آیندنش گرفت. شب همون روز سعید برمیداره نوت بوکی رو که قبلا بهش هدیه داده بودمو و بهش گفته بودم ببینم اینو چطور پر میکنی، تماما مو به مو شرح واقعه رو نوشته با تموم جزئیات. حتی کروکی هم کشیده بوده. چه جالب... این هم یک عبرت جدید .4 سال از رانندگی دوستام میگذره در حالی که من هنوز شروع نکردم اما در زمینه طراحی خودرو بد جوری خودمو کشیدم بالا و حتی دارم میرم تهران آموزش ببینم و از اونور برای تحصیلات خارج از کشور برنامه ریختم چون دیدم تواناییشو دارم.

یادتون باشه داگه در جاده منحرف شدین و شونه شیب داشت بلافاصله فرمون رو به طرف جاده برنگردونین چون آقا سعید که یکی از بهترین راننده های شهر بود با ندونستن فقط همین یه نکته دچارش شد.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت17:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چند میگیری بی خدا بشی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

بیخدایان – قسمت اول

با سلام. دنا هستم. شخصیت دوم نویسنده وبلاگ. اشتباه نکنید جن زدگی در کار نیست. من یک شخصیت خیالی هستم. در واقع خود توفیق اجباری هستم. قبل از هر چیز چنانچه در طول مطلب با اشتباهات املایی یا دستوری مواجه شدید  پیشاپیش معذرت خواهی میکنم. معمولا اینگونه مطالب حتما باید توسط ویراستار مورد بازبینی قرار بگیرند مخصوصا اگر نوشته من باشند.خارج از این موضوع به هر حال نوشتن هر مطلبی دلیلی دارد و انگیزه ای محرک در کار بوده است. در مورد این مطلب هم چنین چیزی صدق میکند.انگیزه از نوشتن چنین مطلبی این بوده که بتوانم دریابم دلیل بی خدا شدن عده ای از دوستان و آشنایان چیست. گمان نمیکنم این مطلب از نظر رسا بودن قوی باشد چرا که یکی از نقطه ضعف های اینجانب در انتقال مفاهیم پیچیده است که بایستی هر چه سریعتر برطرف شود. و گرنه عدم تفاهم در جاهایی رخ میدهد که این ننگ است.

 

بی مقدمه یا نسبتا با مقدمه

معروف است که  تا آخر راه فقط عده ی اندکی با وفایند. زندگی یک سفر است و این سفر دو مقصد نهایی دارد. یک دو راهه. بالاخره یکی خوب و یکی بد و ناخوشایند است.

حتی اگر پنداریم که وجود خداوند باوری بیهوده و ساخته ذهن بشر بیشتر نباشد باور زشتی نیست  و حداقل فایده اش کاهش شگرف زشتیها و پلیدیها و رفتارهای ناراحت کننده ما در قبال یکدیگر است.

البته بی خدایانی که جزء انسان پرستان نیستند بیش از هر کسی کمبود وجدان خواهند داشت و یا شاید وجدانشان غیر فعال شده و به راحتی میتوانند به شکل کم یا زیاد باعث ناراحتی دیگران باشند.

 بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت17:38توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چند ماه با چشم مقابل بین دنای قدرتمند

قبل از اینکه برم خدمت به شکل جالبی از قدرت تخیلم استفاده میکردم. یکی از این اسفاده ها خیلی جالب بود.

مثلا به این شکل که توی خیابون که راه میرفتم در حالی که ایستادم انگار خود چشمانم مثل یک دوربین متحرک حرکت میکردند و با سرعت زیادی و به کمک قوه حدس و بازخوردها، از زیر حتی اتوموبیلها حرکت میکردم و به اون سمت خیابون نگاه میکردم. یا مثلا خودمو در حالی که دارم میخندم یا گریه میکنم یا عصبانی هستم یا فلان حالت یا ژست بدنی داشتم میدیدم و برای عکس گرفتن از خودم تصمیم میگرفتم بدون اینکه نیازی به آینه داشته باشم. یا مثلا با سرعت فقط چند ثانیه مسافت بالای یک کیلومتر رو فقط با چشم و تخیل طی میکردمو و از گوشه یه ساختمون بلند به موقعیت مکانی جسم خودم نگاه میکردم. اینکار فواید زیادی داره. البته برای توضییح دقیق این وضعیت های تخیلی بایستی یک فیلم به سبک هالیوودی تهیه بشه تا این مفهوم به درستی منقل بشه.

فراموش نکنیم که حقیقت اصلی همون بعد تخیله نه بعد مادیات. مادیات یه چیز محدوده ولی شما در تخیلتون قدرت عظیمتری دارین. هر کاری رو که بخواین بدون در نظر گرفتن انواع محدودیت ها در ذهنتون میتونید انجام بدین.وقتی شما با وجود بستن چشماتون نیمتونید خیلی واضح و به وضوح دید مادی، منظری رو در تخیلتون ببینید، دلیلش اینه که روحتون در درون کالبدتون قرار گرفته و هنوز نا محدود نیست. شما در عالم خواب میتونید تصاویر بسیار واضحتری ببنید چون روحتون موقتا از کالبدتون بیرون میره. شاید جالب باشه بدونید شما در خواب نمیشنوید چون روحتون دیگه در جسمتون حضور نداره. یادتون نره شنوایی بیشتر روحیه تا جسمی.( در این رابطه میتوان کتابها نوشت).

 اواخر خدمتم یک مقاله ای در رابطه با واقعیت اصلی نوشتم که بعدا در اولین فرصت تایپ میکنمو قرار میدم.

در رابطه با چشم سوم هنوز مطالعه خاصی ندارم ولی حتما مطالعه میکنم.اما فکر میکنم دقیقا همون چیزی باشه که من به کار میبردم منتها به شکلی دقیقتر و ارادیتر همراه با برقراری ارتباط واضحتر با ذهن ناخود آگاه.

 

درشکل بالا فرض کنیم درمن  همون نقطه قرمزه هستم و رنگ قرمز گستره دید منه. من همه حضار رو نمیتونم ببینم. ولی تمرکز میکنم و چشمم رو به نقطه سبز رنگ به نام دنا واقع در گوشه و بالای صحنه میبرم و از اونجا میتونم همه رو حتی خودم رو در درون تخیلم ببینم و از این طریق میتونم بدون بلند شدن از جای خودم دنبال کسی هم بگردم یا مثلا ببینم کی داره توجه میکنه و کی خیر.
نکته جالب در مورد این چشم اینه که این چشم نیازی به روشنای که ما در دنیای مادی میبینیم نداره. البته نیاز به تمرین روحی کم نیست.

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
صدور دستور پشيماني

 

تا حالا شده کاری رو بکنی بعد یه نفر چه تو بدونی چه نه، با خودش و یا حتی به دیگران چندین بار بگه پشیمون خواهد شد؟منظورش اینه که تو پشیمون میشی.

در حالی که تو اولش تا حد اطمینان مطمئنی که چنین نمیشه. به راستی چیه که بالاخره باعث میشه تو در کمال تعجب پیشیمون بشی؟در حقیقت از پیش نوشته نشده که تو بالاخره پشیمون میشی. اما به دو دلیل میشی.یکی اینکه اگه رفتارت درست و از روی بی وجدانی باشه، بازگشت این رفتارت رو حتما شاهد خواهی بود. اگه کارت نادرست باشه، چیزی رو درو میکنی که کاشتی  پس چون میوه سمی کاشتی همونی برداشت میکنی و بر روی تو اثر ناخوشایند میگذاره. فقط مدتی طول میکشه که این میوه رشد میکنه حالا دیر یا زودش بستگی داره.

دومین مورد که خیلی مهمه و جنبه روانشناختی هم داره اینه که طرف یا اطرافیانی که مدام در مورد پشیمونی تو فکر میکنن با این تمرکزات چند باره ی فکری خودشون بر رو پشیمونی تو، در واقع به وسیله ضمیر ناخود آگاهشون از راه دور بر روی ضمیر ناخود آگاه تو اثر میگذارند و به اون دستور میدن که شرایط تو رو طوری برنامه ریزی کنه که احساس تو رو طوری تحت تاثیر قرار بده که پشیمون بشی. حال ممکنه هیچ کدام از طرفین واطرافیان و واسطه ها از این چیزا خبر نداشته باشن.پس مواظب حرفهای دیگران در مورد خودت هم باش.

بهترین کار اینه که نگذاری درخت پشیمونی رشد کنه. اونو با رفتار و کردار ناپسند آب و کود ندی.نگذار دستور پشیمونی رو کسی در مورد تو صادر کنه.

البته بسیاری از خصوصیت های رفتاری ما هم ناشی از انتظارات شدید نزدیکان از ماست. چه انتظارات مثبت یا منفی فرقی نداره.نگذار کفه ترازو در طرف انتظارات اونها سنگین تر از اراده تو بشه.

اراده کن و بر چیزهای ناپسند غلبه کن و در جاهایی که حق با اوناست تدبر داشته باش و قبول کن.

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:48توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
پست در پست سه-آذر-1

لحظه هاي فلش بک – حالت های جریان وحشتناک – این صحنه رو کجا دیدیم الانه که کشته بشم..

حالت هاي جريان - ياد آور مرگ-ايمانت را بيشتر کن

اگه طی یک دوره به صورت فشرده تعداد زیادی فلش بک شناخته شده برای چند لحظه که به سرعت یاد آوری و سپس گم مشوند داشتم اون دوران خدمتم بوده. خیلی سریع یک صحنه رو در بیداری میبینم و بعد یهو انگار یه چیزی بهم میگه این صحنه رو دقیقا به همین شکل همین چند وقت پیش دیدی. اینها در واقع در واقعیت رخ نمیدن. البته اصل واقعیت که همون تصاویر ذهنیه نه چیزی که اکثریت آدما ازش با عنوان واقعیت در دنیای مادی یاد میکنند.

ذهن شما با توجه به شرایط شرایطی رو در خودش برنامه ریزی میکنه و همه چیز مثل برنامه از پیش برنامه ریزی شده ولی در درون خود ذهن شما رخ میده و شما این چیزی رو که انگار در بیداری بوده قبلا در ذهن نا خود آگاه دیده اید. در حقیقت هر چیزی که اونجا برنامه ریزی بشه در آینده رخ میده. این بخشی از نرم افزار پیچیده و کامل ذهنه. که دقیقا هر لحظه زندگی رو تعیین میکنه چطور بگذره. گاهی که شما این لحظات رو در ذهنتون در جایی غافلگیر کرده اید این کار منجر میشه که وقتی زمانش فرا برسه بلافاصله متوجه میشید که این صحنه رو قبلا در جایی دیدین و حالا هر چی زور میزنین یادتون نمیاد و تا بخواد یادتون بیاد اصل مطلب از دستتون در میره. همه ی اینها کار ذهن ناخود اگاهه. اما در مورد حالت های جریانی که برای من پیش اومد.

بلافاصله از روزهای اعزام به خدمت شروع شد. خودمم نمیدونم چرا. ولی از مرز صد بار گذشت که دیگه مرگ رو با چشام دیدم ولی نمردم.  اینجا مفهوم خواست خدا رو واقعا فهمیدم و ایمانم بیشتر شد.چرا که قرار بوده دقیقا همونی بشه که ذهن من برنامه ریزی کرده بود بی انکه خودم حواسم به این برنامه ها بوده باشه. منظور این نیست که من به مرگ فکر میکردم. فقط دو سه سالی قبل از خدمت در مورد حجوونمرگی زیاد فکر میکردم و چون در دوران خدمت (مخصوصا مناطق عملیاتی) احتمال مرگ و کشته شدن خیلی میره بالا ذهن من نزدیکترین راه ها رو.. خلاصه تصاویر وحشتناکیکه در دنیای مادی متجلی نشدند کم نبودن.  اما انصافا فقط بهتم میزد. گاهی در تخیلم سوزش شدید گلوله رو تو سینه حس کردم گاهی تیکه تیکه شدنم با بمب گاهی تیر بارون شدن توی مرز و... به زودی از خطرات هم خاطراتی مینویسم.

خيلي جسور خيلي ريسک پذير

از وقتی توی خدمت به سمت دیدبانی منصوب شدم و رفتم توی مرز پوستم خیلی کلفت تر شد. البته دو ماهی که بالای کوه ها بودم روحیم خیلی ترکش خورد. خدمت روحیه جسورمو فوق العاده تشدید کرد.

الانه یه ادم رک و حسابی جسور هستم.

فاصله این جسور بودن با پررو بودن شده یه موی لای درز. بستگی به شرایط ارتباطی و میزان آگاهی های طرف داره که درک کنه کدوم حالته.

خصوصیت دیگه ریسک پذیری بالاترم نسبت به قبله. خوب راستش ترس رو حتی شجاعان هم تجربه میکنن ولی فرق اونا با بقیه اینه که اونا برش غلبه میکنن. فقط همین.

چقدر خوب گفتن که بزرگترین ریسک ،ریسک نکردن است.

البته حواسم به ریسکی که میکنم و زمان و مکانش هم هست. حتی خود ریسک هم نوع مفید و مضر (مثب و منفی) داره. میتونیم در هر زمینه ای وارد بشیم البته به شکل مثبتش وگرنه ضرر میکنیم.

---------------------------------------------------

اينجا امکانات ندارم ولي توي خدمت خيلي بدتر بود.

در محل سکونت جدیدم امکاناتی رو که در منزل خودمون داشتیم به اون صورت نداریم. منظورم کامپیوتر و .. نیست. منظورم امکانات رفاهیه عمومیه. عیب نداره. اونور سکه میگه مثبته و میگه در عوض از وقتت بهتر استفاده میکنی برای درس، خود اموزها و.. بیخیال هر چی مسابقات بسکتبال،بی خیال گپ زدن با رفقا تو میدون بهار بیخیال همه ی این تفریحات. اینجا دیگه بهونه ندارم بیام بیرون. عادت میکنم به بیرون نیومدن.

اما خوب توی خدمت کمبود امکانات به مراتب شدیدتر بود. البته یادش به خیر وقتی تو پاسگاه بودم بچه های پاسگاه میگفتن پاسگاه امکاناتش ضعیفه. من چی باید میگفتم که توی پادگان ارتش کمبودها خیلی شدیتر بود. این پاسگاه بود و اون یه پادگان بود مثلا.

برای این هم فدراسیون بزنین تا شاید ایران در المپیک مقام نخستی بیاورد

آقا درخواست من از مسئولین بین المللی ورزشی اینه که برای این دسته از ورزشکاران عزیز و خاص هم فکری کنن. بیچاره ها گناه دارن. این دسته از ورزشکاران همه فن حریف کارهای فنی راه سازی و ساختمان سازی و نجاری و .. خواهند بود.

توی ایران بیشتر از هر کشوری یافت میشن. خواهشن واسه اینا فدراسیون بزنین. ما اول میشیم. من میدونم. اینا در کارشون حرفه ای هستن.روز و شب خیابون متر میکنن.

خوب میتونین یه مسابقه برپا کنین و اینا رو بندازین توی یه شهر غریب و تیم اون شهر رو بندازین تو شهر اون یکی تیم ( عوض)  و بهشون فرصت بدین که مثلا در عرض 20 دقیقه تمام خیابون های شهر ،مسافت ها،اماکن عمومی،فروشگاه ها و رو هم دور بزنن و هم به خاطر بسپرن.اقا اینا نیاز به انگیزه دارن. دلتون میاد اینا به جایی نرسن؟ دست اینا رو هم بگیرین.

…..

این بیچاره ها که اکثرا روحشون در گذشته ای خدشه دار شده دنبال چیزایی تو خیابونا میگردن که فکر میکنن میتونن با اون پارگی های روحی خودشونو ترمیم کرده و تسکین بدن. به ظاهرشون نگاه نکنین. از جمله پر ایرادترین ها هستن که غالبا انتقاد پذیر نبوده و به مسائل روانشناسی هم ریشخند میزنند.اینها گم شدگان درون خودشون هستند. اینا همینانین که معنای عشق واقعی رو در نیافته اند ، هدف خلقتشون رو نمیدونن، خودشون رو دست کم گرفته اند،برنامه ریزی ندارند،با خانواده خود مشکلات خاص دارند،عاطفه ی دریافت نشده از سوی خانواده رو در خیابان ها جستجو میکنند،ظاهر بین هستند،اصلاح رو صرفا برای ظاهرشون به کار میبرند، به ندرت به درون خ ودشون رجوع میکنند، اینها همونهاییند که عشق رو با چیزهای دیگه اشتباه میگیرند و تا مدتها متوجه نمیشوند. گدایان عشق در میان اینها یافت میشوند. هرزه ها و بیکارها و الاف ها. بابا یه فکری کنید. سرعت رشد جمعیت اینها از سرعت مرگ و میر جهانی بیشتره. فکری به حال این بیچاره ها کنین. همه رو که شاید نشه ولی خوب میشه عده ی زیادی رو در مسیر حقیقی قرار داد. من اگه باشم بجای ضرب و شتم قرار دادن اول برای اینها سمینار های مخصوص رو به شکلی ویژه برگذار میکنم. حتی برای بیشوادهاشون هم فکری میکنمو و راه حل هایی رو جستجو میکنم. اگه واقعا شعارم وطن پرستیه.

---------------------------------------------------

 

هنوز هم از پنير بدم مياد.چرا؟- زياده روي در عشق

نمیدونم چرا ولی وقتی خونه بابام اینا خونه ای که توش بزرگ شدم وقتی صبح پنیر رو رو به عنوان صبحونه جلو چشام ببینم یه جوری میشم. نمیدونم چرا تو اون خونه از پنیر متنفرم. بهتره بگم میدونم چرا. برای اینکه نا خود آگاه من این طور دستور میده که الان با دیدن پنیر احساس نا خوشایند داشته باش چون زمانی که دوره راهنمایی بودمو  هر روز صبح پنیر رو به عنوان صبحونه.. خلاصه عاقبت زده شدمو از اون روز هر وقت پنیر رو میدیم کلی نق و دعوا و سر و صدا راه میافتاد. من پنیر نمیخورم بابا مغزمو تنبل کردین. و خلاصه همین تلغین های مخرب هوشمو در اون زمان بسته بود. اونقدر در مصرف پنیر زیاده روی شد که اگه یک روز نمیخورم بدنم احساس میکرد چیزی رو گم کرده. عادت شده بود. وقتی یه چیزی عادت بشه نرسیدنش باعث ایجاد شوک بسته به میزان عادت میشه.خلاصه توی خدمت کم پنیر نخوردم ولی خوب نه همیشه. در ضمن تو خونه خودمون خود به خود با دیدن پنیر اشتاهامو از دست میدم علیرغم اینکه به هیچ کس نه گیر میدم نه .. من نمیدونم چرا با اینکه تو یخچال کره مربا و چیزای دیگه هم یافت میشه چرا اونا به ندرت میان بیرون و فقط سر و کله این مزاحم سفید رنگ..

خلاصه زیاده روی در هر چیزی بد جواب میده. حتی زیاده روی در محبت و ارتباط با معشوق رابطه با اونو دربو داغون میکنه. اینجا واسه یکی از آشنایان این پیامو داشتم که بابا هر وقت میبینیمت در حال ور رفتن با ماس ماسکی بابا یه دقیقه هم واقعا جسمو روحتو با هم پیش ما داشته باش.

---------------------------------------------------

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:47توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
کمی بیشتر از علاقه مندی های من

فروشگاهای مورد علاقه ام

تصور کن وارد یه بازار به شکل ستاره شدی.

7 راه.7پر سناره. هر پر رو یک خیابون در نظر بگیر. هر خیابون تماما مربوط به یکی از موضوعات زیر

 

  • عینک فروشی
  • پوشاک شیک آقایان
  • کتابفروشیهای بزرگ و معتبر
  • گالری های هنری مخصوصا گالریهای موسیقی
  • لوازم شکار –لوازم ورزشی
  • گل فروشی ها
  • عروسک فروشیها – کادوهای عشقی

 

 

---------------------------------------------------

سرگرمی های من

 

سرگرمی اصلی و همیشگی : مطالعه  در قالب های گوناگونش– شرکت در سمینارها و گفتگوها

 

 

سایر سرگرمی های اصلی

 

  • طراحی(صنعتی)
  • نوازندگی گیتارالکترونیک
  • گرافیک کامپیوتر
  • تحصیلات رسمی با روشها و متدها
  • برنامه ریزی
  • ورزش
  • موسیقی
  • نویسندگی
  • وبلاگ نویسی

 

 

سرگرمی هایی که در حد متوسط استفاده میکنم

 

  • وبگردی
  • وبمستری
  • مسافرت
  • سینما
  • بازی های رایانه ای ( اتوموبیل – فوتبال)
  • گپ زدن با دنا
  • قدم زدن و گفتگو با دوستان

سرگرمی هایی که گه گاه..

 

  • تدریس خصوصی آگاهی های فنی ( کامپیوتر – طراحی – سایر تخصص هایی که دارم)

 

سرگرمی هایی که خیلی کم استفاده میکنم.

 

تلویزیون

بازی های رایانه ای خشن

 

 

سرگرمی های متداولی که دورشون نیستم

 

دختر بازی

 اس ام اس بازی های بی مصرف

سرگرمی های پوچ و...

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دست شویی عمومی های مردسه پسرت اینا...

بنام خدا

دست شویی عمومی های مردسه پسرت اینا...

 

نمیخوام بحث سیاسی کنم.فقط چندتا پیشنهاد برات دارم.

کشوری رو تصور کن...

 

کشوری رو تصور کن که :..

به نظر شما چی؟

 

کشوری رو تصور کن که بنزین در اون گرون باشه ولی در عوض اتوموبیل ارزون باشه.

...

میگه چرا  تو خیابونا با سرعت رانندگی میکنی میگم : مجبورم. اینجا سویس نیست داداش من..

میگه چرا ؟ چطور؟

میگم خودتو جای من بذار. من سرعت میرم اما اتلاف وقت رو در جاهایی جبران میکنم. بانک کار دارم. وقتی توی بانک اینقدر معطل میشم وقتی تو فلان اداره کارم راه نمی افته و وقتم تلف میشه وقتی...

میگم اینقدر به من نگو در بعضی کشور های خارجی مردم با فرهنگن و سرعت نمیرن . در عوض اونا توی بانک خیلی معطل بشن ربع ساعته. ببین چقدر به نفعشونه. تو خیابون هم سرعت نمیرن و جون خودشونو پیاده ها هم در امانه و انرژی مردم کمتر صرف حوادث میشه.

میگم اینطوری نمیشه .شما پیشرفت نمیخواین من میخوام! وقت برای شما با ارزش نباشه برای من هست.اگه از ایمنی حرف میزنی خوب یکمی دندون رو جیگر میزارم ماشین با ایمنی 5 ستاره هم میخرم.  تو میری به خاطر من سرعت گیر هم میزنی ولی آخه دیوانه. اینا فرهنگ سازیه؟ یا اتلاف انرژی و هدر رفتن بنزین؟ قطره قطره جمع گردد و نگهی.. خودت حساب کن روزانه در سراسر کشور.. پس دیگه نگو در مصرفش صرفه جویی کن. من سرعت میرم تا جاهایی جبران و صرفه جویی کرده باشم همش که باسنگین نمیشه رفت مگه نه افسر خوب؟

 

آره. خوب اون نوجونا و هیجان زده ها هم منو میبینن فکر میکنن من جو گیر شدمو سرعت میرم. اونا یاد میگیرن و بقیه هم از اونا یاد میگرن و همه یاد میگیرن و بالاخره حتی هشتادتا در خیابون فرعی رفتن هم عادی میشه اما سرعت کنار رفتن پیاده ها از جلوی ماشین زیاد نمیشه پل های هوایی  زده میشه مردم شاکی میشن  لج میکنن، بین دو طرفه ها در بلوار نرده میزنن عده ای از بالای نرده میپرن و...

میگما، خودت که دیدی اتوموبیل های با سرعت بالای 300 کیلومتر توی کشورای خارجی به وفور یافت میشه اما همونجاها هم قانون میگه بالاترین سرعت توی اتوبان 110 کیلومتر. چرا کسی هوس سرعت رفتن نمیکنه؟  برای اینکه جای مخصوص اینکارو براشون ایجاد شده. برای اشخاصی که طالب این چیزا هستن. چون همه مثل هم نیستن. عده ای عشق دارن به سرعت.پتانسیلشون میره بالا. خواهشن تو هم جاشو براشون ایجاد کن. قبول کن خیلی بهتر از اینه که جونشونو توی خیابونا و جاده های بین شهری از دست بدن.

مطمئن باش از همون آینده سازان و درس خونا هم توشون پیدا میشه. چه کار کنن. عشق دارن بابا عشق دارن.به خدا خسارت نیست. جاشو ایجاد کن اینا رو از دست ندی که حیفه..نگی که چرا هیچکی نگفت .. اینا هم دل دارن. هر چیزی جای خودشو می طلبه. هر چیزی راه درستش..

اینو داشته باش:

یه معلمی داشتیم که یه حرفی زد که همکلاسی های دیگمو نمیدونم ولی خودم تا آخر عمرم آویزه گوشمه. زیادم بزرگ نشده بودیم. میدونی چی گفت؟ یه دنیا حرف در موردش میشه زد..

گفت : بچه ها! تصور کنید مدرسه شما این توالت عمومی رو نداشت. اون وقت چه اتفاقی میافتاد؟

بالاخره بچه هایی که نیاز به قضا حاجت پیدا میکردن مجبور میشدن بجای اینکه سرجای مخصوص کار لازم رو انجام بدن، جاهایی اینکار رو بکنن که مال اینکار نیست. همین گوشه و کنار ها.. اولا یواشکی و پنهان اینکار رو میکنن دوما حتما این کار رو میکنن.توجه کنید: شاید همتون نه ولی عده ی زیادی حتما این کار رو میکنید.

 

اون یارو به ما گفت : جامعه شما هم یه همچین حالتی داره.جامعه کشوری هم همینطوریه. چرا یه زمانی زن فاحشه رو از زن درست به راحتی میشد تشخیص داد و کمتر در ازدواج ها مشکل بوجود میاومد؟ چون اوقت ها خونه های مردم فساد خونه نبود بلکه جاهای مخصوص برای افراد بی تربیت و بد تربیت شده جنسی وجود داشت. اون وقتا به راحتی میشد مرد رو از نامرد تشخیص داد.. بیشتر از این در مورد این موضوع نمیگم. اگه پسر خودت تو همچین مدرسه ای بود و نیاز پیدا میکرد تنبیهش میکردی؟

اگه اشتباهی بکنی و به پسرت چک بزنی و بهت بگه بابا چرا میزنی، نزن تو باز اشتباهتو تکرار میکنی و این بار با خوشنت بیشتری جواب میدی مگه نه؟ پس مهربونیت ظاهری بود همش؟

راستی یه سوال جالب بپرسم؟ اگه گفتی چرا نگفتم بچت؟ چرا فقط کلمه پسر رو اوردم وسط و حتی نگفتم دخترت؟

چون تو خودت میگی اعراب جاهل 1400 سال پیش عربستان دخترانشونو زنده بگور میکردن اما همین خودت یه جاهایی زنانو سرکوب میکنی .

اگه پسر خودت چیزی رو ندونه بهترین راه رو کتک زدن و یا کشتنش میدونی؟

 

چرا خونه عفاف رو برداشتی مگه مطهری نگفت برش ندارین جامعه به گند کشیده میشه؟ نکنه اشتباهی بود که خود  مطهری رو برداشتین؟چرا دیگه بسیجیه مخلص نایاب شده. چرا سوء استفاده چیها بیشترن. بابا جای اینکه امثال منو تنبیه کنی لا اقل بیا منطقی حلش کنیم. هر چیزی درستو خلافش هست قبول داری؟  

ببین من از اینایی نیستم که میگن خودت چرا اینطوری نیستی و خودت چرا به حرفایی که میزنی عمل نمییکنی. من میگم نصف خود حرفات آنچنان صحیح نیستن و اینا رو میشه با فلسفه و منطق و علم روانشناسی هم اثبات کرد. من میگم اینقدر طوری رفتار نکن که انگار کاملترین انسانی. تو هم اشتباه میکنی. یک ملت زیر دست توست و یک اشتباه کوچک تو میتونه روی همه ی اونا اثر بگذاره.

به یه جاده فکر کن یه پیچ نصف در جه هم میتونه مقصد رو در دور دست ها تغییر بده. به هدف گیری و نشانه روی در اسلحه و تفنگ فکر کردی؟ یک انحراف یک میلیمتری هم باعث میشه تیر به هدف اصابت نکنه. پس درسته که تو یه بزرگ جامعه خودت هستی و همه میشناسنت ولی در عوض اشتباهات کوچک تو هم میتونه خرابی های بزرگ به بار بیاره. جای گیر دادن به اشتباهات دیگرون بهتره اول به اون اشتباهاتی که از دستت در رفتن فکر کنی.

 

بذار یه چیزی بهت بگم.

 

جای اینکه پول دم دست مردمو زیاد کنیم و موفق تا دلشونو خوش کنیم بهتر نیست خدمات و عرضه ها رو ارزونتر کنیم و البته همراه با  نظرات دقیق و منظم.به نظر تو همین یه نوع اشتغال زایی نیست؟ عده ای مشغول میشن و تعداد معتادتا و فاسدا و بدبختا هم کمتر میشه.

وقتی قدر خرید بالاتر بره  جای اینکه پول دم دست مردم بیشتر بشه مغازه دارا و خدمات فروشا دیگه طمع نمیگیرشون که عرضه هاشونو گرونتر کنن. اونوقت دیگه گرگ بازیا کم میشه و کسی کسیو نمیخوره. اینطوری بهتر نیست؟

بهتر نیست یه بار هم واقعا از جوونا نظر بخوای؟  چرا مدام از جونه گیاهان میگی ولی درست نگاهشون نمیکنی؟

بذار یه چیز دیگه بهت بگم.

بیشتر از نود درصد اوقات بزرگ دوم مثل بزرگ اول نیست. اگرچه اولیه بهترین بوده باشه.

بذار یه چیز دیگه بهت بگم.

یارانه میدونی یعنی چی؟ خوب اینا رو تو یادم دادی.

درسته ! خودمم خوب میدونم که زمان جنگ یارانه یه چیز لازم بود ولی خوب چرا درست واسه برداشتنش برنامه نریختی. حالا میخوای درستش کنی؟

خودمونیم. ولی اگه از همون اول بنزین رو یارانه ای نمیکردی و مصرف بیرویه بنزین پیش نمیومد دیگه به تو هم فشار نمیومد. برای مردم عادی بود همه چی. چرا میخواستی دولتتو بهترین نشون بدی از همون اول این کارارو کردی.چرا خودتو مردمتو با هم فریب دادی.

یارانه در چه چیزا خوبه؟ آقا من کاری به نون و گندم ندارم. ولی برای همینا هم میشه درست برنامه ریزی کرد.

آقا من میگم بهتر بود مکالمات تلفنی و ارتباطات رو بیش از حد گرونمونو درست سهمیه بندی و یارانه ای میکردی. چطور؟ آقا بیش از 20 اس ام اس در روز قیمت هر اس ام اس رو 2-3 برابر میکردی مثلا جای اینکه بگردی دنبال یه کلمه جایگزین اس ام اس باشی و کلی فکر کنی. میدونی چه فاجعه ای بود وقتی شنیدیم یه نفر برای مکالمات خارجی با کاندا از یه شرکت سرویس گرفته بود دقیقه ای 30 تا تک تومنی و حالا که ما داخل کشورمون هستیمو میخوایم با هموطن جونمون با همسرمون با دوستمون صحبت کنیم دقیقه ای بالای 70-80 تومن و خلاصه یه دفعه دیدی اعتبار خطت در حالی تموم شد که نیازی خیلی حیاتی داشتی و به خاطر همین تو یه چیز مهمی رو تو زندگیت و شاید حتی جونتو از دست دادی.

 

 

چرا مطالعه در کشور تو هنوز کمه؟ چرا همه جای کتاب های سودمند خاطرات س ک سی توی اینترنت و کتاب های رمان منفی متمرکز بر انواع شکستها و بد بختی ها میخونن. چرا عده ای از همین بی مطالعه ها خواننده های منفی باف و منفی نگری میشن که با منفی خوندن هاشون تمرکز بچه های جامعه رو بر چیزهایی منفی و خیانت عشقی و بدبختی بیشتر کردن و همین چیزا شدت گرفت.. چرا قبول نداری اینارو بابا کی گفته موسیقی مطلقا بده خود خدا هم برای طبیعت آهنگی در نظر گرفت بابا چرا میخوای زوری همه رو بهشتی کنی؟

میدونی ! اگه در کشور ما هم یارانه کاغذ فقط مختص کتاب درسی ها و و بخشی از دفترها و.. میشد و برای کتاب ها صرف نمیشد. در این حالت کتاب ها گرونتر میشدن در عوض همه میفهمیدن چیز با ارزشیه و میرفتن دنبالش. به هر حال ملت ما اینجوریه.. اون وقت مطمئن باش همه به کتاب خونه های عمومی هجوم میاوردن و میانگین مطالعه ما...

تو نگاه کن به همین ایران خودرو ما که اسم کشور رو یدک میکشه ولی آبرومونو برده و استانداردهای ایمنی بین المللی رو به عنوان آپشن عرضه میکنه و تازه ضعیفترین هاشو.. حالا هم یارانه ها رو به خاطر جبران بخشی از ورشکستگی های این غول پوچ خودروساز میکنی و فکر میکنی ما خریم. همین خودرو سازی که با این خودروهای ضعیف و 25 سال عقب افتاده تر از زمانش همین چارصد و پنجهای قابل اشتعال مخصوص فیلم های اکشن جون چقدر از آدما رو گرفتی؟ لابد کار قضا و قدر بود دیگه؟ مگه سر چند نفر رو به علاوه خود میتوان شیره مالید؟ عاقبت نفرین بازماندگان این حوادث موجب ورشکستگی این شرکت اسما شرکت شد.

آبرو ریزی های فوتبال بانوان که بماند.. این ضعف نظارتهای تو نیست؟

....

خیلی چیزا دیگه هست.. ولی چه کنیم. خودت نمیخوای. نمیخوای عدالت دو طرفه باشه. میخوای زورکی تعادلو به هم بزنی. میخوای یه طرف کفه ترازو رو سنگین تر کنی. بذار بهت بگم. همه ماها گور خریم.

هیچکدوم جز معصومین نیستیم. همه حتما خطوط سیاه داریم. نمیتونی زوری این خطوط رو مطلقا پاک کنی. ممکنه بعضی گور خرا حالت تهاجمی بگیرن و بهت پشتک بزنن. خودت مگه ندیدی؟ لا اقل تو یکی به خاطر خودت هم که شده از راه درست برو.

چی کار کردی با مردمت. به دین بد بینشون کردی. عده ای خدا جونو فراموش کردن. عده ای به شکل پیچیده مثلا مرهم فریب خورده رو درست کردن و باختن. عده ای بازی نکرده باختن.. اگه قرار به اطلاق باشه برای اون دنیاست.مگه از اون دنیا نمیگفتی؟

خود خدا بهم گفت تو آزادی. من فقط هدایتت میکنم. مگه خدا از صفاتش به ما نداده. اگه ادعا میکنیم که خوبیم باید زور رو تو کارمون نداشته باشیم چون جزء صفات خوب خدا  جزء اسماء حسنا نباید باشه. من کاری ندارم کی میخواد بالا سرم باشه. حتی اونی که بالا سرمه اگه تجدید نظر کنه در اشتباهاتش و اشتباهاتشو جبران کنه بازم خدامو شاکرم.

من میگم فقط محمد و خاندانش کاملا بی اشتباه بودن.

راستی؟ مخاطب این متن کی بود؟ همه بودیم . همه. همه با هم باید تغییر کنیم تا کشورمون متعالی بشه.ولی یه نفر باید اجازه تغیراتی رو بده اگه تدبر حقیقی داشته باشه. بابا وجدانن به شتاب متوسط تغییرات هر ساله 10 درصد همه راضی هستن.

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:43توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
پست در پست 2- آبان

نقطه سر خط

شروعی دوباره. شکلی جدید. همه چیز دوباره سازی میشود. بهارها می آیند و میروند. روزها از نو میشوند. ماها از نو میشوند. سالها. دهه ها، قرن ها و هزاره ها. هر کدام پیامهایی دارند. قانون قانون تغییر است. همانند برکه ای نباش که پس از مدتی مرداب شوی.ستاره ی سهیل از نو ولی به شکلی دیگر. البته ستاره سهیل برای دوستان و عزیزان نزدیکتر. همه جا عزیزانی هستند که عزیزند.

 

---------------------------------------------------

وقتی باران دو ماه در یک ساعت می بارد

دیروز صبح بالاخره بارون بارید.  رفته بودم دندون پزشکی. ای بابا دلم میخواست زیر اولین بارون سیر خیس بشم. عاشق و دیوونه ی بارونم. اصلا بهار من همین فصل پاییزه. شعار عارفانه نمیدم. هنوز یه عارف نیستم که مثل عرفا بهارم پاییز باشه.

خلاصه چهل روزی از پاییز گذشتو خبری از بارون که نبود هیچ تازه یه چند روزی هم از همین آبان ماه اینجا شرجی داشتیم. عجب!

خیلی جاها از شهریور بارون میباره.

ما اینجا بارون گرد و خاک داشتیم. کلی بیماری و... چقدر انتقال توام با آسودگی میکروب ویروسهای لامصب..

بالاخره پس از بارون دیروز هوا به معنای واقعی خنک تر شد. این زیاد مهم نیست. مهم اینه که هوا پاکیزه و فوق العاده مطبوع و دلپذیر شد. چقدر این بارون نعمت قشنگیه. ولی چند سالیه که اینجا سهمیه بارون عجیب و غریب شده. مثلا دو ماه نمیباره یه دفعه سهمیه دو ماه یه جا بهمون میرسه. اینه که یه دردسرایی برای کشاورزان عزیز این دور و بر ...

---------------------------------------------------

به دندانهایم اهمیت زیادی میدهم. در مطب دندان پزشکی

دیروز و امروز قبل از ظهر رو در دندون پزشکی بودم. دیروز جرم گیری داخلی داشتم امروزم که عکس رادیوگرافی گرفتم دیدم دندونای عقلم شکل عجیبی داره. دندون پزشکه که ادم خیلی مهربونی بود گفت چهارتاش عمل جراحی میخواد. خلاصه چند ماه دیگه.. ولی سفید کاری دندونا همین روزا..

دیروز بهش گفتم من میخوام ارتودنسی کنم گفت بابا تو که دندونات خیلی قشنگ و صدفی و سفید و مرتب هم هستن. گفتم خوب اون دوتا پایینی های وسط چی؟ گفت به خاطر این دوتا میخوای همه دندونات جا به جا شه و کلی هزینه و مراجعه مکرر..؟

خلاصه رویه بیرون تمام دندونام مثل برف سفیده و به جز چهارتا عقلا  همه نظم زیبایی دارن. خود دکتره گفت نیش ها که شکل قشنگی دارن.

وقتی دندونام دید کیف کرد. کلی برام توضیح داد که چی کار کنمو چیکار نکنم. گفت چون میدونم به دندونات اهمیت زیادی میدی..

خلاصه دندونام نه بزرگ و نه کوچیکن. اما به ندرت در عکسی دندونام دیده شده.

 

یه دندون پزشک با دیدن دندونهای زیبا در اول صبح بیشتر حال میکنه تا با دیدن دندون های چپ و چول یا پر جرم یا کاملا پوسیده.

شکر خدا مرتب به دندونام رسیدگی میکنمو بهداشت دهان رو خوب رعایت میکنم.

سعی کنیم دندان داشته باشیم نه گندان.

---------------------------------------------------

خاص ها و عام ها

از یکی شنیدم: خاص ها کسانی اند که به خاص بودنشان اهمیت نمیدهند و فقط جلو میروند. یا حد اقل اهمیت آنچنانی نمیدهند.

و عام ها کسانی اند که اکثرا دوست دارند خاص باشند. و به خاص ها طوری نگاه میکنند که خودشان را در برابر آنها کم میبینند.

به نظر من درست میگوید.  من خودم وقتی در زمینه هایی از بقیه جلوتر رفتم خودم متوجه نبودم. الانه بهم میگن مخ اپراتوری کامیوتر. راستش خودم اصلا همچین عقیده ای در مورد خودم ندارم و با خودم میگن این من نیستم که خیلی جلوترم این خود اونا هستن که خیلی عقبترن.

همه ماها استعداد هایی داریم که ممکنه نسبت به دیگران قویتر بوده و در عوض دیگران هم استعداد هایی داشته باشند که نسبت به ما و بقیه پررنگتر باشه.

---------------------------------------------------

کمتر از یک ماه دیگه باید برم زاهدان

کنتر از یک ماه دیگه مونده که  دوباره اون شهر باحالو یه زیارتی بکنم.

هنوز کارت پایان خدمتو نگرفتم بلکه یه برگه موقت عکسدار با اعتبار سه ماهست. اینو که تحویل بدم کارتو بهم میدن.

یکی نیست بگه آخه نامردا فقط به خاطر یک ساعت ورود به پادگان و تحویل گرفتن کارت اصلی باید 2100 کیلومتر برم و 2100 کیلومتر برگردم؟

4 روز توی راه؟ خوب شرکت پست مگه بوقه؟

عیب نداره. خوبیش اینه که خاطرات یه بار دیگه زنده میشن تا حدودی. خیلی دلم تنگ شده. چه دورانی بود.

---------------------------------------------------

چاه و چاله، بازگشت،عبور،عبور درست

یکی از دوستان میگفت. سه نوع آدم در مواجهه با چالشها وجود دارند.

نوع اول ادم هایی که وقتی به گود و چاله ای میرسند دور میزنند و بر میگردند ودیگر به راه خود ادامه نمیدهند.

نوع دوم خیر سرشان ریسک پذیرند  و اندازه و طول و قطر چاه و چاله برای آنها مهم نیست. فقط میخواهند هر طور شده به سرعت گذر کرده و ادامه دهند.

دسته سوم بسیار زرنگتر هستند. ابتدا چند قدم بر میگردند، خودشان را آماده میکنند و بالاخره میپرند.

به نظر من دسته چهارمی هم وجود داردند.متقلبینی که نه میپرند و نه بر میگردند. دور چاله را اگر شد دور میزنند اما بالاخره یهک جایی به چاله ای برزرگ با دور بسته بر میخورند. یا چیزی شبیه به رود...

---------------------------------------------------

نابغه

قبل از هر چیزی بگم بزرگترین خصوصیات من خونسردی و نا امید نشدنه. نمیگم مطلق ولی خوب درصد ها بالاست.

ما چیز مطلق نداریم.

چند ماهیه به این نتیجه رسیدم که راست راستی نابغه هستم. لطفا نخندین یا انصافا بیش از حد نخندین.

در مورد نابغه ها مطالعه کردم دیدم خیلی از خصوصیاتی رو که اونا دارن خود منم دارم.

یکی از اون خصوصیات دقت فوق العادس. اگه تمامی مطالب وبلاگمو خوب و کمی به دقت بخونین متوجه دقت زیادم میشین.

همیشه همراه بودن دفترچه یاد داشت که اونم در مورد من آره..

حالت های خلسه و تصاویر ذهنی مثبت از هدف که اونم آره

دنبال راه حل های مختلف بودن اونم آره

طرز تفکر نابغه گونه اون دیگه وقعا آره

 

به این نتیجه رسیدم که توی همین شهر ما چندین نابغه وجود داره.

چطور؟

نیازی نیست که کار خاصی کرده باشن. همه هستیم. منتها چیزی متجلی نشده. همین.

من وقتی اون روز به سرم زد که باید رتبه برتر کنکور بشم و از این تصور دست برنداشتم، همه راه ها و ابزار ها و معرف های اونا جلوی چشام سبز شدن.  حتی پول بعضیا رو نداشتم و بالا بود. منظور من ابزار هاییست که مرتبط با موضوع اندیشه  است. اگه امسال نشم زیر سر خودم بوده و اگه بشم باز هم در وهله اول کار افکار خودم بوده که زحمت های بی دریغ عزیزانی چون اساتید محترم احمدی، ظاهری، حلت و.. بوده.

اگه متنهای نوشته شده حین خدمت منو بخونین متوجه می شین.

همینجا هم بگم که نابغگی هم یه امر نسبی است. مهم اینه که کشف کردم منم در دسته اونا قرار گرفتم. امری هم نیست که صرفا مادر زادی باشه. میتونه اکتسابی باشه. تنها 20 درصد به استعداد ربط داره و 80 درصد بقیه وظیفه شماست که زنجیر های سنگین بسته شده رو پاره کنید.

ژول ورن و پیش گویی های معروفشو به گوشتون خورده؟ پیشگویی های منو از آینده شنیدین؟

آیا کسانی نبودن که به همین ژول ورن،فورد،چرچیل،ناپلئون،گالیله و.. خندیده بودن؟ یه سوال میپرسم. اونایی که خندیده بودن چطور آدمایی بودن؟

---------------------------------------------------

 

آلفا و این روزها.

این روزها خودم به دون نیاز به سیدی وارد آلفا میشم. برای ساخت سی دی های آلفا از امواج بینورال استفاده میشه. حالا خودم هم  رفتم تو کار تهیه و ساخت این امواج مخصوص و فرکانس پایین مغزی.

یعنی خودم برای خودم سی دی صوتی مخصوص خودم و با تلغینها و صدای خودم تهیه میکنم.

این روزها اراده که میکنم ظرف دو سه دقیقه بدون نیاز به سی دی وارد آلفا میشم.اما حس میکنم پوستم چنان حساس میشه و ممکنه در یک نقطه شدیدا خارش پیدا کنه که گاهی تحملش برام خیلی سخت میشه اما به هر حال تا آخرش ادامه میدم. بیشتر اوقات خود به خود وسط کار بدون این که یادم بمونه که کی ، متوجه میشم که دیگه خارشی نداره و بدون اینکه دست زده باشم، تموم شده.

این حالت باعث میشه که در جاهایی تحملت در شنیدن حرفها یا رخداد حرکتهای نامناسب از دیگران تحمل بالایی داشته باشی.

در زندگی زناشویی هم کاربردی عالی داره. توجه داشته باشین. منظور این نیست که بیخیالی مطلق پیشه کنیم. بلکه جلوگیری از ناراحتی، عصبانیت و تحت تاثیر گرفتنهای بیجا ،خیلی آسون میشه.

---------------------------------------------------

 

نماز شکسته در منزل سابق

فاصله مکان سکونت جدیدم از منزل پدری و سابقم زیاد نیست. اما در حدی هست که نمازم شکسته میشود. اکنون وطن من خانه پدریم نیست.

یه اتاق کرایه کردم. جاش اونچنان جالب نیست ولی خوب ناچار شدم. یه مزیتش اینه که وسوسه نمیشم برم بیرون. البته تو همون شهر خودمونم که بودم محیط پر از امواج منفی و انتقاد باعث میشد که برای آرامش بیرون برم.

اینجا امکانات اونجا رو نداره ولی مهم نیست.

---------------------------------------------------

دهنشونو بستم

منو بابم رفته بودیم خونه فامیلا. قضیه امر خیر اومد وسط. راجع به خودم بود.با خودم گفتم بذار این کیسو امتحان کنم. با اجازه از جلسه پا شدم رفتم یه اتاق خالی و ساکت پیدا کردم. 10 دقیقه الی ربع ساعت وارد خلسه شدم و به خودم به شکل صحیح و اصولی تلقین کردم  که جاهایی که حق با منه من به راحتی میتونم از حق خودم دفاع کنمو و حرفهایی میزنم که همه میگن ، حرفش به جاس. حق داره.

باورتون نمیشه. خودمم هفتا شاخ در اوردم. دقیقا همون چیزی شد که تلقین کرده بودم. حرفایی زدم که منجر شد اونا.. دیگه نفهمیدم چطور این حرفا به ذهنم رسید که بزنم فقط به خودم تلقین کردم حرفایی میزنم که..

خلاصه یعنی با برنامه ریزی دقیق ذهنم پیش رفتم. خود ذهن ناخود آگاهم که کنترل همه چیزو داره یه چیزایی رو رو به ذهن خود آگاهم رسوند که بگم تا ..

---------------------------------------------------

 

حرفهای مفت مردم نادان

بلا نسبت شما. لطفا به خودتون نگیرین عزیزان من. قضیه مربوط به مردم شهرمونه. من هنوز میگم شهرمون چون مطلقا از اینجا نرفتم.

من یه آدمیم که به حرف مفت مردم اهمیت نمیدم. بیشتر مردم اینجا خودشونو باکلاس میدونن در صورتی که فقط ظاهر رفتارهاشون اینو نشون میده و اکثرا از پشت کوه تشریف اوردن.

خیال میکنن خیلی با فرهنگ  و با کلاس تشریف دارن.

خوب توجه کنین و ببنین یکی از آشنها در مورد هدفون های همیشه دور گردن و گوشهام چی میگه.

بروشن دار دیگه بابا. قدیمی شد. جوات شدن.

انگاری من اینا رو به صرف دکور دور گردنم میندازم. مرد حسابی موزیک هایی که گوش میدم که مدام در حال عوض شدن هستند. پخش کننده موزیکم که همش یه جور نیست که. آخه دیوانه جذبه ظاهری اول در نحوه لباس پوشیدنه. در ثانی انتظار نداشتم این چیزای کوچیک و پیش پا افتاده هم برای تو موقتی قابل هضم باشه و این چیز ها رو مد حساب کنی.

چندین روز هم بدون مناسبت خاصی با کت و شلوار رسمی ولی شیک اومدم بیرون. یه شبایی هم جشن های عمومی و از این صحبتا بود. دو تا دختر منو دیدن یکیشون به اون گفت : سه اینو انگار اومده عروسی. یکی نیست به اینا بگه دختر خوب بستن دهنت کار نصف سوت هم نیست. از پشت کدوم قله اومدی. من تیپ میزنم اما اجق وجق تیپ نمیکنم. یه چیزی که بهم حس محترم بودن و اعتماد به نفس واقعی بده بهم شخصیت بده.

انگشتنمایی هم درستش خوبه نه اینکه بیام مثل بعضی از این پسرا ریمل و سفیدابو ماتیکو آرایشو زیر ابرو برداشتن های عجیبو غریبو..

من حتی رنگ و بافت و طرح لباسمم از روی بررسی های روانشناختی انجام میدم کوچولو تو دهات ها هم دیگه کت و شلوار عادی شده تو اومدی ممکو میگی سه اینو؟

حرفای مفت دیگران برای من پشیزی نمی ارزه. مهم اینه که یه نرم افزار تومغزم هست که حرفای مفت رو از حرفای با ارزش تشخیص میده و همیشه اینو از مطالعات و تجربیات خوب و با ارزش خود و دیگران به روز نگه میدارم.

یادمه قبل از نقل مکانم با شلوارک بلند پلنگی و یک تیشرت پلنگی ورزشی مسیر هایی رو در سطح شهر میدویدمو ورزش میکردم. کوتاهی شلوارک همش یه وجب بود واقعا و تازه زیر اون جوراب ضخیم بلند که تا رونم میرسید پوشیده بودم. با این حال بازم بی جنبگی عده ی کثیر مردم اینجا رو اهمیت ندادمو..

من اگه تیپ میزنم میام بیرون به خودم مربطوه. برای دل خودم میزنم. به احترام خودم میزنم. به بهای خودم میزنم. برای دختر بازیو جلب توجه و... نمیزنم. مردم نادون هر چی میخوان فکر کنن خب آزادن.  مهم اینه که خودم هدف خودم رو میدونمو میدونم دارم چیکار میکنم.

هدفون ها همیشه دور گوشمه. اما همیشه فقط موزیک گوش نمیکنم. گاهی فایل های صوتی آموزنده ، زبان و ... رو توی اتوبوسف سر صف نونوایی و از این قبیل گوش میکنمو از وقتم به خوبی استفاده میکنمو تازه حوصلم هم سر نمیره. شما میدونین مدیریت زمان یعنی چی؟ یا فقط تو گوشتونو از کلمه مد روز پر کردن در حالی که همون مدر روز رو هم از بعد روانشناسانه بررسی میکنن همه جا ولی امثال شماها صرفا استفاده کننده های کورمال هستند. همین.

حرفهایی که زده شد در مورد همه نیست و نسبیه. منظور با همون اشخاصی بود که به خیال خودشون خوب میدونن و مسخره کردن. اینجا حرف زدم تا عزیزان و دوستانی که مثل من براشون پیش میاد خجالت نکشن و دور عقب نزنن به خاطر حرف مفت مردم. و گرنه اگه به سیاه کردن بود که نیازی نیست. اونا خودشون سیاه ذهن هستند.

---------------------------------------------------

خارش شديد در محل زخم پا .جلسه هشتم آلفا

چند روز پیش جلسه هشتم آلفا رو هم انجام دادم. البته بهتره بگم چند شب پیش. رفته بودم خونه خودمون.

این بار سخت و در عین حال عجیب بود. خارش فوق العاده شدیدی رو در ناحیه زخم شده پای راستم احساس میکردم و از طرفی نباید کوچکترین تکونی حتی در حد یک میلیمتر میخوردم. ناچارا تحمل کردم و اهمیت ندادم.

یاد چند سال پیش افتادم که توی تاکسی یه مسیر نسبتا طولانی رو میومدم و یه پشه روی دماقم نشسته بود و با خودم گفته بودم ببینم مردش هستم خارششو تا رسیدن به مقصد تحمل کنم.خلاصه اون موقع که مردونگی با مزه رو اثبات کردم. این دفعه که خیلی شدیدتر بود ولی این بار هم..

این بار با خودم گفتم اگه اینا رو خوب تمرین و تحمل کنم فردا به راحتی انتقادات سفت و سخت و اشتباهات دیگران و نزدیکان رو تحمل میکنم و بر خودم مسلط خواهم بود. یه جاهایی هست که نباید عکس العمل نشون بدی یا بهتره بگم بهترین عکس العمل هیچکاری نکردنه. در جلسه هشتم خلسه یا همون هیپنوتیزم یا به قولی حالت آلفا من به این چیزا فکر میکردم..

---------------------------------------------------

فوت شد. خدا رحمت کند.

بالاخره پس از چهار سال پلیر موزیک ارغوانی رنگم به رحمت خدا پیوست. این بار تنفس مصنوعی هم جواب نداد. خب چه میشه کرد. ولی برای خرج کفنو دفنش هنوز تصمیم نگرفتم. به هر حال بدنش نمیگنده که. حالا یکی جدید ولی از همون مارک کریتیو جاشو میگیره. ولی چقدر خاطرات.. چه سوژه بازیا ..

---------------------------------------------------

 

که صدايش هنوز طنين مياندازد در گوش

 

شب جمعه  دو هفته پیش اومدم شهر خودمون تا سری به خونه بزنم و از اون طرف یه گشتی زده باشمو یه حال و هوایی تازه کرده باشم.

توی یه پیاده رو اون دختر محبوب سابق رو دیدم که با دوستاش داشت میومد. یه دفعه صداش در گوشم طنین انداخت. با سرعت برق تمام خاطرات مرور شد.یه فلش بک خیلی سریع.

کم تاثیر نبود ولی تا منظور از تاثیر چی باشه. دل تنگی. دوست داشتن. مهر و محبت.

---------------------------------------------------

چرا عاشق اتوموبیل هستم؟

من نمیدونم تا

چند سال دیگه اتوموبیل ها وسایل نقلیه شخصی حاکم هستند ولی میدونم که لا اقل در طول عمر خودذم باقی هستند. من هم صد درصد یک اتوموبیل خواهم داشت اما از آن هایی که با اتوموبیل خودشان صحبت میکنند. رابطه صمیمی دارند و میدانند همانطور که اتوموبیل به ما خدمت میکند ما هم باید به او خدمت کنیم. تر و خشکش کنیم،تمیزش کنیم، قطعات یدکی و تعمیر و.. و همچنین مهمتر از همه، استفاده و رانندگی درست. خدمتی که او به ما میکند از مجموع تمام خدمت های ما به مراتب بیشتر است. آیا پیاده روی یا اسب سواری مسیر های یک روزه شما را یک روزه طی میکنند؟

---------------------------------------------------

ناجی اجباری

جداً شدم یه ناجی اجباری. ولی بالاخره تونستن دلمو ببرن. ماجرا خانوادگی  فامیلیه. راستش کنار گذاشتن معشوق سابق بی ربط به داستان ناجی گری من نیست. شرایط رو باید مو به مو توضیح بدم تا متوجه بشین.

بالاخره کارم به مشاوره هم کشید و واقعا صلاح مشخص شد. همونی که خود معشوق مهربون سابق میگفت. البته هر دو خیلی بچه های خوبی بودن ولی همشهریه رو خوب میشناختم ولی این فامیلیه رو تازه اخیرا شناختم. فدا کاری های فاطیما واقعا قابل ستایشه.خودش بیشتر. نقش ناجی اجباری به من تحمیل نشد بلکه به من از جانبی تفویض شد.  مادرم این یکی رو خیلی دوست داره ولی با همون قدیمیه هم مشکل خاصی نداشت.

حتی یادمه وقتی روزهای آخر زمستون 86 همه چی یه جورایی تموم شده بود مادرم بود که بیشتر از هر کسی دلداری و امیدم میداد و میخواست برای من قدمی برداره. آرومم میکرد مدام.

این یارو جدیده رو دوست داشتم ولی تا حد عشق پیش نرفته بودم البته الانشم کم کم دارم پیش میرم. یه دفعه گر نگرفته ولی خوب متعادل پیش رفتن چیز بدی  نیست. بردن دل من خیلی سخته.

بچه که بودم خیال میکردم در آینده این منم که برای پیدا کردن جفتم چه سختیهایی میکشم. بعدها اصلا به این چیزا فکر نکردم. واقعا باورم نمیشه که اکنون میبینم یه آدم خوب خود به خود وارد شده. همه چیز خود به خود اتفاق افتاده. بر عکس بوده همه چی. همه و همه راضی بودن جز خود من.

مسئله زود بودن جریان بود. من گفتم حد اقل بیست و هفت هشت سالگی. اما مثل اینکه عدد 22 داره کارخودشو میکنه. راستشو بخواین پختگی من کم یا زیاد باشه، هر چی باشه چندین برابر و نه مقداری بیشتر، شده. با گذر زمان قضیه جدی تر شد. دیگه رفتم سراغ مشاوره و کسب اطلاعات بیشتر و مطالعه و..

خود به خود دیدم خیلی راحت در مورد این زمینه جواب میدم. تازه طرف استعداد هنری در زمینه آرایشگری هم داره. تحصیلات همسر برای من اجباریه طرف باید حد اقل تا فوق لیسانس بره من نمیدونم. خودم هواشو خواهم داشت. شغل هم همینطور. من نمیدونم چرا هنرمندا و مرتبطین با هنر رو به خودم جذب میکنم.

هنوز آزمایش ژنتیک ندادم.چیزی مشخص نیست هنوز.

 ولی اعتقاد من تا حد زیادی درسته که ازدواج عاقلانه و بعد زندگی عاشقانه.

 

---------------------------------------------------

بحث سیاسی بچه بازی است

یکی از دوستام که تا دو سه سال قبل زیاد اهل بحث سیاسی بود جالبه که الان میبینم این بحث ها رو کاملا کنار گذاشته. تازه به این نتیجه رسیده که بحث های سیاسی بحث هایی پوچ و نا اروم کننده زندگی هستند.

بحث سیاسی بحثی بی ارزشه چون در مورد دروغ حرف میزنه. اساس سیاست دروغ و فریبه. دروغ هم یه چیز خوش ظاهر ولی با بان بی ارزشه خوب این که بدیهیه.

باز ما بیایم گیر بدیم در کشور ما یا کشور همسایمون چی شد و چی نشد؟ خوب که چی بشه.

اصلا همین بحثها و تمرکز مردم روی منفیهای دولتی هستش که بد بختیاشونو بیشتر هم میکنه. چون انتظاراتی که دارن همش اینه که این دولت این بد بختی رو به بار میاره و اون کارو میکنه. بابا نمیگیم بی بخار باشین ولی حد اقل انعطاف پذیر باشین. هوشمند باشید و در مورد بدبختیای جامعه کمتر ور بزنید. چه دردی میخواید دوا کنید جز اینکه موجبات زخم معده مبارکتون یا ناراحتی های خفیف جمع شونده روی هم رو زیاد کنید. این همه دلیل و نه بهانه برای خنده و شادی هست. چرا به زور به زشتی ها و تو خالی ها دامن میزنید؟

خود من هم کمو بیش از این بحث ها میکردم. اما الان خیر.

دکتر علی شریعتی میگه یه جامعه تغییر نمیکنه مگر اینکه ادمای اون جامعه اول انسان و درون انسان رو خوب بشناسن. مردم ما از این مردمی هستن که نمیخوان و قبول ندارن. منتظرن دولت یا کسی یاه کاری بکنه تا بیان با حرفای خودشون مهر تایید بزنن که آره دولت و فلان شخص اینطوریه.

نمیدونن که همین مهر های تایید منفی در هر زمینه ای در زندگی مزخرفترین و مخربترین چیزهایی هستند که زندگی رو داغون میکنند. چون انسان با این مهرهای تایید نا خود آگاه شرطی میشه . بیشتر سرش میاد تا بتونه بیشتر مهر تایید بزنه. بحث سیاسی نکنیم تا سموم تولید شده در بدن کمتر بشن

---------------------------------------------------

 

چرا خانه را ترک کردم؟

شاید بعضی ها فکر کنن که قهر کردم اما واقعا اصلا اینطور نیست. این روزها  وقتی که برای کاری میام خونه خیلی عزیزتر از قبل هستم.رابطه بهتره و ..

خونه رو فعلا حد اقل به مدت یکسال برای مطالعه و تحصیل راحتتر و برای رجوع عمیقتر و بیشتر به درون خودم ترک کردم. اول باید خودم رو اصلاح و آرومتر کنم تا بتونم روی بقیه تاثیر بگذارم.

---------------------------------------------------

محکوم کردن دکتر عليرضا آزمنديان .چرا؟

اونایی که آزمندیان،حلت،ظاهری و ... رو محکوم به کلاهبردار و ... کردند و القاب و صفات ناپسند رو بهشون نسبت دادند از این موارد خارج نیستند. یا افراطی های دین هستند که به هر چیز نظر نامناسب دارند، یا منفی باف های شدید هستند که اهل فضاوت سریع هستند یا از دسته مفت خوران هستند که هنوز برایشان تعجب آور است که برای بعضی سخنرانی ها بایستی پول داد. یا اشخاص بی دین یا اشخاصی که انتظار دارند هر کسی اسمش شد دکتر، یه فرشته باشه و یه اشتباه هر چند کوچیک هم نباید بکنه و گرنه میخوان آبروشو ببرن و میگن این کلاهبرداره خودش کلی اشتباه داره و .. متاسفانه اگه 99 درصد لیوان پر باشه باز هم به اون یک درصد گیر میدن و حاضرن ساعت ها حرف بزنن و بگن حق با ماست. چرا اون یک درصد ...

---------------------------------------------------

محسن. یک رفیق اینترنتی خوب – نزدیکان هم بخوانند.

دانش فروشی به بهای اندک،دگر نه

 

نیاز آدم رو تحریک میکنه که بره به سمت چیزی که میخواد یا حد اقل طالب راه های اون باشه. کسی که احساس نیاز نمیکنه رو نمیشه به زور بهش تحمیل کنی که بیا اینو بگیر. یا ازش استفاده نمیکنه یا ازش مراقبت نمیکنه یا در غیاب شما میزنه ناکارش میکنه یا ...

یکی از دوستانم به نام مجتبی بهم در جواب درخواستی مبنی بر اینکه بیا با هم یک سایت تکنولژی فکری برای منطقه بزنیم گفت : نه. دانش و آگاهیتو ارزون نفروش.

به این حرفش خوب توجه کردم. راست میگه. دیگه تا کسی خریدار نباشه بهش نمیفروشم. ارزون هم نمیفروشم. چرا الکی خودمو خسته کنم که بعدش یا بهم بخندند یا بعدها بگن حق با تو بود. من اشتباه میکردم. حالا دارم استفاده میبرم.

راستشو بخواین من هنوز درمورد خیلی چیزها حرفی نزدم. ولی بیرون پیش رفقا از روی دلسوزی حرفهای با ارزش زیادی زدم که صد البته باد هوا میرفت. یارو  رو بهش میگم بابا مشکلت اینه و دردش اینه.این چیزا رو اگ تکرار نکنی همین کافیه تا در این زمینه به تعالی برسی ولی اینا انگار دارم به زبون مریخی ها باهاشون صحبت میکنم. اونایی هم که خوب گوش میکنن اصلا به کار نمیگیرن. انگار من مریخی هستمو اینا از ترس یا هر چیز دیگه، فقط گوش میکنن و بعد که رفتم..

منو مجتبی حرفهایی پیش دوستانمون زدیم که عاقبت بهمون خندیدن. ولی ما بهشون میگیم. اگه دوست داری بخند بعدش اما انصافا زیاد نخند.کمی هم فکر کن. رد دلیل هم دلیل میخواد. اون وقت خوب بخند.

متاسفانه این گونه انسانهای نادون همیشه منتظر فرشته های نجات هستند تا براشون کاری در زندگیشون بکنن.

انتظار دارن تویی که این حرفا رو میزنی حتما حتما باید اول خودت یه کاری کرده باشی دوما اینکه اصلا اشتباه نکنی حتی در زمینه چیزی که در موردش صحبت میکنی. نمیدونن که در دنیا همه چیز نسبیه. به قول مجتبی فردریش نیچه با اون عظمتش عاشق شد و به خاطر دختری کاری کرد که همه در تعجب موندن.

پس ما آدمهای خیلی معمولی تر چی بگیم.

متاسفانه ممکنه این نادانها تا آخر عمرشون انتظار چیزی پوچ رو بکشن و حتی به خاطر این انتظار و عدم حصول نتیجه از دین و خدای خودشون هم منحرف بشن.

کسی نیست به این ها بگه بابا . ممکنه یه نفر ناقل صحبتی باشه که روی تمام زندگی تو اثر مثبت بگذاره. اون شخص حتی میتونه دشمن تو باشه و ناخواسته حرفی رو بزنه که تمام زندگیتو دگر گون کنه.

احمق تر از اون تویی که از این فرصتها استفاده نمیکنی. تدبر به خرج نمیدی.

یکی از دوستان خوب من این روزها آقا محسنه. من تشنه ی این نیستم که کسی به حرفام گوش بده. خدا وکیلیش نامزدم که حسابی اهمیت میده. نهایتا همون برام کافیه.

تازه. مجتبی و هاشم برای تعامل آگاهی ها بهترین گزینه هاستند. نه تنها به هم گوش فرا میدیم بلکهکاربردی هم جلو میریم. مجتبی و هاشم هر دو دو سال ازم کوچیکترن.محسن هم که همسن اوناست  نیز شنونده و به کار گیرنده ی خوبیه که ادم میتونه دوسش داشته باشه.

همون اول شمارمو به محسن دادم. قبلل از حتی یک ذره آشنایی درست و حسابی. چون یه چیزی بهم گفته بود باید هوای این داداشو داشته باشی. نیازی نیست حتما اون هواتو داشته باشه. کائنات جبران میکنه

 

---------------------------------------------------

تصادف سعید منجر به دوستی بیشتر شد

یادمه چند وقت پیش وقتی فقط یک هفته به اتمام خدمتم باقی بود. یه دفتر یاد داشت قشنگ به سعید هدیه دادمو وقتی رفت خونه اس ام اس دادم که دلم میخواد ببینم اینو چطور پر میکنی.

یه روز یاد اون دفترچه افتادمو با خودم گفتم سعید تا حالا چیزی هم نوشته ؟ فردای اون روز تصادف و چپ کردن سعید با ماشین خودش رخ داد. بعدا داستانشو تعریف میکنم

---------------------------------------------------

یه نفر خیال پلیدی در مورد خودش داره

احساس میکنم یکی از دوستان یا آشنایان خیال ناپسندی در مورد خودش داره. یه چیزی اینو بهم هشدار میده. احساس میکنم میخواد یه بلایی سر خودش بیاره. احساس میکنم آخرش یا بلا رو سر خودش میاره یا سر بزنگاه خودشو متحول میکنه و میشه چیزی کاملا برعکس چیزی که بود، به همون میزان در همون جهت عکس. فقط خدا به خیرکنه.

---------------------------------------------------

کلاس خصوصی

چند ماهی قبل از رفتنم به خدمت کلاس خصوصی کامپیوتر دز مینه هایی که خبره بودم برگذار میکردم. همین کلاسها خیلی چیزا یاد خود من دادن. این که معلمی چقدر زیباست. تمامی شاگردانم به من لطف زیادی داشتن.

از کودک گرفته تا یه مهندس شیمی. فرقی نمیکرد. ولی جالبترین شاگردم اون پسر با تحصیلات کم و کنار گذاشته شده همون نوجوون استثنائی بود.

یکی دیگه از شاگردانم هم اینقدر از نحوه تدریسم خوشش اومد که در زمین های دیگه هم با هامکلاس گرفت و اخرش منو به یه موسسه چاپ و تبلیغات هم معرفی کرد و اونجا هم مشغول شدم.

این روزها هم به یاد اون دوران کمی کلاس خصوصیم میاد. البته قیمتها کمی بالاتر رفته.

در عوض نحوه تدریسم هم حسابی پیشرفته تر و تضمینی تر. خودم به روش الفا بعضی از مباحث رو یاد میدم. طرف مخ میشه و به سرعت پیشرفت زیادی میکنه به شرط استمرار در آلفا که اونم کاری نداره.

20 ساعت تدریس در یک ماه کافیه که یه 200 هزار تومنی تو جیبم باشه. چقدر میخواد وقتمو بگیره مگه؟

---------------------------------------------------

روزها خیلی سریع میروند

باورم نمیشه روزهای پاییز به این سرعت گذشتند. راستش هنوز برای کنکور کاری نکردم اما حین خدمت خوب میخوندم. جریان اینه که در مکان جدید سکونتم اوضاع تعمیرات اساسی همه چیو بهم ریخت. منابع و ابزارها هم اینقدر زیادشن که تا حدودی سر در گم شدم.

ثانیه ها هم خیلی مهم هستند. اگه امسال رتبه نیارم و رشته مورد علاقم قبول نشم نمیرم دانشگاه. باید و باید و باید رشته مورد علاقمو قبول بشم. باید.

---------------------------------------------------

خیلیاشو بلد بودم

خیلی از چیزایی که این روزها توی کتابا میخونم یا توی سی دیها و سمینارها یاد میگیرم رو میبینم که خودم قبلا با تجزیه و تحلیل هایی که از دانش قبلی داشتم یاد گرفته و تا حدود زیادی بلد بودم.

---------------------------------------------------

 

من یک منطق گرا هستم.

دستاتونو بهم قلاب کنید.کدوم شصت شما رو میاد؟

اگه راست رو بیاد معنیش اینه که نیمکره چپ مغز شما فعالتره و شما یک انسان منطق

گرا هستید.

اگه چپ رو بیاد معنیش این خواهد بود که نیمکره راست مغز شما فعالتره و شما یک  انسان احساستی هستید.

این راز کوچیک ولی مهم رو اگر بلد باشین میفهمین که با هر کس چطور رفتار کنین تا دلشو بدست بیارین.

احساسات گرا ها در خود هیپنوتیزم فوق العاده موفقترن. به زیبایی عشق میورزن ولی انتظار زیادی هم دارن.

اما فوق العاده حساس هستن.اگر مراقب نباشن ممکنه شکست های روحی و حتی وخیمی بخورن.مخصوصا اگر دختر باشن.احساس گراها میتونن موفقتر باشن.

منطق گراها که منم جزءشون هستم همیشه خواهان دلیل و برهان هستند، به راحتی فریب نمیخورند،زبان وارتبا کلامی قوی،منطق بالا،تجزه و تحلیل کنندهف اهل نوشتن

اما منطقگراهای نیمکره چپی ها نیاز داریم که با ماها استدلالی حرف بزنن، همینجوری قانع نمیشیم.

 

نیم کره راست : مرکز تصور و تجسم، شناخت رنگها،موسیقی،آرزو و خیال،وزن و آهنگ

---------------------------------------------------

تکنولژی فکر در سطح شهر ما- دعوتی شد از ما

برادر یکی از همکلاسان صمیمی و سابقم که چندین ساله ندیدمش، در بحث تکنولژی فکر غرقه. اسمش علیه. از من چند سال بزرگتره. مجتبی چند شب پیش اومد پیشم و گفت علی در همچین زمینه ای فعالیت میکنه. صحبت شده که در سطح ماهشهر کاری کنیم. دیدم مطالعات تو هم خوبه گفتم اگه بشه تو هم با ما همکاری کنی خیلی خوبه. گفتم مردم اینجا اونقدرا هم متعالی فکر نمیکنن. کسی که بخواد براشون حرفی بزنه یا کاری کنه انتظار دارن خودشو به جاهای خیلی بالا رسونده باشه.. خلاصه منظور مجتبی رو دقیقا نفهمیدم که باید چیکار کنیم..

---------------------------------------------------

مولانا و شمس

اگر نه تمام بلکه به جرات بگویم اکثر مباحث روانشناختی و فلسفی و مباحث علم موفقیت در امروز همان تغییر چهر یافته های تعالیم بزرگان ما در گذشته بوده اند دروغ نگفته ام.

فیلم راز را خوب نگاه کنید و بعد بروید دیوانهای شمس و مولانا رو بخونید.متوجه میشین که چیز جدیدی وجود نداره.همه ی اون تعالیم به شکل فیلم و به زبون ساده تر در اومده.

به قول مجتبی اون زمان چون این شاعرا و عرفا میدونستن که مردم زمان خودشون این چیزا رو نمیفهمن به شکل شعر نوشتن  تا شاید آیندگانی اینها رو دریابن که بالاخره تصورشون به حقیقت پیوست.

راستی جالبه که من و خیلای از دوستام نمیدونستیم که شمس زن بوده. چه جالب. گاهی چیزهای کوچکی رو به طرز خنده داری نمیدونیم.مثل من معنای دقیق چله کباب یا چله خورش رو هم نمیدونستم در صورتی که خیلی  از مفاهیم نسبتا پیچیده و چند پیچیده رو به خوبی میدونستم. این قضیه حکیات از ضعف آموزش و

پرورش ما داره.

---------------------------------------------------

مجتبی هم مینویسد

از لابه لای حرفای مجتبی فهمیدم که اونم تو کار نوشتنه. البته مجتبی یه آدم احساس گراست و طبیعتا نوشته هاش پر از نقل بیت شعر ها و عرفانی جاته. دنبال اینم که نوشته هاشو بررسی و تجزیه تحلیل کنم.

---------------------------------------------------

تحصیلات. تازه به دوران رسیده و جبران حرفه ای

یادمه یه شخص محترمی که رابطه غیر مستقیمی با من داشت نمیدونم چطور به اون سرعت تونست اون برداشت نسبی رو از من داشته باشه که من یه ادم تازه به دوران رسیده هستم.

وقتی اواسط به بعد خدمت شروع کردم به شکوفایی استعداد ها فهمیدم که بله حق با اون بوده. اما همینجا بهش میگم در کشور و دولت فعلی ما تحصیلات یه چیز کشکیه. خیلیها مدرک دارن ولی چیزی بلد نیستند برای همین روند پیشرفت ما خیلی کند صورت میگیره در صورتی که در کشورهای دیگه در حال به توان رسیدنه.

ثروت واقعی هر شخصی میزان آگاهیه اونه. تحصیلات فنی خودمو که میگذرونم ولی دانش و اگاهیمو همیشه ادامه میدم و به روز نگه میدارم و به گرفتن صرف یک مدرک قانع نمیشم. تحصیلات علم صرفا تحصیلات دانشگاهی نیست. یه فوق لیسلنسه ممکنه به اندازه یه نفر زیر دیپلمی که کتابای انتنی رابینزو خوب خونده و عمل کرده باشه احساس رضایت از زندگی و شور و شعف نداشته باشه.

من به رشته های هنر، ریاضیات،و علوم انسانی علاقه دارم.

---------------------------------------------------

پدر بیخیال اما بیخیال در چه مسائلی؟

همون شخصی که گفتم. گفته بود پدر من ادم بیخیالیه. راستشو بخواین زیادم بیراهه نگفته ولی نه به اون معنا که.. پدرم  در حقیقت میتونم بگم بیشتر سردرگمه تا بیخیال. آدم دلسوزیه. بزرگترین ضعفش اینه که تک روی میکنه. مشاوره رو در برنامش ندیدم هیچ وقت. خیلی جاها به همین خاطر ضربه خورد.

مثلا وقتی همین چند روز پیش کامپیوتر جدید خرید اصلا به من خبر نداده بود. که بابا بیام بازار  قطعات فعلیو خوب برسی کنم تا سیستمی عالی متناسب با هزینه ی صرف شده ببندم. آخرش بازم ضرر کرد. پسرشو مردم پول میدن واسه مشاوره خرید سیستم خودش همینجوری خود رای رفت خرید کرد..

توی خونه میخواد حرف حرف خودش باشه. راستشو بخواین بالاخره ادم بی عیب و نقص و بدون اشتباه وجود نداره اما پدر من حاضر نیست بپذیره که اشتباهاتی داره. من از این کاراش تجربه کسب میکنم نه اینکه یاد بگیرمو تقلید کنم. بچه نیستم.الانه همه چیز فرق کرده و من خیلی تیز هوشمو و تاثیرات منفی رو پذیرا نیستم.

---------------------------------------------------

مجتبی، سلام گرمهای قدیمی،شباهت ها،فلسفه،قانون جذب

مجتبی دو سال ازم کوچیکتره. مجتبی رو من خیلی وقته میشناسم و گه گداری در دیدارها گفتگو ها و بحث های جالب فلسفه و از این قبیل داشتیم. شیرین کلامه.

خلاصه من به این آقا در هر دیداری حسابی مهر میدادم و همیشه بهم خوب لبخند میزنیم. تا اینکه بحث ادیشه هم اومد وسط. برخلاف خیلی از دوستاش که به دلیل به روز بودن و متعالی بودن عقلش اونو دیوونه یا ... خطاب میکنن من یکی خوب درکش میکنم. برای همین جذب همدیگه شدیم. راسته که اگه خیلی از دیگرون جلوتر باشی خیلیا مثل اون گربه ای که دستش به گوشت نمیرسه و میگه پیف پیف بو میده..

 

---------------------------------------------------

بي خدايان-نويسنده: دنا

آنکس که فعلا در نظرمان بیخداست ممکن است فردا ز همه ما خداییتر شود.

این نوشته نیمه کاره مونده.هدف دنا کل با عده ای که میخواهند عدم وجود خدا را با تعالیم خود اثبات کنند نیست. هدف بررسی است. به هر حال میان دو ضد حق با یکی است.

 

---------------------------------------------------

جلسه دهم آلفا-براي اولين بار با وضو. عميقتر و سنگين - جلسه اول خود هيپنوتيزم عمومي

اولین باری که عمیق وارد آلفا شدم جلسه دهم بود. این بار برای اولین بار احساس کردم هر کدوم از اعضای بدنم رو مثل محله هایی در شهر که برقشون رو قطع میکنی و سکوت همه جا رو فرا میگیره آروم و بی حس کردم. این بار برای اولین بار با وضو گرفتن امتحان کرده بودم. واقعا شگفت آور بود.

---------------------------------------------------

دو گذر متفاوت زماني از نظر دو نفر

وقتی خدمتم تموم شد. یه آشنایی رو زیارت کردم که از طول خدمتم متعجب بود. میگفت خدمت تو خیلی طول کشید. در صورتی که این یک سال و نیم برای من به طرز شگفت آوری زود و همچنین عجیب گذشت.

چه دوران عجیبیه. قبل از اینکه تموم بشه از سربازان قدیمیتر و تموم کرده ها شنیده بودم که مثل برق و باد گذشت و از این صحبتا ولی فکرشو نمیکردم..

وقتی در حال خدمت هستی هر روزت ممکنه مثل چند روز بگذره. وقتی تموم کردی احساس میکنی از دوران قبل از خدمت و دوران دیگر زندگیت خیلی سریعتر طی زمان شده.حتی از حالت عادی هم سریعتر. و وقتی هم که تموم میکنی و دوباره به دوران شخصی گری بر میگردی متوجه میشی که روزهای فعلی بعد از خدمتت خیلی خیلی زودتر از همیشه میگذره. مخصوصا اگر مثل من در آستانه ورود به پاییز تموم کرده باشی. تا جایی که دیگه دارم حیرت میکنم. ولی خوب به نظرم کم کم بازم به حالت عادی بر میگرده اما فکر نمیکنم به این زودیا..

---------------------------------------------------

روز اعزام، ایستگاه قطار،چند روز پس از اتمام،همان ایستگاه

یادمه روزی ه میخواستم برم. سوار قطار سربندر-اهواز که شدم. یه شخص ملبس به لباس پلنگی سربازی رو دیدم که قیافش خیلی به نظرم آشنا اومد. جلو رفتم و سلام کرده و اسمی که هنوز توی خاطرم مونده بود به زبون اوردمو صداش زدم. آره خودش بود. یه لحظه جا خورد. پس از سالها.. تقریبا یه آشنای خونوادگی بود ولی خیلی دور.اکنون پس از حد اقل 9-10 سال دیدمش. نشستیمو از خدمتشو خاطراتش برام میگفت. میگفت چهارده ماهست . میگفت خیلی زود گذشت. خلاصه میخواست دلداریم بده مثلا ولی خوب من به دلداری عشقی نیاز داشتم از خود خدمت اصلا ابایی نداشتم.

بعد از اینکه خدمتو تموم کردم،حدود دو هفته بعد در همون ایستگاه و قطار بازم دیدمش. بعد از یک سالو نیم. دوباره دیدم همون لباسهای پلنگی رو پوشیده با این تفاوت که این بار خیلی کهنه بودن. گفت توی اافم. منو دیدو تعجب کرد. انگار همین دیروز بود که همینجا دیده بودمش. خلاصه از خدمتمون برای همدیگه میگفتیم. چقدر جالب. بعد از او رفتمو قبلش تموم کردم.

میگن اگه سرباز عروس باشه جهازش اظافه خدمتشه ولی من به این حرفای مفت معتقد نیستم. اینکه کسی که اظاف نخوره مرد نیست و .. به نظر من اونی که اظاف نخوره یه آدم با نقص کمتره. شانص رو ولش کنین.اظاف خوردن ها همش زیر سر خود ماست.

من حدود بیست روز...

البته بعضیها هم خودشون به عمد کاری میکنن که اظاف خدمتی داشته باشن. دلشون نمیخواد به موقع تموم کنن چون این دورانو دوس دارن.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:34توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه انسان پاک

بسم الله الرحمن الرحیم

چطور اومد تو زندگیم نمیدونم. فقط میدونم بی شک قانون جاذبه بود.

یه مدت بهش فکر میکردم. احساس میکردم دوسش دارم. زیاد نمیشناختمش. با بقیه فرق میکرد. خوب هر کسی با بقیه فرق میکنه به شرطی که ریز و دقیق بشیم. ولی این یکی یه جور دیگه بود. لا اقل یه تفاوتهای آشکاری با بقیه همشهریا داشت.  خوب که دقیق شدم دیدم اشتراکات زیادی باهم داریم. نتونستم تحمل کنم. منی که اونقدرام پررو نبودم و دیگه تو این مسائل کم میاوردم یه جوری رفتم جلو. اونم چقدر قوی. تا جایی که امروز که خودم فکرشو میکنم کمی حیرت میکنم. خودم جای خودم بودم. اما خودم جای خودم رو اون نمیشناخت که کی. خدا بیامرزه پدر ابداع کننده یاهو مسنجر رو.ولی اون بلانسبت خر نبود که نفهمه. من بصورت کاملا حساب و کتاب شده کار کردم. جاهایی هم کمی جای شک ایجاد کردم. خلاصه میکنم. حرف دلمو زدم. اونم دلشو زد به دریا و حیرت کردم که حرف دل خودشم همینه. راسته که میگن دل به دل راه داره. بالاخره معلوم نشد که زودتر به اون یکی فکر میکرده ولی مطمئنن دقیقا همزمان شروع نشده.

2 سال با هم بودیم. سال 85 و 86 بودو کلی خاطره. کلی تجربه. کالی احساست زیبا.

 

چند وقت پیش در مورد غرور نوشتم. نباید جوری مینوشتم که به اون بر بخوره. هر انسانی غرور نسبی رو داره.مهم اینه که کاذب نباشه که خوشبختانه من غرور کاذب در اون دختره ندیدم. اینجا میخوام اعتراف یا بهتره بگم اعترافاتی بکنم. اسم اعتراف اوردم. وای.

میدونی اون این  روزها بعد از مدتها اعتراف کرد. اعتراف کرد که هنوز منو.. خوب راستش من که هیچ وقت ازش بدم نیمومده و نمیاد و دلم نمیخواد بیاد.

هنوز همون گلیه که بوده. اون به قشنگیا اعتراف کردو من حالا باید به چیزای ناخوشایند اعتراف کنم. به پشیمونی .

از حرف رفیق خودم خیلی بدم اومد. به جرات همینجا به اون دوست صمیمیم میگم که واقعا انتظار نداشتم. تا دیگه من باشمو اینقدر حرف نزنم پیش رفقا و حد تعادل رو دریابم. انتظار نداشتم به خاطر اینکه کار رو تموم شده دیده اسم بذاره. میخوای اسم بذاری بیا رو من اسم بذار. به عمد اینجا نوشتمو جای دیگه حرف نزدم میخوام ببینم یه روز گذرت به این نوشته ها میخوره. اصلا میخوام ببینم به رفیق جقدر اهمیت میدی. این دومین باریه که ازت دلخور میشم به شدت. من یه حرفایی زدم ولی نباید روی این دختر چنین اسمی میذاشتی.

هر چی باشه عشق من بوده. با این کارت به منم توهین کردی و اگه خیلی رفیق شناس و با مرام باشی توهین به رفیق آدم یعنی توهین به خود ادم.یه جورایی به خودت توهین نکردی؟

اجازه نمیدم هیچ کس دیگه ای روی اون اسم بذاره ولی وقتی رفیق آدم.. تعجب نکن که چرا اینقدر ناراحت بودم. من هنوزم دوسش دارم.70 درصد اشتباهات ما مربوط به من بوده. این دختره اصلا غرور نداشته. من دروغ گفتم. خوبه. من میخواستم هم خودشو نجات بدم هم خودمو.بهتره بگم خودمون رو. چون خودم رو نه از دست خودش بلکه از قضیه ای نجات بدم. تصمیم گرفتم که تا چندین سال دیگه به این مسائل فکر نکنم. اما شرایط جور دیگه ای رغم خورد.

دلم نمیخواد این دختره فردا اگه فهمید ، بگه همون موقع همچین جریانی بوده که منجر به جدایی شده. همه ما آدما نقاط ضعف و قوت داریم. من احمق خرابکاری زیاد کردم. خیلی اذیتش کردم و مثلا به خودم حق میدادم که این یارو اونقدری که من دوسش دارم دوسم نداره. امروز میدونم که اینکه تو طرفت رو دوست داشته باشی خیلی مهمتره تا اینکه دوست داشتنشو بخوای گدایی کنی. اوایل خیلی گدایی میکردم در صورتی که نیازی نبود. این دختره خیلی جاها حمایتم کرد. خیلی جاها حالم گرفته بود که آرومم کرد. خیلی جاها نظرات خوبش بدردم خورد. شما نمیدونین. چرا وقتی به اندازه من نمیشناسینش الکی حرف در میارین.

نه دوستای من تا حدی که اون منو میشناسه منو شناختن تا به حال و فکر نمیکنم دوستای خودش هم به اندازه من شناخت عمقی ازش داشته باشن.

منطقش که خیلی خوب بود. خیلی جاها من کور بودم. من یه اشتباه بزرگ داشتم. انتظار داشتم اون هیچ وقت اشتباه نکنه در صورتی که خودم خیلی بیشترش اشتباه میکردم. وای به من.

انگار همین دیشب بود که از رفتنم به خدمت خیلی ناراحت بود و داشت دیوونه میشد. اگه از هم جدا شدیم دلیلش تا 90 درصد خانوادگی و فامیلی بوده و اصلا چیزی نیست که هر شخصی بخواد فکر کنه مثلا خیانت یا کم تحویل گیری و .. بوده.  درست وقتی که رابطه ی بخت برگشته دوباره به شکلی قوی و خیلی زیبا داشت جون میگرفت جدایی رغم خورد.

این دختره به خاطر من جلوی کسانی ایستاد که میدونم براش خیلی سخت بوده. به خدا دیگه اینقدر نمک نشناس نیستم.هنوزم قدرشو میدونم. به خاطر جدا شدنم پشیمون نیستم به خاطر با نامردی جدا شدنم پشیمونم. نامردی رو اینجا به فال خیانت نگیرید که همچین چیزی نبوده. من میتونستم بدون بهانه گیری و دروغ جدا بشم. منی که به این دختره دروغ نمیگفتم آخرش به بدترین شکل گفتم.  اعتراف میکنم. هنوزم تو دلم جا داره. هنوزم عزیزه برام. وای به حال کسی که ببینم حرفی پشت سرش در بیاره یا اذیتش کنه. برادرشم خیلی برای من عزیزه اگرچه ظاهرا از من کینه به دل داره و دیگه ازم متنفره. ولی خب اون کم تجربست و خیلی چیزا رو نمیدونه. چقدر دلم میخواست برای هم رفیقای خوبی باشیمو هنوزم دلم میخواد.ولی با خودش نمیگه طرف چقدر پرروه؟ اونم یه جاهایی در حقم بزرگی به خرج داده. من اینجا حق رو به خودم نمیدم.

یادش به خیر. چه نامه هایی که در شرایط سخت حین خدمت به دستم میرسید با چه خط زیبا و چه رنگ زیبایی نوشته شده بودن و من این نامه ها رو بارها و بارها میخوندمو آروم میشدم.

این دختره به خاطر من کارایی کرد که دخترای دیگه گمان نمیکنم به این سادگیا انجام بدن. اونم میتونست مثل دوستاش بیرون راحت باشه. من بهش سخت نگرفتم. فقط یه بار دیدم همینجوری با چادر بیرون اومده بود گفتم خیلی حجابت قشنگه و واقعا به دلم نشست. از اون روز تا حالا ندیدم غیر از چادر مشکی جور دیگه ای تن کنه بیاد بیرون. چقدر این دختر ماهه به خدا.دختری که تا این حد بی منت به طرفش اهمیت بده واقعا نایابه.

 

 

اگه نماز صبحم اول وقت شد

اگه خیلی از راشتباهات رفتاریم اصلاح شد

اگه شجاعتم بیشتر شد

اگه گناهان آگاهانه ام کمتر شد

اگه احساس هنرم بیشتر شد

اگه بیش از پیش به درونم مراجعه کردم

اگه بیش از پیش یاد گرفتم که به اشتباهاتم بیشتر فکر کنم و در صدد جبران و اصلاح بر بیام

و همچنین کلی موارد دیگه..

همه به خاطر ورود این دختر مهربون به زندگیم بود.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دلیل تغییر مکان دادنم

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیزی مخالف و موافق داره. رفتن من بی مخالف نبوده. اما اگه تنها یه موافق داشته بوده باشه خودم و دنا بودیم. در حقیقت دنا خواست.

خودم خوب میدونم چه کردم. اگه رفتم مسئله قهر یا دلخوری نبوده. این دوری اگرچه حد اقل یک الی چند ساله اما موقتیه.

من از خونوادم دور شدم اما یه آدم واقعا خونواده دوستم. من رفتم تا زنجیرهای سنگین تنیده شده رو از بین ببرم.

شما نمیدونین. خانواده با عاطفه ای دارم. در بد ترین شرایط روحی روانی نه من نه برادرم سراق چیزای پوچ و باطل نرفتیم. نمیخوام تعریف کرده باشم اما با این حال احساس میکنم چیز خاصی برادرم رو نگه داشته چون مال این صحبتا نیست که بگیم آدم قویی باشه. اما در مورد خودم وضع فرق میکنه. نیروی مقاومت شدید. نیروی درونی که نیمه ناخود آگاهانه پیش میرفته.از یک عزت نامرئی از ناحیه شخص یا اشخاصی بعد از خدا.

............

زمانی که خدمت بودم فهمیدم که واقعا چقدر عزیزتر از قبلم. دوری و دوستی رو به صورت بسیار پر رنگ و به معنای واقعی تجربه کردم.

البته دلخورم از دست خواهر و برادر هایی که هیچ وقت خودشون تماس نگرفتند تا حالی جویا شوند. نه اینکه دوسم نداشته باشند. اما دوست داشتنشون تا حدی نبود که.. سربازان دیگه رو میدم که خواهر و برادرهاشون خیلی تماس میگرفتن و.. خلاصه روحیه میگرفتن. همیشه خودم تماس میگرفتم. البته خواهر و برادرایی که منو بیشتر دوست دارن کوچیکترن.

.............

دور شدم تا باز هم بیشتر خود سازی کنم. همیشه جا برای مردتر شدن و بهتر شدن وجود داره. همیشه جا برای تعالی وجود داره. من یه ماموریت دارم. ساختن خودم برای خودم عین آب خوردنه. تکرار میکنم من یه ماموریت دارم. من باید به فکر بقیه باشم. بی منت. مهم نیست که فعلا در مورد من چی فکر میکنند.

 

قبلها به مدت دو سال در قسمت در باره وبلاگ یه متنی نوشته بودم که لب مطلبش این بود: برای تغییر دادن دیگران حتما از خودت شروع کن.

عمق این رو بیشتر آدما تا همین حد درک میکنن که مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید. اما در حقیقت در یافته ام که قضیه کمی پیچیده تره.  جالب اینه که دو سال این جمله تو وبلاگم بود و خودم بعدها درکش کردم. وقتی فهمیدم فکر چیه و چه جایگاهی داره و چگونه عمل داره تا حدود خیلی خوبی این قضیه رو درک کردم که شروع از خود یعنی چی. یعنی اینکه همه چیز کج نیست. تو درست بایست پسر. وقتی خوش بینتر باشی وقتی مثبت اندیشتر باشی ( به شکل صحیح و نه کاذب) در این حالت قدرت اینو داری که اصلاحات رو به بار بیاری. در حد تغییر دادن یه نفشم کار آسونی نیست چه برسه به یه خانواده پر جمعیت که رئیسش بسیار منفی اندیش باشه.  حساب کار رو در مورد یه پیامبر جهانی داشته باشین که چقدر...

 

انسان های دیگر پیچیده ترین کائنات اطراف ما هستند. پیچیده ترین کائنات اطراف ما جانداران هستند و پیچیده ترینهاشون همون انسان ها هستند. انسانها دل دارند...

حقیقت اینه که انسان ظاهرا از هم جدا هستند ولی همگی مثل یک زنجیر به هم پیوسته اند.این زنجیر نامرئیه. در مورد خوبیهای دیگران بیشتر فکر کن تا خوبیهای اونا رو به خودت جذب کنی. از خوبیهاشون براشون بگو.

با خود هیپنوتیزم قوی میتونی ذهنتو طوری به خدمت بگیری که بر روی دیگران تاثیر عمیق بگذاری. چی کار داری که چطوریه. فقط در حالت خلسه عمیق به ناخود آگاهات بقبولون که یه راهی هست که ...

استاد احمدی یادم داد که خودمو بر ذهنم حکومت کنم. واقعا ازش ممنونم واقعا..

 

ذهنمو با چیزهایی مثل نا امیدی پر نمیکنم. این چیزها یعنی غل و زنجیر سنگین. وقتی میتونم این غل و زنجیرها رو نداشته باشم چرا که نه؟

برای شروع کار خود هیپنوتیزم به شکل جدی نیازمند محیط آروم و بدور از امواج منفی سابق بودم. برای همین زندگیه تقریبا تنهایی رو موقتا برگزیدم.

 

باید کاری بکنم.

 

خواستم و راه ها نشونم داده شد و با آلفا آشنا شدم.با آلفا میتونی سنگینترین غل و زنجیرهایی رو که در طول زندگیت ایجاد و به دور بدنت محکم بسته شده اند رو با صرف کمترین میزان انرژی و بدون هیچ دردسری از بین ببری.

................

 

وقتی عزیزتر باشی حرفت خریدار بیشتری داره. وقی دورتر باشی عزیزتری.

گاهی باید دوری و دوستی رو تدارک دید.

 

یکی از دوستان جدید اما صمیمی حرف خوبی زد. اگه هر روز دم در خونت یه کیسه الماس که پر بهاترین شی ء محسوب میشه ظاهر بشه بعد از 50 روز دیگه جذابیت روز اول رو نخواهد داشت.

حتی رفاقت هم همینجوره...

 

اگرچه یه ادم تقریبا اهل سفر هستم اما از مزایای اون غافل نیستم. خدمت خیلی چیزا یادم داد که چشمامو باز کردم تا یاد گرفتم. چیزای زیادی که خیلی سربازان همراهم  یاد نگرفتند.

 

میروم ولی عزیزترم. دورادور هوای همه رو خواهم داشت. کسی رو فراموش نکردمو نمیکنم.

 

-----------------

 با اینکه تواناییشو داشتم که در بالا شهر هم خونه بگیرم و شرایط در حال فراهم شدن بود اما در یک نقطه حاشیه نشین شهر ( شهرک مدنی) که یه شهرک فقیره و امکاناتی نداره  سکنی گزیدم. بذار دیگه بهانه ای برای بیرون اومدن نداشته باشم.

اینجا هم ورزش میکنم البته .. کاری به نبود امکانات ندارم. با همون امکانات کم توی خدمت چه ها که نکردم.

اینجا از اونجا بهتره که.

 ذهن من خودش تمامه امکاناته اگرچه 99 درصد آدما این حرفو درک نمیکنن. در حقیقت همون تصاویری که در ذهن دیده میشن حقیقت هستند و این دنیای مادی حقیقت نیست. بی خیال این مفاهیم پیچیده جای بحث خیلی زیاد داره.

------------------

اینجا یک مکان تمرین است.

مشغول اینها هستم.

 

1-درس و مطالعه

2-نوشتن

3-تدریس یک حرفه – آموزگاری دوره راهنمایی (معلمی)

4-آلفا و خود هیپنوتیزم

5-انعطاف پذیری بیشتر

6- تمرین .. شکسته

7- باز هم روی پای خود ایستادن

8-تاثیر گذاری بر دیگران

9-تمرین دستور نظم به معنای حقیقی – بهتربود اینو مورد اول مینوشتم

10- محافظه کاری صحیح و خصوصیت های رفتاری دیگر..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:31توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آلفا و هیپنوتیزم تقلب نیست

بسم اللخ الرحمن الرحیم

اونهایی که این قضاوت صریحا اشتباه رو دارن ( یکیش یکی از دوستان خودم) درصد بالایی از این اشخاص کسانی هستن که به واقع نمیدونن هیپنوتیزم چی هست. خیال میکنن یه حالت جادویی هست که با اجنه و .. در ارتباطه و مثلا شما با این کار خود به خود و بدون این که حتی درس خونده باشین کنکور رو صد در صد میزنین، کارهای عجیب و غریب دیگه و..

در صورتی که اینطور نیست. این حرف مثل اینه که بگیم : اگه برای بریدن تنه درخت بجای تبر از اره برقی استفاده کنیم تقلب محسوب میشه. خوب چه ربطی داشت؟؟

شما وقتی خود هیپنوتیزم میکنین فقط موانع ذهنی که به مرور زمان تا این لحظه از زندگیتون توسط محی و تربیت محیطی و خانوادگی بوجود امده اند رو از بین میبرید. حتی یک نوزاد شجاع به دنیا میاید و این محیط است که...

در واقع شما به مرور زمان توسط محیط و به شکل های منفی ( غالبا) هیپنوتیزم شده اید. تو سری هایی که از زمان بچگی خورده اید، طرد شدنها، جملاتی چون : تو هیچی نمیشی،تو احمقی پف تو تنبلی، تو فلانی و ...

شما به کمک هیپنوتیزم این موانع رو با سکوهای پرتاب مثبت جایگزین میکنید.

در حقیقت شما در طول زندگی خود در همه حال در حال استفاده از قدرت های انسانی خود هستید منتها به شکلی نا منظم و پراکنده و بدون اتحاد این قدرتها. این قدرت ها ممکنه در جهت مثبت یا منفی به کار گرفته بشه. اگه بیشتر منفی باشه اون خص به طور کلی آدم خوبی نیست.  ضمنا وقتی به صورت نا منظم به کار گرفته بشه خصوصیات به مرور زمان شکل میگیرند.

تصور کنید یک شیشه مسطح کوچک رو دارین و میخواین به کمک اون کاغذی رو آتیش بزنین. میشه؟

حالا همینو تبدیل به یه عدسی کنید. هر دو همون جنس شفاف هستند. حالا به کمک عدسی میتونین همون پرتوها رو که به هر حال میگذرند رو اینبار بر روی یک نقطه متمرکز و متحد کنید. چه اتفاقی میافته؟ آیا به این عمل میشه گفت تقلب؟

در حقیقت عده ی کثیری از انسان ها فکر میکنند این چیزها تفلب یا چیزی عجیب هستند چون از ابتدای زندگی از نوع آگاهانه این چیز ها دور بوده اند. توانستن از عهده هر کسی بر میاد. تا زمانی که انسانی اندیشه خود را از دست نداده هنوز انسان است ومیتواند. فقط تجلی توانستن های او متفاوت است.  به زندگی بتهوون،هلن کلر و امثال اونها نگاهی بیاندازید خودتان همه چیز را متوجه میشوید.

اما در مورد تله پاتی و خود هیپنوتیزم برای اثر گذاری عمیق بر دیگران.

من به یکی از دوستانم گفتم میتوانم کاری کنم که فلانی که بی احساس تشریف داره عاشق من بشه...

گفت این چیزا تقلبه.. میدونین چرا نیست؟

بعدا مطلبی بنام دو حالت تاثیر (گذاشتن و دادن)،دو حالت آشکار و نهان مفصل صحبت میکنم.

اگه در مورد همین قسمت نظری دارین بگین تا راه های نفوذ در دل کسی رو آشکار کنم.  مطلب فوق العاده جالبیه که قبلا توی خدمت نوشتم. فقط امیدوارم اگه از همراهان قدیمی باشین اون متن در باره وبلاگ رو که سابقا نوشته بود خوب خونده باشین. در مطلبی که گفتم به خوبی نشون میدم که شروع از خود یعنی چی و خیلی جاها اصلا نیازی نیست به خودمون فشار بیاریم تا دیگری رو مثلا تغییر بدیم یا ... منتظر نظرات شما در این زمینه هستم.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:29توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فلسفه گورخری

بنام خدا

لباس های راه راه – سلیقه اصلی من در انتخاب لباس و دلیل آن

 

فلسفه این راه راه بودن چیست. بیشتر از هر چیز یاد گور خر میافتیم اما فلسفه راه راه بودن خود گورخر چیست؟

 

روزی کودکی پیش گور خری میرود و از گور خر میپرسد. من نفهمیدم،در حقیقت بدنی با زمینه سیاه و خطوط سفید داری یا در حقیقت سفید هستی و خطوط سیاه رنگ داری.

گور خر بدون درنگ گفت:

خودت چی؟

کودک پرسید منظور؟

گور خر گفت: تو در حقیقت انسان خوبی هستی و گه گاه بدی هایی از تو سر میزند یا در حقیقت انسان بدی هستی و گه گاهی نیک رفتاریهایی از تو سر میزند؟

-- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- --

 

تمامی انسانها خصوصیات مثبت و منفی ( نقاط ضعف و قوت دارند). هیچ وقت انتظار نداشته باشیم یک شخص کامل به گذرمان بخورد تا او را به زندگی خود راه دهیم. ما هیچ وقت نمیتوانیم رنگ خود یا دیگران را تماما مشکی یا سفید کنیم.

دختر نباید گول افسانه ها رو بخوره و همیشه منتظر یه شاهزاده و اسب سفید رنگش بمونه و زمان رو الکی از دست بده. پسر هم همینطور.

نباید به صرف اینکه دو تا رفتار منفی نسبی از دیگران و دوستان و عزیزانمان دیدیم نسبت به تمام دنیا بد بین شویم که بله، دور و زمونه خوب نیست و از این حرفها.

بیشتر به خصوصیات خوب دیگران فکر کنید ،اونایی که خطوط یا زمینه سفیدشون بیشتره وارد زندگی شما میشوند..

کاری نداشته باشیم که حقیقت چیست و زمینه کدام رنگ است. فقط به این توجه کنیم که رنگ سفید بیشتر به چشم بخورد و حواسمان باشد خودمان را هم طوری اصلاح و نگه داریم که حد اقل رنگ سفیدمان کمتر از رنگ مشکی نباشد.

 

رنگ سفید مطلق یا سیاه مطلق پیدا نمیشود. بیخودی خودمان را فریب ندهیم و زمان ها را از دست ندهیم . از عشقها در ذهنمان الکی فرشته نسازیم که فردا به مشکل بر بخوریم، و  به خاطر اشتباه کسی او را بیش از حد سرزنش یا بلافاصله از دور خارج نکنیم.

 

البته معصومین و ضدین اصلی آنها رنگهای سفید و سیاه تام بوده اند برای همین است که درود بر معصومین مستحب و لعنت ...

 

بیشتر لباسهایی که میخرم معمولا راه راه دو رنگ هستند.  و سعی میکنم لباسم طوری باشه که بیشتر از اینکه تیره به نظر برسه ،روشن باشه.

یا حد اقل متعادل.

حتی اخیرا دیگه کفشم رو هم راه راه و ست انتخاب میکنم.

چرا؟

تا یاد اون سخن با ارزش نقل شده دوست صمیمی جدیدم باشم. البته جالب اینکه چند سالیه که سلیقه راه راه رو بالای80  درصد دارم.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
محکومیت دکتر علیرضا آزمندیان به کلاهبرداری-چرا؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه : در دنیای ما همه چیز مخالف و موافق دارد. یا به قولی خیبانها همه دو طرفه است. اندازه ها اصلا مهم نیست. بهترینها در هر زمینه ای ضد دارند. بدترینها هم از این قاعده مستثنی نیستند.

اینکه کی هستیم و چگونه شده ایم و چرا شده ایم همه ی اینها هر چه بخواهد باشد حتما نقطه ی مقابلی خواهیم داشت. چه از آن آگاه باشیم چه نباشیم. چه متجلی شود چه نه.

 

-----------

دکتر علیرضا آزمندیان رو اگه نگم یه آدم تمام عیار ((همچین چیزی وجود نداره مگر معصوم..) به جرآت میگم یه خود ساخته خیر خواه واقعی است که منصفانه نیست به طور کلی کلمه بد رو به وی نسبت بدیم.

چه دلیلی دارد چون ما ایرانی ها عادت کرده ایم مفت خور باشیم ( بلا نسبت) به خاطر پولی بودن بعضی سخنان ، طرف رو محکوم به گرگ بودن بکنیم. اینها حکایت از درک ضعیف و نادانی مردمی دارد که در مدرسه و دانشگاه صرفا برای نمره درس خوانده یا میخوانند. اگر بپرسی برای چه درس خوانده ای مثل آن کودک ابتدایی کشورهای پیشرفته خارجی جواب نمیدهد که برای خدمت به وطنم درس میخوانم. ممکن است دبیرستان را تمام کرده بگوید هنوز تصمیم نگرفته ام.

دانشجویان ما یاد گرفته اند که بیشتر از آنکه از استادهایشان چیزی یاد بگیرند از حرفهای یکدیگر چیز یاد بگیرند. بالای 95 درصد آنها نسنجیده سخنانی را میپذیرند که ظاهرا بر حق هستند. سخنانی که زننده آنها معلوم نیست تحت چه جور شرایطی بوده که منجر..

مردمی که عیب دیگران و انگشتنماهای مثبت را میبینند و عیب خودشان را نمیبینند نادانترین مردم هستند. همانهایی که اغلب دو روزشان یکی است و اهل تغییر یا تحرک خاص نیستند. همان هایی که اگردر جا زدند میگویند کار خدا بود و اگر پیشرفتی کردند میگویند کا من بود.

مردم ما مردمی هستند که نمک میخورند و نمکدان میشکنند. ناراحت نشوید. منظور ما اکثریت است.

واقعا چقدر جالب است همین اشخاصی که غرب پرست هستند یک چنین شخصی رو که چند دکترا و سوپر دکترا از همون طرف رو گرفته محکوم به گرگ بودن میکنند.

اینان اشخاص نادانی هستند که فرهنگهای غلط آنطرفی ها را به راحتی پذیرفته و تایید میکنند اما نبت به علم که میرسد..

اصلا به نظر شما پیشرفت دول غربی در علم و تکنولژی به چه دلیل است؟

فقط یک چیز: طالب علم بودن

خود خدواوند به گوش بندگانش رسانید که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت متداوم برتر و بالاتر است. اینها یعنی چی که زوری مردم را به به صرف عبادت و بهشتی شدن میگیرند.

در اینجا سخن من با دسته ای از مخالفینی است که دکتر راب به صرف اینکه 12 سال در امریکا بوده یک... میدانند. مگر پیامبرتان نگفت : اطلبو العلم ولو کان فی صین؟ دانش هر کجا باشد آن را..

مطمئن باشید خداوند از پیشرفت علمی و توانی شما خوشحالتر است تا صرفا پیشرفت ارتباطی شما با خودش.

مردم ما مردمی هستند که تا یکی اسم کشورهای خارجی را بیاورد میگویند جانبعالی بیگانه پرست تشریف دارید. اجازه نمیدهند طرف سخنانش را کامل کند و بگوید علم آورده ام نه فرهنگ غلط...

 

اغلب مردم ما مردمی هستند که مشاوره را عیب و ننگ میدانند. مردمی که زورشان میایند برای سخنان با ارش پول بدهند و دلیلشان این است که من برای سخن پول نمیدهم باری کاری که برای من میکنند پول میدهم.

کسی نیست که اینان را بفهماند که شما چه میدانید این سخنان چه میکنند. این سخنان حاصل چیستند و چه دردها کشیده نشده تا ایجاد شده اند. آیا مایلید با روش سعی و خطا ادامه داده و اشتباهات دیگران را تکرار کنید تا وقتتان، پولتان، سلامتتان و .. در خطر بیافتد؟ آیا کسی شما را مجبور کرده است؟

آخر وقتی نویسنده ای سی سال از عمرش را از دست داده باشد تا فقط به یک سخن سیده باشد، حیف نیست تو آن سخن را فرا بگیری و به کار ببندی و از این ظریق 30 سال جلوتر باشی؟

سخن زیر

به نظرم بسیار مسخره و غیر منصفانه است

: پول بدهم که که سخنرانی گوش کنم؟

 

کسی نیست که به آنها بگوید پول مهم نیست. زندگی مهمتر است. پول را حاکم زندگیت نکن. بگذار پول نوکر زندگیت باشد نه اینکه .. یکی از بهترین مصرفهای پول در راه علم و تعالی زندگی است.

در ثانی باید دانست که همایشهای برگذار شده در ایران اولا با قیمت بسیار پایینتر از قیمت همایشهای کشورهای دیگر برگذار میشوند در ثانی در ایرانی بیشتر از هر کشوری همایش رایگان برگذار میشود.

انصاف داشته باشید . خود سخنران ممکن است چنان ثروتمند باشد که نیازی به این پول نداشته باشد اما از کجا میدانید که دلیل اخذ این مبالغ حتما ورود آنها به جیب مبارک برگذار کننده میباشد؟ خودم دیده ام که برگذار کننده های خیری چون دکتر آزمندیان از بعضی از حضار چیزی دریافت نکرده اند.

همچنین سی دیهای همایشها  در ایران تنها با 5 درصد قیمت جهانی عرضه میشوند. آیا این واقعا انصاف است؟

یک کتاب در کشورهای خارجی ممکن است بین ده تا حد صد دلار و بالاتر قیمت داشته باشد اما همین کتاب با بهترین ترجمه در کشورمان تنها به قیمت مثلا 5 دلار (5 هزار تومان) عرضه شود. آیا حتما باید قیمتها را به حد جهانی رسانید تا قدر چیزی دانسته شود؟تا آنوقت فرهنگسازی شود.

 

تصورش را بکنید. در کشوری که حتی از قانون کپی رایت خبری نیست و بهترین نرم افزارهای دنیا را میتوان مجانی داشت، چرا پیشرفت کماکان کند است؟

جواب واضح است: مفت آمده را ، خودش یا عوضی مفت از دست میرود.

قدر شناس نیستیم و اصلا از زمانمان استفاده نمیکنیم. از علم های موجود را نگاهی نمیاندازیم.در یونیورسیتی ها دنبال نمره هستیم نه علم.

 

 

چقدر جالب است. در این سرزمین وقتی چیزی رایگان باشد میگویند حتما بدون کیفیت یا بدرد نخور است پس نطلبیم.

وقتی هزینه بر باشد میگویند پول بدهیم که ...

به همینها بگویید یک ساندویچی رایگان در فلان خیبان وجود دارد. 90 درصدشان حمله ور میشوند..

 

پس تعجبی ندارد که عده ای نمک نشناس و نادان و ضعیف به محکومیت دیگران بپردازند. کسانی که تحصیلاتشان اولا به تحصیلات دکتر نمیرسد و خیال میکنند کفه ترازوی خودشان در همه چیز از ایشان سنگینتر است.

به هر حال همیشه حق با یکی از طرفین مدعی است. این که با کدامیک باشد قضاوت عقل و منطق است و منطق چیزی نیست که هر روز به شکل جدیدی مطرح و ارائه شود بلکه ممکن است اشتباه درک شود.

 

فراموش نکنیم که همیشه برای هر شخصی مخالفی پیدا میشود. اما اگر میدانیم حق با خودمان است مهمترین موافق خودمان هستیم.

دلیل نمیشود تا یک حرفی را در مورد یک شخص فریهخته شدیم بلافاصله همه جا جار بکشیم. هیچ انسانی کامل نیست. همه چیز نسبی است. گاهی آنهایی که کمتر هستند از سر حسادت یا عقده های روانی ، خودشان یا دیگران را بر علیه دیگران به کار میگیرند و ضدیت هایی را ترویج میدهند.

 

 کشور ما کشوری است که اگر کسی را دیدند که 99 خصوصیت خوب و یک خصوصیت منفی دارد، او را حتی به میزان اندک هم به سبب داشتن آن خصائل نیک تحسین و تمجید نمیکنند اما ممکن است حتی به خاطر یک اشتباه پیش پا افتاده او را محکوم به چه چیزها که نککند. مشکل اینجاست که تصور آنها این است که یک سخنران یا اشخاصی مثل جناب دکتر باید یک فرشته ی تمام عیار و مطلقا نیک سرشت باشد و گرنه یک گرگ و کلاهبردار است.

بارها دیدم علیه دکتر حلت و.. چه حرفهای مسخره و خنده داری که باعث کوچکتر شدن فرد به میان آورنده شده ، زده نشده است.

 

به امید روزی که فکر مردم ما اصلاح شود و از خود فریبیهایی که زائیده فریفته شدن نسل های پیشین از ناحیه خاصی شدند آگاه شوند.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:25توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
ماجرای فیلمبرداری

بازم یه خاطره. سربازا حتما بخونن.

نگذارین اشتباهات دیگران منجر به اشتباه خودتون بشه

با تموم دردسرایی که اوایل خدمت برای خودم درست کردم اما عقب نکشیدمو بالاخره کاری کردم که سرباز عقیدتی سیاسی شدم. همدوره ای ها باورشون نشد. چرا؟ چون اینجایی ها با خوزستانی ها لج بودن. ولی من خودمو نشون دادم. با تموم ناراحتی های پیش اومده دست نکشیدم. بیشتر از اینکه حرف بزنم با  حرفهام صرفا کاری کردم که قابلیتهامو امتحان کنن. وقتی دیدن این همه کار میتونم انجام بدمو کم نیارم پذیرفتنم.

از برگذاری صبحگاه مشترک پادگان گرفته تا کارهای کامیوتری و تدارکاتی و آجودانی و منشی گری و آبدارچی و خلاصه همه چی ولی در بخش عقیدتی سیاسی.

حتی چند هزار کتاب کتابخونه رو خودم به تنهایی مرتب و لیست بندی و فهرست بندی طبقه بندی شده و .. کردم.

میدونین چی بهم گفتن؟ حاج آقاهه که ازش خوشم نمیومد به من میگفت سرباز زحمت کش اما آخرش خودشون نشون داد که..

بقیه منو آچار فرانسه صدا میکردن.

حتی خود سربازان عقیدتی حال کردن که یه بار عظیمی از دوششون برداشته شد. بعضی ها هم میگفتن این خیلی تاب داره همه از کار فرار میکنن این..

اما من منطقیتر به قضیه نگاه میکردم. وقتی بخش عظیمی از کارهای محوله جزء علاقه مندیهای تو باشه گذر زمان رو احساس نمیکنی. زیاد خسته نمیشی. میخواستم کاری کنم که خدمت برام مثل تفریح بشه اگرچه از دید اونایی که از این چیزا فراری بودن مسخره به نظر میرسید. اما خوب اونا این چیزا رو درک نمیکردن.

 

یکی از امور محوله به من فیلمبرداری بود. از هر مراسمی معمولا فیلم تهیه میکردن.

یه روز فرمانده کل پادگان و فرمانده عقیدتی به همراه چندتا دیگه از دست اندرکاران عقیدتی و منو راننده عقیدتی و یه سرباز دیگه با هم رفتیم خبرگذاری ایرنا زاهدان تا روز خبرگذاری رو تبریک گفته باشیم. اونجا هم یه جلسه و نشست برگذار کردن و کلی حرفهای رسمی و غلمبه سلمبه.

دورینی که دست من بود کیفیت دی وی داشت. من تنظیمش کردم روی میکروفون بیرونی دوربین تا صدا واضحتر و تمیزتر باشه.

خلاصه خوب فیلم گرفتم. بعد دوربینمو برداشتمو اومدم پایین پیش بقیه بچه ها. اومدم فیلمو تو خود دوربین پخش کنم و به بچه ها نشون بدم که یه دفعه متوجه شدم فیلم صدا نداره. ای داد.

حالا چیکار کنیم. میکروفونو بررسی کردم دیدم بله، یه باطری نیم قلمی کم داشتیم که نبود. حالا بگرد و از منشیهای ساختمون خبرگذاری بپرس که باطری نیم قلمی داریم یا نه. میخواستیم درسدش کنیم. وگرنه من بیچاره میشدم. ارتشه ، سپاه نیست که فرماندتو حاجی صدا کنی. رفتیم بیرونو نگاهی کردیم. حتی یه سوپر مارکت هم اون دورو بر نبود. خلاصه فکر کنم آخرش یه باطری نیم قلمی تموم شده به تورمون خورد قبل از اینکه دور بشه. بچه ها نقشه ریختن بگن باطری خالی شده بود.

بعد از خبرگذاری بلافاصله رفتیم صدا و سیما. من منظور رو از این کار نفهمیده بودم ولی وقتی رفتیم پادگان سربازان قدیمیتر عقیدتی گفتن فیلمی که تیه کردی رو میدن به صدا و سیما تا اخبار بعد از ظهر نشون بده. ای داد بیداد. این همه سرهنگه حرف زده بود و .. صدای هیچکی صبط نشده. خدایا کمک . هیچی که نشه آبروم رفته حد اقل و آبروی یه پادگانو هم به باد دادم تقریبا.

ولی با خودم فکر کردم که گاهی اخبار تصویری رو هم نشون میده اما صدا رو پخش نمیکنه و خود گوینده اخبار صحبت میکنه. بیشتر فکر کردمو و با خودم گفتم که بابا گوینده ها و بقیه هم که بخوان صدا رو قطع کنن باید بدونن که طرف چی گفته و در مورد چی حرف زده تا متناسب با صحبتهای اون حرف بزنن. نمیان که صدا رو قطع کنن و بجاش موزیک قرار بدن..

خلاصه فقط خداخدا کردمو بیخیال شدم. تا شب خبری نشد. پرسنل کادر مسئول ما سربازای عقیدتی هم چیزی نگفت. آخرشم چیزی نشد. اما یه تجربه بسیار خوبی شد. از این به بعد قبل از عمل تمامی لوازم و احتیاجات چه اونایی که به چشم میومدن چه نه، چه برای کار شخصی خودم باشه چه دیگران، باید مو به مو و به صورت دقیق بررسی بشن.

 

اما مورد دوم دیگه واقعا تقصیر من نبود.

بعدا همینجا ادامه میدم..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
يک خاطره خنده دار اما دردناک-درک زمان و مکان رضا قاطي کرد

بنام خدا

 

یادش به خیر. از سخت ترین دورانی که حین خدمت گذروندم، ماموریت اول دیده بانیم بود که در کوهستان بیرک گذروندم.

90 درصد بچه های عملیاتی همونهایی بودن که دوره آموزشی رو در دزفول با هم گذرونده بودیم.

یکی از سوژه های خاص ما که از همون روز اول آموزشی خیلی جلب توجه کرد رضا،ط بود. البته ما سه تا رضا ی تابلو داشتیم . یکی اسگلو با مزه، یکی شدیدا خالی بند و با مزه، یکی با حرکات و رفتارهای عجیب و با مزه.

من در مورد سومی حرف میزنم.

یادمه توی آموزی یه بار اینقدر تنبیه بدنی ورزشی کردن اینو که از حال رفت و آمبولانس اومد دنبالش. اگرچه قیافه بدنشو که میدیدی میگفتی این ورزشکاره و کم نمیاره. خیلی از اوقات سوژه ی خاصی بود.

 

تقریبا 40-50 روز از ماموریتم در کوهستان میگذشت که گذر ماموریتی رضا و چندتا از هم مرحله ای های دیگه هم به اونجا خورد.

مواضع توپ نزدیک به هم بودند. همسایه بودیم. هر موضع چهار پنج نفر. البته من اتاق ارتباط با سرباز ارتباط دو نفر بودیم و شرایط ما رو به راهتر بود.

در مورد زجرهای زیادی که در کوهستان بیرک کشیدم فعلا حرفی نمیزنم.  اما دلم برای همون بیرک هم خیلی تنگه.

اما داستان رضا واقعا جالبه.  البته خالی از درد روح نیست.

رضا از اون آدمایی بود که قبل از خدمتش کم خلاف نکرده بوده و اینو وقتی توی بیرک بودم حتی از زبون خودش شنیدم. و به خاطر همون خلافها ناچارا اومده بود خدمت.

بگذریم.

سایت به شکلی بود که بر روی یک طول روی قله بود. و  تماما یک سر پایین تا یک سر بالا بود. مواضع در طول سایت از وسط به بالا قرار داشتند و مرکز درمانی خیلی کوچک و آمبولانس هم در قسمت پایینی بود. نمیتونم بیشتر از این توضییح بدمو و توصیف کنم چون جاش نیست و اینها اسرار نظامی بوده و قابل بازگویی نیستند. فقط در حد اینکه متوجه بشین..

خلاصه معمولا هر چند وقت یه بار چند تا سرباز نخاله که گرایش اعتیاد داشته بوده باشند در این سایت عده ای رو خراب و همانند خود میکردند.

یه شب توی اتاق خودم بودم. بچه های موضوع دو با وسیله ارتباطی مخصوص نظامی خودمون تماس گرفتن و گفتن فورا بگو آمبولانس بیاد بالا حال رضا خرابه.

 

اما یک روز بعد چی فهمیدیم؟

 

آقا رضا و مصرف مواد مخدر چریم دریایی به همراه دو تا از بچه های مشهد و قفل شدن شدید مغز و از دست دادن افتضاح درک زمان و مکان.

 

خودش که میگفت: توی اتاق مگس ر.و میدیدم که به شکل تصویر خیلی آهسته و اسلوموشن حرکت میکرد. به مگسه فحش میدادم که مرتیکه چرا اینقدر یواش بال میزنی.

تا اینجا دقت  درک بصری رضا شدیدا بالا رفته. البته توام با گرفتگی مغزی و سرگیجه های خاص و شدید.

برای جلوگیری از تبالاو شدن هم اتاقی و بچه ها گفته بودن که رضا یه تشنجیه.

وقتی آمبولانس سر بالایی رو دنبال رضا میاد بالا. رضا از اتاق که دقیقا جفت جادس میزنه بیرون و خودش سر پایینی رو دنبال آمبولانس میدوه. رضا جلوی آمبولانس رو میگیره و به راننده میگه مریض من هستم.

راننده آمبولانس رضا رو خوب نمیشناخته. با تعجب پرسیده تویی؟ خلاصه به کمک بچه ها و با ماست مالی رضا رو سوار کردن. اما راننده که خیلی تعجب کرده بود به رضا گفته بود : تو که از من هم سالمتری که توی این سراشیبی به این خطرناکی و در این تاریکی اینطوری دویدی.

رضا نمیفهمید یارو چی میگه. چندی بعد رضا گفت من اصلا یادم نمیاد دویده باشم. من راه میرفتم.

خلاصه امکانات درمانی در این بالای کوه چنان کم  هستند و جوابگوی کار نیستند که بیمارانی چون رضا باید با آمبولانس  از این جاده پر پیچ و خم برن پایین و در این تاریکی و جاده ای به این خطرناکی و این ارتفاع بالا حد اقل 25 دقیقه طول میکشه که تازه به پایین کوه برسن. اما مطمئنم برای رضا دو سال گذشت.

 

آخرین چیزی که خودش تعریف کرد این بود که پرستار تزریق کننده رو لعنت میکرد و بهش میگفت چقدر لفتش میدی آمپوله پدرمو در اورد کشتی منو درش بیار. یه آمپول مگه چقدر طول میکشه. همش چند ثانیه بوده در حالی که برای رضا به اندازه یک الی دو ساعتی طول کشیده. تا خودمون دچار این حالت نشیم درک نمیکنیم ولی اگه بخوایم خوب درک کنیم خودمون دست بکار شیم و دوساعت..

 

خوب که فکر کردم دیدم کارکرد مغز رضا به شدت و از حد لازم جلوتر و بصورت کاذب در اومده. البته تا اطلاع ثانوی.

 

با این حساب عصب های درد بدنش هم خیلی قویتر عمل میکنن.

با این حساب آمپوله واقعا پدرشو در اورده.

 

احتمالا چیزای دیگه ای هم هست ولی من چیزی نمیدونم.

بد نیست بدونین ظاهر رضا رو که ببینین اصلا تابلو نیست و جوری نیست که به مصرفش پی ببرید.

خوب نیست در موردش بیشتر از این توضیح بدم.

ولی واقعیت دردناکیه که خدمت توی ارتش مخصوصا در جاهایی که مواد مخدر به آسونی و به یک پنجم قیمت گیر میاد این چیزا رو هم ممکنه داشته باشه.

 

طالب عشق و حالهای واقعی باشیم نه کاذب.

رضا با دویدنش  در اون ناحیه خطرناک هر لحظه ممکن بود شدیدا کله پا شه و دست و پاش بشکنه یا بلایی بدتر.

قسمت جالب قضیه رو هم بدونین بد نیست.

رضا اولیه هم که گفتم هم اتاقیه این یکی رضا بود. اما کوچکترین تاثیری از این رضا و بقیه نگرفت. حتی لب به سیگار هم نزد. اگرچه منطق جالبی هم نداشت.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه دفعه نیا پایین. بیا هلیکوپتر امداد خبر کنیم.

به نام خدا

سلام. تا حالا گیر کردی؟ تو زندگیت! گیر بد فورم کردی؟ من که آره.

بعضی وقتا به مرور زمان یه چیزی شکل میگیره. مثل اینکه به مرور زمان بری بالای قله یه کوه مرتفع. بعد یهو میفهمی ای داد! نباید میومدی بالا. باید بگردی دامنه کوه.اشتباه کردی. درسته اولش فکر میکردی اون بالا که برسی همه چیز زیباست ولی بعد متوجه میشی که.. خلاصه ممکنه خودت یا کس دیگه ازت بخواد که هر چه زودتر بری پایین.

گاهی وضع جوریه که ازت میخوان در مدت زمان بسیار بسیار زودتر از مدتی که صرف بالا اومدن کردی بری پایین. مثلا اگه دو روز طول کشیده تا اومدی بالا حالا تو یا بقیه ازت میخوان ظرف دو دقیقه بری پایین. نمیشه خو.

تا حالا چندین بار برای من پیش اومده. از من خواستن که فورا برم پایین. وقتی گفتم نه، هلم دادن. قل خوردم، کله پا شدم. زخمی شدم بد جور ولی زنده موندم. گیر کردم به درخت.

خودت برو بالا کوه و یه صخره کوچیکو هل بده پایین ببین تا خود دامنه کوه میره یا وسط راه بالاخره وای می ایسته؟

منم گیر کردم وسط راه. این راهش نیست. ده تا پله رو مگه میشه بدون تمرین و یه دفعه پرید؟ حتی امتحان کردنشم یه دردسری به بار میاره.

خلاصه ولی اگه بخوای خیلی سریع بری پایین میتونی اینو امتحان کنی. ندای امداد بده تا هلیکوپتر امداد بیاد دنبالت. به هر حال علم پیشرفت کرده ( درایت و عمل تو).

میتونی بری پایین. میتونی یه کار دیگه کنی. بری روی یه قله دیگه پیاده شی. میل خودته.

بسته به شرایط مکانی و وضع حالت ممکنه طوری گیر کرده باشی که در لحظات و دقایق اول سوار شدن به هلیکوپتر آسون نباشه ولی وقتی سوار شدی حل شده دیگه. میتونی سلامت برسی پایین. با سرعت زیاد و بدون صرف انرژی اضافی و زیاد.

این هلیکوپتر رو من اسمشو میذارم هیپنوتیزم.

Heilocopter Photo

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
شروع کرده ام-آلفا - حالت دوست داشتنی - خلسه

بنام خدا

دیشب برای بار پنجم وارد سطح آلفای مغز شدم. اینبار خیلی سنگینتر از قبل شدم. بدنم بی حس شد. چشمانمو به شدت سنگین احساس کردم. نه بیداری و نه خواب.

یه چیز جالب. یه اثر جالب از آلفا. زخم سوراخی زیر چشمم به سرعت خوب شد. فقط کمی درد فکم مونده. اصلا خودم توش موندم که چرا این زخم به شکل جمع و کوچیک شدن رو به خشکی میره. چرا به این شکل.

کاسه جسم من و آب درون آن روح منه. وقتی در سطح آلفا نیستیم مثل اینه که این کاسه دائما در حال تکون خوردنه و آب کمو بیش مطلاطم. وقتی کاسه رو کاملا بی حرکت و سست کنی آب کاملا آروم میشه وحالا روح تو طوری آروم شده که تلقین پذیر میشه. حالا میتونی ذهنتو برای چیزای خوب و چیزایی که دوست داری برنامه ریی کنی تا پیامدهای خوب..

میدونم که از آلفا نتیجه شگفت آوری خواهم گرفت.

این که همیشه راه حلها رو پیدا میکنم به این خاطره که هیچ وقت نا امید نمیشم. به همین دلیل بارها دیدم حتی در لحظات بزنگاهی بوده که یه چیزی بهم الهام شده یا کمکی شگفت بهم رسیده.

 

دیروز فقط به اندازه 250 هزار تومن سی دی های مخصوص سفارش دادم. شدم منبع بقیه. هر چند به نظرم درست نیست هی پخش کنم. اون تولید کننده رازی نیست. البته خودمم خوشم نمیاد بعضیا فقط منتظر من بمونم که خرید کنم اونوقت ازم چیزی بخوان. من زندگیم برام خیلی ارزش داره چون یه بار بیشتر نیست. پول مهم نیست. یه چیزی میدم صدها برابر بر میگردونم. اونی که خودش خرج زندگیش میکنه اعتماد به نفسش بیشتره، حس حرکت و انگیزه و عملش خیلی بیشتر و  احساس تعهد برای شروعش به مراتب بیشتره. وگرنه من آدم واقعا دست و دلبازی هستم مخصوصا این یکی دو سال اخیر.

باید با عمل نشون بدم.

مشک آن است که بگوید نه آنکه عطار بگوید. حرفی نمیزنم. با عمل نشون میدم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:14توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
کلاس درس مدرسه را دوست دارم

دلم تنگه واسه کلاس درس. دلم تنگه واسه اجتماعات کوچیکی که تقسیم بندی میشن و نفر یا نفراتی بالا سرشونه. اجتماعاتی که گروهی هستند و گروها وظایف یکسانی دارند.

چیزی نمونده بود شروع بشه. میخواستم دوباره به صورت حضوری برم سر کلاس درس. مرکز پیش دانشگاهی. باور کن اصلا حتی یک ذره هم ناراحت این نیستم که عقب افتادم. خوب در عوض از راه های میانبر حرفه ای و باریک هر چند سخت میرم. مرد عملش هستم. این روزها شرایط وحشتناکی برام پیش اومد. اما درس خوبی به بعضیا دادم.  به خدا باورتون نمیشه تو چه مسائل بد مصبی گیر کردم. از یه طرف یه نفر به سدت به من وابستس بی آنکه من.. . وابسته به خاطر اینکه منو راه نجاتش از یه عده نادون احمق میدونه. نمیدونم چی کار کنم. یه عشق خوبی داشتم قدیما.. از دستش دادم. نمیخواستم ولی .. خیلی گل بود. فکرشو نمیکردم تو نظرات اینطوری منو شرمنده خودش کنه. اگه داستان منو بعضیا کاملا بدونن میفهمن که مسئله چی بوده . دیگه نه منو محکوم میکنن نه عشق سابقو. ما رو جدا کردن. همدیگه رو خیلی دوس داشتیم. نشد. میشد وضعیتو درست کرد ولی به قیمت خراب شدنو از دست دادن یه چیزای دیگه.  اصلا از حرکت بعضی از دوستام در مورد مسئله خصوصیم خوشم نیومد اصلا. بگذریم

داشتم میگفتم چیزی نمونده بود برم حضوری ثبتنام کنم که یهو فردای روز تصمیم همه چی بهم ریخت. احوال خونواده بد جوری مشوش شد. من آدم خونواده دوستی هستم. خونوادم برام مهمن . خودم آزارم به مورچه نمیرسه ولی  توی خونه لعنتی فعلیمون طوری شرطی شدم ( به خاطر قدیما) که اگه یه مورچه روی کمرم راه بره پدر خودشو هفت جدو آبادشو در میارم میگردم لونشونو پیدا میکنم و خراب میکنم. البته واقعا با مورچه همچین رفتاری نیکنم بلکه میخوام منظورمو نشون بدم که تو خونه چه موجودی هستم. باید به شدت مراقب بود و رعایت حالم بشه. کسی باور نمیکنه که دست خودم نیست. بیرون خونه کاملا برعکس. اصلا عین خیالم نیست. این چیزا جای بحث روانشناسی داره بگذریم. چند روزه دیگه از این خونه میریم. هر چند خود من به شخصه از خونواده جدا شدمو نقل مکان کردم اما گه گداری میام شهر باصفای خودم(بعضیا گیر ندن- در دنیای من شهر خودم با صفاست).

چقدر دلم برای کلاس و مدرسه تنگ شده. چه فرصت خوبی بود. که ناچارا تبدیل شد به دوباره پیشروی غیر حضوری. مدرسه یک اجتماع کوچیکه. من توی اجتماع سر سختی مثل خدمت به شدت تیشه خوردم تا شدم این. مدرسه دیگه یه چیز ناچیزه. اما محیطش برام دوست داشتنیه. یادش به خیر. چه دلقکی بودم که حتی معلمای خشک رو هم میخندوندم.

مجبور شدم دنبال شغل بگردم و همزمان غیر حضوری ادامه بدم. اگرچه غیر حضوری ولی هزینه ای کردم معادل هزینه دو ترم حضوری. کلی جزوه و منابع آموزشی واقعا قوی و پیشرفته تهیه کردم. من به توانایی های خودم ایمان زیادی دارم. هر کسی داشته باشه ، زنجیرهای محدود کننده مغز قدرتمندشو پاره کرده و برداشته.

 

من دنبال برنامه های عادی نیستم. منظورم از غیر عادی و خاص چیزیه که مردم روزای اول بهش میخندن و باورش ندارن ولی وقتی خودتو نشون دادی اونوقت دهنشون بسته میشه.  یه چیزی مثل ماجرای هنری فورد مخترع ماشین. که همه اوایل به خاطر حرفش مبنی بر اختراع وسیله ی نقلیه ای بنام خودرو مسخرش کردن ولی همونا و فرزندانو نوادگانشون بعدها به خودرو وابسته شدند.

دقیقا میدونم که این آدمای خاص چه کار خاصی کردند، چه راه های خاصی رفتند و چگونه این راه ها را رفتند. بر خلاف تصور اونا به خودشون فشار نیوردند.هنری فورد بیش از شش کلاس درس نخوند و ادیسون اعجوبه ی اختراعات تنها سه ماه به مدرسه رفت.همین مدرسه ای که من عاشقشم. با همین افکاری که دارم و توام مدرسه رفتن چه کاری میشه کرد؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:12توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
زایشگاه دانشجویان

چند روز پیش بالاخره یه جوری  وارد محیط دانشگاه آزاد منطقه خودمون شدم. منظورم این نیست که ثبت نام کرده باشم. همینجوری برای اینکه چندتا شماره تماس مروبط به اطلاعیه های تکمیل خوابگاه و خونه دانشجویی بردارم. خداییش واقعا خندم گرفت. آدم یاد کم کیفیت ترین مدارس دولتی که شلوغترین مدارس هستند میافته. من نمیدونم آخه مردم همینجوری دارن پول میدن، از یه طرف کیفیت کمتر از زمانی که مفت برن نصیبشون میشه. واقعا مسخرس

. این حرفا نسبی و تاکیدشون  بر اکثریته. لطفا اگه خودتون آزادی تشریف دارین نارحت نشین.

واقعا دلم به حال اون عزیزانی میسوزه که رفتن این دانشگاه، خودشونو دست کم گرفتن و فکر کردن مال دولتی نیستن و بیشتر از این حرفا نیستن. چه اشکالی داشت یه سال دیرتر برن ولی در عوض چیز به مراتب بهتر و برتر نصیبشون بشه.

دانشگاهی که 95 درصد دانشجوانش بی علاقه هستند و  دنبال استادهای نمره بده هستند نه استادهای با تدریس زیبا و عالی. همه برای نمره و صرفا مدرک اومدن. فردا وقتی تو جامعه میرن سر کار کارشون کیفیت مطلوبی نداره و بدرد شرکتهای دولتی معمولی میخورن. کار خاصی نمیکنن. فقط بی درایت و بی عمل آرزوهای خاص دارن. همین برادر من تو همین دانشگاه به شکل خنده داری وارد شد.خیر سرش ترم سه رشته کامپیوتره. به خداهمین چند روز پیش متوجه شدم فرق مودم و کارت گرافیک رو نمیدونه.

واقعا خوب اسمی واسه این دانشگاه گذاشتن.از بعضی از خود دانشجوان عزیز این دانشگاه که میپرسیدیم کجا افتادی میگفتن زایشگاه ماهشهر.

چند روز پیش که رفتم داخل فهمیدم واقعا زایشگاه تشریف داره. درعرض دو سال  کلی ساختمون جدید برای دانشجوان تازه زایده شده ، زاییده شد.

وارد یکی از ساختمونهای آموزش که شدم دیدم جمعیت دختر و پسر توی راهرو ام پی تری هستش. پس ام پی تری پلیر این دانشگاه کوووووووو؟

دانشگاهی که استاد بی جنبه و هوس باز کم نداره و کلی خبرهای جالب...

چه به رسه به خود دانشجواش.. ( بلانسبت البته- منظور همه نیستن که)

راه میرفتم هی میخوردم به اینو اون.هی باید از اینو اون معذرت بخوای . بابا چه خبره. میانگین که بگیریم متوجه میشیم هر 5 دقیقه یکبار یک دانشجو زاییده میشه. این یونیورسیتی(مثلا) همینجوریش تا چند سال پیش از کیفیت آنچنانی هم برخوردادر نبوده حالا اسم اینکه چندتا ساختمونو وسایلو میزو صندلی و کلاس اضافه کنن رو گذاشتن افزایش کیفیت جای اینکه اسمشو بذارن افزایش کمیت.

 

آخه وقتی آدم میبینه قبول شدن دانشگاه خیلی آسونتر از قبله واسه چی نیاد مثل کنکوریهای چند سال پیش که واسه آزاد تلاش میکردن، به همون میزان تلاش کنه تا دولتی قبول بشه؟مردم چقدر تاب دارن دیگه. پول میدن واسه نمره نه واسه آگاهی و یادگیری.

 

تو دوران دبیرستان چه زرنگای پر ادعایی که نداشتیم که آخرش .. این همه ادعا آخرش هیچ. بعضیاشون همون سوسلایی هستند که نمیتونن از خونه دور شن . مرد نیستن. باید ماماناشون واسشون کارشونو انجام بدن. درست مثل برادر خودم. خیلیا حتی انتخاب رشته دوران دبیرستانشونم صرفا واسه این بوده که یه رشته ایی برای درس خوندن رفته باشن.

------------

دانشگاه آزاد اسلامی از دهه هفتاد برای جلوگیری از خروج  از کشور دانشجویانی که توانایی ورود به دانشگاهای دولتی کشور را نداشتند ولی توانایی مالی تحصیلات خارجی را داشتند توسط آقای رفسنجانی در کشور تاسیس شد تا مثلا دانشجویان به کشورهای خارجی نروند و توانایی های مالی و فکر و علمی خود را صرف کشور خودشان کنند. کاش هیچ وقت چنین تصمیمی گرفته نمیشد و در عوض کیفیت آموزش دبستان تا دبیرستان به روز  و تا زمان کسب نتیجه مطلوب متغیر میماند.

دانشگاه آزاد اسلامی ولی زیر پا گذاشتن چیزی که اسمش اسلامه از همه جا بیشتر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:2توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
رابطه صمیمی من با موزیک های الکترونیک

الکرونیک از نوع ریو - ترنس و تکنو

موزیک الکترونیک از اصلی ترین موزیکهای مورد علاقم هست که من اغلب اوقات گوش میدم.

پیامدهای گوش کردن این سبک هم کم نبوده. چه مثبت و چه منفی ولی خودم احساس میکنم که حد اقل 70 درصد مثبت بوده. علاقه ام به صدای گیتار برقی هم که دیگه بماند.

سبک ترنس و مخصوصا کارهای پل ون دایک ( اضافه شدن ریتم های مکرر با جلو رفتن موزیک) ، منو یاد تکنیک بسیار با ارزش گام به گام جلو رفتن میندازه. پله به پله. یکی از دلایل بزرگ موفقیتهای بزرگ.

در اینجا منظورم با موزیکهای سبکهای ریو، ترنس، تکنو و چیزهای مشابهه.
از همون اوایل دوره راهنمایی خیلی گوش میکردم.
من با موزیکهای الکترونیک به شدت شرطی هستم. البته به شکل مثبت.
وقتی که هدفون تو گوشمه و الکترونیک ریتم تند یا متوسط گوش میکنم هیجان و گردش خون بدنم به شکلی که روحیه ام هم موقتا تا حد زیادی بالا میره، سیر صعودی عجیبی پیدا میکنه.
در این حالت  حین ورزش، توان بیشتر، حین طراحی دقت و قدرت خلق بیشتر و زیباتر دارم و اگر قبل از مطالعه یا درس به مدت ده الی 15 دقیقه الکترونیک گوش کنم توانایی مغزمو بیشتر احساس میکنم.

اینکه جنس مرد نمیتونه همزمان به بیش از یک چیز تمرکز داشته باشه ثابت شدس اما من احساس میکنم خیلی جاها به خوبی به دوتا چیز به صورت همزمان تمرکز داشته ام.

بعضیا تو ماشین به شرط داشت یه سیستم صوتی مناسب به قول خودشون وارد فضا و دنیای سرعت و کلاس میشن. اما جالب اینجاست من بیشتر اوقات تو ماشین صدای کم و نامحسوس رو ترجیح میدم بر خلاف گذشته. مگه اینکه موزیک راک یا ملایم لایت چیزایی مثل یانی و.. یا موزیکهای خاص هندی، چینی..

البته الکترونیک تنها سبکی نست که گوش میکنم. من به جز رپ همه نوع سبک رو به صورت نسبی گوش میکنم.
من عاشق ساخته های DJ Tiesto – Paul Van Dyk – Robert Miles -{F.B.R} -Safri Duo - Tangerine Dream

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت15:59توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نوبت به من رسید - نقل مکان
موضوع: دوستان اوایل خونه ما و سعید اینا تنها 20 متر فاصله داشت. و با خونه حسین اینا یک الی دو دقیقه. تا اینکه سال 85-86 بود که سعید اینا رفتن منطقه ی نوساز واقع در ابتدای شهر و دل منو حسینو سوزوند نامرد. فاصله سعید با ما زیاد شد. من رفتم خدمت. وسطای خدمتم نشده بود که حالا نوبت حسین شد. ای داد. حسین دورتر شد. اونور شهر. مثلث کوچیک شد یه مثل صد و خورده ای برابر. حالا خیلی کمتر همدیگرو میبینیم. فقط منو محمد پیش همیم. محمد رفیق خاصیه. اشتراکات فراوون. دردهای مشترک فراوون. میگن دو بیگانه همدرد از دو خویش بی درد یا غیر همدرد خویشاوندترند. ما چی بگیم که هم خویش هستیم و هم همدرد. پسر ماهیه. حالا یه سری اتفاقات پیش اومد که نوبت ما رسید. ما داریم نقل مکان میکنیم. منطقه بدر نزدیک پارک جنگلی تفریحی بزرگ ارم.از طرفای خونه حسین اینا. از همه دورتر شدم.هیچ امکانات خاصی اونجا نیست. این منطقه نه جزء شهر خودمون به نظر میاد نه شهر چمران بقل دستیمون. فقط یه پارک نسبتا با صفا و بزرگ داره که معمولا شلوغه. امنیت رو که دیگه نمیدونم. ولی خوب این دفعه خونه ویلاییه و آپارتمانی نیست. اگرچه بازم زیاد بزرگ نیست. مشکل همش منفی نگریهای پدر و مادرم بوده که امیدشون ضعیفه. خوش خیال نیستند. از اینایی هستند که کارهای اداریشون به راحتی راه نمیافته. از خیلی چیزا و امکانات دور میشیم ولی هیچ رخدادی بدون خیر نیست اگر چشمان بصیرت را باز کنیم. من که روی مثبت سکه رو نگاه میکنم. آرامش بیشتر، ولگردی کمتر برادرم، بیرون رفتنهای کمتر، بازار نزدیکتر،عادت متعادل بیرون یا منزل بودن. البته واسه سر زدن به رفقا دیگه باید از وسایل نقلیه استفاده کرد. طوری نیست. دیدار کمتر دوستی بیشتر و لذت بیشتر از رفاقت. فقط کاش خونه محمد اینا به ما نزدیک بود. حسین که از وقتی نامزد کرد و خونشون این همه دور شد تا حدودی فراموشش شدیم. سعید هم که یه طوری شده غالبا تا دنبال پایه نباشه نمیبینیش و کم پیش میاد اگه خودت بخوای پایت باشه پیدات بشه. رفاقت کمرنگ شده ولی نه به شکلی که نامردی و از این حرفا پررنگ شده باشن. همچین خبری نیست. من عاشق دوستام هستم. اما بعضی کاراشون کلافم میکنه. اگه میخوندن این مطالبو میفهمیدن که دل پیچیده منو از این طریق به شکل فوقالعاده ای بدست میوردن. طوری که جاهای خاصی هواشونو به شکلی خواهم داشت که فکرشم نمیکنن. اما متاسفانه نادونیا کار خودشونو میکنن. به شخصیت من نگاهی رو دارن که سابقا داشتن. سعید طوری شده که من حاضرم به خاطر مسائل عشقیش فداکاری هم بکنم. چون واقعا آرزوی سعید برای خودمم مهمه. اگه اون به این آرزوی قشنگش نرسه من به اندازه خودش تیکه پاره میشم. نمیدونم چرا تو ناراحتیا و ناخوشیا آخرین کسی که سراغمو میگیره همیشه سعید بوده. توی خدمت از همه کمتر یادم میکرد. ( بیشتر از همه حسین و محمد). من تا حالا ندیدم کسی رو بخوای اینجوری هواشو داشته باشی اما رد کنه.بهترین راه حل ها رو نشونش دادم که مسئله چند سالش حل بشه. اما به هیچ کدوم نیم نگاهی هم نکرد. مسئله رو با علاقه در میامیزه. مثلا به این شکل که اگه بخواد به هدفی برسه باید حتما به مبحث علم و درایت راه های رسیدن به اون علاقه داشته باشه و گرنه همینجوری منتظر هدف میمونه که خودش بیاد طرفش. چه کاریه! شعار بزرگی تو زندگیم دارم: برای هر چیز با ارزشی با علم و درایت پیش برو. چه خوب گفته اند که دانش قدرت است به شرط عمل. وقتی یکی مثل سعید قدرت عظیم رو حاظر نیست قبول کنه و از طرفی انتظار داره.. تصمیم گرفتم کاملا بیخیال مسائل سعید بشم. دیگه هیچکی نیست که هواشو تو این مسئله داشته باشه. خودشم که اعتماد به نفس نداره. هزار بار بهش گفتم شجاعان هم میترسند و فقط بر ترشان غلبه میکنند. رفیقای من کم نیستن. یکی دوتا نیستن. خدا میدونه که توی این شهر اگرچه دلم میخواد خودم همیشه اول سلام کنم اما کوچیک و بزرگ منو میشناسن و خودشون سلام میکنن. حتی مردهای 40 ساله ای هم هستن که.. من اگه بخوام به کسی لطفی بکنم از این قانونهای ناشی از نادونی تو زندگیم نیست که بگه فقط به نزدیکان لطفهای خاص بکن. گاهی به غریبه هایی کمکهای خاصی کردم که جار نکشیدم. چون میدونم به خودم بر میگرده. اگه الان با وجود درسرای بزرگ تا این حد قوی و محکمو استوار هستم یه دلیلش رضایت خاص اون اشخاص بوده. گاهی لطف بزرگ و انرژی زیاد رو باید صرف دورترا بکنی اونا واقعا قدرشناسترن( یکی از بروبچ خیلی علاقه مند به اینه که قدرشو بدونن اما راهای اشتباه میرفته نتیجه نیگرفته). من به دوست گلم سعید میخواستم کمک خاصی بکنم اما نمیدونم چرا .. رفاقت صرفا با بحث کامپیوتر یه رفاقت خشکه. رفیقی که واسه رفیقاش تا این حد ارزش قائل نیست که... ولی وقتی اسم .. این بابا خودشو باور نداره. اما راه داره همه چی مگه نه. این که راه هنوز پیدا نشده باشه به این معنا نیست که هیچ راهی وجود نداره. شاید راه خودمونو هنوز تغییر ندادیم و خودمون نمیدونیم. تنها مسئله من نامنظم بودن برنامه ریزیهامه. همه چی بهم ریخته. وقتی بخوام نامنظم بودن رو واسه بروبچ به یه شکل موثری توصیف و تفسیر کنم اینجوری میگم: مثل اینه که قالب یخ رو پر آب کردم گذاشتم تو کمد و میگم بر اثر تاریکی آب یخ میزنه، لنگهای جورابامو گذاشتم تو یخساز یخچال، کتابا رو تو قفسه های یخچال، میوه رو تو کیف سامسونتم، پوسترها رو رو بدنه تلویزیون و ماشینم چسبونده باشمو و... خوب همه چی بهم میریزه. اگه دارم میرم تنها زندگی کنم واسه منظم کردن امور دارم میرم.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت15:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یک داستان بسیار بسیار جالب - حتما بخوانید
یک داستان جالب از استاد حسین احمدی

نویسنده استاد حسین احمدی 


یک داستان جالب رام کنندگان حیوانات سیرک ، برای مطیع کردن فیل ها از یک روش ساده استفاده می کنند. وقتی که فیل هنوز بچه است ، یکی از پاهای او را به تنه درخت بزرگی می بندند. فیل کوچک هرچه تلاش می کند ، نمی تواند خود را از بندی که گرفتار شده است رها کند . رام کنندگان این روش را ادامه می دهند تا فیل کوچک بزرگ شود و اندک اندک به این مسأله شرطی می شود که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست. وقتی که فیل بالغ و نیرومند شد ، کافی است نخی را به دور پای فیل ببندید و سر دیگرش را به درخت کوچکی گره بزنند ، در عین حال که فیل می تواند درخت را از جا بکند ، اما فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد. پای بسیاری از انسان ها ، همچون فیل ها ، با رشته های ضعیفی به درختان ضعیفی بسته شده است . اما از آنجا که از کودکی ، قدرت تنه درخت را باور کرده اند به خود جرأت تلاش کردن برای تغییر موقعیت را نمی دهند ، غافل از اینکه تنها با یک تلاش کم زحمت ، ممکن است تغییرات مثبت زیادی به وجود آید. پس معطل نکنید همین الان شروع کنید.

 

استاد حسین احمدی استاد غیر مستقیم منه که بهترین روشهای مطالعاتی و خود هیپنوتیزم در رابطه با مطالعه رو از ایشون به خوبی یاد گرفتم. البته با صرف هزینه که به نظرم اگه چهار برابر اینم میشد بازم ارزششو خیلی داره.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت11:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چند جمله عمیقا..
همه ی ما در این بازار از پیش فروخته شده به فروش رفته ایم آنچه قیمت ها را تعیین می کند جسارت آدم هاست!

 

ادمها را از انچه درباره دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا انچه دیگران درباره انها میگویند

 

دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست اما دل کندن پیدا کردنه همون سنگه

بهترین هدیه ای كه یك فرد می تواند به دیگری ارزانی دارد، حضور بی ادعای اوست

"ادسون كادول"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت11:21توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نماز- وضو – مدي تيشن
از جمله‌ زيباترين‌ مراقبه‌ها، پرداختن‌ به‌ نماز است‌. نماز انسان‌ را مستقيما" دربرابر يك‌ بي‌ نهايت‌ قرار مي‌دهد. بررسي‌ وضعيت‌ هاله‌ و چاكراهاي‌ فرد به‌هنگام‌ نماز خواندن‌ خود داستاني‌ مفصل‌ است‌ كه‌ زمان‌ ديگري‌ مي‌طلبد. در اين‌فصل‌ كوشش‌ بر آن‌ است‌ كه‌ انجام‌ عمل‌ فيزيكي‌ وضو و نقش‌ آن‌ در سلامتي‌ ازديد انرژيكي‌ بررسي‌ شود. خواننده‌ گرامي‌ كه‌ تا اين‌ صفحات‌ ما را همراهي‌نموده‌ با توانايي‌هايي‌ نظير اسكن‌ كردن‌ (لمس‌ كردن‌ توده‌ انرژي‌) هاله‌ وچاكراهاي‌ مختلف‌ آشنا بوده‌ و بر نقش‌ هر يك‌ در وضعيت‌ سلامتي‌ و آگاهي‌ فردواقف‌ است‌. اندازه‌گيري‌ هاله‌ و چاكراها، روشهاي‌ هستند كه‌ به‌ كمك‌ آنها اين‌بررسي‌ صورت‌ مي‌پذيرد.
مي‌توان‌ وضعيت‌ چاكراهاي‌ يك‌ نفر را قبل‌ و بعد از وضو گرفتن‌، مقايسه‌نمود. اين‌ وضعيت‌ توسط‌ دوربين‌هاي‌ مخصوص‌ هاله‌ بيني‌ و يا يك‌ درمانگرخبره‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. در فصول‌ گذشته‌ راجع‌ به‌ چاكراهاي‌ مختلف‌ و نقش‌هر يك‌ در رفتار و سلامتي‌ بدن‌ سخن‌ گفته‌ شد. سه‌ چاكراي‌ پاييني‌ (چاكراهاي‌قاعده‌اي‌، جنسي‌ و نافي‌) چاكراهايي‌ هستند كه‌ تمامي‌ كالبد بر مبناي‌ آنها عمل‌مي‌كند.
چاكراي‌ قاعده‌اي‌ بر سلامت‌ جسماني‌ و هر گونه‌ فعاليت‌ فيزيكي‌ اثر دارد.اين‌ چاكرا انرژي‌ خام‌ زيستن‌ را از محيط‌ دريافت‌ كرده‌ ؛ صرف‌ تغذيه‌ بدن‌ مي‌كند.موقعيت‌ بدن‌ و اين‌ چاكرا را مي‌توان‌ به‌ كارخانه‌ قند سازي‌ بسيار مدرني‌ تشبيه‌نمود كه‌ در قسمتي‌ از آن‌، چغندر قند بايد وارد شود. بديهي‌ است‌ اگر چغندر قندوارد اين‌ كارخانه‌ نشود؛ تمامي‌ دستگاهها و تكنولوژي‌ پيشرفته‌ آن‌ بي‌ ثمرمي‌ماند. فعال‌ بودن‌ اين‌ چاكرا بر روي‌ سلامت‌ جسماني‌ تاثير بسزايي‌ دارد.
چاكراي‌ جنسي‌ اساس‌ لذت‌ بردن‌ و تحمل‌ كردن‌ است‌. به‌ كمك‌ اين‌ نيرواست‌ كه‌ مي‌توانيم‌ شرايط‌ نامساعدي‌ را تحمل‌ كرده‌؛ دوام‌ آوريم‌. كساني‌ كه‌مجبورند شرايط‌ خاصي‌ را در مدت‌ زمان‌ طولاني‌ تحمل‌ كنند بايد چاكراي‌جنسي‌ بزرگ‌ و فعالي‌ داشته‌ باشند. به‌ عنوان‌ مثال‌ كسي‌ كه‌ مجبور است‌ چندين‌ماه‌ براي‌ شركت‌ در امتحان‌ كنكور درس‌ بخواند؛ بايد از چنين‌ انرژي‌ بهره‌مندباشد. اين‌ چاكرا پشتكار ما را زياد مي‌كند. به‌ هنگامي‌ كه‌ يكي‌ از دوستان‌ شما دردرس‌ يا كار خود اصطلاحاً «كم‌ مي‌آورد»؛ چاكراي‌ جنسي‌ وي‌ به‌ شدت‌ خالي‌شده‌ و از فعاليت‌ باز ايستاده‌ است‌. فعال‌ بودن‌ اين‌ چاكرا بر روي‌ سلامت‌ رواني‌تاثير بسزايي‌ دارد.
چاكراي‌ نافي‌ ارتعاشي‌ بالاتر نسبت‌ به‌ دو چاكراي‌ قبلي‌ داشته‌ و وضعيت‌گوارشي‌ و هضم‌ و جذب‌ غذا را بر عهده‌ دارد. غذاهايي‌ كه‌ مي‌خوريم‌ داراي‌پرانا هستند؛ هر چقدر غذا تازه‌تر و طبيعي‌تر باشد از انرژي‌ بيشتري‌ برخورداراست‌. علاوه‌ بر انرژي‌ غذا، سيستم‌ جذب‌ و دريافت‌ اين‌ غذاها نيز بسيار مهم‌است‌. اين‌ سيستم‌ همان‌ چاكراي‌ نافي‌ است‌. در صورت‌ وجود يك‌ چاكراي‌بيمار و غير فعال‌، حتي‌ اگر غذاهاي‌ تازه‌ و سرشار از انرژي‌ حياتي‌ نيز تناول‌شود؛ باز هم‌ بدن‌ بدون‌ انرژي‌ مي‌ماند. در اين‌ صورت‌ بدن‌ قادر به‌ دريافت‌ انرژي‌نيست‌.
ساخت‌ موتور، روغنكاري‌ آن‌ و نهايتاً تغذيه‌ مداوم‌ آن‌ وظيفه‌اي‌ است‌ كه‌ اين‌سه‌ چاكرا بر عهده‌ دارند. عملكرد صحيح‌ و كامل‌ اين‌ چاكراها منجر به‌ ساخته‌شدن‌ بدني‌ سالم‌ و فعال‌ مي‌شود. بدني‌ كه‌ مي‌تواند جايگاه‌ خوبي‌ براي‌ دريافت‌و مبادله‌ انرژي‌ شود. سلامتي‌ اين‌ سه‌ چاكرا، فعاليت‌ صحيح‌ و كامل‌ چاكراهاي‌بالايي‌ را تضمين‌ مي‌كند. چاكراهاي‌ بالايي‌ (مثل‌ گلو، آجنا و تاج‌) همان‌دستگاههاي‌ پيشرفته‌اي‌ هستند كه‌ نياز به‌ انرژي‌ خام‌ دارند. اگر انرژي‌ خام‌ باكيفيت‌ خوب‌ و به‌ ميزان‌ كافي‌ در دسترس‌ آنها قرار گيرد؛ تجربيات‌ عميق‌روحاني‌ به‌ بار خواهد آمد.
به‌ طور كلي‌ چاكراهاي‌ پاييني‌ مربوط‌ به‌ امور جسماني‌ و فيزيكي‌ و چاكراهاي‌بالايي‌ مربوط‌ به‌ تجربيات‌ معنوي‌ هستند. در نگاه‌ اول‌ هر چه‌ كه‌ چاكراهاي‌پاييني‌ بزرگتر و فعالتر باشند مسايل‌ دنيوي‌ بيشتر مطرح‌ مي‌شوند. كساني‌ كه‌نسبت‌ به‌ مسايل‌ روحاني‌ و ماوراء طبيعي‌ علاقمندند داراي‌ چاكراهاي‌ بالايي‌فعالي‌ هستند. فعاليت‌ و سلامتي‌ چاكراهاي‌ پاييني‌ مبنايي‌ براي‌ فعاليت‌چاكراهاي‌ بالايي‌ است‌. به‌ طوريكه‌ اگر شخص‌ درست‌ زندگي‌ كند( به‌ بدن‌ ونيازهاي‌ طبيعي‌ آن‌ توجه‌ كند، سلامت‌ رواني‌ خود را به‌ مخاطره‌ نيندازد و مدام‌خود را تغذيه‌ و حمايت‌ كند) خود بخود در مسيري‌ معنوي‌ قرار مي‌گيرد ومي‌تواند دركي‌ عميق‌ از خداوند بدست‌ آورد. هر چه‌ كه‌ چاكراها و كانالهاي‌انرژي‌ بزرگتر گردند؛ ظرفيت‌ فرد براي‌ تجربيات‌ عميقتر بيشتر مي‌شود.
+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:48توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
راز
بهترین مطالب رو از اینجا میتونید در مورد راز بیابید. اگر خواهان زندگی ایده آل و اصولی هستید. تعداد آدمایی که با راز آشنا هستن کم نیست ولی تعداد اونایی که صحیح ، مداوم ، اصولی و با برنامه ریزی در زمینه استفاده از قانون جاذبه برای زندگی ایده آل جلو میرن طبق قانون همیشگی خوبترینها کمترینها، خیلی کمه واقعا.
 

· راز – استاد آرام
·
راز – استاد آرام
·
اندازه و راز
·
باب پروكتر از راز مي گويد
·
باب دايل از راز مي گويد
·
بزرگ‌ترين معلمان از راز مي گويند
·
تحقق خواسته‌هايتان با ”راز “ ساده است
·
تمرين راز با استاد آرام
·
جان آساراف از راز مي گويد
·
چگونه از ”راز “ استفاده كنيم؟
·
راز “ چيست؟
·
راز پول در آوردن
·
راز زندگي شماست
·
راز زندگي
·
راز سلامتي و راز
·
راز موفقيت شما
·
راز و پول
·
راز و شروع
·
زندگي خود را با راز پيشاپيش خلق كنيد
·
شروع فيلم راز
·
عشق: بزرگ‌ترين هيجان در راز است
·
فراواني و پول را با راز را جذب كنيد
·
فرآيند خلاق راز قانون اول
·
مرحله 2: باور داشته باشيد
·
مرحله 3: دريافت كنيد
·
فيلم راز و پول
·
قانون جذب و راز
·
كتاب راز
·
مايك دولي از راز مي گويد
· مقدمه راز استاد آرام

 

راز – استاد آرام

راز، رازي است كه انسانهاي موفق از آن استفاده كرده‌اند و مي‌كنند. راز برداشتن پرده از روي اسرار و رازهاي جهان است. در راز ما مي‌آموزيم كه چگونه به اهدافمان برسيم. ز سلامتي، راز ثروت، راز موفقيت، راز ارتباط مؤثر و مفيد، راز خوشبختي، راز خوشنودي، راز كاميابي، راز تحصيل، راز موفقيت در ورزش يا هر مورد ديگري، اينها همه و همه رازهاي جهان هستند كه انسانهاي موفق قبلاً از اين رازها استفاده نموده‌اند. در كتاب راز نويسنده راندا برن ترجمه استاد آرام آمده است كه ما چگونه مي‌توانيم راز را در خودمان فعال كنيم. اين راز در درون ماست بايد به قوانين كاركرد آن آشنا شويم تا بتوانيم از اين راز در زندگي روزمره و موفقيت‌هاي آتي از آن استفاده كنيم. در كتاب راز آمده است كه ما چگونه از راز تصوير ذهني استفاده كنيم و آنچه مي‌خواهيم را خلق كنيم.

جهان از ارتعاش درست شده است و چيزي كه بر روي اين ارتعاش تاثير مي‌گذارد ذهن و احساس ما مي‌باشد. اين دو راز كاركردن بر روي جهان هستند. در كتاب راز آمده است كه اگر تصوير ذهني مشخص داشته باشيد مي‌توانيد به اهدافتان برسيد. مي‌توانيد به موفقيت برسيد و اگر در كنار تصوير ذهني، حس خوب و خشنودي داشته باشيد. اين راز رسيدن حتمي به هدفتان است. در راز ما مي‌آموزيم كه نگران بودن اوضاع نه تنها بهبودي ايجاد نمي‌كند بلكه شرايط را بدتر هم مي‌كند اين است راز خشنودي ما.

بله راز ذهن انسان اينگونه است كه اگر به چيزي فكر كند آن را خلق مي‌كند. بنابراين اگر نگران باشيم باز داريم به آن فكر مي‌كنيم و داريم آن را خلق مي‌كنيم. پس كساني كه از اين راز اطلاعي ندارند خودشان دارند با نگراني‌هايشان زندگيشان را تباه مي‌كنند و يا اينكه با اطلاع نداشتن از اين راز سلامتي خودشان را به خطر مي‌اندازند. راز نيروي است و قانوني است كه جهان براساس آن كار مي‌‌كند. همانند كامپيوتر اگر از قوانين آن اطلاع داشته باشيم مي‌توانيم با كامپيوتر كار كنيم و اگر از قوانين آن اطلاع نداشته باشيم هميشه بن بستهايي وجود دارد. قانون راز به ما مي‌گويد جهان براساس قانون است كساني كه از اين قوانين اطلاع دارند زندگيشان را همانگونه كه دوست دارند، پي ريزي مي‌كنند و كساني كه از اين قانون اطلاع ندارند مرتباً چيزهايي در زندگيشان اتفاق مي‌افتد كه دوست ندارند. راز به ما مي‌آموزد كه به هدف نگاه كنيد. به چگونگي رسيدن به آن فكر نكنيد. راز به ما مي‌آموزد كه خودتان را نگران چگونه رسيدن به هدف نكنيد و نگران نباشيد كه اگر اتفاق نيفتد چكار كنيد. ممكن است از ديدگاه بعضي‌ها اين منطقي باشد، اما قانون موفقيت راز مي‌گويد كه تصور كن كه اتفاق افتاده است، آيا تو آماده هستي كه از آن استفاده كني. اگر آماده باشي شرايط طوري شكل مي‌گيرد كه اتفاق بيافتد و اگر آماده نباشي هر چقدر زور بزني باز هم اتفاق نخواهد افتاد.

قانون راز قانون زندگي است و قانون زندگي قانون راز است. هستي اينگونه شكل گرفته است و هستي بيشتر در خدمت انسانهاي خوش بين هست، افراد خوش بين از قانون راز اطلاع دارند، اين راز بزرگ زندگي ما است كه خداوند ما را براي تكامل . زندگي كردن خلق كرده است و اگر تصور كنيم كه خداوند ما را ناتوان خلق مرده است اين راز بزرگ را ناديده گرفته‌ايم.

راز همان قانون جاذبه است. راز همان قانون جذب است. همنوع‌ها همديگر را جذب مي‌كنند. قانون راز استفاده از قانون دفع است. اگر مي‌خواهيد چيزي را در زندگيتان دفع كنيد. خوب به برعكس آن فكر كنيد. قانون دفع به ما كمك مي‌كند تا همان اتفاق بيفتد. راز به ما مي‌آموزد كه هر چيزي كه وارد زندگيتان مي‌شود، در واقع توسط شما جذب شده است. اين فرايند جذب توسط تصوير ذهني شما اتفاق افتاده است. راز به ما مي‌آموزد اگر مي‌خواهيد در زندگيتان اتفاق افتد پس مرتباً به آن فكر كنيد تا راز بزرگ پديد آيد و آن اتفاق بزرگ در زندگيتان پديدار شود.

مردان بزرگ هميشه قانون راز را مي‌دانستند. راز بايد مرتباً تكرار شود و بكار گرفته شود. راز همان قانون جذب افكار ماست. راز همان قانون جذب احساسات ماست. هم اكنون خوشحال هستيد يا ناراحت، اگر خوشحال باشيد حتماً پس از خواندن اين مقاله اتفاق خوب، خبر خوبي خواهيد شنيد و اگر نگران، ناراحت باشيد ممكن است خبرهاي بدي هم بشنويد اين قانون راز است پس از قانون راز استفاده كن. از قانون جذب استفاده كن و بدان كه خداوند جهان را براساس قانون، قانون راز خلق كرده است. خداوند جهان را براساس نگراني، نفرت، حسادت و خودخوري خلق نكرده است. ديگران را تشويق كن تا از قانون راز بهره‌مند شوي و هر روز خداوند را شكر كن تا قانون راز و قانون جذب در زندگيتان بيشتر پديدار شود.

 

راز به ما مي‌آموزد كه ما قدرتمندترين آهنربا را در كائنات در اختيار داريم و اين همان قانون جذب است. ما چيزي را جذب مي‌كنيم كه بيشتر در موردش فكر كرده‌ايم و اگر چيزي را در ذهنتان مشاهده كنيد، آن را به سمت خود مي‌كشيد. حتي اگر بخواهيد از آن دور شويد. البته يادتان باشد كه فكر غالب ما اتفاق مي‌افتد. فكري كه دائم به آن مي‌انديشيم و تصويري كه هميشه در ذهن ما است، جذب مي‌گردد.

قانون راز خيلي با مزه است. چون به راحتي كار مي‌كند. همه مي‌توانند با هر ضريب هوشي از آن استفاده كنند. قانون جذب هم همانند قانون راز همه مي‌توانند از آن استفاده كنند. اگر تابه حال چيزي را بدست آورده‌اي، چه چيزهاي كه خيلي آنها را دوست داري و چه چيزهايي كه به شدت از آنها دوري مي‌كني همه بدليل وجود قانون راز و جذب اتفاق افتاده است. اگر تصاوير آنها در ذهنتان نبود خوب اتفاق نمي‌افتادند. استاد آرام در مركز تجسم خلاق به شما كمك مي‌كند تا با تغيير تصاوير ذهني و نوع احساستان آنچه را بدست خود جذب مي‌كنيد را تغيير دهيد و آنچه را واقعاً خواهان آن هستيد جذب كنيد. استاد آرام در دوره تجسم خلاق قوانين جذب و راز را براي علاقمندان بازگو و قابل استفاده مي‌كند. قانون راز و قانون جذب با نوع تصاوير ذهني و تجسمات ما تغيير خواهد كرد. استاد آرام با دانش و تخصصي كه در زمينه روشهاي ذهني و امواج مغزي دارند، فكرها را به فكر غالب شما تبديل مي‌كنند و اينگونه در زندگيتان پديد خواهند آمد. در برنامه تجسم خلاق با استفاده از قانون جذب و قانون راز CDهايي تهيه شده است كه هر كدام در حالت خاص مغزي(حالت امواج تتا يا آلفاي مغز) انجام مي‌گيرد. در اين حالت، ذهن مخالفت نمي‌گند و هر چيزي را مي‌پذيرد. اگر در زندگيتان اتفاقاتي افتاده است كه چندان شما را خشنود نمي‌كنند از قانون راز استفاده كنيد و بگذاريد راز در زندگيتان جاري شود. به چيزهايي كه دوست داريد، فكر كنيد و اينگونه قوانين جهان را به خدمت خود در آوريد. استاد آرام در زمينه راز بيش از 50 نوع CDتكنيك آماده كرده است كه مي‌توانيد با استفاده از آنها هر چيزي را در زندگيتان پديد آوريد يا هر چيزي را از زندگيتان دور كنيد. فقط بايد روش و راه ان را بيابيد. اگر بدانيد كه چگونه انجام مي‌شود، خوب راز اتفاق مي‌افتد. اگر بدانيد چگونه جذب مي‌كنيد، خوب قانون جذب هم اتفاق مي‌افتد. قانون راز ساده‌ است. قانون جذب هم ساده است. از آن بهره ببريد و با بكارگيري اين قانون در زندگيتان نعمت‌ةاي خداوندي را شكر گوئيد. بگذاريد با استفاده از قانون جذب و راز فراواني و آفرينش در زندگيتان جاري شود. خوشبختي را در زندگيتان لمس كنيد تا هداياي هستي به سمت شما سوق داده شود.

استاد آرام به شما مي‌آموزد كه از قانون جذب و راز استفاده كنيد. براي جذب پول، روي ثروت متمركز شويد. قانون راز و جذب به ما مي‌گويد كه نگران بي پولي نباشيد. هميشه حتي اگر مبلغ كمي بود پس انداز كنيد. قانون راز به ما مي‌آموزد كه براي اينكار از قوه تخيل خود استفاده كنيم. احساس بهتري داشته باشيم احساس خوشحالي و لذت در زمان حال، سريع‌ترين راه براي پول درآوردن در زندگي مي‌باشد.

قصد كنيد به هر چيزي كه دوست داريد نگاه كنيد. به خودتان بگوييد كه من پول را مي‌پذيرم و من لياقت رسيدن به اين پول را دارم.

راز سلامتي، راز سلامت فيزيك و بدن ماست. به بيماري فكر كنيد. نگران نباشيد كه روزي بيمار مي‌شويد. تا از زندگيتان بهره بيشتري ببريد. راز سلامتي، راز تمركز بر روي چيزهاي خوبي كه داريم است. حتي تمركز بر روي نقاط زيبا و سالم بدنمان به ما كمك مي‌كند تا سالمتر باشيم. پس نمي‌خواهد با نگراني جلو بيماري‌ها را بگيريد. هر روز صبح خودتان را در آينه ببينيد و صبح بخير بگوييد و به خودتان بگوييد امروز چه روز عالي و خوبي است، امروز فوق‌العاده است. به خودتان لبخند بزنيد. حس خوشي را ايجاد كنيد. حتي مي‌توانيد بلند بخنديد. قانون راز قانون شادي و لذت است. بخنديد تا دنيا هم بر روي شما بخندد.

راز ارتباطات راز خشنودي با ديگران است. دوست داريد چه كساني وارد زندگي شما بشوند به آنها فكر كنيد و تصور كنيد آنها را دوست دارند وارد زندگيتان شوند. اتفاقات تلخ زندگيتان را مرتباً نشخوار نكنيد. آنها غذاهاي استفاده شده هستند. دوباره و چند باره آنها را استفاده نكنيد. زندگي سراسر اتفاقات خوب و خوش است. تصور كنيد كه شاد و خوشبخت هستيد. خودتان را هم اكنون شاد تصور كنيد. خودتان را هم اكنون خوشبخت احساس كنيد. خوشبختي نياز ماست و راز خوشنودي و خوشبختي، تجربه خوشبختي در همين لحظه است. اين راز خوشبختي ماست. خوشبختي سيستم ايمني ما را تقويت مي‌كند پس با اين راز زندگيتان و راز سلامتيتان را تضمين كنيد. آيا تا بحال به بيمه فكر كرده‌ايد، در بيمه ما خودمان را براي اتفاقات بد برنامه ريزي مي‌كنيم. مي‌‌خواهيم طوري ديگر خودتان را برنامه ريزي كنيد. از قانون راز استفاده كنيد. به چيزهاي خوب زندگيتان فكر كنيد تصور كنيد كه هميشه مي‌توانيد سالم و سرحال باشيد. با غم و افسردگي صحبت نكنيد. مغز توانايي درك بسياري از چيزها را ندارد با او شوخي نكنيد. در صحبت كردنتان و در خلوتتان شاهد خوشبختي را در آغوش كشيد و زندگي را سراسر لذت و عشق و دوست داشتن كنيد. اين است راز سلامتي و راز خوشبختي كه ما بايد آن را بياموزيم.

سعي استاد آرام اين است كه اين رازها را بصورت گام به گام به ديگران آموزش دهد. استاد آرام ابتدا از راز آرامش مي‌گويد كه هر چيزي مي‌خواهيد بدست آوريد، ابتدا بايد آرامش داشته باشيد پس از آن تكنيك‌هاي راز . قانون جذب را قدم به قدم بر روي مدد جويان پياده مي‌كند و هر جلسه گزارشات تاثير بر زندگي و سلامت فيزيكشان را دريافت مي‌كند. راز ثروت، راز سلامتي، راز شاد زيستن و هر رازي ديگري را مي‌توانيم در دوره ايشان بيابيم يا بسازيم و آن را وارد زندگيمان كنيم. راز ميانبر نيست، خود راه است و هر راهي جز راز بيراهه است و بيراهه‌ها ما را ممكن است به هدفي كه مي‌خواهيم نرسانند يا آنگونه كه مي‌خواهيم در زندگيمان پديد آيد، را تجربه كنيد.

يادتان باشد كه همه چيز انرژي است و شما يك آهن ربا هستيد. مي‌توانيد انرژي را بدست خود جذب كنيد. مي‌توانيد بدبختي را به زندگي خود جذب كنيد. چگونه؟ بايد فكركردن به آن حتي اگر بخواهيد آن در زندگيتان پديد نيايد. اتفاقاتي كه در زندگي ما ايجاد مي‌شوند از دو دسته خارج نيستند. يا خواسته‌هاي ما هستند كه مرتباً به آنها فكر مي‌كنيم و در زندگيمان پديد امده‌اند يا ترس‌هاي ما هستند كه باز به آنها مرتباً فكر كرده‌ايم و مي‌خواستيم كه در زندگي‌مان اتفاق نيافتند. چه بخواهيم اتفاق بيافتد و چه اتفاق نيافتد قانون جذب و راز مي‌گويد كه اتفاق مي‌افتد.

مادر برابر هر چيزي ايستادگي مي‌كنيم، پايدارتر مي‌شود چون هر لحظه به آن فكر مي‌كنيم. زمانيكه مي‌گوييم نه من نمي‌خواهم بيشتر به آن فكر مي‌كنيم و آن را بيشتر تداعي مي‌كنيم. مثلاً شما يك لحظه به عدد‌257 فكر كنيد. آيا فكر كرديد...حالا آن را از ذهنتان پاك كنيد. بله سعي كنيد 257 را از ذهنتان پاك كنيد. آيا راز را دانستي. اين عدد را از ذهنتان پاك كنيد. هر چقدر بگويم پاك كنيد، آن بيشتر بزرگ مي‌شود. پس اگر بخواهيم آن را پاك كنيم در واقع آن مقاومت مي‌كند و مغزمان آن را بيشتر در خود جاي مي‌دهد. قانون راز مي‌گويد به آنچه مي‌خواهي فكر كن قانون جذب مي‌گويد به آنچه مي‌خواهي جذب كني فكر كن و نسبت به آنچه نمي‌خواهي فكر نكن و حتي بدتان نيايد زيرا اگر بدتان هم بيايد آن در زندگيتان بيشتر پديد مي‌آيد.

استفاده از تجسم خلاق، استفاده از قوانين راز است. در تجسم خلاق با تركيب تجسم و احساس خوب به هستي كمك مي‌كنيم تا راز پديد آيد. پس با انجام تمرين تجسم خلاق و شركت در دوره تجسم خلاق كمك كنيد تا اين راز بزرگ در زندگيتان هويدا گردد.

آرزوي ما اين است كه همه از راز استفاده كنيد. جهان بسيار بخشنده است، اين راز را بايد بدانيد كه خداوند و جهان براي همه به هر اندازه كه بخواهد ثروت و فراواني خلق كرده است كافي است بدانيد و آن را بدست خود جذب كنيد. قانون راز را وارد زندگيتان كنيد و از آن بهره ببريد. راز، راز زندگي شماست. راز عشق، دوست داشتن و لذت بردن است. راز، راز نكو داشتن مخلوقات خداوند و سپاس گذاري از خداوند است. راز شكر گزاري همان راز است. قانون جذب همان راز است و راز همه چيز است از آن آگاه شويد تا در زندگيتان جاري شود. آن را تمرين كنيد تا باورش كنيد. فقط تمرين، هر لحظه تمرين كنيد. راز مي‌گويد درست تمرين كن تا چيزي كه مي‌خواهي را در دستان خود ببيني!

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:20توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تله پاتي

تله پاتي – استاد آرام

تله پاتي دريافت افکار يا انتقال فکر مي‌باشد. تله پاتي با چشم سوم ارتباط دارد. روشهاي مختلفي براي تسلط بر تله پاتي پيشنهاد مي‌شود. معمولاً تله پاتي با غده صنوبري در ارتباط است. تکنيک‌هاي مدي‌تيشن نيز به تله پاتي کمک مي‌کند. البته هميشه بزرگنمايي‌هايي هم در مورد تله پاتي انجام شده است. اگر بخواهيم بطور واقعي به موضوع تله پاتي بپردازيم. تله پاتي در بعضي به ما کمک مي‌کند و جواب مي‌دهد و ممکن است در بعضي جاها هم جواب ندهد و گاهي اوقات تله پاتي فرد را اذيت هم مي‌کند. همانطور که گفته شد تله پاتي خواندن افکار يا انتقال فکر مي‌باشد. با انجام تمرين مي‌توانيم غده صنوبري را فعال کنيم و افکاري که هم فرکانس ما مي‌باشند را دريافت کنيم و يا اينکه با راداه و تصوير سازي ذهني(تصوير سازي ذهني زبان انتقال افکار است) مي‌توانيم فردي را وادار به کاري کنيم. تله پاتي از نظر تئوري کاملاً جواب مي‌گيرد ولي از نظر عملي ممکن است که جواب مورد نظر نگيريم به همين دليل بايد با تمرين و ممارست تسلط خود را در تله پاتي افزايش دهيد. بسياري مواقع شده است که کسي مي‌خواسته زنگ بزند و شما از قبل متوجه موضوع شده‌ايد و اين همان تله پاتي است. اکثر تله پاتي هايي که بصورت ناخودآگاه است درست از آب در مي‌آيد و در بعضي مواقع که اراده خودآگانه بخواهيم آن را انجام دهيم. نتيجه مطلوب ممکن است کسب نکنيم که البته با تمرين مي‌توانيم اين وضعيت را بهبود بخشيم. براي تقويت تله پاتي از تمرينات ساده شروع کنيد. حدس بزنيد. سعي کنيد خودتان را آرام کنيد و هر تصوير که بر ذهنتان آمد را مورد برسي قرار دهيد. با کمکي تمرين متوجه مي‌شويد که اتفاقات را داريد پيش بيني مي‌کنيد. براي تسلط بيشتر بروي تله پاتي تمرين نگاه کردن به آينه را انجام دهيد. به نقطه وسط پيشاني در آينه به مدت ۳۰ دقيقه نگاه کنيد. اگر پلک بزنيد مشکلي ندارد ولي سعي کنيد با آرامش و توجه به نقطه پيشاني نگاه کنيد. تله پاتي رااز خودتان شروع کنيد. خودتان را رها کنيد و اجازه دهيد افکار به سراغتان بيايند. سعي نکنيد که اين افکار را کنترل کنيد.

براي انجام تمرينات بيشتر به سايت استاد آرام aramgroupبه قسمت تمرينات تله پاتي مراجعه کنيد يا با شماره ۸۸۳۰۲۵۲۳ جهت مشورت با استاد آرام تماس بگيريد.

تمرينات تله پاتي گاهاً ساده و در بعضي مواقع براي اينکه بتوانيم در شرايط سخت استفاده کنيم. تمرينات سختي را بايد بگذرانيم. تمرين تله پاتي ارتباط مستقيم با ديدن هاله دارد و گاهي اوقات تله پاتي از طريق هاله انجام مي‌گيرد. در تکنيک‌هاي پيشرفته انرژي مي‌توانيم با استفاده از تکنيک دستور دارد به آجنا تاثيرات مستقيمي را روي افراد يا اشيا ايجاد کنيم. در مراحل پيشرفته‌‌تر تله پاتي مي‌توانيد بر روي اشيا تاثير بگذارد

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:16توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بالاخره کمی هم در مورد هیپنوتیزم
مدتهاست موضوع هیپنوتیزم توی لیست موضوعات وبلاگم هستش ولی چیزی در این رابطه قرار ندادم.

این مطالب مربوط به بزرگترین استاد هیپنوتیزم در کشور ( استاد آرام) هستن. که از سایت موسسه تجسم خلاق استخراج شده.  در زمره موضوع خودش واقعا سایت پر محتوا و غنییه. سر نزنید از دستتون رفته.

آدرسش رو مسقیما میذارم : http://www.aramgroup.ir

برای اینکه بدونید هیپنوتیزم چیه ابتدا باید با مبحث حقیقت ضمیر ناخود آگاه آشنا بشید.


اول از همه فواید هیپنویزم.


 

افزايش آرامش و حذف تنش

بهبود حافظه

(حدت حافظه)

افزايش توجه و تمركز حواس

بهبود بازتاب‌ها

افزايش اعتماد به نفس

کنترل درد

بهبود زندگي جنسي

افزايش کارآيي و سازماندهي زندگي

تقويت انگيزه

بهبود روابط ميان فردي

کاهش سرعت فرآيند پيري

تسهيل روند پيشرفت شغلي

برطرف کردن اضطراب و افسردگي

غلبه بر ناراحتي ناشي از داغ‌ديدگي

برطرف شدن سردرد از جمله سردردهاي شديد

برطرف شدن حساسيت و ناراحتي‌هاي پوستي

تقويت دستگاه دفاعي بدن براي مقاومت در برابر هر نوع بيماري

برطرف کردن عادت‌ها، هراس‌ها و‌ترس‌هاي بيمارگونه و ساير گرايش‌هاي منفي

(پيامدهاي محکوم به شکست)

بهبود تصميم‌گيري قطعي

بهبود وضعيت افراد و شرايطي که به طور کلي در زندگي جذب شما مي‌شوند

.

افزايش درآمد و حفظ آن

غلبه بر هر نوع رفتار وسواسي

نجات از بي‌خوابي

بهبود وضع کلي زندگي

بهبود آگاهي رواني

ايجاد و حفظ هماهنگي بين بدن، ذهن و روح

 

هيپنوتيزم چيست؟

فرهنگ لغت Webster واژه هيپنوتيزم را اينگونه توصيف مي كند: حـالـتـي است مشابه خواب كه توسط كسي القا شده باشد و تلقيناتش بسادگي و بدون مقاومت توسط فرد پذيرفته ميگردد. اگر چه كارشناسان معتقدند هيپنوتيزم بيشتر نوعي خيالبافي است تا يك خواب.
هنگام هيپنوتيزم شما همواره هوشيار هستيد و تنها به محركات بيروني واكنش نشان مي دهيد. اين اسـاسا مشابه زماني است كه در حال مطالعه يـك كتـاب مـهم و جـذاب هستيد. شما حقيقتا" نميتوانيد به چيز ديگري جز موضوع آن كتاب فكركنيد. تمام توجه شما متمركز خواهد ماند تا زماني كه وضعيت حس آگاهيتان تغيير كند.
هيپنوتيزم چگونه عمل مي كند؟
براي رساندن به اين حالت، فرد هيپنوتيزم كننده شما را وادار به تمركز بروي صداي خود و يا يك شيء ميكند. چيزيكـه در مـرحله بعد رخ ميدهيد اينست كه ذهن آگاه و هوشيار شما فعاليتش در روند تفكر كاهش مي يابد زيرا عميقا آرامش ذهن پيدا كـرده ايـد. ايـن موضوع سبب ميشود ذهن ناخوداگاه شما در دسترس او قرار گيرد.
هنگاميكه هيپنوتيزم ميشويـد، بـيـشتر مستعد پذيرش تلقينات در خصوص اينكه چگونه احساس كرده، رفتار نموده و بيانديشيد، خواهيد شد. زماني كه فرد هيپنوتيزم كننده با شما سخن ميگويد، ذهن ناخـوداگاه شما با مقاومت كمتري تلقينات را مي پـذيـرد. اين دقيقا مانند حالتي است كه فرد هيپنوتيزم كننده مستقيما با شخص تصميم گيرنده در اداره و نه يك كارمند جزء صحبت ميكند.
اقسام هيپنوتيزم
از نقطه نـظر علمي هيـپنوتيزم به سه گونه عمده تقسيم ميگردد: تلقيني، پسرفتي و تحـلـيـلي. هـر كــدام از اين اقسام توسط متخصصين علم هيپنوتيزم مورد استفاده قرار ميگيرند.
تلقين درماني زماني است كه به فرد تلـقـيـنات سـاده اي القا مي شـود تـا طـرز فـكر، احساس و كردار وي را تغيير دهند تا اينگونه مشكل او را رفع كنند. هيــپنوتيزم كنندهاي نمايشهاي سرگرمي نيز در اينگروه قرار مي گيرند. هر چند كه در آن كار جـنـبـه درمـاني مطرح نمي باشد.
در پسرفت درماني فرد هدايت مي شـود تا خـاطـرات گذشته خود را بياد بياورد، تا وي بهتر بتواند به علت مشكلاتي كه اكنون از آنها رنج مي برد، پي ببرد.
سرانجام در تـحـليـل درماني متخصص مي كوشد ذهن ناخودآگاه فرد را تحـليـل كند تا متوجه مشكل آن گردد.

 

آيا شما مي توانيد هيپنوتيزم شويد؟
از نقطه نظر تئوري، هـيـپـنوتـيزم بـروي هـمـه افـراد انـجـام شـدنـي اسـت. بـا ايـن وجود استثناهايي وجوددارند.متخصصين كشف كرده اند كه هيپنوتيزم كودكان خردسـال، افراد مـسـت و اشـخـاص داراي بـهـره هـوشـي بـسيـار پايين، عملا" غير ممكن است. مضاف بر اينكه ناتواني در تمركز كامل ميتواند هيپنوتيزم شدن را براي فرد غير ميسر سازد.
براي هيپنوتيزم شدن سه پيش نياز اساسي وجود دارد:
بايد خواهان و راغب به هيپنوتيزم شدن باشيد
بايد به اينكه هيپنوتيزم بروي شما قابل انجام است باور داشته باشيد
بايد قادر باشيد آرام شده و تمدد اعصاب پيدا كنيد
هيپنوتيزم هنگامي به بهترين صورت عمل مي كنـد كـه شما شديدا" بـرانگيـخـتـه شده باشيد و هيپنوتيزم كننده از مشكل خاص شما كه براي كمك به او مراجعه كرده ايد آگاه باشد.
اين تصـور كـه افـراد شـكاك بـه هيـپـنوتـيـزم و يا داراي اراده قوي قادر به هيپنوتيزم شدن نميباشند واهي و غير واقعي است. درحقيقت متخصصين بر اين باورند كه چنين افرادي كانديدهاي بسيار مناسبي براي هيپنوتيزم شدن هستند.هرچند كه فرد ميبايست خود مايل به همكاري باشد.

تلقينات پس از هيپنوتيزم
تلقيناتي كه شما را هدايت مي كند تا اينكه باورشان نماييد، مـي تـواند تـوسـط صداي فرد، كلمات، حركات، اصوات خاص و حتي يك رايحه خاص آغاز گردد. با وجود اين ميتواند شستشوي مغزي طـولانـي مـدتـي بـراي شـما ايجاد كنـد. بــراي مثــال هــرگـاه كــلمـه "كاستينوپل" را مي شنويد اقدام به سرقت منازل ميكنيد. هـمـاننـد شخصيت وودي آلن در فيلم نفرين عقرب.
با اين وجود،تلقين درماني بطور كلي پيرامون تغيير رفتار شما در آينده ميباشد. در حين اين نوع هيپنوتيزم به شما تلقيناتي داده ميشود كه درآينده ميبايست اجرا گردند. براي مثال چنانكه شما تلاش ميكنيد كشيدن سيگار را ترك كنيد، به شـما القا ميگردد هرگاه هوس سيگار كشيدن كرديد، در شما احسـاس اشتـيـاق به دويــدن و يـا چـيـزي مشابه آن پيدا خواهد شود.
اينها تلقينات پس ازهيپنوتيزم ناميده ميشوند. شما ديگر تحت هيپنوتيزم نخـواهيـد بود اما تلقينات به كار خود ادامه خواهند داد. ايـن بـا كنترل فكر تفاوت دارد كه در آن تاثير يك جلسه هيپنوتيزم درماني تنها براي مدت تقريبي چندين ساعت تا دوهفته ادامه خواهد يافت.
اين گونه تلقينات بمنظور اينكه بتوانند تاثير مفيد طولاني مدت داشته باشند، نياز دارند تا در يـك دوره چـنـد جـلسـه اي تقويت گردند. همچنين هيپنوتيزم درمانهاي مجرب براي شما مطالب خواندني و CD هاي صوتي تدارك مي بينند تا هر روز خودتان شـخـصـا" بـه تقويت تلقينات بپردازيد.

آيا هيپنوتيزم خطري ندارد؟
بزرگترين ترس و واهمه در رابطه با هيپتوتيزم اين است كه شما را وادار بـه انـجام اعمال پست و غير اخلاقي نمايد. اطـمينان داشته باشيد شما را نميـتـوان وادار به انجام كاري گردانيد كه در حالت عادي انجامش نمي دهيد.
بياد داشته باشيد اين ذهن ناخودآگاه شما مي بـاشـد كـه در حـيـن هـيـپـنـوتـيزم مورد درخواست و مخاطب قرار ميگيرد و از آن جايي كه اخلاقيات شما درآن جاي گرفته، شما كاملا از انجام عملي بر خلاف اراده خود مصون ميباشيد. تنها زماني هيپنوتيزم خطرناك ميباشد كه فرد تحت تاثير الكل و مست باشد.

هيپنوتيزم براي چيست؟
قبلا اشاره كرديم كه هـيپـنـوتيزم مي تواند در درمانهاي روانشناسي مورد استفاده قرارگيرد. اما موارد استفاده كاربردي ديگري نيز دارد كه شامل:
تغييرعادات غلط چون پرخوري و استعمال دخانيات                                      
 برطرف كردن ترسهاي مفرط
 كاهش استرس اضطراب و ترس
 درمان آسم
 التيام بيماريهاي پوستي
 درمان سردردهاي ميگرن
 كاهش عوارض شيمي درماني
 كنترل خونريزي در جراحي ها و اعمال دندانپزشكي
 كنترل فشار خون
 بهبود سيستم ايمني بدن
به عنوان يك اصل، هيپنوتيزم همراه با ديگر درمانها مورد استفاده قرار ميگيرد و نه لزوما بطور انفرادي.

 يافتن متخصص 
هيپنوتيزم زماني كاربردي وسيع دارد كه فقط توسط سازمانهاي معتبر انـجـام پذيـرد. در واقع انجام عمل هيپنوتيزم در اكثر كشورها كنترل قانوني نمي گردند. اسـاسا دو دسته وجود دارند كه به حرفه هيپنوتيزم به مفهوم درماني آن مشغول هستند.
نخـسـت متـخـصـصيـن عـلوم پزشكي مجاز، پزشكان، روانشناسان، كارشناسان علوم اجتماعي و روانپزشكان. روي هم رفته ايـن افـراد عـلاوه بـر تـحـصـيـلات دانـشگاهيشان آموزش تخصصي ديده اند تا قادر به انجام عمل هيپنوتيزم گردند.
دوم هيپنوتيزم كنندگان گواهي نامه دار غيـر متـخصص. ايـن افـراد متـخـصـص پـزشـكـي نميباشند اما دوره آموزشي 200 ساعته هيپنوتيزم را بپايان رسانيده اند.

هيپنوتيزم شدن
در هنگام انتخاب متخصص مناسب بـراي خـودتان، بهترين راه پرسش از شخصي است كه شما به پيشنهادش اعتماد داريد. شما همچنين مي تـوانـيـد بـا اتـحاديه هيپنوتيزم كنندگان ملي واقع در سايت http://www.ngh.net/ و يا هيئت ملي هيپنوتيزم درمانهاي باليني مجاز واقع در سايت http://www.natboard.com/ مشورت كنـيـد.
هـنـگامـيكـه شما فردي را يافتيد از آنان راجع به اينكه چه آموزشهايي را فرا گرفته اند و چه مدت است كه در حـال انـجـام دادنـش هـستند، و ايـنكه وابسته به كدام سازمان و انجمن متخصصين ميباشند، سوال كنيد.
براي يك جـلـسه يـك ساعته، انتظار پرداخت مبلغي در حدود سي هزار تومان را داشته باشيد. هر چند اين احتمال وجود دارد پيشنهاد چندين جلسه اي گروهي به شما شود كه از لـحـاظ اقـتـصادي بـه صـرفه ميباشد زيرا تعداد جلسات مورد نياز بسته به مشكلي است كه شما سعي در رفع آن داريد.
در يك جلسه هيپنوتيزم عادي، نيمي از زمان صرف مشاوره و آموزش در خصوص رويداد اصلي و نيمه دوم شامل القاء هيپنوتيزم مي شود.

پرسشهاي متداول در خصوص هيپنوتيزم
1- آيا هيپنوتيزم عوارض زيانبار بلند مدت دارد؟  خير. هيپنوتيزم برعكس براي بهبودي تندرستي شما در بلند مدت ميباشد. درهرصورت سابقه پزشكي خود را با هيپنوتيزم كننده در ميان بگذاريد تا مـطمئـن شـويد يـك كانديد ايده آل مي باشـيد. همچنين اگر شما زمينه تفكرات توهم آمـيز داريد و يا از الكل و مواد مخدر استفاده مي كنيد، امكان خطر وجود خواهد داشت.
هنگامي كه شما از حالت خلسه خارج ميگردييد ممكن است اندكي احساس گيجي و و سردرگمي كنيد امـا هيچـگاه ايـن حالـت زياد بطول نخواهد انجاميد. احساس اضطراب پس از آن معمولا نشانه اثر بخشي درماني مي باشد. با ايـن حـال بـا هيپنوتيزم كننده خود در خصوص آن صحبت كنيد.
2- آيا ميتوان تا مدت نامحدود تحت تاثيرهيپنوتيزم باقي ماند؟ هر شخصي كه فيلمهايي نظير Office Space را ديده باشد در ايـن فكر اسـت كـه هرگاه هيپنوتيزم كننده در حين هيپنـوتـيـزم فـرد ناگـهان بميرد چه اتفاقي رخ خواهد داد. نگران نباشيد، شما قادر خواهيد بود به تنهايي از حالت خلسه خود خارج گرديد.
يا براي چند دقيقه به خواب فرو خواهيد رفت وبطور طبيعي بيدار خواهيد شد و يا متوجه آن مي شويد كه كسي با شما سخن نميگويد و با يك احساس طراوت چشمان خود را باز مي كنيد.
3- آيا ميتوان در هر زمان از آن حالت خارج شد؟ همانـطـور كـه قـبـلا بـحث شد هيپنوتيزم مي بايد از طرف شما و با ميل داوطلبانه حس ناخودآگاه صورت گيرد. بنابراين ضمير ناخودآگاه شما همـواره تـحت كنترت مي بـاشـد و هرگاه موضوعي را ناراحتتان كند، قطعا امكان خواهد داد از آن حالت خارج شويد.
 4- آيا ميتوان حالت خلسه را بعدا به خاطر آوريد؟  هر اندازه جلسه هيپنوتيزم عميقتر باشد به خاطر آوردن لحظات هنگام هيپنوتيزم كمتر خواهد بود. و اين ضمير ناخودآگاه خود شماست كه مي گـويـد بـه چـه انـدازه هيپنوتيزم عميق باشد. اكثر افراد قادر هستند حداقل لحظاتي را به خاطر بياورند.
احساس خواب آلودگي ميكنيد... 

اعـتبار هيـپـنوتـيـزم بعنوان يك ابزار درماني قابل اطمينان همواره مورد بحث دانشمندان بوده است. اما هزاران مشتري خوشنود نميتواند بي سبب و غير واقعي باشد.ميتواند؟ اگر اعتقاد داريد كه هيپنوتيزم براي شما مناسب ميباشد بهترين تـوصيه در اين نظر اين است كه با توقعات و انتظارات معقول و اندك به آن مبادرت ورزيد.

به ادامه مطلب هم سری بزنید. هیپنوتیزم چیست؟ از منبعی دیگر

برگرفته شده از وب سایت مردمان

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:12توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
پست تو پست 1 - حرفهای نگفته

شاید ستاره سهیل از نو

بچه پست ها در شکم یک پست . این یک پست نیست. بلکه چندین پست است در یک پست

 

بیشتر پستها  بی عنوان هستند. ولی موضوعاتشون به موضوعات وبلاگ بی ربط نیست.

  

شدیدا فشار روحی روانی بهم اومده اما باز هم خریت و فکر خودکشی نتونست بهم خطور کنه. اما موج عجیبی بر من غلبه کرد. موج منفی عصبانیت. از قدیم مشکلم همین بوده. نه دود و دم و مشروبات بر من غلبه کردن نه حتی فکر خود کشی. اسم خود کشی رو اوردم چون یه عزیز تو نظرات حرفشو زده بود.

تصمیم به رفتن حتمی شد. چک رو رو گرفتم فردا میرم بانک پولو میگیرم. فعلا..! فعلا که آواره ام. حتی رفقا هم مال و ملالی نشدند. جز یکی.

یکیشون که اصلا به کل نه میدونه رفیقش چشه نه.. هر چی هم میگم مگه یادت نیست دوره ای که خودت نامزد بودی؟

 

کسی به اندازه خودم دلش به حالم نمیسوزه و کسی به اندازه خودم برای خودم کارساز نخواهد بود.خدا قبلا با دادن قدرت اندیشه بزرگترین کمک رو به من کرده اگرچه باز هم  کمک میکنه. ولی من چقدر در قبال او نمک نشناسم واقعا. بهترین عشقو بهم هدیه کرده بود که ... باور کن خودمم نمیدونم چطور از بینش بردم و دقیقا چطور شد که.. این ماجرا نسبتا مرموز مونده.

 

آره زمین خوردم. وحشتناک هم زمین خوردم. اما هنوز زنده ام و احساس میکنم اینو.

هنوز نبض و نفس دارم. هنوز پوستم سالمه. هنوز تمام عضلاتم سالمن. تمام استخونام. روحیه لگد مال شد ولی مطلقا از بین نرفت. نسبتا انعظاف پذیرم و اکنوز این انعطاف پذیری رو به ازدیاده. من چیزی کم ندارم. مشکلم اینه که قاطی میکنم. یه سیستم هر چقدر هم که بخواد قوی بشه نباس قاطی کنه. باید به سنسورهای حساس ضد قاطی کردن مجهز بشه. چیزی که من کم دارم و دنبال ایجادشم.

آره زمین خوردم. ولی پا میشم و خودمو میتکونم. به راهم ادامه میدم. عیب نداره.

 

گفتم پوست یاد نشون روی صورتم افتادم.

درسته که یه نشونه تو صورتم درست شد. اما از ین بردن اینم راه داره. مگر نه این است که هر یازده ماه کل سلولهای بدن آدم از نو میشن؟ پس چرا جای زخما میمونه؟ برای اینکه همیشه باورشون دارن و باهاشون خواه ناخواه انس میگیرن. همین. بیخیال زخم.

باور کن همه چی راه داره.

هر چقدر که تیز پروازتر باشی و بالاتر بری  وقتی که تو اوج آسمون تیر خوردی ارتفاع بالاتر کار دست تو میده. ضرر ارتفاع بالاتر همینه. پس اگه در ارتفاع بالاتر پرواز میکنی بهتره بچه کوهستان باشی نه دشت.

من به اندازه خودم ضربه خوردم. به یک کتری نگاه کنید که وقتی بیش از حد میجوشه کار خاصی نمیکنه اما خیلی زود میجوشه. یه دیگ بزرگ پر از آبو درشو ببندین و هیچ راه خروج بخاری براش نذارین. حالا اونو بجوشونین. زود نمیجوشه اما وقتی جوشید چنان انفجاری میکنه که اگه کسی تا ده متر نزدیکش باشه ممکنه کشته بشه. میتونه یه ساختمون خراب کنه. قضیه منم همین شده.

 

یه دشمن دارم. خوب اونم قدرتهای درونیشو کشف و فعال کرده اونم بصورت قوی. اما هر چیزی رو میشه درست یا نادرست استفاده کرد. این یارو به شدت نادرست میره. بر علیه دیگرون و کسانی که بهشون حسادت میورزه به کار میگیره.بجای اینکه با قدرتش خود سازی کنه و رقابت سالم داشته باشه. واقعا خاک بر سرش. فکر کرده سود کرده.

پسر عمه و پدر خبیث کورش(خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد).

اینا متخصص تاثیر از فاصله هستن. البته نوع منفی شدید.

آدم که اعتقادش به خدا سست شد کارنامه کارهای منفیش درخشان میشه به شکل سیاه. حالا نه همیشه ولی احتمالش زیاده.

اگه در مورد تاثیر از فاصله میخواین چیزایی بدونین کتابهای پل ژاگو و دکتر ژوزف مورفی  رو از یه مترجم خوب پیدا کنین. اگه مهدی قراچه داغی باشه خوبه.

هر چیزی تو دنای مخالف و جهت برعکسش وجود داره. مخالف و بر عکس دعای خیر هم عمل زشت و پلیدیست بنام افسون و سحر.

------------------------------------------------

من!

همون پسر مهربونه.

من!

همون که جذبه داشت و خیلیا دوسش داشتن و کوچیک و بزرگ سلامش میکرد.

بکن بابا!

باشه .

میلیاردها ثروت و دارایی ، کلی دانش و تجربه، و... که بخواد بدون استفاده بمونه، و.. اما زندگی آرامش نداشته باشه فایدش چیه.

میلیاردها ثروت رو هنوز ندارم. اما اگه روزی میلیاردر باشم باهاش ساخت و ساز نمیکنم. صرفا ثروت اندوزی نمیکنم.،کارهای خاص میکنم. باید بشم واقعا خاص.  حالا خاص منفی یا مثبت؟

مطمئن باشم که هر چقدر از دست خیر خواه بدم چند برابر عاید خودم میشه پس چه دلیل که زودی خامشون بشم و خودمو فریب بدم. البته الانشم کم پول ندارم. منتها غیر فعال هستند. جایی خاص. دویست میلیون کم پولیه؟ ولی فقط ازم فاصله گرفته اند. همین.از حقایق رو نشده که بالاخره رو کردم. خیلی ناکسم نه؟ خوب دلایل داشته.

 از این بحث خارج بشیم.

 

بالاخره مینویسم. وصیت نامه رو.

پست بعد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

عشق دوست داشتنی

 

خانم فاطیما تا حالا نشده واقعا کسی رو اونجور که تو رو دوست داشتم دوست داشته باشم. حالا میفهمم تو عمرم اگه یه دفعه واقعا عاشق شده باشم اون.. هیچکی نمیدونه چطور و واقعا چرا تموم شد. خیلیا اشتباه فکر کردن. ولی بالاخره خودم فهمیدم. مدت کوتاهی بعد از حماقتم. درصد بندی کردم واست دلایل رو.


گذشت رو حسابی تمرین کردم به این امید که روزی تو منو ببخشی از ته دل.

چقدر من احمق شدم یه لحظه. از کنترل خارج شدم. بهش اس ام اس دادم پرسیدم تو منو نفرین کردی؟

آخه اون و این حرفا؟ بار اولی که این فکرو کردم دو سه ماه پیش بود که وقتی از خواب پا میشدم دماغم پر خون میشد. یا عطسه که میکردم خون میپاشید.راستشو بخوای ترسیده بودم ( خودکار) ولی به سرعت از اهمیت ساقتش کردم. دیگه اهمیت ندادم. بر طرف شد.

ناراحتیه رو چالش کردم. زندش نمیکنم.خدا نگهدار

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نوشتم

 

نزدیک به 350 صفحه نوشته های خاص تایپ نشده دارم که تا حالا رو نکردم.  اصلا با خوندن اون نوشته ها نظرها راجع بهم تغییر میکنه. ممکنه خیلی بدتر یا خیلی بهترشه یا به شدت متعجب شن.کاملا بستگی به آدمش داره. منی که با درس میونه آنچنانی نداشتم از کی تا حالا با ریاضیات حرف و حدیث میزنم و چیزایی اثبات میکنم؟ از کی تا حالا اینقدر شدیدا بهم الهام میشده؟

انس با کاغذ و قلم و شرطی شدن با قلم خودنویس حکایتی دارد.

چرا حتما باید دانشجو باشی تا حرفات خریدار داشته باشن؟ اگه به اینه که باشه تا فوق دکتراش میرم. از سیاهی لشکرا ابا و ترسی ندارم.  یک سرباز شجاع از یک لشکر ترسو به مراتب ارزنده تر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

فاصله زمانی و ترکیبش با بعد مکان در قالب فاصله باعث شد آهنگ تغییرات رو واقعا در یابم. هم خودم هم بقیه را. دوستانی چون  دوستان نزدیک. زمان خیلی چیزها را دگرگون میکند جز تغییر خودش. همه چیز تغییر میکند جز خود تغییر. مهم جهت تغییر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کیو دیدی که دلش بخواد هدیه تولد بهش عقاب بدن. اونی که اینکارو کرد دلم بدون هیچ قید و شرط اظافی به نامشه.

این حرف مسخرس نه؟

اما بهترین هدیه از نظر خودم کتابه

بعدش به علاقه مندیای طرف مخصوص علاقه مندیای که به کار مورد علاقش بخورن فکر کن. اینجوری شگفتا که چه جایی توی دلش باز میکنی. به شرطی که انچنان سر سخت نباشه. ولی خوب سعی کن با آدمای بصری اینجوری پیش بیری. اگه میخوای بدونی کدوما بصری هستن به حرکات دستاشون حین صحبت کردن و به صحبتای توصیفیشون توجه کن. دائمبا توصیف توجیه میکنن.

اگه لمسی بود سعید کن در آغوش بگیریش همیشه.

اگه سمعی بود از راه صوت وارد شو. باید زرنگ باشی. اگه خواننده باشیو طرفت سمعی باشه بهترین نتیجه رو خواهی گرفت.

 

جالب این که بعضیا درصد بالایی از هر سه هستن.

من: خوب بررسی و فکر کردم. در مورد خود من:

85 درصد بصری

80 درصد سمعی

70 درصد لمسی

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات شدید شخصیتی من و شرطی شدن شخصیتم در بعد مکانهای خاص به خدمتم مربوط میشه ولی نه خیلی. این هزار بار.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات و احساس تغییرات

یه سالو نیمی که خونه نبودم تغییرات زیادی رو در دنیای خارج از درونم احساس کردم. دنیای درونم تنها دنیای خارجم را برایم درک میکرد.

همیشه فکر میکنیم هر وقت جایی میرویم، مسافرتی و ... چنانچه حد اقل یک هفته از محل سکونتمان دور باشیم و بعد برگردیم، انگاری دنیا و محله ها و شهر تغییر کرده اند. تصور ما این است که زمانهایی که به سفر میرویم چنین اتفاقی میافتد.

وقتی حین خدمت از پشت تلفن از دوستان میپرسیدم چه خبر، تغییر خاصی در شهر و ظاهرش روی داده یا نه میگفتن نه اصلا هیچ تغییری نکرده. بعد از دو سه ماه که میومدم میدیدم بللللللله.

حسابی تغییراتی روی داده. و این برای من کاملا قابل درکه.

حالا میفهمم که دقیقا مثل یه نیم شوک میمونه که به یکباره.. مثل یک دفعه از چند پله پریدنه. وقتی پله ها رو یکی یکی میریمو و همه چی آسون و عادیه ولی وفتی به یکباره چندین پله رو میپری..


توی این مدت و مخصوص از اواخر سال 87 به بعد خبر فوت کم نشنیدم. پدر یکی از بچه های آشنا، بعضی از قوم و خویشان خودمون، اشخاص آشنا و نیم آشنا از شهر خودمون، و در آخر هنوز چند روزی از اتمام خدمتم نگذشته بود که آخرین خبر رو هم شنیدم. یکی از عزیزان آشنا، همشهریان سابق، هم فامیلی خودم، که فقط دو سال ازم بزرگتر بود جوونمرگ شد. آدم از این زورش میگیره که که پسر خیلی خوبی از دست رفت. تشییع جنازه این یکی رو حظور داشتم. خیلی شلوغ بود. خدا بیامرزتش. مرگ محسن حسابی منو شوکه کرد. تا دو هفته باورم نمیشد. محسن! پسر به این گلی و مهربونی و رعنایی.. هیچی نگم بهتره.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

اگه این پست مال تو باشه توی این وبلاگ چی مینویسی؟

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 این نوشته ها چیه؟ نمیدونم.

امروز صورتم نشونه خورد. دلم نمیخواد روی صورتم باقی بمونه. جالبه در آستانه رفتن. کار برادرم بود. با یه میله آهنی زد. من دست خالی رفتم و اون.. اونوقت اسم خودشو گذاشته مرد. تمام محوطه لابی ساختمون پر خون شد. در و همسایه ها ریختن. لباسام و صورتم پر خون شد. اگه خورد بود به چشمم حتما اون چشمو از دست داده بودم. خدایا شکرت.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

با یه آشنایی در یه شهر دیگه تماس گرفتم. دنبال خونه میگردم. خونه بدوش. باباهه چقدر الکی مارو دست کم گرفته. فکر میکنه از این عرضه ها نداریم.

 

یه خونه با چندتا دانشجو آره زیاد سخت نیست. اما اگه تنها باشی بهت فشار نمیاد؟ آب و غذات، پوشاکت، حمایتت، حتی یه نفر که با همسرش زندگی میکنه حامی هم هستن. اما شخص تنها چی؟ از هیچی نمیترسم. باید حواسم به خود ترس باشه. همه دچار ترس میشن. حتی شجاعان.فقط برش باید غلبه کرد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

از دست داده های خدمتی

من توی خدمت بیشتر از اینکه چیزی از دست داده باشم چیزهای زیادی بدست اوردم. اما از دست داده ها اینها بودند. اصلا به نظرم جالب نیست که بگم چیزی از دست دادم. خدمت من همش بدست اوردن بود.

زمان ---> جبرانش میکردم

سلامتی زانوهایم--- > اخیرا خیلی رو به بهبود رفته

---->گوشی موبایل .

-----> دفتر خاطرات با ارزشی که گم شد. اینو چطور پیدا کنم؟ نمیدونم. باید از خودم سوال کنم تا شرایط نشونم بدن. نمیدونم سوخته، پاره شده، نمیدونم دست کیه. ماجرای جالبی داره.

خیلی برام مهم بود. میخواستم به پسر آیندم نشونش بدم. به دوستام. و.. میخواستم بگم چطور با این دفتر شرطی شده بودم و خود این دفتر باعث بد بختیای حین خدمتم شد. این دفتر مهمترین چیزی بود که تو خدمت از دست دادم. البته اومده بودم مرخصی و داده بودمش به نامزد سابق ولی اون بود که گمش کرد بی آنکه خودش متوجه باشه. اصلا هیچی یادش نمیومد. ولی خوب دیگه تا حدودی بی خیال این دفتر شدم. گذشتم.


خدمت که تموم شد و داشتم سوار آخرین اتوبوس مسیر به طرف ماهشهر که میومدم، حدودای صد کیلومتر آخر روی دوتا صندلی دراز کشیده بودمو و گوشی کنارم بود. آخر اتوبوس بودم. یه چند نفری هم اونجا بودن. پیاده که شدم دیدم همه سر راه پیاده شده بودن. ولی دیگه خبری از گوشی نبود.

این گوشی مالی نبود ولی شانص اوردم که عکسهای شخصی و امثال این توش نبود. فقط اس ام اسهای خصوصی که اونا هم اونچنان مهم نبودن. بالاخره یه روز بعد سیمکارتو سوزوندم اما ..

با این گوشی کلی خاطره داشتم، این گوشی خودش چقدر دردسر برام درست کرده بود. چه دوربین توپی داشت که خیلی کمکم کرده بود.

از اون روز من گوشی خیلی ساده گرفتم تا یه جاهایی هم حسابی در وقتم صرفه جویی کنم فعلا..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خدمتم آسون نگذشت. به این قسمت توجه کنید.

وقتی وارد اول دبیرستان شدیم گفتن اول بد بختیا شروع شد. وقتی ناچار شدم برم خدمت و درنگ نکردم گفتن اول بد بختی شروع شد. وقتی آموزشی تموم شد قبلیا گفتن اول بد بختی شروع شده حالا. تازه شروعشه. خدمتو که تموم کردم بازم آدمای منفی که قدیما خمت کرده بودن در گوشه کنار پیدا میشدن. تاکسی و ... خدمتت تموم شد. تازه اول بد بختیا شروع میشه. آره حتما بعدا اینا رو هم خواهم شنید. ازدواج که کردی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچه دار که شدی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که رفت مدرسه تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که دانشجو شد تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت باید ازدواج کنه و ازت دور میشه تازه اول...

من موندم پس کی اول خوشبختیا شروع میشه؟

 

من تو خدمتم با وجود اینکه زجر آور بود اگرچه  فشارهای شدیدی بهم وارد شد اما واقعا هیچ وقت فکر فرار به سرم نزد. واقعا احساس بد بختی نکردم. نداهای درون آورمم کردن. دعای خیر مادر و عشق. و بعد از اون تازه دوستان ولی باید بگم دعای حسین و محمد. بقیه سبک بود.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

قبل از اینکه دنبال بهترین دوست باشم باید خودم بشم بهترین دوست. اولین کسی که باید بهترین دوستش باشم خودمم. باید رفتارم با خودم خوب باشه تا با دیگرون.. اگه خودمو دوست دارم باید چنان باشم که خطایی ازم سر نزنه که دوستم ناراحت بشه چون اگه از دستم ناراحت نباشه هیچ وقت بدمو نمیگه هیچ وقت بهم بد نمیکنه و ..  چرندیاتی چون رفاقت افسانست و ... که مربوط به آدمای نادون و فراوون روی زمینه تو گوش من یکی نمیره. حد اقلش اینه که خودمم بهترین دوست خودم باشم و به خودم اعتماد شگرفی داشته باشم. با خودم حال کنم و خودمو ببرم سینما، با خودم معاشقه کنم، تو آینه بهترین دوستمو ببینم نه بدترین دشمنم. خودمو ببرم خرید و برای خودم با حوصله خرید کنم. توی موفقیتهای خودم خودمو تشویق کنم و به خودم جایزه بدم.

اگه دشمن خودم باشم هیچ بهترین دوستی روی زمین یافت نخواهد شد ولی اگه دوست خوب خودم باشم کم کمش یه دوست خیلی گل دارم. اون خود من هستم. هیچ کس به اندازه خود من خودمو نمیفهمه مگه من نمیخوام یکی باشه که منو بفهمه؟ پس کی بهتر و لایقتر از خود من؟

من اسم همون دوست رو گذاشتم دنا. حالا نمیدونم دنا دقیقا کدوم یکیمون هستیم. این برای خودمم هم معماست. من با دنا حرف میزنم یا خودم دنا هستم که با خودم حرف میزنم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

واقعا خوب که بررسی کردم دیدم اگه توی خدمت یه شخصیت دیگه هستم و توی خونه شخصیتی با بعضی رفتارهای سابق، دلایلش اینا هستن.

شرطی بودن من با محیط پر از امواج منفی خونه. تو این خونه حتی اگه گیاه ساختمانی بذاریم دو روزه میمیره، اگه ماهی بذاریم میمیره و.. این خونه همش انتقاد و امر و نهیه. چقدر بگم بابا امر و نهی فقط یه خود فریبیه کار خاص نمیکنه. بیشتر از اینکه سازنده باشه مخربه. تربیت ایده آل یک چیز الگویی از رفتارهای درسته. انسانهای تاثیر پذیرند نه حرف گوش کن. حد اقل 80 درصد آدما اینطورین.

 

دلیل دوم اینه که بابا جون این یه خانوادس، یه زنجیرس، به هم متصل. اگه هماهنگی نباشه همه چی بهم میریزه بابا.اگه فقط یه نفر بخواد متحول شده باشه و بقیه بهش بگن دیوونه و مقاومت پیشه کنن که نمیشه. هرج و مرج راه میافته.

 

تو کشور ما برای این چیزا اصلا  فرهنگ سازی نمیشه این دولت کی میخواد به فکر باشه: مشاوره

الکی الکی عیبه تو مملکت ما. آخه اگه یکی بیاد و کمکت کنه که زندگیت بهتر بشه به تو بد میکنه؟

 

به این حرف خودم باید مراجعه کنم.

 

شرطی های اشتباهی(منفی) یا دردسر ساز در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا  دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

برای حل مسائلم کمک شگرفی رو میتونم از این چیزا بگیرم.

نخست خدا و اولیا

دوم ذهنم – بردن ذهنم به حالت عمیق آلفا، خوش خیالی،ریلکسیشن و مراقبه و مدیتیشن و تمرکز عمیق فکر،

هیپنوتیزم

و همچنین:کارهای واقعی که باعث ترشح به اندازه و نه زیاده از حد آندروفین در مغزم باشن.

 

مراقبه لحظه به لحظه مخصوص مراقبه به صحبتها و کلماتم. مراقبه بر افکار و عادتها و مراقبه بر احساسات. مراقبه بر ورودی های احساستیم. مخصوصا تصویری و صوتی. تصاویر زیبای حقیقی ، صداها و صوتهای دلنواز و واقعی که منجر به احساس خوبی واقعی بشوند.

نه موزیکهایی که عادت کرده باشم هنگام احساس بد گوش کنم. اگر آنها را سالها پیش هم گوش کرده باشم و اکنون همینجوری بخوام گوش کنم، به دلیل شرطی شدن. گوش کردن به همین موزیک ها دستوری است برای ایجاد شرایط ناراحت کننده و غم از نو.

تغییر و جایگزینی عادتهای نامناسب( برای از بین بردن یک عادت باید آن را جایگزین کرد)

 

برای تمام اینها و شروع نیاز مبرم به تغییر مکان دارم.این خونه هزاران زنجیر به دور من تنیده. و من اینجا در غل و زنجیر هستم. در تعداد اشتباه نکردم. باید مغز آدمی رو کمی خوب بشناسی و بدونی که خیلی از چیزها که فکر میکردی دقیقا بر عکس بوده تا منظورمو اینجا بفهمی. این بند نسبتا پیچیده شد. بیخیال.

 

برای یافتن مکان و جور شدن شرایط داشتن مکان خوشخیالی پیشه کردم. پولش اتوماتیک جور شد. مکانش هم جور خواهد. شد. شغلم هم جور خواهد شد.

گفتم شغل. همینجاش شغل پیدا کرده بودم. با درامد واقعا خوب. نزدیک به ماهی یه میلیون. ولی حضور پول در شرایطی که آرامش نداشته باشی مثل اینه که بگن تو یه لیوان آب فقط یه قطره سم هست چیزی نیست. بنوش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

کوله بار من : تعداد زیادی کتاب.زیادن واقعا. چند هزار صفحه بگم خوبه؟

کلی کتاب غیر درسی در دو رشته متفاوت که حجم بالای یکی منجر به بالا رفتن تعداد کتابها و حجم بار.. صد تا کتاب خوبه؟

 

کوله بار های نامرئی: حسرت. البته به خودم میگم حسرتهای بیجا. میکشمشون. تیکه تیکشون میکنم. چالشون میکنم. دلیلی نداره نگهشون دارم.

 

عشق و صفا و محبت. مهربونی. نه اگرچه دلم سوخته ولی نه باید خصوصیات خوبی که کمو بیش درم هست نابود کنم.

 

تعدای وسایل هنری.

 

راستی دیشب باز خواب دیدم بابام گیتار برام خریده. ولی کاورش نه خودش.  کی گفته نخواهم داشت؟ من چیزهای دست نیافتنی داشته ام.این چیز زیادی نیست. خودم ذهنم را.. منظورم گیتار معمولی نیست. یه گیتار الکترونیک مخصوص. حد اقل نیم میلیون قیمت داره.

همیشه پولشو حتی اگه داشته صرف چیزای دیگه شده. بیخیال.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

آقا پویا نرسیدم واست پوسته بزنم. ببخشید. آخه تصاویر گرافیکی لازم رو نداشتم و باید میگشتم. البته توی سیستم خودم گشتم. چیز مناسبی پیدا نکردم. همین امروز اینکارو کردم.معذرت...

تو واقعا خاص هستی.  صفات اینچنینی تو را شاید من روزی پیش بینی کرده بودم. ولی دستور نداده بودم. شاید هم چشمان من آن موقع بسته بوده اما تکنیک های پیامی غیر مستقیم را حرفه ای اگر نیستی حد اقل در سطح خوب هستی.پیامهای خاص را میگویم.درسته؟

راستی من و تو یه خصویت مشترک داشته ایم. یه جاهایی.گاهی میخواستیم پله های زیادی رو یه جا بپریم. مطمئن باش اگه بگردی پیداش میکنی. حافظتو بررسی کن. دور نیست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تظاهر همیشه بد نیست

به اونی که تظاهر به خوبیها میکنه گیر نمیدم. مگر اینکه نیتش ریا باشه. حتی خود تظاهر دو جنبه مثبت و منفی رو داره. جنبه منفیش همن ریاست. اما تظاهر به خوبیها و تداوم دادن بهش یه تکنیک برای ایجاد همون خصائل نیک هستش. یکی که دائم به شجاعت تظاهر کنه چیزی از دست نداده.

معروفه که میگن تظاهر به شاجعت چیز جالبیست. کسی نمیتواند متوجه تفاوت شود. اثر گذاری آنها یکیست. جالب اینکه ادامه که بدی آخرش واقعا همون شجاع میشی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خوشمزه هستم

برادر کوچیکم محمد با من مثل یه دوست صمیمیه. خیلی دوسش دارم. اومد گفت فهمیدم واقعا خیلی خوش مزه !!

خیره داداش!

هیچی دیدم یه عالمه گربه دور خون ریخته تو روی زمین جمع شدن. مواظب خودت باش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کی گفته رفتن بده. برای اصلاح امور گاهی دوری بهترین گزینست. من که قهری نرفتم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

منتظر هیچ کس حتی خدا هم نیستم. خودم وضعمو رو به راه میکنم. فقط به خدا توکل میکنم و خودمو به این قدرت بیکران وصل میکنم. مطمئنم موفق میشم. اگه اجل مهلت بده.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

جریان

حالت جریان.

صدها بار حالت جریان ولی در مورد مرگ.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تیپ تاپ

همه فکر میکنن  تیپ من بعد از خدمت یا حین خدمت تبدیل شد به تیپ شخصیتی. صد البته که شش ماه قبل از خدمت.. ولی از اونجایی که مشغله ها باعث شد کمتر توی عمومیتها ظاهر بشم کسی به اونصورت متوجه نشد.  البته و صد البته گاهی روزا تیپ اسپرت میزنم. برای اینکه از تیپ شخصیتی زده نشم.

تیپ شخصیتی من تا خود کت و شلوار پوش بودنه اما تیپ اسپرتم محدود به تیپ ارتشی  ساده و نهایتا جین ساده و پیراهن تا حد امکان آستین بلند و ساده و در عین حال زیبا. مثل قدیما اهل افراط و شلوغ بازی و گردنبند و کلاهای ... نیستم.

گاهی هم با تیپ ورزشی بیرونم. زیاد تیپ تاپی نیستم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

مدیریت زمان

استفاده اصولی از زمان، مدیریت زمان.

برایان تریسی میگه مدیریت زمان یعنی مدیریت بر زندگی.

توی خدمت ( از 8 ماه آخر) حسابی اهل برنامه ریزی و.. حتی کاغذهای اون برنامه ریزی ها رو یادگاری نوشتم.مدیریت صحیح زمان میتونه به شکل شگرفی عقب افتادگی ها رو جبران کنه. یه میانبر تضمین شده و حرفه ای.

بعد از مرخصی عید نوروز برگشتم همون جایی که بودم. البته توی 20 روز محیط تغییر کرده بود. جای شیر آب توی حیاط عوض شده بود و رفته بود پشت پاسگاه. منم از این بابت ناراحت شده بودم چون دقایق بیشتری رو ازم میگرفت. من روی صحبتم با  دقایق گرفته شده در یک روز نیست. محاسباتم برای سه ماه بود که روی هم چقدر وقت تلف شده داشتم.

اصلا باید بگم این چند ماه آخر خدمت دوران شگرف زندگیم بوده. پس بیخود نیست که بقیه سربازا خیلی خاص نگام میکردن. مدیریت زمان واقعا کار آسونی نیست. انگیزه ویژه ای میخواد.میگن مغز جنس مذکر انسان بر خلاف جنس ماده،تنها بر یک چیز در یک زمان میتونه تمرکز کنه. ولی من خیلی از کارامو همزمان و بصورت توام انجام دادم. البته نه به شکلی که شما فکر میکنید.به صورت لحظه ای و واحدهای زمانی کمتر از لحظه. یعنی خیلی سریع و شبیه به فرکانس لامپ مهتابی تغییر نقطه تمرکز میدادم.ولی یه خانوم نیازی به این کار نداره. البته توضییح این امر واقعا مشکله.

مثلا گوش کردن به موزیک رو گذاشته بودم واسه زمانی که دارم ورزش میکنم یا زمانی که مشغول طراحی هستم. زبان انگلیسی رو هنگام نرمش مخصوص برطرف کنندگی آسیب زانو به دقت گوش میکردم، و..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

شب سرد بدون یخ بندان

نمیدونم  چرا این لحظه یاد سال 86 افتادم. سال خاصی در زندگیم بود. آره واقعا. ماجراهای جور واجور. اما هنوز نماد سال 86 واسه من بعضی شبای سردش بوده. بعدها فهمیدم سال 86 از سالهای هجوم سرمای شدید به کشور بوده. تا جایی که شهرهای سردسیری بوده که دماشون به زیر 30 درجه زیر صفر هم میرسید.

دمای هوای  اون شب و الافی اون شب رو نمیدونم. فقط میدونم خیلی وحشتناک بود خیلی. حتی برای من که به سرما عادت دارم. شاید بتونم بگم سردترین شب زمستونی عمرم بوده. چقدر دلم واس خودم میسوزه. طفلی بیچاره. پدرش در اومد. خیلی سوز داشت خیلی. شاید بدنم دچار تغییر فیزیولژکی سریع و موقتی شده بود. نمیدونم. خیلی سرد بود خیلی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نامه به دلبند در آینده

نامه به فرزند آینده برای 5  مقطع سنی متفاوت اون حتی برای لحظه تولدش ظاهرا مسخرس. اما حتی به اینم فکر کردم. برای 20 سالگیش نوشتم زمانم رو به زمانه تو میرسونم. یه روز این 5 تا نامه ای که دوران خدمت نوشتم تایپ میکنم.نه عادی و نه خاص هستن.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کدوم کلمات رو اخیرا زیاد تو متنها مشاهده میکنی؟

صرفا، فکر،نه فلان و نه فلان،خدمت،کتاب، مرموز،

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

دنبال استثناء هستی ؟

به یکی از حرفام که تو پستهای قبلی ( نه پستهای توی شکم این پست) زده بودم بر میگردیم. سوال شده که آیا اگر جایزه ای مثلا یک منزل رو توی بانک برنده شدم بازهم اینجا میگویند باد آورده را باد میبرد؟ و صحت پیدا میکند؟

 

اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)

 

جواب: جواب من به تو صد در صد نیست. ممکن است بانک و حتی حساب بانکی با سرمایه حتی اندک تو فقط یک واسطه و ابزار باشد برای دادن پاداش کار مثبت دیگری در زندگیت. و یا مجموعه از برخی کارهای مثبت تو در طول یک مدت مثلا چند سال یا حتی کل عمرت. یا جذب قوی دیگران برای تو.

 

ضمنا. تمرکز قوی فکر در عوض نیاز به تلاش برای رسیدن به هدفی هر چند بزرگ را بسیار کمتر میکند.

هر چقدر میخواهی نور آفتاب را از یک شیشه معمولی و تخت به نقطه ای که قابل اشتعال باشه بتابون. موفق نمیشی. اما دونه دونه این پرتوها رو به کمک عدسی و لنز  بر روی اون نقطه متمرکز کن ببین چی میشه. فکر تو هم اینطوری قدرتمند میشه. مشکل عده ی کثیری از ماها اینه که فکرمون متمرکز نیست. منظورم با اهداف بزگه. البته اهداف نیستند که بزرگ یا کوچکند این ما (فکر ما) هستیم که بزرگ یا کوچکیم.بزرگی و کوچکی اهداف ساخته و پرداخته ذهن ماست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کمی تفکر و تدبر در مورد قانون جاذبه - شخصی

فیلم راز رو که دیدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. حتی فهمیدم اینکه خدمتن توی ارتش، و نیروهوایی، و اینکه شهر زاهدان افتاد زیر سر خودمو افکارم بود. مگر من نبودم که چند سال قبل خیلی به زمینه های هوا فضای نظامی علاقه نشون میدادم. مگر من نبودم که به هند و لباس هندی و این چیزا زیاد فکر میکردم. آخرش افتادم توی شهری که فرهنگشون شبیه به هندوها بود کمو بیش. و...

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کتابهام

کتابام بهترین رفیقامن. بی منت لطف فراوون میکنن.اگه در حقم لطفی کنن ازم لطف خاصی نمیخوان جز اینکه خوب و تمیز نگهشون دارم. چیز سختیه؟

اگه اشتباه کنم بی آنکه آبرومو ببرن راهنماییم میکنن. بین خودشون دعوا راه نمیندازن که طرف کدومشون میرم و کدوم نمیرم. کدوم زودتر و از این حرفا.. ولی همشون در یک چیزی مشترک هستن. دلشون میخواد بخونمشون، بهشون مراجعه کنم.. ازشون نقل قول کنم. کتابام البته ممکنه بدون اشتباه نباشن.

ولی خوب احتمالش کمه. کتابام ناراحتم نمیکنن. فقط بهم لطف میکنن واقعا. قدر نشناس نیستم. قدرشونو خیلی خوب میدونم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت19:49توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
سر در گم شدم

من یک انسان هستم. دل دارم. یا سیاه یا سفید بالاخره دارم. شاید هم خاکستری باشد. نمیدانم.یک چیزی بهم میگوید: محکم و دودستی تصمیمت را بچسب و ادامه بده. از هر سو که بروم خودم را محکوم به تحمل سختیهای خاصی میبینم.

هنوز مدت زیادی از خدمتم نگذشته.بنابراین هنوز کمی داغ هستم و میتوانم از این حرارت استفاده کنم. البته خب به این زودیها سرد نمیشود.

 

اگر خانه بمانم دردسر ها و مشکلاتی هست.انرژی زیادی از من به هدر میرود. توجه کن. هدر میرود. بخش دیگری را هم باید صرف طریقت اصلاح خود و بقیه کنم. و صد البته موضوع مهم عشق تحمیلی که نمیخوام. طرف آدم خوبیه ولی برای من خیلی زوده. اصلا داستان خیلی پیچیده شده. بگذریم ازش

 

اگر تصمیم ترک کاشانه و خانه باشد که اونم سختیهای خودش را خواهد داشت. از شهر و دیار به ظاهر زیبا اما پر از خالی خودم میروم. بله جنگل میروم. خانه جنگلی هم صفا دارد. جنگل گرگ دارد. اما گرگ به همسرش وفا دارد بیش از هر حیوان دیگری. زره و سلاح دفاعی تهیه میکنم اما از خود گرگ چیزهایی یاد میگیرم. اما نه از انسان گرگ صفت.

 

ضعیف نیستم. قاطی کرده ام.ولی نه میشود بگویم نمیدانم چه کنم و نمیشود گفت میدانم. اصلا به متنم نگاه کن. معلوم نیست چه طور نوشته شده. اثرات تخلیط دیده میشه.


بی خود نبود که توی خدمت داشتم تپل میشدم کم کم، بی خود نبود که توی خدمت دیگه دچار بیماری نمیشدم حتی در صورت استحمام با آب یخ، بی خود نبود که اونجا شادی بیشتر بود با وجود کمبود شدید امکانات، بدی افتضاح آب و هوا، نا امنی و ..( البته خالی از غم و ناراحتی هم نبود).

پرا اونجا زور و تحمیل بود ولی ..  همش به خاطر اینکه خونه من  اینجا سر شار است از امر و نهی و انتقاد، توجه به رفتارهای الگویی در حد صفره اینجا، و.. و باباهه فکر میکنه عقل کل تشریف داره، حتی دلم نمیخواد اینجا غیبتشو بکنم بابامه هر چی باشه اما دلم داغونه. من این همه پول نمیخوام من امکانات نخواستم من فقط میخوام پدری که هست، خانواده ای که هست مرا بفهمند. اینکه با فلان مقدار پول آرامم کنند چه سود است؟ پولی که خودم برایش زحمت کشیده باشم لذت بیشتری در خرج کردن (صحیح) دارد و قدرش را میدانم و بهتر است.

دوست ندارند من بروم ولی اگر دوستم دارند چرا حرفهای منطقی مرا مسخره میکنند. چرا در این خانه منطق نادیده گرفته میشود چرا پدر حاضر نیست بداند چگونه میتواند زندگی آرامتری داشته باشد. بخش زیادی بر میگردد به برادر احمقم که جز چشم به هم چشمی چیزی بلد نیست و حتی کارهای شخصیش را به زور خودش انجام میدهد. به این فکر نمیکنند که دوستانش اگر چیزی دارند چگون آن را بدست اورده اند تنها به این فکر میکند که زوری هم که شده به قیمت دعوا و دردسر و و حتی شکستن وسایل منزل و حتی ماشین باباش، باید هر طوری شده اونم اون چیز رو داشته باشه. به پدرش میگه باید برای من ماشین بخری میخوام با ماشین کار کنم. باید یکی میزدم تو دهنش و دندوناشو به خردش میدادم. آخه بشعور پست تو این خونه دوتا دانشجو هست و چارتا بچه دیگه همه بچه مدرسه ای هستن و در آمد اونطور نیست که کفاف بده و حقوق ماهیانه بابات کلی کسری میاره .. بگذریم.

بی خاصیت نه رعیات حال پدر و مادر سرش میشه نه خواهر برادر نه همسایه و ..  خود خواه تمام عیار.

من احمق بیست ساله ندیدم که محدوده فهمش زیر یه بچه هشت ساله باشه.

حالم ازش بهم میخوره.

هزار البته نامردیهای پسر عمم و پدر بی شرفش در حق خونوادم کم نبوده. صد بار گذشت کردم آیا باز هم باید گذشت کنم؟ده بار خوبه؟

تازه تو خدمت داشتم تغییر میکردم که یه دفعه اتفاقاتی افتاد. یه جورایی به بعضیا بد کردم. نمیخواستم ولی کردم.هزار و یک برنامه واسه خونوادم ریخته بودم مثلا. مسئله اینه که من حساب تغییرات بعدی در خانواده را در زمان غیبتم نکرده بودم. من مطابق به شناخت قبلی خودم از خانواده (قبل از خدمت) برنامه ریزی کردم. آمدم و برنامه ها به هم ریخت و نیاز دیدم که همه چیز از نو طراحی شود اما تا میایم که شروع کنم آقای برادر گند میزند به احوالمان و انرژی هدر میرود. باز خلقیات بد و ناپسن جدیدی را من از او شاهد میشوم. 2 سال که خانه نبودم چه سوء استفاده ها که نکرده.

 

میخوام برم. کاری ندارم که دوسم دارن یا ندارن. دیگه برام اهمیتی نداره. میکنم خودمو از این شهر لعنتی که فقط یه ظاهر زیبا داره. حتی خاطره های زیباش عذاب میده. راه سختی دارم. شما هم دعا میکنید ؟

اگه نشد برم معنیش این نیست که تصمیم عوض شده معنیش اینه که صاحب پولی که میخواد پولو واگذار کنه راضی نیست و من رضایت خیلی برام مهمه. از همون اول جلوی ضرر رو باید گرفت. بین بد و بدتر نباس بدتر رو انتخاب کرد.ولی باید فکری کرد. باید خودم را به کرات در شرایط ایده آلی که میخواهم تصور کنم تا ذهنم برنامه ریزی و طرح ریزی کنه و مدام بازخورد بگیره و شرایط رو جمع و تفریق کنه تا به اون وضعیت برسم. بهتره از همون اول بدونم که چی میخوام. اینکه پدرم گفت دو تومن بهم میده و من با پیام اینکه مرد سر حرفش میمونه بیشتر تحریکش کردم،چیز آنچنان جالبی نیست.حرفش رو نسنجیده و از روی لج زد. بعدا که دوباره صحبت شد به راحتی از حرفاش فهمیدم که 25 درصد دو دل و 75 درصد نظرش برعکس چیزیست که گفته. فقط اینو گفت: میل خودته. میخوای بمونی میخوای بو. ولی وقتی عصبانی بود گفت برو که از شرت راحت شم.

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت19:0توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فرار

بنام خدا

16.7.88

نمیدونم چی شد. ولی هر چی هست مربوط به عادتم به اتاقک یا بهتره بگم آلونک توی خدمت میشد.

روزهای آخر خدمت بود. از 20 روز آخر 16 روزشو اومدم خونه مرخصی.بعد از 4 ماه اومدم. اظافه خدمتی هامو هم نبخشیده بودن و کمی روحیم تغییر کرده بود.

 شاید هر کی تیتر رو دیده باشه فکر کنه منظورم فرار از خدمته اما در حقیقت هیچگاه قصد فرار از خدمت به ذهنم خطور نکرد اگرچه تا شرایط جهنمیشم رفتم. من سرگروهبان تیتام و عرضه خیلی از چیزا و کارای توی خدمتو داشتم اما تحمل اینکه توی خونمون همش انتقاد بشنوم و بی منطقی ببینم ندارم.انتقاد از خودم یه طرف قضیس و نتقاد بقیه از همدیگه.. دعوا و و سرو صدا و تغییرات زیاده از حد برادرم و لجبازیهای شدیدش. اینکه بخوام راهکار وارائه بدم و قصد همیاری داشته باشمو بهم بگن داری بی حرمتی میکنی که داری واسه بزرگترت تعیین تکلیف میکنی. نخواستیم بابا. باباهه با سرعت 100 تای پیکان میره و ما با سرعت اولیه جت شخصی میریم و خیر سرمون برای اینکه جلو نیوفتیم هر چند دقیقه یکبار دور برگشت میزنیم.

من قدیما یه آدم عصبی بودم که زود از کوره در میرفتم. اما وقتی رفتم خدمت.. شاید بعضیا فکر کنن صرفا خود خدمت درستم کرده (بعضی از خلقیقات) اما اینطور نیست واقعا. در خدمت شرایطی ممکنه واسه سرباز پیش بیاد که واقعا بد فورم بهش فشار میاد و آرزوی مرگ میکنه. از این فشارهای شدید روانی دو سه بار به شکل شدید به من وارد شد.تا جایی که اعتماد به نفسم به شدت پایین اومد.وقتی اومدم خونه قیافم به شدت تغییر کرده بود. البته خدمت مسخره سپاه به ندرت اینطوریه. منظور ما خدمت توی یگان های ارتشه. با وجود تمام این بد بختیا و خدمت در جایی که انواع مخدرات و روانگردانها حتی در مصرف رایگان اول وجود داشت (زاهدان و مرزهای سیستان و بلوچستان) با وجود اینکه در جمع هایی بودک که النن .. اما خدا شاهده حتی فقط یکبار وسوسه ساده ترین شکل اون یعنی (ناسک=نوعی ماده مخدر گیاهی) که حکمش مثل سیگار آزاد بود نشدم.خیلی بهم تعارف شد خیلی از رفقا رفتن تو کارش اما من اصلا.. با خودم میگفتم اگه از همون ساده و معمولیش شروع کنم استعدادم برای پله بعدش زیاد میشه. اعصابم به هم ریخته که ریخته. با یه چیز دیگه آروم میشه. اون چیزای مسخره همش تلقینات کاذب و مال آدمای ضعیفه.

توی پاسگاه که بودیم  گاهی میدیدم بعضی سربازا رو از پاسگاها میوردن (اورژانسی) که بالاخره به دلیل کمبود امکانات شهید میشدن. خون میدیدم. عکس سربازای جوون رعنا که روی مین.. خدایا.. روحیه تضعیف میشه.. برادر احمقم که فقط یاد گرفته تو این مدت که نبودم به باباش زور بگه که اگه هر کاری که میخواد باباش واسش نکنه خونه رو به خاک و خون میکشه و هیچ وقت هم تو عمرم ندیدم این برادر بابت یه بی احترامیش معذرت خواهی کنه.

---

تمام خدمتم برای بقیه دوستام عجیب به نظر میرسیدم. آخرای خدمت با 40-50 کیلو بار اظافی رفتم. تعجب کرده بودن که چطور این همه بارو به تنهایی با خودم این همه راه... بارهام کتابهایم بودند. که 95 درصدشونو با دقت خوندمو بعضیا رو حتی 2 بار دیگه مرور کردم. اونجا به شدت اهل مطالعه شدم. حتی درس هم... با محیط اون آلونک در اواخر خدمت انس عجیبی گرفتم و حتی شرطی هم شدم.یعنی وارد اون که میشدم حس و حال و هوای درس و مطالعه و کارهای هنری در من تقویت میشد. هیچکسیم کاری به کار ما نداشت. آخر خدمت آسون گذشت.منظور 9 ماه آخر به جز 4 روز آخر بود که اون 4 روز آخر هم باز پدرمو در اوردن و حتی موهامو کوتاه کردن. در حالی که توی نیرو انتظامی سرباز 5 الی 7 روز آخر لباس شخصی میپوشه و کاری نمیکنه.

خلاصه  اون کتابا ومطالعات بود که منو حسابی تغییر داد و دم خدمتم گرم، شرایط رو واسم جور کرد. یه جورایی بگم توفیق اجباری.

این تصویر که میبینین یه آلونک یکم کوچکتر و تر و تمیزتر واقع شده در اتاق خودم تو خونه (اتاقمو به دو اتاق تبدیل کردم) که گذاشتمش واس مطالعات درسی و غیر درسی و گه هنر و..

 

فرار

 

فکر فرار یا در واقع بهتر بگم فرار النن واجباری یا بهتر از همه بگم ترک خونه و کاشانه از آخرین مرخصی که دوازده روز خونه بودم به ذهنم خطور کرد. پدرم باهام رفتار بدی کرد. تو خونه درک نشدم. گفتم من از این خونه میرم.گفت برو کی جوتو گرفته. گفتم دو تومن میخوام. رهن اتاق میکنم. یه جایی پیدا میکنم. بعد برات میفرستم. نداد که نداد. خلاصه این حرفا تو گوشم نرفت. من اهل زور و پول زور و جذب نارضایتی نیستم. یه روز که دیگه بد جوری ناراحتم کرده بودن  بزرگترین چمدان موجودو برداشتم و تمام کتاب درسیا و وسایل و لوازممو آماده کردم. دیگه واقعا میخواستم برم. شب قبلش با محمد کلی درد ودل و مشورت کرده بودم. گفته بود اگه واقعا به صلاح میدونی برو اما به این زودی که نه شغلی داری نه جایی داری کجا میخوای بری. شاید بهتره صبر کنی..

مامان بابا که دیدن نه بابا اونقدرا که فکر میکنن الکی نگفتم و قضیه کاملا جدیه بر آن شدن که یه جوری جلومو بگیرن. بهشون شوک وارد شده بود.

با خودم به این فکر میکردم که چه راه سخت و پر خطری در پیش دارم اما ذره ای ترس یا تردید و امثال این چیزهای منفی توی دلم نبود.

فقط میگفتم رفتن. اولش میخواستم برم خونه خالم که  همش 25 کیلومتر از اینجا فاصله داره بعد گفتم یه فکری میکنم.

فردای اون روز پدرم حدود صد هزار تومن بهم داد واس خرید لباس. خر شدن اسمشو بذارم یا .. نمیدونم.ولی بعد از سه سال لباس جدید داشتم. هر چند یه کت و شلواری رو با حقوق خدمتیم اواخر خدمت خریده بودم.البته مابقی رو صرف خواهر و برادرا کرده بودم.

حالا بگذریم. اتمام فکر رفتن مربوط به یه هفته پس از اومدنم بود. ولی باز داره میاد سراغم. نمیدونم چطور. اما دو نفر میخوان جلومو بگیرن. پدر و مادرم. اگه اونا راضی نباشن ممکن تجلی عدم رضایت خدا باشه. اونوقت وضع اونی نیشه که من دوست دارم.شاید اتفاقاتی برای خونواده بیافته که به من نیاز باشه و فردا هزار و یک حرف بد پشت سر من راه بیافته که آره همه کس و کارشو ول کرد رفت و گذاشت...

خلاصه اگرچه حق تا حدود زیادی با من بوده ولی باز هم گذشت.

اما بزرگترین گذشت زندگیم... که داره احوالمو به هم میریزه.

تا پست یا پست های بعدی.

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
در مورد خودم - تغییرات پس از خدمت


این تغییرات ربط آنچنانی به خود خدمت ندارند. همه بستگی به شرایط قبلی ، محل خدمت و شرایط حین خدمت و نیز ویژگیهای فردی خودم داشته. چیز عمومی نیست.


قبل از خدمت

ناملایم، متال باز، ققضاوت زود، ساده دل تر، احساساتی نسبتا شدید،خوش خواب (زیاده روی در خواب)،تقریبا فعال،منفی نگر تر،خوشخیالی های تو خالی،کلی نگرتر، شوخیهای نادرست،چشمان قویتر، تخیل قویتر با چشمان باز،پرخور،زود از کوره در میرفتم،اشتباهات بیشتر، عاقبت بینی کمتر، دور اندیشی ضعیف، منطق های نیمه ظاهری نیمه باطنی، منزوی، حرکات عجیب و غریب تو خیابون،نسبتا پر رو، - برخوردهای نسنجیده، اهمیت ندادن آنچنانی به عقب افتادگی ها،سردر گم،کمی دست و پا چلفتی، وسواس در زمینه هایی، اهل بحث،معتقد به شانص، زود رنج،کم جوشش،

 

بعد از خدمت

سحر خیز،آرامتر،موزیک بازی کمتر (بیشتر  آرام و لایت)،خوش برخوردتر، اهل صلح،فوق العاده امیدوارتر و زرنگتر، اهل مطالعه، درس خوان، تعادل در احساس و تعقل،پیشرفت شگرف در کارهای هنری، حوصله قویتر،دقت بیشتر و جزئی نگری عجیب، اهل بررسی های کامل و دقیق، شوخیهای صحیح، تخیل قویتر با چشمان بسته و تمرکز فکر بیشتر، کمی اهل مراقبه، تعادل در غذا خوردن، دور اندیشی قویتر و توام با دقت و مکاتبات، ذوق هنری بیشتر، علاقه بیشتر به ورزش،ثبات بیشتر در مواقع لازم،قاطعیت، اعتماد به نفس به مراتب بالاتر و قویتر ( افزایش بیش از 60 درصد)، الهامیات عجیب و غریب، واقعا جسور،سنجش فوق العاده در زمینه های عشقی، اهمیت فوق العاده به عقب افتادگی ها و بررسی میانبرها،دنبال آزاد سازی نبوغ ذهنی،اهداف بزگتر،شنونده تر و کم حرفتر-نکته بین، قدر شناس،مقاومتر در برابر عوامل منفی،عدم روحیه انتقام جویی، روحیه انعطاف پذیر، پوست کلفت، عدم اعتقاد به شانص و تقدیر،فعال و پر جنب و جوش

 

تغییرات جسمی: قوای جسمی بیشتر، تمرکز فکری حرکتی بهتر، انعطاف بیشتر،از بین رفتن بیمار آلرژی و حساسیت، افزایش نور چشم. و...


+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
عقاب. پرنده ای که عاشقشم

نگاش کن. تعداد دفعاتی که صدا در میاره به اندازه اردک هست؟ کمتر سر و صدا میکنه اما وقتی میره بالا صدای  نابشو در میاره. وقتی بالهای تنومندشو باز میکنه و تو اوج آسمونه صداشو در میاره و میگه : من هستم! اما اردک چی؟ این همه سر و صدا میکنه این همه رنگ و روی بدنشو نشون میده و ... آخرش پرواز ازش ساخته نیست.هنر کرده زیر آب میره.

صدای اردک رو از دویست متر اونطرفتر نمیشنوی اما صدای عقاب کوهستانو از اون بالا می شنوی.

نگاه کن: شبیه آدمایی که یکی همش با اتوبوس سفر میکنه یکی همه جای دنیا رو با هواپیما میگرده.

 

آدما رومیتوان به یکی از این دو تشبیه کرد. اردک نماد همان آدمهای معمولی.راستی تعداد اردکهای دنیا خیلی بیشتر از عقابهاست.

عقاب چنان قوی شده که از چند هزار متر ارتفاع کم و کسری در قوه بینایی نداره و میتونه حتی یک موش رو از اون بالا به راحتی ببینه و بازخوردهای خودکار رو فعال میکنه و با سرعت شگرفی خودشو به هدف نزدیک میکنه.

مطمئنا نقاط قوت عقاب از نقاط ضعفش بیشتر و برجسته تر هستن.

عقاب پرنده ای جسور و با شهامت و نماد ارادست. چنگالهای فوق العاده قوی داره. زور جناب آقای سلطان جنگل هر چقدر هم زیاد باشه با کمی حساب  کتاب جناب عقاب میتونه روشو کم کنه.


عقاب


انسانهای موفق رو میتونیم عقاب بنامیم.اونا که میتونن دست دیگرانو هم بیگرن و با خودشو به اوج آسمون ببرن.

یه جمله جالب هست که میگه: زندگی انسانهای عادی ارزش یاد آوری هم ندارد.

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:37توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
اگه بصیر داشته باشیم وفکر و دلمون روشن باشه..
اگه بصیر داشته باشیم وفکر و  دلمون روشن باشه..


خدا در بعد فاصله نیست که بگیم دور یا نزدیکه اینا ساخته های ذهن ما از روی نادانیست. دوری از او یا نزدیکی به او یعنی میزانش بیه بودن به خصوصیات خداگونه او.. (خودم)

 

در تمام رخدادها خیری نهفته است و میتوان آن را پیدا کرد. هیچ سکه ی تک رویی وجود ندارد. (خودم)

 

همه مسائل راه حل دارند و ممکن است بعضی از راه حل ها در ابتدا ناخوشایند به نظر بیاید. (خودم)

 

بیشتر اوقات خوبترینها در قالب تعداد کمتر هستند. (خودم)

 

این ذهن قدرتمند ماست که پول را وارد ندگیمان کرده و جذب میکند. خود پول لیاقت پرستش ندارد. او که ذهنت را برایت مهیا کرده شایسته است. (خودم)

 

حماقتهای تمام شده ات را بر روی کاغذی با فعل گذشته بنویس. کاغذ را آتش بزن و بعد لبخند بزن و بگو تمام شد. خود به خود احساس میکنی از چیزی رها شده ای. اگرچه ممکن است نه کاملا ولی اثر دارد.(خودم)

 

همه چیزت را هم که از دست بدهی مطلقا مهم نیست. مگر آنکه قدرت اندیشه ازت سلب شود ( خودم)

 

سعی کن خیلی آرام و نا محسوس بر جمع دوستان عزیزت تاثیر مثبت بگذاری ولی تاثیرات منفی را از آنها نپذیری. بجایش از کارهای اشتباها و منفی آنها درس بگیر و جلوی خودشان نشان بده که شرایط بدون اشتباهاتشان چقدر خوب است. البته دقت فراموش نشود.

 

یک زمانی میگفتند نیمه پر یا نیمه خالی لیوان. کشف کرده ام که امروز دسته سومی هسند که میگویند جنس لیوان چیست.امروز این دسته سوم برای ما عجیبند. اخیرا بهم الهام شده که فردا اینان برای ما عادی خواهند بود و دسته چهارمی می آیند که میگویند چرا نیمه پر قسمت پایینی لیوان است نه بالایی. ( خودم)

 

شرطی های اشتباهی در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا  دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(خودم)

 

هر روز زندگی میتواند آغاز زندگی تازه ای باشد.البته برای انسان عاقل.(کتاب آیین زندگی اثر دیل کارنگی)

 

گاهی مهم نیست که چه کس حرف خوب را میزند. برنده ترین ها آنانند که در حرفهای خوب تعقل کرده و استفاده میکنند. از هر کسی و از هر جایی. (خودم)

 

خوب حرف زدن با حرف خوب زدن تفاوت دارد( نمیدانم)

 

جسور بودن با پررو بودن فرق دارد اما ظاهرا شبیه هم هستند. همانگونه که تجلی اعتماد به نفس در قالب بیان با خود برتر بینی تفاوت دارد اما ظاهرا به هم نزدیک هستند. فاصله این چیزهایی از این قبیل به اندازه یک موی لای درز است. اما این شما هستید که باید بصیرت داشته باشید تا..

 

اگر احساس نیاز به جذبه داری اصلا نیازی به فخر فروشی نیست. دیده ام که بعضی ها حتی جار میکشند که فلان شد و فلان کردیم. اینها ظاهرا کارساز است اما در جهت عکس حرکت میکند و تو را خرابتر میکند. اگر واقعا حقت باشد حق خود به خود به تو میرسد تو نگرانش نباش. خود به خود شرایطی ایجاد میشوند که همه به سمت تو کشیده میشوند. فقط خوش خیال باش. نیازی نیست زوری بزنی.(خودم)

 

اگر در راه بدست آوردن چیزی در حال زجر کشیدن هستی بیشتر بررسی کن. اگر واقعا به آن علاقه داری پس احساس زجر نمیکنی فقط پوستت کلفت تر میشود.تازه لذت هم میبری. مثل یک شخص هیپنوتیسم شده که درد سوزن را احساس نمیکند.اگر آن چیز به صلاحت نیست خوب دنبالش نباش.ادامه یافتن این زجر خیانت است به خودت.

 

اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)

 

احتیاط تا زمانی شرط عقل است که لا اقل یک هزارم درصد نگران باشیم (خودم)

 

به نظر من به خاطر انسان های معمولی در حق زمان بی انصافی شده. میگویند وقت طلاست. برای اینکه انسانهای معمولی طلا را راحتتر درک میکنند . اما انسان ویژه و باهوش باید بگوید ، اگر معدن طلایی ببینم باز به یاد ارزش وقت میافتم. باید بگویند چیز که اندکی بیش از چیزهای دیگر ارزش وقت را یاد آوری میکند. باید بگویند چیزی شبیه وقت است نه اینکه بگویند وقت طلاست.

 

اگر تمام دنیا را زیر پا بگذاریید هیچ کس به اندازه خودتان شایسته دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست (نمیدانم)

 

شکسپیر میگوید پسر با چشمش و دختر با گوشش عاشق میشود. بهتر است بدانی این گفته مطلق نیست و حتما نسبی است اما تاکید بر حد اکثر ها دارد. خوب تو اگر پسر هستی طوری باش که همه تعریفت را بکنند.نیازی نیست که تمام انرژیت را صرف ظاهرت کنی و با خودت کلنجار رفته و تا مرز برداشتن زیرابرو و گذاشتن گوشواره پیش بروی.

 

همه چیز میرود و می آید اما زمان تنها از دست میرود

 

تنها چیزی که باید ازش ترسید خود ترس است(نمیدانم)

 

زندگی دنیا بازی فریب ها و حقیقت ها است. مواظب باش

 

تنها چیزی که تغییر نمیکند خود تغییر است. (نمیدانم)

 

دنیا کج نیست، ممکن است ما کج بین بوده یا کج ایستاده باشیم ( خودم)

 

تنفس از جوانب خاصی مهم است که اگر بفهمیم تعجب میکنیم.

 

برای پیشرفت نیازی نیست حتما امکانات داشته باشیم. شروع از امکانات نیست بلکه از فکر و اندیشه است. امکانات فقط میتواند یک ابزار سرعت دهنده باشد که البته حتی اگر آنها را نداشته باشیم کافیست مدام تصور کنیم آنها را هم اکنون به بهترین وجه داریم.(خودم)

 

از اینکه هر از گاهی چیزهای عجیبی میشنوی زیاد تعجب نکن. مثلا ممکن است شنیده باشی فلان کودک چهار ساله در فلان کشور به 6 زبان زنده دنیا مسلط است. تفاوت تو و اون در این زمینه که او را از تو به شدت متمایز کرده  اصلا در ساختار سلولی مغزهایتان یا حتی قسمتهای دیگر بدنتان نیست. تفاوت در این است که ضمیر ناخود آگاه او از ضمیر ناخود اگاه تو واقعا آزادتر بوده و تمامی اطلاعات لازم برای تسلط بر این زبان ها را از دنیای نامرئی به راحتی دریافت کرده و بر مغز این طفل جاسازی کرده است. ممکن است شرایط محیطی یا حتی آمیزشی پدر و مادرش یا حتی شرایط روحی روانی پدر و مادر و میحطی دوران جنینی و رشد یک تا چهار سالگی او خاص بوده و منجر به چنین نتیجه ای شده باشد. (خودم)

 

هر کسی موافقین و مخالفینی دارد. بگردید. برایش پیدا میکنید. این تعجبی ندارد. امری طبیعیست( خودم)

 

ما از دورن فلسفه می توانیم باشیم ولی فلسفه از درون ما باشد معنا نخواهد داشت. اسمش میشود فلسفه بافی.فلسفه کشفی است نه ابداعی ( خودم)

حد اقل فایده اعتقاد داشتن به خداوند ( افزایش شگرف زیبایی های انسانی ) است. خواه اعتقاد درست باشد خواه نباشد.(خودم)

 

برای تغییر هر عادت یا باور، به اندازه اش برایش بررسی داشته باش نه کمتر و نه بیشتر . کمتر تو را منحرف میکند و بیشتر انرژیت را هدر میدهد. ( خودم)

 

جملات ناب بزرگان بیشتر الهامی است نه ابداعی( خودم)

 

هیچ کس مثل تو نیست. تلاش برای تقلید زشت ترین و بدرد نخورترین تلاشهاست. چرا که ممکن است در تو قابلیتهایی نهفته باشد که تو را هزاران فرسنگ از آنی که میخواهی ازش تقلید کنی در مدت کوتاهی جلو بیندازد ( خودم).

 

هیپنوتیزم هم میتواند کارساز باشد.گره زنجیرهای آهنین درشت را به آرامی و به شکلی خاص و ظاهرا عجیب از تو باز میکند. بعد میبینی بی آنکه متوجه باشی با سرعتی بسیار شگرفتر از چیزی که فکرش را میکردی در حرکت هستی. ( خودم)

 

گاهی باید حتما و فورا، گاهی زود، گاهی پس از بررسی های بسیار، و گاهی اصلا نباید عقایدمان را تغییر دهیم. بستگی دارد. چه عقیده ای و کجا و نیز چگونه؟(خودم)

 

همیشه به عبارت خواستن توانستن است دقیق باش. ممکن است هنوز منظورش را واضح نفهمیده باشی.

 

عشق (همسر) خوب پیدا کردنی نیست بلکه انتخاب کردنی و ساختنی است. تا سه سال پیش نظرم بر عکس بوده.

 

فکر نکن اگر امروز بیشتر از خط خطی بلد نیستی فردا نمیتوانی نقاش چیره دستی باشی( خودم)

 

گاهی بهتر است فرار را صرفا تغییر محیط برای تغییر شرایط نامید – مثل فرار خودم از شهرم ( خودم)

 

به شدت به علاقه مندی تاکید داشته باش. حتی مثلا درس و تحصیل در رشته ای که کار مربوط به آن در آمد خاصی نداشته باشد. بهتر از از کار پر در آمد با زندگی نا آرام است و بدان که تحصیلات صرفا برای در آمد

بدون در نظر گرفتن علاقه بدرد نخورترین شکل تحصیلات است.

 

فاصله های زمانی  دستیابی به اهداف متناسب با بزرگی هدف ساخته و پرداخته و برنامه ریزی ذهنمان متناسب با باورهایمان است ( خودم)

 

بسیاری از انحرافات از دین و خدا به دلیل سنجشهای احمقانه است. سنجش خداوند با معیارهای آفرینش و کائنات. (خودم) در این باره بعد بیشتر سخن میگویم.

 

بهترین شکل عشق ورزیدن : در حالی که هدیه مورد علاقه اش را به همراه گل زیبایی میدهی به او دوستت دارم بگویی و همزمان او را محکم در آغوش بگیری. حتی اگر دست و پا نداری تقلای آغوش کن. بگذار روحها ادغام شوند. ( خودم)

 

برای فرهنگ سازی نیازی به زور گویی نیست، میتوان بعضی از خلافها را تا نزدیک به صفر نادیده گرفت و در عوض چیزی را که خواهانند در مردم پیاده سازی شود ، به شکل موثر و قوی و تشویقی و با گرفتن رگ خواب مردم به مردم ... چیزی که نه دولت کنونی به کار بسته نه دولت زمان های قبل.

 

زن همانند یک استخوان کج است. اگر با آن مدارا نکنی حتما میشکند.

 

از اینهایی نباش که صرفا حرف خوب را از اهل عمل به آن حرف قبول میکند. شاید شخص بدی که به تو چیز خوبی را می آموزد ( خواسته یا ناخواسته)  صرفا نقش یک انتقال دهنده از شخص اصلی است. فرصت هایت را خراب نکن. نادانترین اشخاص آنهایی هستند که حتی منبع اصلی را هم محکوم میکنند. اینان بی بهرهترین و کمبصیرترین افرادند. (خودم)

 

به جای بررسی پر یا خالی بودن صرفا معده ات به فکر معده ی همیشه گرسنه ی مغزت باش. معده ی بدنت به اندازه مغزت به تو لطف نکرده و نخواهد کرد. ولی با آن هم مدارا کن. ( خودم)

 

نه تنوع طلب و اهل حرکت سریع مدگرایی باش نه اهل سنت گرایی. یک چیزی توام با درون واقعی خودت که شعارش تعادل است برای زندگی برتر ( خودم)

 

لبخند تو میتواند مرموز باشد. شاید تو این را احساس نکنی اما سخن همراهش میتواند الکی الکی لبخندت را مرموز بنمایاند. برای کسی که سخنت برایش مرموز یا غیر قابل انتظار بوده است.

 

بعضی وقتا نیاز به فدا کاری هست ( تو سرعتت را کم کن) . گاهی وقتا باید دور بزنی و برگردی و از پشت سر تمام زورت را بزنی تا سرعت همسفرت را به آنی که میخواهی برسانی. هر دو نتیجه اش یکیست. (خودم)

 

دو نفر که بد بودن شهری رای میدهند. ممکن است بر اساس تجربیاتی کاملا متفاوت و فاکتورهای شخصی خودشان نظر داده باشند. این شهر نیست که خوب است یا بد است. بلکه این برداشت فکر و باوری و ذهنی خودشان است که متناسب است یا نیست. ممکن است یکی به دلیل خاطرات بد و یکی بدلیل باب دل نبودن شهری را بد بداند.

 

برای داشتن عدد 80 برای 100 تلاش داشته باش و برای خود صد برای بالاتر از 120 تلاش کن. (خودم).هدیه به کنکوریها

 

مطمئن باش هیچکس مطلقا بد نیست. میتوانی بالاخره حرکتی از او کشف کنی که باب دلت باشد. خیلی سخت است. بصیرتی بس قوی میخواهد. توام با مراقبه و توجه فراوان. حتی از بدیهای دشمنت میتوانی درس بدرد بخور بگیری. خودش هم نمیداند که چگونه به تو لطف کرده است. همه کائنات به هم لطف دارند. ( خودم)

 

هر چقدر هم که زور بزنیم باز هم بین عدد یک و صفر عدد کوچکتر وجود دارد. این از ادراک ما خارج است. شاید در آخر دنیا تنها چیزی که نتواند درک شود مسئله بی نهایت بودن. که احتمالا همان برای اثبات وجود خدا کافی خواهد بود.

 

هيچ وقت حال کسي را که مدتهاست نديده اي به گذشته اش نفروش، مخصوصا اگر مسافر غربت بوده باشد.(خودم)

 

آهاي تويي که در مورد همه چيز بد بيني و قضاوت منفي ميکني! در مورد خود قضاوت هاتم منفي قضاوت ميکني؟ (خودم)

 

يه چمدان هفتاد کيلويي پر از پول رو خيلي راحتتر بلند ميکنن تا يه کيف ده کيلويي پر از کتاب با ارزش.(خودم)

 

براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده.این جمله چنان مهم است که تکرارش میکنم. در زمره خواست هر هدفی ارزش ساعتها فکر کردن و بررسی را دارد. در دل خود راه درست هم منحرف کننده ها وجود دارند. حواست به باز خوردها باشد و ادامه بده.

 

براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده

(خودم)

 

گاهي دانايي اجباري از ناداني با اختيار تام به شدت بهتره. ( خودم)

 

چه به وجود خدا ايمان داشته باشيم چه نداشته باشيم عاقبت تحويل همان طبيعتي داده ميشويم که از آن بوده ايم. يک بار بيشتر زنده نيستيم. پس درست زندگي کنيم. شاید جاودانگی همان چیزی باشد که به یاد نسبت میدهیم.

 

شهدا چه برای انقلاب جنگیده باشند چه نه، از کشورشان دفاع کردند. شایسته نیست که چون از مسئولین زمانمان نارضایتی داریم آنها را انسنهای نالایقی بشماریم. در هر کشوری ایثارگران قابل تحسین و تقدیرند. در کشور ما ایثارگران اینچنینی را شهید مینامند. بسیاری از جوانان امروز را میبینیم که چقدر بی انصافانه به شهدا و خونشان بی حرمتی میکنند.

 

از معيارهاي مهم سنجش ارزش هر کسي ميزان دانايي و سنجش عقل اوست.

 

بزرگترین روانشناس تاریخ حضرت علی (ع) است. بروید و نوشته هایش را در کنار روانشناسی امروز بررسی کنید. بصیرت آنچنانی نمیخواهد. فقط واقعا بررسی کنید.

براستی آیا حضرت علی (ع) لا اقل یک آزمایشگاه عادی هم داشته است؟ یا گروهی پژوهشگر زیر نظر او بر روی خصوصیات انسانی کار میکرده اند؟ معصومین از لحاظ جسمی و مغزی  و ضمیر خود آگاه با ما تفاوتی ندارند بلکه از نظر ضمیر ناخود آگاه دارای ضمیر ناخودآگاه فوقالعاده تری بوده اند.

 

اينقدر نگو چرا دنياي من کج است؟! شايد اين تو هستي که کج ايستاده يا کج نگاه ميکني.

 

ظاهر خشت مهم نيست، کيفيت خشت تقريبا مهم است ولي مهمترين چيز خشت اول است که بايد درست و محکم نشانده شود. بنايي بساز که در آينده حد اقل سرپناهي براي خودت باشد نه بناي صرفا زيبا اما خطرناک براي تو يا ديگري. (خودم)

 

 

من کاری به ورودی های احساساتم ندارم. حتی این ورودیها میتوانند واقعی یا سرابی باشند. من دنبال احساسات خوب واقعی هستم. چیزهایی که نتوان مسئله منفی برایشان ساخت.  موسیقی هم از مهمترین ها است. اصلا قوه شنوایی یه قوه خاص و مهمه که کم تر کسی از اهمیتش خبر داره. حوستون به موسیقی های پوچ و بی ارزش صرفا با ظاهر زیبا باشه. رپ. خودم یه زمانی نسبتا رپ باز بودم. بگذارید باورهای زیبا ولی واقعی به شما تزریق شود.  موسیقی سهم به شدت مهمی در بالا بردن آمار خیانت های عشقی و زناشویی داشته است. تمرکز فکری خواننده های نادان ما را ببینید که روی چیست؟ اینان اگر واقعا جوانان کشورشان را دوست داشتند  بجای خوانندگی ، جای افغانها را در کارگری ها میگرفتند. خدمت معکوس بدرد هیچ کشوری نمیخورد.(خودم)

 

شاید ماهایی که در زمینه های نوشتن فعالیتهای کم و بیش و اکثرا بدون عمل داریم و به مصداق جمله معروف مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید ، توجه انچنانی نکرده ایم، انرژیهایمان را تمام صرف نوشتن صرف نوشتن کرده ایم. زمانمان را صرف فکر کردن به خود عمل نکرده ایم بلکه صرفا نوشتن.

تنها میتوانم بگویم حد اقل این است که به هدف نوشتن رسیده ایم. کاملا بدون دستاورد نبوده ایم. شاید حرفی از ما یا دیگیری کل مسیر زندگی کسی را به سمتی خوب یا بد تغییر دهد. این مهم است. ما میگوییم که خدا نیست. شاید با این حرف کسی را آنقدر خطرناک کردیم که عزیزش را ناخواسته بکشد.یا مثلا حرفی بزنیم که همه میدانند خوب است اما برداشت اشتباهی باعث خراب شدن زندگی کسی شود.

 

عشق و زندگی مشترک ایده آل : ابدا نیازی نیست تصور کنی او فرشته است و اگرنه به مرور زمان متوجه تعارض تصویر ذهنیت با او شده و عشقت کمرنگ میشود. 1- همانگونه که هست بپذیرش، از او گذشت کن و خطاهایش را نادیده بگیر و به خطاهایش زیاد فکر نکن تا مجدادا و بارها شاهد این خظاها نشوی. تا میتوانی خصوصیات خوبش را تشویق کن. به شکل های متنوع و نه متهوع دوستت دارم ها را به او بگو، شنونده ی خوبی برای ا باش. دنبال راه های جذبه داشتن باش. موفق میشوی.هر دو خوش خیال و همیشه به فکر خوبیهای هم باشید. بیشتر میشوند.

 

 

حتی شجاعان هم میترسند. فقط بر ترس غلبه میکنند. این جمله ای بوده که به شدت تحت تاثیرم قرار داده و باعث ریسک پذیری بالای من بوده.

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نظرات زشت عده ای بیکار
آقایانی که نظرات برخاسته از کمال بی شرمی و بی ادبی میدهند شخصیت خرد و خراب خود را رونمایی میکنند. احساس میکنم یکی از آشناها هم دستی دارد.لطفا شخصیت خود را تا این حد کوچک نکنید. عزت نفس ژایین خود را لو ندهید. بهتر است دوستی را برگزینید.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت17:21توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
جدیدترین طراحی هایی که حین خدمت زدم.

سلام و درود.

بازم با یه سری کار هنری فنی اومدم. البته پیشرفت کارم نسبت به قبل کاملا واضحه. با یه نگاه به کارهای قبلی و کارهای این سری متوجه تغییرات میشین. البته باز هم جای پیشرفت هست. خلاصه که راه های آزاد سازی نبوغ را یافته ام و بعدا که وقت رو بهتر مدیریت کنم کارهای جدیدتری خلق میکنم.

آدرس سایت روی عکسها وجود نداره و در صدد ثبت و راه اندازی اون در آینده هستم و امیدوارم در همین راستا بتونم خدمتی به وطن عزیزم بکنم.

اینا آخرین کارهام هستن. یه دوماهی میشه که دیگه طرح نزدم. سرم به شدت شلوغ شده. درسهای سنگین دو رشته بسیار پر حجم که مانبع یکی واقعا کمیابه. برام دعا کنین بچه ها.خدا عوضتون میده

لطفا برای دیدن نمونه ها به ادامه مطلب سر بزنید.

 

 

 

اسمشو چی بذارم؟

 

اگه با قیافه مزدا 6 آشنا باشین .. این همونه ولی من به شدت تغییر چهره دادمش. همون عمل فیست لفت. اصلا دیگه مزدا نیست. به نظرم نقطه ظعف بزرگش مکان بسیار نامناسب چراغ های جلوست.به هر حال هنوز طراح یستم بلکه در حال تمرین هستم.

 

 

 

تغییر چهره نمای جلوی مزدا 6

 

از سری کارهای تغییر چهره.

تغییر چهره عقب یک کانسپت از رنو.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت9:55توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چند عکس یادگاری از دوران خدمت
چندتا عکس یادگاری از دوران خدمت.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت9:34توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
قاطی نامه 1

 قاطی نامه

بنام خداوندی که دوستم دارد و دوستت دارد و ما همدیگر را دوست میداریم
خدمتت اظافه بر عرض میدارم که خیلی طلایی؟ چند عیار تشریف داری؟ به ما هم چیزی میرسه ؟ راستشو بگو بهم میاد؟
بنا به در خواست جناب بسیار عالی که دیشب با  عجله ای بسی شگفتا به خوابم اومدی و گفتی کمی از دوران خدمتت به تعریف بکن خوب من هم بر همین تصمیم محکم ایستادم( بابا پاهام درد گرفت) تا به در خواستت جامه ی حریر ببخشید طلا وای منظورم چی بود؟ آها جامعه عمل بِکِشم.
یادت نیست اونروزا که طفلی معصوم بودم به زوری از جنس خود مجبوری پوتینی مشکی به پایم زدند و منو از اون عینک پوشی و تیپ خوش روزگار شخصی گری محروم کردند. ابتدا ما را آشخور نامیدند ولی آش نخورده و دهن خشک مثل کویر لوت.خلاصه ما با اون وضح روحی عجیب و شکست وحشتناک متحمل گشته راهی شدیم و شب رسیدیم و تا صبح زود راهمان ندادند و عجیب شب سردی بود و من از فراق یاری که مرا به جدایی خواسته بود بسیار در عذاب میچرخیدمو کس نبود که به فکر بباشد. خدایا کمک. هوا وحشتناک سرد بود و ما بی لباس و به ناچار کوله را از ساک در اورده و نصف کالبد بسیار مبارکمان را در کوله کردیم و در میدان نزدیک درب پادگان هر چه زور بر خواب خواستیم تا نشد .به همین خدای خودمون تا صبح خوابم نبرد و من که از روز قبل چشمانم را خواب ، ناز نکرده بود تا شب اولین روز که وارد این محیط بسیار متفاوت و عجیب گشته بودیم بر 40 ساعت بالغ گشته بود که نخوابیده بودم و از طرفی هم انرژی بسیار زیادی را از بدنمان فراری دادند و بسیار سخت بود چهار کیلومتر پیاده روی در گرما به همراه بار تا در محل آموزش. و تا ساعت 10 آن شب 30 ساعت شده بود که پوتین از پاهایم بیرون نیامده بود. خدیا کمک. ارتش چه وحشتناک میباشی ارتش!کچلی کمترین بلایی بود که بر سرمان اوردی ارتش.روز اول حتی نگذاشتند نماز بخوانیم و گفتند گناهتان گردن ما ولی ما دور گردنشان مدال افتخار شیطان دیدیم. یادش به خیر و گرامی باد وقتی اولین سوال را از من پرسیدند و درست جوابیدم و جایزه تشویقی من این بود که در عرض کمتر از یک دقیقه با سگ دو به طرف شیر همیشه باز آب بسیار شیرین دونده گی نمایم و کمی آب بنوشم و این کویر را تبدیل به جنگل های بسیار بارانی مالزی کنم. خدایا هلاکیدیم.
 و خلاصه بگویم که دوره آموزشی بسیار سخت بگذشت اما باور کن خودم هم نمیدانم که با آن وضع روحی چطور هشت ترم دوره آموزشی را با موفقیت گذراندم تا جایی که در هفته آخر از رژه زن های صف و ردیف اصلی ( نفر اول دست قد متوسط) بودم و الان میفهمم که چه لجنی خوردم که هنوز زانوانم.. ولی خوب باید حق را به من اعطا میداشتند چرا که من نه دوستی خدمت کرده داشتم و نه برادر و آشنایی و هیچ از قلقها و خدمت و ... نمیدانستم. خداوندا چه سخت گذشت آن بالای 20 کیلومتر پیاده رویها در گرما خداوندا بیخوابی ها و یک هفته محرومیت از حمام و شوره زدن تنها لباسی که تمام هفته اول را که تمام هر روز را با آن بیرون و زیر باد آفتاب آتش زا مشغول عرق سازی بودیم  و لباسهایمان جیره نمک طعام پادگان را تامین میکردند اما غذاهای ما بینمک بود. خداوندا دلم برای آموزشی بسیار خنگ است یعنی تنگیده است چه کنم! سخت اما بسیار دوست داشتنی. غولی بی شاخ و دم اما عزیز.و دو ماهی که بسیار متنوع و البته در نصف تایم، متهوع گذشت. اما آن دختر چطور دلش آمد که با آن حال و روز دم رفتن.. بگذریم بابا
و آخر روز تقسیم و من بیچاره افتادم همانجایی که اسمش واقعا مثل فیلم ترسناکی که کودکی بلرزاند کتفهای بچه ها را بندری لرزاند . و اراش همی سرکارمان گذاشته بودند که تقسیمات شما درون استانی است بلکه همه مربوط به بیرون بوده و هر کدام را به قسمتی از کشور شلیک کردند و خلاصه نصفی از جمعیتمان را به طرف شهر بسیار زیبا و پر از مهر زاهدان شلیک کردند.
.........
اما اواخر خدمت پوستی بسیار کلفت از جنس پوست نهنگ های لوتی اقیانوس کنار خونه رفیقم اینا در آبادان. دیگر جوراب درد و پوتین درد هم برای عذاب دادنمان کارساز نگشت.
 9 ماه اول خدمت بسیار سخت گذشت ولی در 9 ماه دوم خودم عنان خدمت را گرفتم. به زور رامش کرده بودم. بالاخره زرنگ گشتم. اما عجیب از ماه دهم به بعد تغییراتی بسیار عجیب در خودم رخ داد و 80 درصد خلقیاتم متبدل گشت و نمیدانم چه شده بود. گویی مرا هینبوتیز کردند با تیز کننده مخصص سر نیزه چو بدستی بچه های لرستان.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت8:50توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خدمت تمام شد - 1


سلام

سلامی به طراوت نفس های زیبای همهی شماها چه دوست و چه دشمن

 

بالاخره تموم شد. البته الان نزدیک به یه ماهه. درسته که به روز نکردم ولی...

این وبلاگو خیلی دوسش دارم خیلی... چون واقعا هفتا راه جلوی من گذاشته که از اونا بگذریم..

 

از کجا شروع کنم نمیدونم. فقط میتونم بگم تموم شد – سخت بود – لازم بود – ولی دلم براش یه ذره شده- بهترین دورانیه که در تمام عمرم داشتم.

 

چند باری هم در طول خدمت اومدم خونه مرخصی ( در حقیقت باید گفت مهمونی) به مدت یک سال و اندی خونه ی من اونجا بوده.

جای جالبی نبود، بدی آب هوا( سرما و گرمای زیاد، طوفان های شن مکرر و گردباد، هوای نسبتا آلوده)،محرومیت( کمبود افتضاح امکانات)، بی صفا بودن منطقه و  صد البته از همه ی اینا که بگذریم منطقه عملیاتی مرزی ( خطر).

ولی با وجود همی اینا حسرت حتی یک روزش به دلم مونده. حتی اگه قرار باشه در همین یک روز کار من تموم شده باشه.. اگه خدمت نرفتین مسخره نکنین. نرفتین که بدونین.

اونجا بی صفا ولی هم خدمتی ها با صفا بودن. ظاهر کریه اما باطن صلاحیت ساز و مثبت.

کلمه ی اون هم واسم مقدس شده. هر چیزی و هر کسی که به من چیز خوب یاد بده و به ساخته شدن من و زندگیم کمک کنه چرا برام مقدس نباشه؟

همین خدمتی که دو سه ماه قبل از رفتن در تقلای این بودم که عازمش نشم و مثل خیلیا معافیت بگیرم. اما حالا به اون آدم احمقی که من بودم میگم خیلی خر بودی بابا.

خدمت واسه من یکمی بیشتر از بقیه دوستان همخدمتی خاص گذشت. دقیقا دم رفتن بود که به شدت دپرس بودم. فکرشو که مکنم دیوونه میشم. موندم توش که اون شب سخت و سرد زمستونی رو چطور گذروندم. وحشتناک بود خدایا. ولی تو بدادم رسیدی. 40 ساعت بیداری و 30 ساعت بودن پاهام توی پوتین. وقتی میگم 40 ساعت از این 40 ساعت 16 ساعت آخرش اصلا اختیار خودم دست خودم نبود. 6 ساعت قبل از این 16 ساعت رو  روی چمن یخ زده میدون دم در پادگان تو اون هوای سرد دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. هیچ رو اندازی نداشتم. سوز سرما زیاد بود. یه چندتا آشخور دیگه هم اومده بودن که خدا به وسیله اونا آرومم کرد. شروع شد خنده ها و شوخی.. اما اون 16 ساعت. چند کیلومتر پیاده روی با ساک و کوله دم دست. اونم پیاده روی به شکلی و ریتمی که بالادستان تعیین کرده بودن. چندین ساعت بی حرکت نشستن تو آفتاب ظهر اون روز. پدرم در اومد بابا. وارد دنیای جدیدی شده بودم. ارتش بود نه سپاه و نیرو انتظامی.

 

هی.... آموزشی کجایی که یادت بخیر. چه دورانی بودی. چقدر عجیب. چطور گذروندم تو رو خدا داند. یه هفته اول قبله رو اشتباه نماز بجا اوردیم. حتی نزاشتن نمازمونو درست بخونیم.

یه روزی بردنم آشپزخونه بزرگ و به اندازه تمام ظرفایی که تا اون موقع واسه ننم نشسته بودم ظرف شستم. از حال رفتم. بدنم سرپا خیس بود. شبش تب کردم. حرف حالیشون نبود. با وجود اون خستگی شدید ساعت 3 شب بیدارم کردن واسه پست و پست سه یعنی تا خود بیدار باش و نهایتا تا فردا شب بیداری.

 

چقدر حالت جریان ( تصاویر عینی قدیمی که یه لحظه فکر میکنیم قبلا جایی دیدیم ولی یادمون نمیاد) پیش اومد. چقدر مرگ جلو چشام اومد.  شانص اورده بودم که قبل خدمت کمکی ورزش کرده بودم و گه گداری به بیداری های شب عادت داشتم. میدونی 30 کیلومتر پیاده پشت سر هم توی یک روز توام با تنبیهات ورزشی یعنی چی؟ میدونی وقتی اولین بار 4 صبح با سر و صدای شدید و وضعیت آشفته از خواب ناز همیشگی بیدارت کنن یعنی چی؟ میدونی فکر میکنی زلزله اومده؟ ببخشین که اینو میگم ولی ... میدونی وقتی یه کاری کنن که حتی دستشویی رفتنت متناسب با زمانی بشن که اونا میخوان و ریتم گوارش بدنت هم نظم خاصی پیدا میکنه؟

میدونی وقتی میفرستنت کاری که دوست نداری به زور ، ولی به زور تازه به شکلی عجیب ( همکاریی که مثلا نیاز به 10 نفر باشه به عمد 4 نفر میفرستن تا یاد بگیری با کمترین نفرات بیشترین کار رو انجام بدی) د در شرایط جنگی اصلا کم نیاری... میدونی وقتی به حدی خستگی ناپذیر بشی که بالاخره اینا عادی میشه ... میدونی گاهی تنها یک ساعت خوابیدن در طول یک 24 ساعت در حالی که روح و جسمتو خسته و غمگین و خسته میکنن به شدت یعنی چی؟

و همه اینا در شرایطیه که دیگه اونایی رو که دوست داری نمیبینی،

 

کاری به ما کردند که خیلی از ماها که توی شخصی گری روی تشک نرم و راحت به راحتی خوابمون نمیبرد حالا از شدت فشار وارده حتی ایستاده میخوابیدیم و در آرزوی زدن یک چرت حتی به صورت دراز کش بر روی زمین سفت و سخت و سیمانی باشیم که به همین منظور گه گاهی یواشکی پشت ساختمانها ی گردان چرت میزدیم اما زودی دستمان رو میشد. خلاصه عدم تمایلها و تحمیل ها خیلی زیاد بود.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت8:47توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آخرین مرخصی

بنام خدا

 اینکه چطور شروع کنم مهم نیست. قرار نبود بیام مرخصی. واقعا بهم خوش گذشته بود. سه ماه آخر سال 87 تا کنون طلاییترین ماه های عمرم بودند. خودم هم بهتم زده بود. به قول انسانهای غافل همه چیز جادویی شده بود.

افکارم را تغییر دادم و زندگیم به شدت تغییر کرد. پیشرفتهای یکهویی کردم.  خدا شاهده که نه اینکه نمیتونم بلکه راهشو نمیدونم این چیزهای پیچیده ای که در ذهن دارم چطور منتقل کنم.  من زندگی رو در یافتم. قبلا از دور جاده رو دیده بودم. در این سه ماه ابتدا به رسعت خودمو به جاده رسوندم و از اون روز تا حالا در مسیر جاده دارم حرکت میکنم و هر چه میگذره همزمان با سرعت گرفتن امکانات ایمنی رو تقویت میکنم. البته نیازی هم نیست چون جاده ی بیخطره.

خاطرات زیادی از این سه ماه خدمتی دارم. در این سه ماهه من درجه ی گروهبانی گرفتم. تبدیل به آدم جذابی شدم. خودم رو باور کردم. اعتماد به نفسم بسیار قوی شد. محبینم خیلی زیاد شدند.  هر جا رفتم کارم رو راه انداختند. به خاکستر که دست میزدم طلا میشد. بیش از صد مقاله نوشتم. از روزنامه فروش ، افسر درجه دار پاسگاه ، مغازه لوازم التحریری ساده ای که مشتری همیشگیش بودم و فروشنده ی یگانه باجه روزنامه فروشی دم دستمون همه باهام مثل دوست نزدیک برخورد میکردند. واقعا انعطاف پذیر شدم. سنجشم بسیار قوی شد. بر روی اطرافیان تاثیر مثبت قوی گذاشتم. کنترل زمانمو بدست گرفتم و از روزهایم حد اکثر بهره ها رو بردم.


ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت0:1توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
کارهای سال 86

این هم نمونه ی دیگری از پیشرفتم. این بار در طراحی صنعتی (خودرو)

تفاوت مشهود طرح های سال قبل از خدمت و امسال در حین خدمت و با امکانات بسیار کمتر را ببینید. فقط خودمو باور کردم  و هنوز هم ادامه میدم و جای پیشرفت هم دارم. همین.

کارهای سال 86

سرور مشغول است

سرور مشغول است

کارهای سه ماه آخر سال 87

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت23:59توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
غرور آت عشق و سعادت

بنام خدا

غرور – آفت زشت عشق و سعادت

آیا شما مغرور هستید؟ آیا شما متواضع هستید و گرفتار غرور کسی ، معشوقی چیزی هستید؟ آیا تا حالا کسی شما رو مغرور خطاب کرده است؟

 پس بخوانید.اگرچه کمی طولانی است. حاصل تفکر عمیق در پاره ای از تجربیاتم بوده است. با تفکر در مورد چندین نفر مغرور در دوروبرم که اکثرا از عزیزانم بودند به این نتایج رسیدم.

موضوع مطلبم اینه. این مطلبو حین خدمت نوشتمو حالا دارم پاکنویس میکنم. این مطلب خیلی مهمه واسه همین اول اینو مینویسم.

اگر بعضی از جاهای این متن کنگ است باید ببخشید .نیاز به کمی مطالعه در مورد ضمیر ناخود آگاه انسان خواهید داشت. همان چیزی که تمام شکل زندگی انسان و رخدادها و پیامدهای او را خودش رغم میزند.

هیچ چیز در دنیا بی دلیل نیست. طبیعتا یک نوشته هم ممکنه برخاسته از اتفاقی یا چیزی باشه. بسیاری از کتابهای نوشته شده هم همینگونه اند.

 خوب من هم برام جریاناتی پیش اومد... من 2 سال بود که عاشق دختری بودم... با اینکه بدو دوره پختگی خودم و کمی انسان شناسی رو از ابتدای 18 سالگی خودم میدونم اما حالا که این پختگی شدت زیادی یافته و به شکل در خور توجهی به توان چند رسیده ،با این حال از همان روزهای اول غرور را د وجود این دخترک تشخیص داده بودم لیکن اهمیت چندانی نمیدادم.(ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت23:26توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آخرین نامه به مخاطب قدیمی

بنام خدا

 

آخرین نامه به مخاطب  قدیمی

 

بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب. شاید این سوال براش پیش اومده باشه خوب چرا؟ یعنی تنها راهش همین بود؟ غرور داشتم که داشتم ولی برای شکستنش حتما باید ترکم میکرد؟ اونم در حالی که میگفت دوستم داره؟ آیا اون دروغ گفت؟ آیا هوویی در کار بود؟

خانم .. هیچ شده از خودت بپرسی چرا و برای چی؟ خوب اگر الان داری اینو میخونی مطمئنم برات این سوال پیش اومده بود و طبق قانون جاذبه ی کائنات است که به جواب رسیدی.

شده از خودت بپرسی علیرغم اینکه دلش با من بود و جدایی از دلم برایش درد داشت ولی مرا رها کرد؟ هر چیزی ( هر سکه ای ) دو رو دارد، روی مثبت این سکه (ماجرا) چه بود؟آیا اون پسر انگیزه ی  مثبتی لا اقل برای هر دو داشته؟ چرا؟ چرا؟ آیا تنها راه واقعا همین بود؟

خوب هدف امشب من همینه. یعینی اینکه میخوام یه چیزایی رو روشن کنم.

ببین من میتونستم نهایتا از هیپنوتیزم استفاده کنم و مطابق میلم تغییرت بدم ولی این بهترین راه نبود. من میخواستم خودت حس کنی. بله درسته. همیشه ناراحت کننده ترین شرایط رو کسانی فراهم میکنند که روزی بهترین شرایط رو برای ما فراهم کرده بودند. اینو من میتونم به شکل ریاضی ثابت هم کنم واست. ولی تمام مشکل کار این بود که تو بجای اینکه فعال باشی منفعل بودی. تفکر من  به شدت پیشی گرفت و من از اینکه جلو بودم و تو عقب بودی رنج میکشیدم ولی تصور تو این بوده که من مغرور بودم نه تو. من همش میگفتم در همه چیز ما تو میگفتی نه یه چیزایی هست.. بنابراین متوجه شدم اینجوری نه من واست ایده آلم نه تو واسه من ایده الی. بزرگترین دروغی که گفتی این بود که فقط به خاطر خودم دوستم داری درصورتی که عملا اینطور نبود. من بهت گفته بودم تو رو هم به خاطر خودم هم خودت دوستت دارم. ایراد کارت در این بود که دوتا حرف عاشقونه یا در مورد زندگی از این ور و اونور یاد میگرفتی و درشون تفکر نمیکردی غافل از اینکه  این حرفها رو چه کسانی میزددند. آیا کسانی که خوشبخت بودند؟ آیا کسانی ... ( ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت23:24توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نپرس

بنام خدا

با خود میگویی چرا زندگی ؟

 

نپرس چرا خدا به من زندگی داد اگر این زندگی نکبت بار است شکوایه نکن. خدا کمترین ظلمی در حق تو نکرده است این تویی که به خود ظلم کرده ای و نمیدانی ای بنده ی محبوب خدا. خدا عاشق توست.

نپرس دلیل زندگی چیست. زندگی را برای این به تو نداده اند که علت آن را دریابی آن را به تو داده اند که بکنی. هدف از خلقت تو ای انسان عشق است.

همه چیز بر عدد دو است  همه چیز تابع زوجیت است. و تو دو چیز داری. اندیشه و احساس و ماموریت تو دو چیز است. صعود و معاشقه با خالق

زندگی برای این دو چیز به تو داده شده. از ان لذت ببر حالا که به تو داده شده و فقط هم همین یکبار است چرا شکوایه میکنی و ساعتهایش را هدر میدهی.

صعود یعنی اظافه کردن انواع مثبتها به مخزن وجودت  و شبیهتر شدن به خدا. منظور از نزدیکی به خدا همین است نه بعد و فاصله ی مادی.  زمانی مفهوم را میفهمی که هر چیزی را صرفا از بعد مادیات نگاه نکنی و با مادیات نسنجی بلکه خود مادیات را باید با معنویات بسنجی

نپرس چرا زنده ای. خدا هم خوشبختی تو را میخواهد. این تو هستی که بد بختی یا خوشبختی خودت را در هر دو سرا  رغم میزنی  چیزی را گردن خدا نینداز. اگر راز را بدانی مفهمی که شرنوشتت را خودت مینویسی و امروزت حاصل افکار تو در دیروز بوده است. امروز افکارت را اگر تغییر بدهی فردا زندگیت جور دیگری خواهد بود. دوست داری چگونه باشد؟ همانگونه فکر کن. دوست داری فردایت مثبت باشد؟ همه جوره مثبت فکر کن ، هر سکه ای که به دستت رسید ، طرف مثبت آن را ببین و آن را به مخزن مثبتها اظافه کن. مواظب باش فریب نخوری که زندگی اینگونه است و انگونه نیست و چرا اینطور شد و چرا اینطور نشد.  خودت مسئولی.

زندگی یک بار است

برنده باش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت23:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آیه خداحافظی

بنام خدا

بی سر و صدا اومدم. ولی رفتن بدون سر و صدا نیست. این دفعه خیلیا به زبون بهم گفتن دلم واست تنگ میشه.  این دفعه مرخصی خوش گذشت. زودم گذشت. اون دفعه دوست داشتم تموم بشه و برم. اون دفعه قرار بود بعد از اون مدت خدمت راحت بشم ولی نشدم.

 نوبتی هم باشه نوبت آیه ی خدا حافظیست.

جالب اینجاست منو پاییز با هم از حظور مبارک عزیزان مرخص میشیم. ولی انصافا ستمه که شب یلدا تو راه باشی. هر چند من حتی اگر بار اولم هم باشه این مسافت های طولانی رو باشم اونقدرام زود خسته نمیشم و قدرت عجیبی در سفر دارم.

شب یلدای همتونم مبارک. هندونه هم میچسبه نه؟ دل منومیخواین آب کنین؟

یادش به خیر روزی که داشتم میومدم توی شیراز ام پی تری پلیرمرو با آب شصتم و موقتا سوخت. جالب اینکه اصلا ناراحت نشدم و با خودم میگفتم چند ساعت بعدخودش درست میشه. جالب اینکه همینطورشد.کار ضمیر ناخود آگاه بود؟ نمیدونم. فقط خواستمبدونیدعجب اسگل بازیبا مزه ای. تا حالا هزار شکل پدر این پخش موزیکو در اوردم. گفتم نا خود آگاه یاد یهآدم جو گیر یکی از دوستان با مزه افتادم. بهش سخنرانی های دکتر آزمندیانر و دادم.۱۶ساعت سخنرانی روتوی ۲۴ ساعت همشو گوش کرد. جوری جو گیر شده بود که گفتیم الان نسخه دومش روخودش سمینار میذاره وسیدی میده بیرون. این دیگه کی بود. عجب... تازه جالب اینجاست که توی اون۲۴ ساعت بیکار همنبودوهفت هشت ساعت خواب +هفت هشت ساعت حظوردریونیورسیتی و... این دیگه کیه. نه به بینمکی نه به شوری شوری.

 مثل برق و باد گذشت.

 اون  دفعه بعد از مرخصی حالم گرفته نبود ولی ان دفعه میدونم تا چند روز اول حالم گرفته میشه. البته نه به اون صورت چون من سریعا خودمو با شرایط میتونم وفق بدم. شاید به خاطر همینه که سریع با سختی ها ساختم. این دفعه تنبل نبودم. البته اون دفعه انرژیمو از دست داده بودم. این  دفعه با سرعت کارهامو پیش میبردم ولی خوب نیاز به استراحت هم داشتم. فقط موند یه کاری. نقاشی سعید که از قبل از خدمت نیمه کاره موند. چی بش بگم حالا. زشته ... عیب نداره خو. به پوریا چی بگم. ظاهرا کم تحویلش گرفتم. دوست خیلی خوبیه. آدم چیز فهم و با منطقیه. معلومات خوبی هم داره. باب دردل هم هست. اما چرا نشد...

روزای آخر از دست خودم عصبانی شدم. بابامو اذیت کردم. یه بار همش تقصیر برادرم بود  صدامو رو بابام بلند کردم. هنوز هم از این بابت ناراحتم ارچه معذرت خواهی هم کردم. من اون آدم سه سال پیش نیستم. احترام میذارم. دیشب هم سر مسئله ای دروغ گفتم. اگرچه خود بابا خیلی جاها بهم دروغ گفته قدیما ولی اصلا از کار خودم خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم خدا شاهده. وجدانم خیلی اذیتم کرد. وجدانم خیلی بهم گیر میده از قبلا بیشتر. یه مدتی بود بلد بودم بدون دروغ دور بزنم. اما دیشب نیمدونم چی شد. همش تقصیر این نظامه و اون محیط لامصبش. اونجا با محیط شخیصگری آدم فرق میکنه. راتشو بگی دردسر درست میشه. دور بزنی میفهمن چون حسابی تجربه دارن بد جور. اعصاب درست هم نیست که بخوای درست فکر کنی تا یه حرفی بزنی که دروغ نباشه. اما این اثرات منفی به وجود آمده همیشگی نیستن. از خدمتم هم چیز زیادی نمونده. بعد از خدمت خودمو از قبل هم بیشتر اصلاح میکنم اگرچه الانشم در زمینه هایی خاص خیلی بهتر از قبلم ولی در مواردی هم پسرفتهایی بوده. بگذریم. همه چی گذشت بالاخره.این دفعه انشائلله باید راحتتر از قبل باشم. از آشخوری هم که در اومدم دیگه. البته فقط یه بار تو خدمت آش دادن.اونم به ندرت از این اتفاقات می افته.

 

برنامه هایی که برای توی مرخصی داشتم تا 80 درصد اجرا شدن و این موضوع روحیه بخش هم بوده.

این بار هم که اومدم دیدم خیلی از همسالانم اعزام شدن. از اینکه میبینم خیلیا دیرتر از من تموم میکنن باز روحیه دیگه ای میگیرم. خیلیا که مثل من اسفند 86 رفتن تازه یه ماه دیرتر تموم میکنن. من شانصم منطقه مرزی و محرومو بد آب  و هوا و عملیاتی به تورم خورد 2 ماه از کل خدمتم کم شد.

 

---------------

در خواست فوری . یه مشکلی واسه دوست خوبم محمد بوجود اومده اونم بد فورم. از شما عزیزان خواهش میکنم شما هم این عزیزو که پسر خوبی هم هست دعا کنید. حقش داره بد جوری خورده میشه هیچکس هم نیست پشتش باشه. بد جوری داره ظلم میشه در حق خونوادش. خواهش میکنم شما هم دعا کنید . دعا برای دیگران روزی شما رو هم عاقبت به خیر میکنه. یک دنیا ممنون میشم.

---------------

 

مرخصیم مبارک بود. به اعیاد مبارکه هم خورد. شادیهای هم بود. یه جشنی هم تو میدون شهر بود رفتیم اما حالم کمی گرفته شد. البته از دست این محمد. گناه داره طفلی. راستی دلمون خوش فکر کردیم محسن چاوشی رو اوردن آخر سر دیدیم یه یارویی اومده تقلید صدا میکنه تازه همه خواننده ها و شخصیتها رو که صداشونو تقلید کرد عین خودشون تونست تقلید کنه الا محسن. اینجوری بیشتر ناراحت شدیم. همخونی حضار تماشاچی هم ما رو یاد فیلم سنتوری انداخت. کمی شاد شدیم. ولی روی محسن تعصبی هستیم منو محمد. اگه واقعا محسن میومد ما میرفتیم روی سن میبوسیدیمش. سخت نیست. دل زدن به دریا دیگه این حرفا رو نداره.  خلاصه توی بهترین محدوده زمانی اومده بودم. که صد البته خیلی سریع هم گذشت. اشکالی نداره.

 

وضع ظاهریم هم هر چند روزی یه جور. روز اول با اون ریش جنگلی دست کمی از یه عمله افغان نداشتم. روز دوم با اون پازلفهای دراز و ریش پرفسری 3-4 سال بزرگتر به نظر میرسیدم و 4-5 روز بعد سیبیل رو زدمو و6-5 روز آخر ته ریش هم رفت و 3-2 روز آخر زلفها هم کوچولو شدن و امروز هم تا یکی دو ساعت دیگه کل موها میرن جز ابروها. البته موهای سرمو صفر نمیزنم. من با زرنگی و کمی شانص تونسته بودم اینجوری با موی بلند بیام خونه. البته خیلی هم بلند نبود. ارتش مثل سپاه نیست که بخواد با سربازش با سیاست تا کنه. پوستش میکنه.

-----------

صبح تا ظهر رو ماه شهر بودم. رفته بودم ترمینال واسه بلیت بگیرم. ساعت 8 شب هم حرکتمه و 7 اینجا رو میترکم. خلاصه سعیدو اونجا پیدا کردم. نمایندگی ایران خودرو بودیم. ماشین رو تحویل گرفتیم. مبارکه داداش. تندر فول خوشرنگ( سفید) سلیقتم که عالیه. التبریکات الفراوان. شیرینیشم نخوردیم دیگه. تو راه گپ زدیم جاش. واسه اولین بار یه جاده رو فقط دو نفر از ما سه تفنگدار بودیم. نه راستی حسین که تا من نیستم همیشه.. واسه اولین بار منم... اول رفتیم دم خونه حسین اینا. حسین خو جا قحط بود رفتین اونجا این همه دور شدین. خداییش مثل دفعه قبل نیست. دلم نمیخواد برم. دلم واسه همه بد جوری تنگ میشه. مخصوصا پویا، سعید و حسین و محمد و نیز است. داداش کوچیکه رو که نگو. دیونه آخر فیلمه. با اون مسخره بازیاش. راضی نبود عکسشو بذارم و اگرنه از قیافه با مزش خندتون میگرفت. دیشب هم آرایشش کردمو لباس دخترونه پوشوندمش. یعنی اگه اینجوری میرفت بیرون عمرا کسی میفهمید این پسر باشه. کلیپ رقصش هم یادگاری موند. آخییی

اگرچه وقتی اومدم تنها اومدمو هیچکی باهام نبود اما داشتم میومدم مرخصی. این ضد حاله حالا که دارم میرم تنها دارم میرم. من فرزند خود پاییزم. از بچگی رفیقش هم بودم. حالا هم پایه شدیم که با هم بریم. دمش گرم بابا اینم هفتمین رفیق جنگم شد.

البته توی راه با خودم حرف میزنم. ششمی همون دنا ست.

--------------

خیلی حرفا بود که نرسیدم بزنم. با بابک و پوریا هم خیلی حرف داشتم. حیف که نرسیدم.

 

خوب دیگه. تا دیداری دوباره خدا نگهدار همگی

 

-------------

در آینده راجع به این چیزا مطلب مینویسم.

دیدگاه

قانون

تحول – مراحل

اعتماد

سلول

عطش( از نوعی دیگر)

سردی. سرما. یخ بندان

دهه جدید – تحول – از نو

به فرمان من خبر دار(ارتش مشکلات - قبلا نوشتم)

عادت

شکیبا

صبور

کودکی

مرکز جوونی

خرس پاندا و آرزویش

صلاح

تمرین

ایمان

کلمه های  پر رنگی مثل  دروغ،عشق،زندگی، خدا

کلمه های بیچاره ای مثل صمیمیت کلمه های دو ظاهری مثل زیبایی

واژه ی رنگ پریده ی تصمیم

 

اما کودکی. یه جا شنیدم:

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 

ممکنه از این عناوین خندتون هم بگیره ولی..  روند نوشتاریمن همکه نسبت به قدیم خیلی تغییر کرده..

 

بازم خدا حافظ. هر خوبی و بدیی دیدین حتما حلال کنینا.

التماس دعا.

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت18:27توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بغض- محسن چاوشی-تقدیمبه دسوت خوبم محمد
آهنگ بغض

چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...

بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم

من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو

دست می دم به دست تو

دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره
این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو
میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو

چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...

بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم

من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو
دست می دم به دست تو

دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت12:25توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دلتنگی+تبریک - محسن چاوشی- تقدیم به دوست خوبم بابک
آهنگ دلتنگی

آهای همیشه و هنوزو قلبم
خبر داری داره میسوزه قلبم
یه بار شده سراغمو بگیری
سراغ درد و داغمو بگیری
جای اینکه تشنه ی خونم باشی
یه بار شده دل نگرونم باشی
اما با این همه نامهربونی
کاشکی بفهمی که عزیز جونی
یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم
تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
من از تو بیخبرم تو از همه دنیا
نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا
خنده رو از روی لبم گرفتی
عشقمو خیلی دسته کم گرفتی
حیف نبود، به جای حق شناسی
این همه بی وفایی، ناسپاسی
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردیو

تبریک

به تو تبریک میگم، که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خودساخته مو

به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه ی دق بودن

بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای
مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای

به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم

این منم از دنیا مونده و وامونده
این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده، پای تو سوزونده

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت12:25توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
ارتش مشکلات - برخوردبا آن

بنام خدا

-------------------

بچه ها ساکت.هیییییییییییسسسسسسس

 ساکت شین ! اومد. این بار خیلی قویتر شده. نترستر شده. ببینم بچه ها.. کدومتون میتونید برش غلبه کنید. با یه کودتای کوچیک چطورین؟ اگه اون قدرت فکرشو نداشت و توانایی خواستن نداشت نمیتونست ما رو کنترل کنه و بهمون دستور بده. ما باید قدرت فکرشو مختل کنیم تا پیروز شیم.  وای اومد. ساکت ساکت

در گوشه ای : ولی بچه ها ما برای اون و همنوعانش لازم و جزئ لاینفک زندگیشون هستیم. بدون ما زندگیشون معنی نداره و زیبایی درش دیده نمیشه. قدر خیلی چیزا رو نمیدونن... بدون بعضی از ماها که صلاحیت به همراه می آوریم اونا خیلی چیزا رو از دست میدن. اونا نسبت به خیلی از ماها بد بینن. درست که اون گوچیکا مهم نیستن ولی...

من : تمامی مشکلات! گوش به فرمان ! خبر!،  دااااااررر!!!!

مشکلات کوچک ، گوش به فرمان! عقب ،،، گرد! با ضربه 4 محکم. به سمت سطل زباله ، بدو، رو!!!!

مشکلات بزرگتر، از نو ، به دستور فکر مثبت، خبرررر، دار!

بنام خدا! مشکلات بزرگ، امروز بدین مکان آمده ام تا مختصرا به عرض شما اعلام کنم که خبر دار شده ام که قصد حمله و کودتای قوی علیه من دارید. مشکل شماره یک ( نا امیدخان)از دسته برو بیرون. مثل اینکه تنت بد جوری میخواره. برو کنار میل پرچم ( پرچم زندگی)خبر دار بایست تا بیام تکلیفت رو روشن کنم. مشکل سر ستون شماره یک ، با توام. وقتی میومدم پچ پچت هاتو شنیدم ( در خواب دیدم) .. قرار است دسته جمعی هجوم بیاورید هان؟ این دفعه اولتان نیست.  بار اول که نوجوانی بودم خدا به من رحم کرد. تا زمانی که از قدرتهای درون خبر نداری خدا زیادی کمک میکنه. اما خدا در مسیرم اطلاعاتی گذاشت و من فهمیدم آن چرا که لازم بود. من حالا با تکنیک های فکری میتوانم اگر همزمان هم هجوم بیاورید خودم رو کنترل کنم و با بعضی از شما ساخته و بعضی از شما رو هم بکشم . شما تنها زمانی قدرتتان واقعیست که من باور داشته باشم میتوانید کاری کنید. پس این بار هم نمیگویم فکر هجوم رو از سر بیرون کن. میگویم من میتوانم  تو نمیتوانی. نباش.

 

مشکلات درشت هیکل . زور شما دست من است. چه یکی باشید چه چندتا. اگر من سخت بگیرم و به شما قدرت بدم یک نفر از شما میتونه همون کاری رو کنه که نفر سر ستون گفت نیازی به حمله دست جمعی نیست.  وجود شما لازمه. نه میتونید نباشید و نه باید بذارم اگر اومدید، بمونید.  بعضی از شما که نامرد هستید واقعا. بعضی هم حد اقل ماموری از جانب خدای همه ی ما هستید. شما مبارک هستید. شما ارزش دارید ولی فرا گرفته ام که دیگر به شما بد بین نباشم چرا که بد بینی قدرت نامردها رو فراهم میکنه و اونا به راحتی حمله میکنند و احتمال پیروزی از آنان زیاد...

 

کسی سوالی نداره؟

 

مشکل شماره 2 ( ترس- از آینده- از خیانت از هر چیزی): من بارها خواسته ام بر تو غلبه کنم. چه کنیم. حتا ما مشکلات هم خوب و بد و مثبت و منفی داریم. آنها که اندیشه اشان ضعیف بود گفتند که همه ی شما مثل هم هستید. چه فرقی میکند. همه ی شما بد خواه هستید. میخواستم در مورد اینان توضییح بدید.

 

من: خوشم اومد. نشون میدی که اونقدر قوی هستی . واسه همین است که خیلی ها از تو میترسند و گریبان گیرشان هم شده ای.  ولی همه ی شما بدانید که قدرت فکر ماها هزاران بار از هزاران برابر قدرت تمامی انواع شما روی هم دیگر بیشتر و بیشتر است.

 افرادی که تو برای ما یاد کرده ای. این افراد همان افرادی هستند که تحت تاثیر افسانه ها قرار میگیرند. همان افرادی هستند که مثلا از عشق واقعی چنین تصور دارند: عشق واقعی یعنی کسی که تو رو همه جوره ببپذیره. هیچ وقت بهت بدی نکنه . همیشه گوش به فرمان تو باشه و همیشه با تو مهربون باشه و همیشه در اختیارت باشه و همیشه حرفاتو قبول داشته باشه و ... اینان همانانیند که انتظارات تام از زندگی از عشق از خدا و از هر چیزی که با آن به نوعی با آن در ارتباط هستند، دارند. همانانی که قدر شناسی واقعی را نمیدانند. همانانی که بیشتر از اینکه به قدم های خودشان فکر کنند به قدم های مخاطبین فکر میکنند. همانانیند که فلسفه وجود خود و وجود شما را نمیدانند.

 

سوال بعدی؟

 

مشکل شماره 1. (نا امید خان) ( نا امیدی): من از مشکلاتی هستم که با شیطان سر و کار دارم و همه مشکلات دیگر از من انتظار دارند. چون من میتوانم کمکی برای هجوم هر کدام باشم. چرا شما برای من خیلی سرسخت هستید ولی من به راحتی میتوانم معشوق شما را تحت تاثیر قرار دهم؟ مگر او از جنس شما نیست؟ اگر تا حالا مشکلات دیگر نتوانسته اند کاری بکنند به خاطر دفاع و حمایت فکر قوی شماست و نیز توجه به خدا. شما شانص آورده اید مگر نه؟

 

من: ساکت شو ای مشکل زشت و بد ریخت. ابله. از تو یکی واقعا متنفرم. همین طور است که میگویی. تو وادار کننده به گناه هستی. اصلا تو خودت گناه هستی. تو اون مشکل زشتی هستی که اجازه فکر کردن نمیدهی. تا کنون بسیاری از عزیزانم ا که در حال درد کشیدن دیده ام بارها تو را لعنت کرده ام. ولی خدا خواسته که تو باشی. تو شانص آورده ای ( بقیه مشکلات به نا امید خان میخندند)

زشت بد ترکیب. اینها که تو میگویی درست است. قرار نیست ما دو نفر نسخه کپی از هم به هم تحویل داده بشویم. ما ابتدا بصورت خام تحویل هم داده میشویم . ما دو نیمه یک شی هستیم که دقیقا از وسط بریده باشند اما هر کدام از ما پستی بلندیهایی داریم. ما در کنار هم تکمیل میشویم. با پیشرفت زمان و پیشرفت خودمان

شما را کمتر میکنیم. اگر چه این از تفاوت های فاحش است اما خدا یکی از ما را در زمینه ای ضعیف وآن یکی را دلسوز و تلاشگری قوی قرار داد تا دست ضعیف را بگیرد و او را هم توانمند سازد. من نیز از جهاتی ضعیف بودهام و ایشان در همان جهات از من قویتر اما حالا هر دو به یک میزان در آن جهات قوی هستیم.  تو یکی را من در اسیدی که تا کنون ساخته نشده باشد حلت میکنم نا امید خان. نگران معشوق خود نیستم. تو خود نگران خود باش که لا اقل در مورد من و در آینده ای نه چندان دور در مورد همسرم تواناییت را از دست داده ای و شکست بسیار عظیمی میخوری.

 

در گوشه ای از دسته مشکلات صدای پچ پچ مشکل شماره 3 و مشکل شماره 4 که کنار هم بودند شنیده شد.

مشکل بد بینی(3) با مشکلات دیگر ارتباط خوبی دارد. او به نا امید خان میگوید من به ظواهر رنگی از جنس خودم میدهم و تو بعد از من دست به کار شو( نوعی تلاش پاره ای از مشکلات با هم و رابطه آنها...) و یا از مشکل 4. ( قضاوت سریع ) میخواهد که با او همکاری کند. 

 

این مشکلات در ترکیب با یکدیگر و گاهی به تنهایی همان بلاهایی را به سر ما میآورند که ما اغلب به همان بلاها میگوییم مشکل و گره. در حقیقت اینها هم خود به هم گره میخورند همه فکر ما را با گره میبندند.واضحتر :. اینها خود ریشه های مشکلات هستند.گوناگونی هم دارند.  اینجا فقط از دو سه تا حرف زده شد اون هم  ریشه های صفتی و خصوصیتی.

سایر مشکلات مشکل سازی(ریشه ها) که تو این ارتش هستند، حسادت،کینه، چشم به هم چشمی، وسواس خانم،هوس،بی حوصلگی،دروغگویی،ستمکار،بی حیا،ریاکاری،حیله گری و... هستند که هستند که هر کدوم از اینا مقدرت خاص خودشونو دارن و میتونن باعث پیشروی دیگری باشن. اجازه ندیم که اینطوری بشه و اگرنه به خودمون ظلم شدید کرده ایم.

 

اما مشکل 3 به 4 گفت: میگم ما دوتا که نتونستیم سر اون دوتا بلایی بیاریم. من یکی که روی این آقا اصلا نتونستنم اثر بذارم اما دیده بودم تو قبلا گاهی تونسته ای؟ مگه تو گره مار داری؟

 

نه من آخرین روشم رو اون هم به زور به کار بردم که فقط در پاره ای موارد اثر داشت.  من از اونایی هستم که خدا دوسم داره و برای امتحان بسیاری بندگان استفاده کرده. خدا به من ماموریت داده و امتحانات هم درجه دارند. از آسان تا سخت. وقتی در امتحانات آسان نتوانستم از خدا خواهش کردم که باز هم به من فرصت دهد. شنیدم که شیطان گفت آفرین تو میتوانی اما من چیز خاصی نیستم ولی اگر با من عجین شود و خصوصیت او شوم میتوانم بقیه را بر علیه او خواه نا خواه بشورانم. میتوانم برای او دشمن بتراشم. میتوانم به راحتی زندگیش را به سیاهی بکشم.  او را میبینی. مشکلات کوچک را قبلا تحویل میگرفت و آنها را رد نمیکرد  اما از زمانی که قویتر شده . در ابتدای نوجوانیش با او همراه بوده ام و با اشاره من همه کوچولو ها میریختند دورو برش. یکیشون اسمش منو تحویل نمیگیرن بود. اما وقتی قوی شد دیگه به جای اهمیت دادن به این کوچولو اونو مثل بقیه رد میکرد و میگفت بلدم کاری کنم که تو نباشی.

 

من: حرفاتون تموم شد؟ دلتون تنبیه میخواد؟ تحریک به این بشم که حواسمو خیلی بیشتر جمع کنم ؟ میخواین دوباره اشکتونو در بیارم و زاری و التماس کنین که نونتون آجر نشه و باز محلتون نذارم هان؟... از این به بعد زود به زود بهتون سر میزنم .

---------------------------------------------

ارتش مشکلات یه ارتشیه که دشمن شما هم هست هم نیست. و وجودش لازمه. این ارتش هیچ وقت از روز اول تصمیم نداره با همه نفراتش حمله کنه. اما تک و توک یا دسته کوچیکی از اون حتما روزی به شما حمله میکنن. همه چیز بستگی به خودتون داره. میخواید بهش قدرت بدید ، اونقدر که فکرتون کاملا قفل بی کلید شه و دست به خود کشی بزنید و یا میخواید مدیریتش کنید و ازش استفاده مثبت رو هم ببرید.

 جالب اینکه این ارتش رو میتونید بوسیله قدرت تفکر دمار از روزگارش در بیارین. منظور این نیست که فکر کنید و چیزی ابداع کنید. چیز مادی لازم نیست. تنها فکرتون مثبت باشه.

حقیقت

28/9/87

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت0:19توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
حكايت كبوتر و خدا
حكايت كبوتر و خدا رو واسه بعضیا بیرون از وبلاگ هم تعریف کردم. این حکایت کوتاه و شیرین که واقعیتی از زندگی انسان است میتونه روی بعضیها تاثیر عمیقی بگذاره.( هر چیزی که  ممکنه از صفر شروع بشه). مخصوصا برای نومیدان. با تشکر از دوست خوبم  مدیر وبلاگ www.azmandian.blogfa.com

حكايت كبوتر و خدا

روزها گذشت و کبوتر با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد : او می آید چرا که من تنها گوشی هستم که دردهایش را می شنوم و سرآنجام کبوتر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چیزی بگوید، اما هیچ نگفت. ندايي آسماني فرمود : با من بگو هر آن چه که در سینه ات سنگینی می کند.

کبوتر گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام بود و سرپناه بی کسی ام. تو آن را از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیایت را گرفته بود؟ آن گاه دیگر نتوانست چیزی بگوید. سنگینی بغض راه گلویش را بست.

سکوتی سنگین در عرش کبریا طنین انداز گشت .

آن گاه آن نداي آرامش بخش نداي آسماني فرمود : ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی. باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمین مار پرگشایی.

کبوتر خیره در كار خدای خود ماند.

نداي آسماني اضافه كرد : چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صدای های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

آن چه که هستی هدیه خداوند به توست و آن چه که می شوی هدیه تو به خداوند است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت20:39توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بالاخره رقم اول صفر شد - سلام دوره جدید - مرکز جوانی

بالاخره رقم اول صفر شد. وسط وسط جوونی. سن خاص. دهه جدید. عدد بیست. تولدم شنبه و با شروع هفته ، شب ماه چهارده، و شروع دهه ی جدیدی از زندگی و اتمام دو دهه. این به من میگه عمیقا دنبال تحولات جدیدی باشم و این بهانه ی خوبی میتونه باشه.. همین که به این فکر میکنم خیلی خوبه. همه افکار نا امید کننده به دستور من! خبر، دار! برین تو سطل زباله.

 اما بعضی قدرت ها ضعیف شده اند در عوض برخی قوی. نیازی به اینکه کسی بهم تبریک بگه به اون صورت حس نمیکردم. خوب هرکسی دوست داره عزیزانش بهش تبریک بگن و  از این حرفا.. ما که رفیقامون اس ام اس هم یادشون میره بدن.. عجب این دنیای دیجیتال.. بی خیال. اصلا موضوع این نیست. دو شبه که با تنهایی گشتن تو خیابونا و پارک و میدون حال کردم واقعا.. همیشه که نباید همنوعی همراهم باشه. خوب چه اشکالی داره خودم باشمو خودم. نه تو خونه م و چیزی از فکر کردن منصرفم میکنه نه کسی.. بهترین زمان واسه تفکرم..

همیشه فکر میکردم بیست سالگیم قشنگترین سن  و سالم باشه و حسابی جشن و شادی... چون بیست سالگی رو خیلی دوست داشتم و واقعا خاص میدونستم. اما این لازم بود که هیچ اتفاقی نیافته و همه چیز ظاهرا سرد پیش بره. اسمشو دلم میخواد بذارم ذخیره پتانسیل برای روزی دیگر. گاهی یه چیزی که خیلی باب میل ماست فقط یک بار در بعد زمان میتونه اتفاق بیافته و اگر نیفتاد دیگه هیچ وقت.. اما حسرت بدرد چی میخوره. اصلا من نیومدم از حسرت بگم. فقط مثل گزارشی..  خودمم نمیدونم. در چیز عجیبی فرو رفته ام. یک چیزهایی باید گرفته بشه و یک چیزهایی هم بیشتر از حد تصور و پیش بینی در عوض همون بدست میاد و خوشحالیش خیلی بیشتر .. چیزی مثل معجزه چیزی شگفتی زا.

خودمم نمیدونستم اخیرا یاد گرفته ام بیشتر از این که حرف بزنم گوش بدم. نفهمیدم کی اینطوری شدم. به هر حال اینم یه غنیمته. سه سال آخر این بیست سال بهتره بگم 16 تا 19 سالگیمو( بقیه تو خدمت بوده و حساب نمیکنم) حسابی حاشیه ای پیش رفتم و این همون چیزی بود که سرنوشت منو نسبت به همه همسالان و دوستانم تغییر عمیقی داده و خدمت تازه یه سراغاز اون مسیر متفاوت. خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست(د علی شریعتی)! نمیدونم چطور یهو اومد تو ذهنم. ربطشو نمیدونم. یکی مثل بابی برای من میتونه بهانه ی خوبی برای تفکری متفاوت باشه. آقا بابی راستشو بخوای دلیل اینکه نظرمو نمیگم اینه که کمی احساس ناتوانی میکنم. خودمم نمیدونم چه جورشو. ولی تو میتونی حس قشنگ دوست داشتن باشی. چه میدونم.

...................

دوباره کنترل اون دوتا لا مصب رو اول باید به شکل مصنوعی و تمرینی و تلقینی سپس با  روش دوم داشته باشم. مهم اینکه خواستم.مهم این نیست که اون قدرت کم شده. مهم اینه که هنوز در مبارزه با اون دوتا و همدست عزیزشون هستم. چون الان عملم چیزه که ظاهرا چیزی نیست اما بعد از تولد واقعی (مرگ) همه ی اعمال به شکل وجود در میان و این وجود اگه به طور کلی یکی باشه حساب مثبت منفیها زشتی یا قشنگیش درد یا آرامششو تعیین میکنه. منم میخوام در کاهش دادن منفیها(خود همین نوعی اظافه کردن به مثبت هاست) حریص باشم نه در چیزهایی که اکثریت آدما حریص هستن. اونوقت میتونم اسم خودمو بزارم برنده. اونجور ادما فقط خودشونو گول میزنن. مثل خیلی از اطرافیانم که بعضیهاشون با زدن حرفهای عجیب و غریب خود و زیباییهای خود و ارزشها و لزومیتهایی رو تحقیر و بی ارزش میکنن و بعضی هم که به کار خدا هم عیب میگیرن.

همه چیز بهانه ای واسه اینه که از نعمت هایی که بیشترین کاربرد رو دارن استفاده کنی. از حواس پنجگانه مخصوصا چشمها و گوشها. تو اگه چشم نداشتی این همه زیبایی رو میدیدی؟ حالا که میبینی چرا یاد خدای مهربونت نیستی که باز سرچشمه ی همه اون زیباییها خودشه. یا شنیدنیها و نیز بقیه محرکهای دیگر حواست.

فکرت چی؟ اصل کاری اونه اما اون طفلی رو از همه کمتر تحویل میگیری. از همه لایقتر و از همه قویتر و از همه قدرتمندتر اما تو نسبت بهش از همه بدبینتر و بی انصافتر... آخه بی مروت تو حتی اگه هم میدونی ولی... تو دیگه کی هستی بابا. فقط بلدی از کارهای ظاهری مثل شعبده بازی در شگفتی فرو بری از این کارهای غیر واقعی که عددی نیست. اگه تا الان شعبده بازی بیش نبودی از حالا دیگه نباش. هیجان مال لحظاته اما عشق مال زمان نیست.  چقدر زیباست پاکی و پاکدامنی و ایثار. چقدر زیباست ابتکار چقدر زیباست یاد خدا واقعا! اما کو... نمایشگاه مجازی، پر از عروسکهای نمایشی،خواب آور ها،انتخاب های سخت، امتحانات سخت و متعدد، زیبایی هایی که پشت نقاب زشتی پنهانند و پلیدیهایی که پشت پرده رنگارنگ و چشم نوازند.

....................

 

....................

میگن کسی که بره خدمت آدم میشه. این یه اصطلاحه. نه اینکه خدای ناکرده هرکسی نرفته باشه خدمت...

البته بازم بستگی داره. مثلا من با دوری زیاد از خونواده و خدمت در شرایط محرومیت و بدی آب و هوا و نامنی منطقه و ... واقعا قدر خونه و خونواده و عافیت رو بیش از پیش دونستم اونم به شکل عمیق. تا جایی که روی رفتارم تاثیر عمیق گذاشت. حالا یکی دیگه رو میبینی در منطقه سکونت خودش خدمت میکنه و تازه بیشتر خدمتشو غایب بوده و پارتی کلفت و از این حرفا داشته خوب اون ...

نمیخوام بگم چیزی شدم. اما خداییش به نظرم همون دوری واسه من خیلی بهتر بوده و صلاح شیرینی داشته.

بعضی دوستان به من میگفتن واقعا این زندگیه؟ یکی مثل فلانی نمیره خدمت باباش ماشین لوکس گرون قیمت میندازه زیر پاش ، ماشینو چپ میکنه بازم بابا یه ماشین دیگه... خدمتشو هم نمیره و به قول خودشون ردیف میکنه.. یکی دیگه میره خدمت و از شانصش جایی و طوری خدمت میکنه که دمار از روزگارش در میاد و جایی خدمت میکنه که اونجا ممکنه لیاقت خدمت اون سرباز رو نداشته باشه. این حرف اینجور آدماست. نمیدونن قانون اول تفاوته و اگه نباشه که دیگه همه چی مثل همه. همه چیز از این قانون پیروی میکنه. هر چیزی با چیز دیگه فرق داره.

من آدمی نیستم که از چیزی زورم بیاد یا حسودیم بشه. زرنگی رو در تفکر و دید مثبت میبینم. همون چیزی که مدتها قبل اسمشو گذاشتم قانون سکه یا همون قانون اول دنا. به هر چیزی نخست از بعد مثبت نگاه میکنم و دنبال موارد و خصوصیات مثبت حتما میگردم. از همونا هم دنبال سازندگی میرم. خصوصیات و موارد منفی رو هم برای جلوگیری از پیامدهای بد و ناخواسته و احتمالی بررسی میکنم و قطعا نمیشه بی خیالشون شد.

شمارش معکوس معمولا از ده شروع میشه اما شمارش معکوس من (البته فقط نزد خودم) از هفت شروع میشه. گاهی دوست داریم معکوس به صفر برسه و گاهی دست ما نیست و داره رو به صفر میره اما دوست نداریم به صفر برسه. هر کدوم میل ما باشه برامون خوبه.

اخیرا متوجه شدم  یه انتظار به جا و درستی که از عزیزانم دارم اهل مطالعه  و تفکر بودن هست که متاسفانه چیزی که باب میلم باشه هیچ کدوم نیستن. خودمم نمیدونم این دیگه چه جور توقعیه. ولی خوب من عاشق دوستان کتاب خون و اهل تفکر و فلسفه اندیشی و امیدواری و قدرت فکر باشن. یه کسانی هم هستن البته. فکرشونم قویه اما ای کاش در موارد دیگر هم ازش استفاده میکردن تا دیگه توی چیزهایی مثل غم یا حاشیه یا مسخره بازی یا چیزای منفی یا هر چیز بدرد نخور دیگه نباشن. چقدر ناشکرا. حتی با قدرت تلقین، سعی در تکذیب خود دارند. چه استفاده های عجیبی از چیز قدرتمندی مثل تلقین میکنند.

میگفتم.

اخیرا متوجه شدم که از موفقیت دوستان و عزیزانم لذت خاصی رو احساس میکنم. حالا از مرص صفر حسودی هم گذشته ام و به منفی هم رسیده. خدای من فکرشو نمیکردم. حتی خوشحال میشم کمکی کرده باشم.

اخیرا حتی با خودم هم مهربونتر شدم. خودمو سرزنش نمیکنم و از خوددرگیریهام حسابی کاسته شده.

 

--------------------  

-------------------- 

 

احساساتی هستم اما مثل قدیما تابع احساساتم نیستم. بعضی شرایطی که واسه من گذاشته میشه واسم خنده دارن. باز خوبه جای شکر داره یه بهونه دیگه واسه خندیدن و باز شندن اخم هایی که اغلب اوقات یا وجود ندارن یا واقعی نیستن. بعضی وقتا از زحمت پاهایی خندم میگیره که مجبورا به تبعیت یه مغز احمق کلی راه برن (مثل دنبال کردن کسی از روی هوس و حس بدرد نخور و ...) خسته بشن. من با شیوهای خودم که هر کسی هم ممکنه داشته باشه سر حال میام. بعضی هاشون معکوس هستن. مثلا ، به فکر و قوه خیال رجوع اسای میکنم. کارهایی مثل دنبال جنس مخالف دویدن که سرگرمی اصلی پسرای امروزی شده (اونم زیاد) ، جهت عکسشو برای خودم سرگرمی تلقی میکنم. مثلا با تحویل نگرفتن احساساتی چون تحت تاثیر جو قرار گرفتن و ... احساس خوشایند پیروزیی رو به خودم تلقین میکنم و به نوعی به خودم آفرین میگم. اینجوری من یه برنده واقعی هستم و میلیونها نفر رو شکست داده ام. این فقط یک مثال بود و از همین قاعده کوچیک ابداعی که ظاهرا چیز خاصی هم نیست برای موارد دیگری با کمی تفکر میتونم استفاده کنم.

 

 

من به این افکار میخندم.

اون از من برتر است و این برای من خیلی ننگ است. کاشکی فلان چیز...کاشکی فلان کس... . من نمیتونم...

زندگی اینجوریه زندگی اونجویه... فلانی

 

توی بازار شهرمون بودم. داشتم میرفتم طرف خونه.سه خانوم جوون آرایش کرده و به قولی شیکپوش از رو به رو میومدن.مثل همیشه اهمیتی به موضوع ندادم و به امر زیبای همکاری پاها برای مستقیم رفتن توجه میکردم. چند قدم که رد شدم. با اینکه صدای هدفونها(ام پی تری پلیر) تا ته بلند بود ولی شنیدم که صدای مونثی از پشت سر فامیلمو صدا زد(آقای فلانی؟ خودش بود؟). با یه حرکت ملایم و نسبتا غیر عادی برگشتم و دیدم توجه سه نفر به من معطوفه. طبق 50 درصدی که احتمال خیالاتی شدن داده بودم عمل کردم و بعد از لحظه ای برگشتم و به راه خودم ادامه دادم دوباره که نیم نگاهی کردم همه چی مشکوک بود. اما اهمیت ندادم گرچه کمی کنجکاو شده بودم. فکرم رفت سراغ کلی آشنا های اینترنتی چند سال پیش .. ولی با این تیپ و قیافه جدید کی منو میشناسه اونم این سه نفری که تا حالا ندیده بودمشون.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت22:7توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تقلای پرواز

اولین آلبوم رسمی و مجاز محسن چاوشی یه شاخه نیلوفر نام دارد که در ۲۳ مهر ماه ۱۳۸۷ عرضه شد. این آلبوم در دو فرم کاست و سی دی روانه بازار شد که فرم سی دی آن در ۳ نوع بسته بندی لوکس، شیشه ای و معمولی در دسترس علاقمندان قرار دارد. پیش بینی شده که فروشگاه اینترنتی آیتیونز و فروشگاههای آمازون در اروپا و سی دی بیبی در آمریکا یه شاخه نیلوفر را به فروش برسانند. علاوه براین سایتی مخصوص این آلبوم ساخته شده است که می توانید کاغذ دیواری، زنگ گوشی و … را از آن دریافت کنید.

شعرهای این آلبوم را حسین صفا، امیر ارجینی، اسلام ولی محمدی و محسن چاوشی سروده اند. آهنگها را چاوشی ساخته و محمد رضا آهاری تنظیم کرده است.

تاکنون ندیده بودم که وبسایتی مخصوص یک آلبوم ایرانی ساخته شود. طراحی جلد آلبوم را محمد رضا آهاری بر عهده داشته و بسیار زیبا و نامعمول است و تلاشی است برای نمایاندن ویژه بودن این آلبوم: خواننده پشت به بیننده کرده و زیر لباسش بالهایی دیده می شوند و در کنار تصویر هم طرح نیلوفر رسم شده است. نکته اینجاست که در بسته بندی آلبوم یک حتی یک عکس تکی از چاوشی نمی بینیم! علاوه بر این، تاریخ ضبط آلبوم ۸۵/۷ قید شده و تاریخ انتشار آن ۱۳۸۷! (قابل توجه مسئولین وزارت ارشاد!)

ترانه های این آلبوم نسبتاً سنگین و ثقیل می باشند و جداً باید بابت چاپ آنها از طراح جلد آلبوم سپاسگذاری کرد! در نظر داشته باشید که تمامی ترانه ها از زبان و درباره اول شخص است و هیچ آهنگ اجتماعی و بین المللی در این آلبوم وجود ندارد.

آهنگها تخت و قابل پیش بینی نیستند و پر پیچ و تاب بوده و در دفعات اول شنیدن آلبوم اصلاً نمی توان همخوانی کرد. معتقدم چاوشی در این آلبوم به صدای خود کاراکتر داده و مجری حنجره ای رنجور است که در غم فراغ و هجران یار و بی وفایی او می خواند.

لازم است با کمک از مصاحبه محمد رضا آهاری با سایت چاوشی (پیش از انتشار آلبوم) اطلاعاتی را در مورد وی و تاثیر مهمش در تهیه این آلبوم منتشر کنم:

محمد رضا آهاری ۳۳ ساله، ساکن تهران، کارشناس کارگردانی سینما، کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر، دانش آموخته گیتار الکتریک نزد استاد فرهاد مجذوب، سازنده ۲ مستند تلویزیونی و چند فیلم کوتاه، نویسنده چند فیلمنامه، سازنده چند ویدئو کلیپ و ویدئو آرت برای خوانندگانی مثل حامی و روزبه نعمت اللهی و همچنین یک گروه جاز استرالیایی است. با تمام این اوصاف معتقد است کار هنری شاخصی تاکنون انجام نداده است.
از ۱۰-۱۱ سالگی پیگیر موسیقی است و علاقه اش موسیقی کلاسیک و راک است. آنچه که باعث شد تا جذب صدای چاوشی شود، نوع ادای کلمات، عجیب بودن صدا و انتخاب اشعار بود. در سال ۸۵ در استودیویی همدیگر را اتفاقی دیدند و بعداً پیگیر همکاریهای آتی شدند. آهاری سعی کرده تا در این همکاری، ایده های موسیقیایی خود را در آثار چاوشی پیاده کند.
حاصل همکاریهای چاوشی و آهاری تاکنون نزدیک به ۳۰ آهنگ بوده که تعدادی از آنها در آلبوم یه شاخه نیلوفر عرضه شده است و الباقی شامل اشعار کلاسیک نیز می باشند. آهاری معتقد است که در یه شاخه نیلوفر فضای راک کمرنگ بوده است و از ریتمهای راک استفاده شده است زیرا امکان نداشت به خاطر محبوبیت چاوشی صرفاً پاپ یا صرفاً راک کار کرد؛ منتها در آلبومهای بعد شاهد فضا و رنگ و لعاب جدیدی خواهیم بود و ملودیها خیلی شاخص تر می شوند. وی همچنین ابراز داشته که فضای آلبومهای بعدی راک کلاسیک خواهد بود و از حال و هوای موسیقی سنتی و نواحی ایران نیز استفاده خواهد شد.

منبع: www.wp.doxdo.net

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت16:42توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
انتظار ، ذوق ، آن ۱۰-۱۵ تراک و چند مساله ی دیگر

حرف در مورد محسن چاوشی کم نیست. از اون خوانند هایی که به شکل جدی و متفاوت مطرح شدس. دلیلش تنها خوانندگیش نیست.. یکی از بهترین مطالب رو از وبلاگ چاوشیست که یکی از طرفداران پر و پا قرصش هستم پیدا کردم. همه چیز منصفانه مورد انتقاد درست و صحیح قرار گرفته و به دقت و با در نظر گرفتن تمامی فاکتور ها به صورت موشکافانه بررسی شده. جا داره از نویسنده توانای این وبلاگ با ارزش تقدیر و تشکر کنم که البته تا کنون نامش رو متوجه نشده ام. اما خود مطلب ..

نمی شود ... آسان نیست شرح وقایعی که بعد از بیرون آمدن آلبوم اتفاق افتاده . باید بررسی کرد . خیلی چیز ها را باید بررسی کرد . این همه گلایه عادی نیست . همیشگی نیست . جدید است . اینکه آلبومی با ۱۲ تراک خوشحالمان نکند و به جایش شروع به انتقاد کنیم یک اتفاق تازه است . مایی که با تک تراک های بی کیفیت ذوق مرگ می شدیم نباید اینطور توی ذوقمان بخورد . پس دلیلش عادی نیست . باید به عقب برگردیم . باید بررسی کنیم . آسان نیست ....
بعضی آلبوم های محسن را خیلی دوست داریم . خیلی در زمان خودشان با آنها حال کرده ایم . مشخصا از خودکشی ممنوع و متاسفم صحبت می کنم . از نفرین که بگذریم ، خودکشی ممنوع حتی با گذشت ۳ سال نوستالژیک شده‌ ! لنگه کفش با وجود تمام خوبی هایش به اندازه ی قبلی چشممان را نگرفت ولی باکی نبود . ۶ ماه بعد متاسفم سر کیفمان آورد . متاسفم ـی که با آهنگ های سنتوری همراه شد تا دوران طلایی محسن چاووشی را در سال ۸۵ رقم بزند . دورانی که خیلی زود از آغاز فعالیتش شکل گرفت . خیلی زودتر از آنچه که می بایست و شاید همین بود که امروز یه شاخه نیلوفر توی ذوقمان می زند ! باز هم باید بررسی کرد . اینکه چرا این دو آلبوم را انقدر دوست داریم ولی این یکی را نه . آیا کار محسن ضعیف تر شده ؟ قطعا نه . پس این ناسازگاری ها حاصل چیست ؟

 

برگردیم به اسفند ۸۴ . محسن چاووشی کم و بیش اسم و رسمی پیدا کرده و طرفداران خاصی دارد . طرفدارانی که با صدایی محزون روزهایشان را شب می کنند . طرفدارانی که برای اولین بار شعر آهنگ ها را حس می کنند . شعرهایی که گوش را نوازش می ندهد . شعر هایی که می شود تمامی کلماتشان را فهمید . شعرهایی که پیچیده نیستند اما عجیب زیبا هستند . بحث هایی که بین طرفداران و مخالفان رایج است حول محور یک موضوع می چرخد . تقلید خواننده از صدایی آن ور آبی ! سایت های مختلف خبر از پخش آلبومی به اسم لنگه کفش می دهند . آلبومی که قرار است به صورت مجاز پخش شود . چند روز مانده به عید در حالیکه فضای موسیقیایی کشور را بنیامین قبضه کرده عده ای لنگه کفش گوش می کنند . خبر هایی مبنی بر خوانندگی چاووشی در فیلم جدید داریوش مهرجویی به گوش می رسد و کم و بیش مصاحبه هایی صورت می گیرد . با وجود لنگه کفش بحث های مربوط به تقلید یواش یواش رنگ می بازند و کهنه می شوند .
محسن چاووشی هر چند طرفداران سفت و سختی دارد اما هنوز کشته مرده پیدا نکرده است ! اواسط بهار ۸۵ یکی از آهنگهای سنتوری بر روی اینترنت قرار می گیرد . چشم طرفداران به گوشه ی جدیدی از توانایی استاد باز می شود !! صدای سنتور عجیب با فضای ترنس در آمده . این طرف و آن طرف چاووشی اعلام می کند آلبوم بعدیش حتما مجاز است . بعد از چندی مشخص می شود او با گروه جدیدی کار می کند . تنظیم کننده ی آهنگهایش فردی به اسم شهاب اکبری است . کارها هم در استودیو های مطمئن ضبط می شوند تا قبل از پخش رسمی لو نروند . تا شهریور ماه ، خودمان را با لنگه کفش و خودکشی سرگرم می کنیم . آرامشی قبل از طوفان . تا اینکه سر و کله ی متاسفم پیدا می شود . دیگر هیچ کس سر از پا نمی شناسد . کیفیت آلبوم یک سر و گردن از تمامی کارهای پاپ بالاتر است  . آلبوم ۹ قطعه بیشتر ندارد اما آنقدر اصیل و متنوع است که می شود هزار بار به آن گوش داد . چیدمان آهنگ ها طوری است که گوش خسته نمی شود . یک آهنگ تند ، یک آهنگ آرام . یک شعر درباره ی عشق ، یک شعر درباره ی نفرت . یک شعر از هوای محزون پاییز می گوید و دیگری از پسرکی که دلش برای مادرش تنگ شده . چندین هم خوان در آلبوم وجود دارند که استفاده ی خوب و به اندازه ، نه تنها باعث آشفتگی کار نشده ، بلکه تنوع بیشتری ایجاد می کند و تبدیل به سنگ محکی می شود برای آنکه بفهمیم چقدر صدای محبوبمان گرفته و غم زده است ! علاوه بر تمامی اینها نوآوری هایی در آلبوم وجود دارند که موجب می شود دیگر چنین صحبتهایی را نشنویم که من هم با کامپیوتر می توانم خواننده بشوم و ... . استفاده از سازها و آواهای مختلف ( بخصوص از نوع ایرانی )  و ترکیب و تلفیق سبک های مختلف  همگی از این دست نواوری ها هستند .

 

کیفور هستیم ! . محسن چاووشی به طور متوسط هر ۶ ماه یکبار یک آلبوم بیرون داده . روی همین حساب داریم دلمان را برای نوروز سال بعد صابون می زنیم که خبرهای بد یکی یکی از راه می رسند . هر چند همان روزهای اول متوجه شدیم این آلبوم هم دارای مجوز پخش نیست اما زیبایی آهنگها نگذاشت درست به آن فکر کنیم . صحبت هایی شنیده می شود مبنی بر اینکه چاووشی می خواهد خوانندگی را کنار بگذارد . فیلم سنتوری با مشکلات عجیب و غریب پخش روبرو است که علتش صدای خواننده معرفی می شود . اوایل صحبت از این بود که متاسفم اصلی ۲۰-۲۴ تراک است و قرار است به صورت ۳ آلبوم مجزا بیرون بیاید . به مرور تمام صحبت های قبلی فراموش می شود و چاووشی در سکوت فرو می رود . سکوتی که نزدیک به شش ماه ادامه می یابد . سکوتی سنگین که حتی پخش شدن چند آهنگ قدیمی آنرا نمی شکند . تا اینکه عصا پخش می شود و آوای باربد اعلام می کند قرار است آلبوم بعدی چاووشی را پخش کند . دوباره خوشحال می شویم . این بار دیگر دلمان قرص است که آلبوم به صورت مجاز به دستمان می رسد .
زمان می گذرد ، می گذرد و می گذرد . ما فقط انتظار می کشیم و فکر می کنیم . به این فکر می کنیم که قرار است آلبوم چگونه باشد . به اینکه چه زمانی وارد فروشگاه می شویم و آنرا می خریم . به اینکه صدای با کیفیت محسن چه شکلی است ! چندین تاریخ مختلف برای پخش اعلام می شود و مدام به تعویق می افتد . دیگر خسته می شویم . سنتوری که پخش می شود همه ی کارهایش را شنیده ایم . یکسال می گذرد و از آلبوم جدید فقط یک دمو شنیده ایم . نهایتا خرداد ماه می شنویم که مجوز آلبوم صادر شده و تا چند وقت دیگر پخش می شود . چند وقتی که مدام طولانی تر می شود . چند وقتی که هر چه قدر بیشتر به آن نزدیک  می شویم آهنگهای بیشتری پخش می شوند . آهنگهایی که برای هر کدام یک بیانیه صادر می شود . آهنگ هایی قدیمی و بی کیفیت که معلوم نیست تا الآن کجا بوده اند و اصلا مربوط به کدام دوره هستند ! آهنگ هایی که ۸۰ درصدشان مشخصا مربوط به آن ۱۰ – ۱۵ ترک باقیمانده از متاسفم اصلی نمی شوند . تا اینکه شهریور « ناز » پخش می شود . این یکی با قبلی ها خیلی فرق می کند و این فرق را می فهمیم . گفته می شود از آهنگ های آلبوم بوده . دیگر به لحظه های آخر نزدیک می شویم . عده ای بعد از ۲ سال انتظار دیوانه شده و جنون گرفته اند . حق هم دارند ؛ و البته می دانید که انتظار در لغت دو معنی دارد . اولی صبر کردن برای چیزی و دومی توقع . توقعی که با چند مصاحبه قبل از آلبوم و شنیدن ترک ناز بالا می رود . خیلی بالا . توقعی که می خواهد این بار هم مثل دفعات قبل پیشرفتی محسوس ببیند . آخر تا الآن هر چه جلو رفته کارهای بهتری شنیده و این بار بعد از ۲ سال صبر ، بعد از ۲ سال تصور و بعد از چند مصاحبه ی کذایی چیزی فضایی می طلبد ! آخر قضیه مربوط به محسن چاووشی است ....

 

می رسیم به زمان حال . به اول خط . می رسیم به جایی که  آسان نبود اما الآن بعد از چند پاراگراف می شود چیزهایی گفت . در اینجا بهتر است ۲ سوال مطرح کنیم تا با پاسخش یک نتیجه کلی بگیریم و بحث را به پایان برسانیم . اول اینکه چرا یه شاخه نیلوفر آنطور که باید تحویل گرفته نشد ؟ و دوم ، چه چیزهای از دید ما پنهان ماند ؟

 

برای سوال اول دلیل اصلی کاملا مشخص است ، انتظار . انتظار زیاد ، طولانی شدن زمان پخش و تمام مسائل گفته شده در بالا به ذهن ما تصورات و توقعاتی از این آلبوم بخشیده بود که حتی اگر کار چند برابر هم بهتر بود باز نمی توانست آن توقعات را برآورده کند ( همین جا بگویم این جمله به این معنا نیست که آلبوم ضعیف بوده ) ، چرا که تا متاسفم ، ما آنچه را گوش می دادیم که چاووشی برایمان می خواند اما اینجا ما آنچه را می خواستیم گوش بدهیم که دلمان می خواست و این اتفاق گوش ما را بر روی آنچه هست می بنند . این اتفاقی است که برای هر هنرمند و طرفدارای ، در هر زمینه می تواند رخ دهد . اگر بیش از حد تصورات و انتظارمان را از کتاب بعدی نویسنده ی محبوبمان یا از فیلم بعدی فیلمساز مورد علاقه مان بالا ببریم ، و زمان این تصورات و خیال پردازی ها طولانی شود ، حاصل کار ذوق زدگی اولیه ایست که هنگام مقابله با اثر به ما دست می دهد . حاصل کار افسردگی ایست که از واقعی نشدن آن خیال ها به ما دست می دهد . این وسط گریزی هم می زنم و به نکته ای اشاره می کنم تا برگردیم به بحث اصلی . یکمحسن چاوشی چیز هایی را فراموش کرده بودیم . یک چیزهایی که علت فراموشیشان دیگر طولانی شدن زمان انتشار آلبوم و انتظارات ما نیست . ما فراموش کرده بودیم سال های نه چندان دور را که از هر آلبوم موسیقی ۲ یا ۳ آهنگش را گوش می دادیم . ما فراموش کرده بودیم روزهایی را که آهنگهای یک آلبوم را رد می کردیم تا به اصلی اش برسیم . محسن چاووشی باعث این فراموشی شد . اینکه می آییم و تک تک آهنگ ها را نقد می کنیم و در نهایت می گوییم چرا از ۱۲ تا ۵ تایشان معمولی است به دلیل همین فراموشی است . اشتباه نشود ، همچنان هم می گوییم حتی یک تراک ضعیف نباید در بین کارهای خواننده ی محبوبمان باشد اما کمی هم انصاف به خرج دهیم . در این میان مجوز هم دلیلی می شود برای عده ای که حتی قبل از آلبوم جبهه گرفته بودند و مجوز را تبدیل می کنند به سدی بین خواننده و شنونده ، لااقل در مورد چاووشیِ یه شاخه نیلوفر اینطور نیست . چرا که اکثر کارهای آلبوم قبل از صدور مجوز و در زمان متاسفم ضبط شده اند . شاید تعدادی از آنها جزو همان ۱۰-۱۵ تراک مفلوک باشند که تنظیم دوباره روی آنها صورت گرفته . بنابراین همین جا می شود گفت اگر بخواهیم به بررسی تاثیر مجاز شدن در کارهای چاووشی بپردازیم باید منتظر آلبوم بعدی شویم . اما بحث اصلی .
درست که ما انتظار را دلیل این ذوق زدگی می دانیم اما باید قبول کنیم یه شاخه نیلوفر فاکتور های ایجاد علاقه در مخاطب خاص چاووشی را کم دارد . فاکتور هایی که در متاسفم و خودکشی ممنوع وجود داشتند ( و همین جا ذکر کنیم که در لنگه کفش هم زیاد نبودند ) . فاکتورهایی که پیش تر به آنها اشاره شد .
متاسفانه کل آلبوم تبدیل به دفتر شعر یا نامه ای شده از صحبت های عاشقی که از معشوق دور افتاده ، و یا مشغول التماس است یا از خاطرات گذشته می گوید . اینجاست که یک منتقد چاووشی نشناس هم می آید وسط و می گوید این یکجور آسیب است . این است تمام آنچه فکر و ذکر این نسل است و ... . سوال از چاووشی این است که چرا هیچ تنوعی در اشعار این آلبوم نیست ؟ چرا فقط نال ه ها و گلایه های عاشقانه ؟ چرا دیگر خبری از مسائل اجتماعی نیست ؟
در متاسفم اگر یک قطعه کم تحمل بود ، اینجا همه ی آلبوم کم تحمل است . در متاسفم در کنار التماس های کم تحمل ، نفرت و خشم نفس بریده هم بود ، دلشوره ی خیانت هم بود ، زیبایی ها و خوشی های عروس من هم بود اما اینجا چه ؟ یا در خودکشی که هم از خشخاش و مواد مخدر صحبت شده بود ، ازهم  خزون و نم نم بارون و هم از امام رضا . در کنار تمام اینها می شد عشق را هم دید . هیچ کس گله نمی کرد که چرا آلبوم یک دست نیست . شاید همین یک دست کردن کل کار دلیل این باشد که ما ۱۲ ترک کم تحمل بشنویم .
آقای چاووشی اینها گله نیست اینها درددل است . اینها اگر هم نقدی باشد از سر دل سوزی است . اینها پیشنهاد نیست ، خواسته است . لطفا آلبوم بعدی را با تنوع موضوع انتخاب کنید . آقای ارجینی ، آقای صفا ، چرا هیچ خبری از آن شعرهای قبلی نیست ؟ آن تشبیه های زیبا کجاست ؟ آن کلمات ساده و عامیانه کجا رفته اند ؟ نشانه های کار شما را چرا دیگر نمی شود دید ؟ چرا دیگر شعرهایتان را نمی شود حس کرد ؟ من نقد ادبی نمی کنم ، سوادش را ندارم اما گوشی دارم که کلام شما را می شناسد . ذهنی که تمام آنها را به یاد دارد و زبانی که هر لحظه ناخودآگاه آنها را زمزم می کند . من با این خصوصیات می گویم شما دیگر خودتان نیستید . من نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما این ترانه ها اصلا به سنگ صبور و زخم نزدیک نیستند . من به قدرت شما ایمان دارم . همین چند روز پیش . از تلویزیون ۱۰۰ ها موسیقی در رابطه با امام رضا پخش شد . موسیقی ها و اشعاری که از این گوش وارد و از آن گوش خارج می شدند اما ترانه های شما اینطور نیست . نگذارید اینطور شود .
و موضوع آخر در کنار همه ی اینها ، نوع خواندن چاووشی است . دیگر همه مان می دانیم چاووشی برای موسیقی اش ارزش قائل است . موسیقی را دوست دارد . زندگی اش موسیقی است و روح خودش را وارد کالبد کارهایش می کند . صرفا کاغذی در دست نمی گیرد و بخواند ، با شعر ها زندگی می کند و به آنها جان می دهد . در هر آهنگش به شخصیتی تبدیل می شود و کلمات را در ذهن ما حک می کند . اینجاست که ما به سبک خواندنش ایراد می گیریم . اینجاست که عده ای گلایه می کنند که چرا چاووشی در تمام آلبوم زور می زند تا گریه کند ؟ قطعا خود او نیز تاثیری که گل سر روی شنونده ها گذاشته را می داند و شاید سعی کرده کل آلبوم را آنگونه بخواند اما هر چه هست یک جورهایی واقعا چاووشی سعی کرده در تمام آلبوم هق هق کند . تفاوت را می شود در «ناز» ی که قبل از آلبوم پخش شد و آن نسخه ای که در آلبوم هست دید . در نحوه ی کشیدن کلمات و ...

 

اما سوال دوم . چه چیزهایی از دید ما پنهان ماند ؟ شاید این ذوق زدگی چشم ما را به تحولات شگرفی که به لطف حضور آهاری در کنار چاووشی رخ داده بسته باشد و بدتر ، شاید ما را نسبت به او بدبین کرده باشد . اگر هم اینطور است نباید از کنار آهنگسازی و تنظیم این آلبوم به راحتی گذشت . کاملا مشخص است که همه چیز بسیار وسواس گونه و موشکافانه اتفاق افتاده است . نمی دانم چگونه باید حرفم را بزنم اما در این کار فضای آهنگها پر است . آهنگسازی چاووشی خیلی خیلی قوی تر از قبل شده طوری که هنگام شنیدن آلبوم با خودم می گفتم چرا یک آلبوم بی کلام عرضه نمی کند ؟ برای نمونه نگاهی به هفته های تلخ من بیندازیم . آهنگسازی الکترونیک این روزها بدون استفاده از کامپیوتر کاری غیر ممکن است ، و البته نباید نادیده گرفت امروزه هر شخصی می تواند یک آهنگساز باشد ! کافی است یک نرم افزار بخرید و چند سمپل را کنار هم بچینید تا چیزی شبیه آهنگ تولید شود و بعد هم با صدایی ضمخت اسمتان را اول آن بگویید . اما این وسط چه چیزی کار خوب را از بد جدا می کند ؟ چرا برای بعضی از کنسرت های ترنس و موسیقی الکترونیک که موسیقیشان با همین روش ها ساخته می شود جمعیتی ۵۰۰ هزار نفره جمع می شوند اما خیلی از کارهایی را که با همان نرم افزار ها  ساخته می شوند هیچ کس گوش نمی دهد ؟ این وسط علم موسیقی ، انتخاب کردن صداهای مناسب و ملودی عواملی هستند که کیفیت را مشخص می کنند . برای اینکه پیشرفت محسوس را متوجه شویم کافی است یکبار به عروس من گوش دهیم و بعد از آن به هفته ها . اینجاست که می شود آن وسواس را دید و پر بودن را احساس کرد !
بحث دیگری هم که شاید خوب بررسی نشده موضوع تلفیق است . تلفیقی که جا دارد برایش به این تیم دو نفره تبریک گفت . سراغ ندارم موسیقی ایرانی را که صدای گیتار بیس و سه تار هم زمان شنیده شود و بعد از چند ثانیه دلتان نخواهد که کار را قطع کنید . هر چند این وسط افرادی مثل نامجو هم پیدا می شوند که همین کار را انجام دهند اما حتی مقایسه ی این دو نوع موسیقی اشتباه است . بنابراین از مقایسه می گذریم و فقط به بررسی همین آلبوم بسنده می کنیم . بهترین نمونه را شاید بشود در تبریک سراغ گرفت و سه تار وسط آن . سه تاری که با افکت هایش شباهت چندانی به صدای اصلیش ندارد و البته صدای نفسی که آن وسط می اید قلقلکمان می دهد ! یا در قطعه ی نرگس بیمار که آن نی سوزناک به خوبی در کنار سازهای غربی جا خوش کرده و همه چیز آنقدر خوب کنار هم قرار گرفته که اذیت نکند .

 

قطعا تا الآن چاووشی و مشاور کاربلدش متوجه شده اند که ایرادات کار کجاست و اگر انتقادی هم بوده دلیلش چیست . خیلی ساده ، کمی تنوع مضمون ، تغییر لحن برای آهنگهای مختلف و شعرهای دلنشین تر ، چاووشی را به دوران طلایی اش بر می گرداند . به علاوه آهنگسازی ای که روز به روز بهتر می شود امیدوارترمان می کند . همه ی اینها به شرطی که دوباره ۲ سال منتظر نشویم !

 

مطلب دیگر بیش از حد طولانی شده ! غرض از نوشتن این بود که چاووشی را خیلی تنها احساس کردم . تنها میان بیابانی که از هر طرف آماج انتقاد ها و حمله های خودی و غیر خودی به سویش پرتاب می شد و این بررسی را لازم می دیدم . هر چند سعی کردم از آنچه که کمی اذیتم کرده هم بگویم اما هنوز آنقدر دیر نشده که مثل صحنه ی آخر کازابلانکا بخواهیم روبرویش بایستیم و بگوییم هر چی بشه طوری نیست ، ما متاسفم رو داریم !! بگذریم ... خیلی دوست داشتم کسی پیدا شود و از جلد آلبوم تعریف کند . در زمانه ای که همه خواننده می شوند تا عکسشان را روی جلد آلبومی ببینند ، در عملی حرفه ای که واقعا در موسیقی ما جایش خالی بود ، عکس خواننده تنها داخل آلبوم قرار دارد و عکس روی جلد متناسب با اسم است . متناسب با بیت اول آلبوم . ابری در دوردست و لباسی که رنگش سنگ را به یاد می آورد . پرهایی که مشتاق پروازند و پرنده ای که آرام نشسته و نخواسته در اولین آلبوم رسمی اش پرواز کند . به امید روزی که در اوج برایمان بخواند .

منبع : چاوشیست

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت1:48توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من با زخم زبونات رفيقم

تا رسمي شدن چاووشي بر او چه گذشت؛

موسيقي ما- سما بابايي: همه چیز تمام شد . سرانجام آلبوم "محسن چاووشی" با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به بازار عرضه شد تا چرخه بدبیاری های خواننده صدا زخمی ایران به پایان برسد . همان طور هم که انتظار می رفت ، این اثر با استقبال بسیار خوب مخاطبانی روبه رو شده است که درتمام این سال ها آثار خواننده محبوب خویش را از اینترنت و فضاهای مجازی دنبال می کردند . صرف نظر از قدرت یا ضعف موسیقایی این اثر ، باید این خواننده را از منظری دیگر مورد توجه قرار داد . چطور است خواننده ای که تا کنون هیچ آلبومی به بازار عرضه نکرده و برخلاف بسیاری از هم تایان خود موفق به اجرای صحنه ای نیز نشده است ، این چنین در بین علاقه مندان به موسیقی پاپ بدل به چهره ای شناخته شده می شود ، هر خبری از او با چنین وسعت فراوان منتشر و صدها وبلاگ و سایت به طرفداری اش کار خود را آغاز می کنند؟ از طرف یکی از مطرح ترین کارگردانان سینمای ایران به هم کاری فراخوانده می شود و حتی شایعه انتشار آلبومی از او توسط یکی از نهادهای موسیقی ، می تواند به برکناری مدیر آن نهاد بیانجامد ؟ قطعا پاسخ به این سوالات نیازمند تحلیل و بررسی فضای نه چندان پر و پیمان موسیقی پاپ و اثاری است که او در این سال ها آن را اجرا کرده است.
 اما با نگاهی گذرا هم می توان این نکته را دریافت که "محسن چاووشی " نبض مخاطب خود را خوب می شناسد و همواره از «آنی» می خواند که «آنان» نیاز دارند . چه آن زمان که "نفرین" نامه اش را منتشر کرد ، خوب به این نکته پی برده بود که دیگر دوران خاکساری در برابر معشوق گذشته است . دیگر زمانه ، زمانه عمری در پای کسی سوختن و ماندن و همچنان با نام او خوش بودن نیست . که جوان عاصی امروز همان طور که در برابر هر ناملایمتی عصیان می کند ، در برابر بی وفایی های معشوق هر اندازه عزیز خود نیز تاب نخواهد آورد و این توان را دارد که چشم را بر هر چه هست ، ببندد و خود را رها کند . به خوب یا بد بودن این فلسفه کاری نداریم . اما باید آن را به عنوان واقعیتی ملموس در زندگی کنونی بپذیریم . واقعیتی که انگار هر کداممان زخم های بسیاری از آن داریم . پس آن وقت که چاووشی به نفرین معشوق خود می پرداخت ، انگار مرهمی گذاشت بر زخم های مخاطب جوان خود ، آن قدر که ترانه هایش را با صدای بلند در پخش ماشین های خود گذاشتند و هر چه را که او می گفت ، تکرار کردند.
 چاووشی البته بعدها از ارایه آن آلبوم پشیمان شد و در یکی از گفت و گوهایش عنوان کرد که این جملات از دهان هیچ عاشقی بیرون نخواهد آمد . او اما نبض مخاطب را همچنان در دست داشت . چه آن زمان که از عشق خواند و چه از خیانت . او حتی در ترانه هایی که برای فیلم " سنتوری " برگزید و اتفاقا حرف و حدیث های بسیاری نیز برایش به همراه داشت ، آن قدر که خیلی ها او را مقصر عدم دریافت مجوز اکران و لو رفتن فیلم می دانستند ، هم از پس این مساله خوب برآمد، آن هنگام که با صدایی که دیگر شبیه هیچ خواننده ای نبود و فقط مختص خودش بود ، خواند :
"رفیق من سنگ صبور غمهام /به دیدنم بیا که خیلی تنهام/هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم /چه دنیای رو به زوالی دارم/" توانست حس مشترکی را در بسیاری از جوانانی زنده کند که دنیای جوانی خویش را هدر رفته تلقی می کنند و به زوالی می اندیشند که انگار هیچ گریزی از آن وجود ندارد .
حالا آلبوم او با حفظ همین خصوصیت به بازار آمده است . این را باید به فال نیک گرفت ، اگر چه نمی توان پیش بینی کرد که با توجه به خط قرمزهای وزارت ارشاد ، او همچنان در این راهی که برگزیده موفق خواهد بود یا خیر .




 

منبع : موسيقي ما
+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت15:6توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه شاخه نیلوفر - محسن چاوشی - محبوبی خاص

در بخشهای اوّل و دوم نگاهی به گذشته و ساختار کلی آلبوم انداختم. در این بخش تک تک آهنگها را مرور می کنم.

فهرست آهنگها:

۱- یه شاخه نیلوفر

۲- کجاست؟ بگو!

۳- تبریک

۴- چرا؟

۵- قلّه خوشبختی

۶- هفته های تلخ من

۷- خاکستر

۸- ناز

۹- تو که نیستی

۱۰- دلتنگی

۱۱- بغض

۱۲- عصا

۱- یه شاخه نیلوفر (… بذار روی قبرم!)

آهنگ افتتاحیه آلبوم که عنوان آلبوم هم از آن برداشته شده است وظیفه معرفی حس و حال این آلبوم رابر عهده دارد. صداهای مختلفی را تاکنون از چاوشی شنیده ایم که در بخشی از آهنگ، با فلاش بک به صدای گذشته، بر تعمدی بودن این تغییر صدا تاکید می شود. گوش کنید. نامشخص بودن زمزمه های ابتدای آهنگ و ریتم تند آن باعث می شوند که مدام به این ترک گوش کنم. از آهنگهایی است که کاملاً مناسب ماشین سواری و اتوبان است! عاشق آهنگهای شلوغ و پر صدا هستم چون هیچوقت از شنیدن آنها سیر نمی شوم و در پخش کننده های مختلف مثل بلندگو، هدفون و داخل ماشین صداهای جدیدی می شنوم. جالب اینجاست که فکر نمی کردم در اولین آهنگ از قبر و مرگ بشنوم. ضمن اینکه برای بار اول دکلمه ای هم از چاوشی شنیدم!

۲- کجاست؟ بگو! (فقط ۴۱ ثانیه؟!…)

گذشته از ترانه زیبا و ریتم آرام و مناسب و آهنگ عالی، یکی از قسمتهایی که جداً از آن لذت می برم، تکنوازی گیتار است. گوش کنید. چه افکتهای مناسبی! عاشق گیتار برقی ام و خدا را شکر که این آلبوم مملو از انواع و اقسام صدای گیتار است. دقیقه ۳:۰۴ کم منو سر کار نگذاشت! اوائل به خیال اینکه آهنگ تمام شده، آماده شنیدن ترک بعد می شدم! بخشی از ترانه جای صحبت دارد: “باز تف سر بالا شدی!…” خوشحالم که ترانه سرایان چنین واژه هایی را کلاً کنار نگذاشته اند چرا که این استفاده بجا کمک شایانی در تاثیرگذاری ترانه می کند. شنونده یکه می خورد!

۳- تبریک (بابت تلفیق! )

از این آهنگ به بعد سازهای ایرانی به نحو چشمگیری حضور خود را آغاز می کنند. به این قسمت شنیدنی گوش کنید. سوای ملودی زیبای سازها، تغییر ریتم نیز جذاب و پایان بندی آن بسیار بی تکلف است. به نظرم کشیدن صدا در پایان آهنگ یکی از امضاءهای آهاری است.

۴- چرا؟ (چرا قهدرمو نمی دونی؟!…)

بالاخره چاوشی از صدای مونث (هر چند به صورت دیجیتالی و سمپل) در آهنگی استفاده کرد. باز هم سوار ماشین می شویم! چیدمان آهنگها به صورتی است که آهنگهای تند (که اقلیت را تشکیل می دهند) بین آهنگهای آرام پخش شده اند تا ریتم کلی آلبوم کسل کننده نباشد.

۵- قله خوشبختی (چاوشی هم گریست!)

قبل از پخش آلبوم، چاوشی در مصاحبه با چلچراغ گفته بود که تنها با شنیدن این آهنگ اشک ریخته است. از ابتدای آهنگ می شود حدسهایی زد! تار و ویلن و حسین صفا در کارند تا قطره اشکی از چشمان شنونده سرازیر شود! به نظرم بود و نبود گیتار برقی چندان فرقی نمی کند. شاید اگر گیتار آکوستیک نقش برجسته ای داشت بهتر می بود.

۶- هفته های تلخ من (ناجی آزادی!)

بی دلیل نبود که از این آهنگ در تیزر آلبوم استفاده شد. ریتم تند و شروع خفن! بنا به دلایلی که برای یه شاخه نیلوفر آوردم از این آهنگ خوشم می آید. ضمناً، با آهنگهایی که ترانه سرای آن چاوشی است زودتر ارتباط برقرار میکنم (فاصله، حسرت خیس، نفس بریده). (ولوم بده آقا!) در بخشی از ترانه از صنعت ادبی طرد و عکس استفاده شده که با توجه به دشوار بودن این آرایه حس احترام من را نسبت به چاوشی شدیداً بر انگیخت : “بی تو هفته های من، پر غصه و غمن / پر غصه و غمن، بی تو هفته های من”. این آهنگ نمایانگر پختگی چاوشی در ترانه سرایی است! به بخشی گیرا از این آهنگ گوش کنید. (این ناجی آزادی عجب به دل می نشیند! از کجا به ذهنت رسید؟)

۷- خاکستر (ساز خدوم گیتار باس!)

گفتم که بعضی آهنگها موقعی جذابتر می شوند که برای درست شنیدن بعضی صداها چندین و چند بار گوششان بدهم. خاکستر هم به خاطر نقش پررنگ گیتار باس چنین ویژگی ای را دارد. گیتار باس به نظر من یک ساز خدوم است! یعنی کل صدای آن در خدمت پشتیبانی از آهنگ و فضاسازی است. به بخشی از آهنگ گوش کنید.

۸- ناز (ناز مکرر!)

ناز یکی از آهنگهایی بود که قبل از انتشار آلبوم لو رفت . چاوشی با فرصت کمی که در اختیار داشت توانست دستی به سر و روی آهنگ بکشد وآن را آماده انتشار سازد. گفتنی است که قرار نبود آهنگهای ناز و بغض در آلبوم باشند و تنها جهت اینکه بر اثر لو رفتن هدر نروند در آلبوم گنجانده شدند. شاید آهنگهای دیگری مثل صندلی انتظار می توانستند به این شکل احیا شوند ولی ممکن است به علت کمبود وقت و افزایش هزینه ها، آوای باربد با اضافه شدن آهنگهای بیشتر مخالفت کرده باشد. به بخشی از آهنگ گوش کنید. به همین بخش در نسخه لو رفته گوش کنید. مشخص است که در ماکت کار، صدای چاوشی کنترل نشده است ولی در ورژن اصلی آهنگ با حس و حال آلبوم آداپته شده است. مشخصاً از نقش تار کاسته و کیبورد جایگزین آن شده است که این امر نشان می دهد که تنظیم کننده در پی چپاندن سازهای ایرانی در کار نبوده و هدف غایی استفاده بجا از آنهاست.

۹-تو که نیستی (عظمت ترانه!)

معمولاً شروع ارکسترال یک آهنگ وعده یک اتفاق مهم را می دهد. ترانه محشر، آهنگ عالی و اجرای میخکوب کننده خواننده باعث می شوند تا افرادی هم که چندان دل خوشی از چاوشی ندارند، مجذوب این آهنگ شوند. به مقدمه ارکسترال آهنگ گوش کنید. همانطور که در مورد ترانه کجاست؟بگو! ذکر شد، استفاده بجا و منطقی از الفاظ تحکم آمیز سبب تاثیر مضاعف آهنگ می شود:” ای دل صاب مرده، باز تو رو خواب برده / پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده”. چاوشی با واژه ها عشقبازی می کند. گوش کنید که چه تاکید بجایی روی واژه “حق” میکند!

۱۰- دلتنگی (امان! امان!…)

ارجینی ترانه بسیار زیبایی سروده است! جداً بسیار زیباست! “امان امان” کردی سید محمد جاسمی هم بسیار در انتقال سوز آهنگ موثر است. دلتنگی از آن جمله آهنگهایی است که از تلفیق سازهای ایرانی و غربی آن جداً لذت می برم. به این بخش گوش کنید. معتقدم این آهنگ به نوحه نیز نزدیک است و فاقد پیچ و تابهای سایر آهنگهاست.

۱۱- بغض (اعاده حیثیّت!)

بغض یاهمان نرگس بیمار، قبلاً توسط علی جعفری و بدون اجازه چاوشی میکس و پخش شده بود و دومین آهنگی است که در این آلبوم احیاء شده است. قبول دارم که آهنگهای دوصدایی چاوشی هم جذابند و چند وقتی هم از این حالت نرگس بیمار لذت می بردم ولی با فهمیدن اصل ماجرا دیگر شنیدن یک میکس تحمیلی برایم لطفی ندارد. آوای ابتدایی نی و ترانه محزون و اجرای غمناک تا حدی توسط گیتار برقی مهار شده اند. بخشی از آهنگ را گوش کنید. همان بخش از نسخه میکس شده را گوش کنید. در بخشی ازترانه به آهنگی قدیمی اشاره شده است: “چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو / میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو!”

۱۲- عصا (به امید دیدار!…)

معمولاً آلبومها با ریمیکس یا میکس چند آهنگ یا اجرای بی کلام یکی از آهنگها به پایان می رسند. سنت شکنیهای یه شاخه نیلوفر تمامی ندارد و در پایان آلبوم آهنگی کاملاً متفاوت ارائه شده است. از قناعت در تنظیم تا هنرنمایی حنجره چاوشی گرفته تا فضای متفاوت ترانه و اجرای فوق العاده گیتار همه چیز دست به دست هم داده اند تا عصا پایانی بسیار زیبا و به یاد ماندنی باشد برای آلبوم یه شاخه نیلوفر. پایانی خوش که با توجه به جو کلی آلبوم بسیار غنیمت است. گویی عصا از طرف کل آلبوم برای شنوندگان دست خداحافظی تکان می دهد. به بخشی از آهنگ گوش کنید.

در بخش چهارم و پایانی جمع بندی خود را از آنچه گذشته و خواهد گذشت خواهم نوشت!

این نوشته بخشی از مطالبی در مورد محسن چاوشی بود.

منبع www.wp.doxdo.net 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت15:2توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تو هم سیگار...

خیلی وقته که خواستم بنویسم. ناراحت کنندس. واس خودم! چیز جالبی نیست. همین که رسیدم روز اول در باره این و اون خبرای منفی و زشتی شنیدم که متاثرم کرد. حالا بقیه هیچ ولی وقتی یکیشون از عزیزان تو باشه.. توی شهر ما مردم مشکل دارن. چشم به هم چشمی شدیده معمولا.. این بار معضل سیگار و سن پایین..

تا اومدم فهمیدم میانگین مصرف این دخانیات کثیف به 16 سال رسیده. بچه های نوجون محل هم... خیلیا هم که سیگار به قول امثالشون بهشون فاز نمیده رفتن تو کار.. ولی دوست خوبم. محمد ( ناراحت نشو اسم تو رو اوردم این ناراحت کننده نیست که دیگران بفهمن از این ناراحت باش که به خودت ظلم زشتی میکنی) . تو دیگه چرا پسر خوب؟ خبر تو یکی دیگه ناراحتم کرد. کاری به عزیزان فلانی ها ندارم. تو همون محمد پاکسرشت اون دوران بودی. همون محمدی که ته دلم جای خیلی خوبی داشت. خاص خودش.

اونجا که بودم. کم از بحران روحی خودت نمیگفتی. از چیزایی که عادت تو به دیگران رو خدشه دار میکرد.. چه میدونم.. به نظر خودم بیشتر همین... من شرایطم از همه دوستانم بدتر بوده خدای بالا سرم شاهده منو لعنت کنید اگه دروغ بگم. من مثل شما بزرگ نشدم.. من از محبت دورتر بودم.  اما انتظارها از هر کسی جدیدا برعکس چیزی که باید باشه پیش بره و این قانون جدیدی شده.  منم یه آدم عقده ای بار نیومدم شکر خدا.. کاملا برعکس. اما الان با وجود تحمل سختی ها و دوری از شخصی گری و محیط دوست داشتنی شخصی گری و در فضایی بسته و سختگیر باز هم جالبه که از قبل قویتر شدمو افسار مشکلات کوچیک و بزرگ رو محکمتر از قبل هم گرفتم. جای خیلی از چیزای بد( به گرد پای سیگار هم نمیرسیدن) با چیزای خوب و جدید عوض کردم. اراده و همت کردم.  شما ها فقط اسم عاشقی رو یدک میکشید. اسم انگیزه رو یدک میکشید.  وقتی هم طرف بهتون میگه من دیگه نیستم به خودتون میگید عاشق شکست خورده.. واقعا چرا؟

من توی محیطی خدمت میکنم که بارها و بارها و بارها از محیط اینجا منفیتره و امواج منفی احاطه کننده هستن. جایی که سربازا هیچ سرگرمی ندارن، اعصابشون از اون فاصله دور راحتتر به هم میخوره( مثلا با شنیدن خبر های بد و اینچنینی از راه دور) ، درگیریها، ناراحتیهای زیاد و ضد حال خوردنها اونجا شدت داره.  سیگاری که تو میکشی اگرچه چیز خیلی خاصی هم نیست ( زیاد مطمئن نباش چون برعکس) ولی همین در شرایط اینجا و این وضعت بهم ثابت میکنه که اونقدر ضعیف بودی که اگه در شرایط خدمتی منطقه ای که من هستم اگر  میبودی، به راحتی و به سرعت کارت به  بدترش کشیده میشد. من دو محیط اینجا و اونجا رو تجربه کرده ام به من نگو نه. به من تعارف شد از اون.. بوی مزخرف .. من کاری ندارم کی سیگار میکشه کی نمیکشه.. ولی به نظرم حیفه بیشتر از کلمه احمق رو به اون جوونایی که ادعای این همه پیشرفت و فرهنگ و درس و فهمیدگیو... دارن نسبت بدم. نیکوتین هر چی که باشه کم یا زیاد بدنت به سرعت بهش عادت میکنه. اون تلقین آرامش اعصاب با سیگار هم تلقین و باوری بیش نیست کاری به غلط یا درستش ندارم. فقط یک باور به شکل منفیست. از این سیگارهای کاکائو شروع کن بعد.. بدنت به خاطر همون تلقین و باور عادت میکنه به تسکین در زمان مصرف ولی وقتی عادت کردی نیکوتین بیشتر لازم داری اونم از سیگار مثبتی مثل مگنوم که مثبتی میزنه زیاد دور نیست.  امشب وقتی دیدم اونجوری از من فرار کردی و سعی میکردی باهام روبوسی نکنی خودم بلافاصله همه چی رو گرفتم. لازم نیست از من خجالت بکشی باید از خودت خجالت بکشی. چرا از آدمای دیگه خجالت نکشیدی مگه من کیم؟ کی مهمتر از خودی که بهش اعتقاد مرده داری. گفته بودی فلان مشکل رو داری فلان مشکل رو داری صاف دوتا راه حل درست بهت دادم اما ندیدم استفاده کنی. میدونی اخیرا متوجه شدم اکثر اطرافیانم  بلدن و مطالعه ای چیزی هم داشتن ولی خودشون نمیخوان. منظورم اینه که بلدن حرف های غلمبه سلمبه و با کلاس و فلسفی و منطقی بزنن اما خبری از عمل نیست. من چطور به این سرزندگی که هنوز بعضیا خبر ندارن رسیدم؟ فقط به خاطر یه قدم جلوتر بودن از بقیه و رنگ رو بخشیدن به کلمه نه چندان سفت و سخت عمل. شاید برای من اهمیتی نداشته باشه آقای ایکس چند روز به علت مطرف ام دی ام آ (همون اکس) قفل کرده و ... ولی اگه یه عزیزی سر از مصرف چه سیگار چه قرص چه هر زهر ماری در بیاره این واسه من ... سخنم با شما سیگاری هاست. شما بی رحمید. یه معتاد نمیاد جلوی ملت مصرف کنه یه تزریقی با تزریق فقط به بدن خودش ضرر میرسونه یه سوسول با مصرف اکس فقط به خودش.. ولی  یه سیگاری از همه نامردتره. دود سیگار به دیواره ریه ها به راحتی میچسبه و به سختی جدا میشه .  اصلا من موندم این بشر چه کارای مسخره ای که توی پروندش نیست. اگر سیگار هنوز تو دنیا زندس تنها و تنها و تنها فقظ برای سود و پولیه که سازندش گیر میاره حتی چیزی به نام جنگ روانی در مورد سیگار وجود نداره. محمد جان. سیگار میکشی به من چه. ولی نصیحتت میکنم اونم برادرانه. دور جمع ها رو خط قرمز شده با خون بدنت بکش. بعضیا هم که میگن ما بزرگ شدیم بزرگ شدیم... خاک تو اون سرشون کن. یعنی اون قدیما که حماقت زشتی بنام سیگار نبوده همه کوچیک ناقص و نارس عقلی روحی روانی اجتماعی بودن؟ الان که اومدم مرخصی در واقع الان چشام باز شدن سه ماه پیش مرخصیم یه مشکلی داشت...در واقع الان بعد از 9 ماه درست و حسابی شهرمونو تماشا کردم. همیشه ی خدا تغییرات هست ولی وقتی جذاب میشن که تو غایب بابشی بعد بیای و یهو همه باهم... طبیعی تغییرات منفی هم وجود دارن اما این بار جدا.. بمب های گناه قویتر ساخته میشوند این روزها. حرف سیاسی نمیزنم حرف از معنویت میزنم. همه به جون همی میافتن.. خلافهای عجیب و غریب  و زشت زیاد شده.. اما اینجاست که میگم ثابت و سالم موندش چشم نمایی بیشتری داره و میدرخشه. الان فرصت خوبیه که خودتو نشون بدی پسر. اینجا توجه بقیه سمت تو میشه. زمانی مردی که با منفی ها بجنگی و نه به معنای خود درگیری. محمد جان اصلا بهت نمیگم ترکش کن یا .. یا دوستی خودتو باهاش ادامه بده فقط بهت میگم هنوز مسیر درست ماز رو پیدا نکردی از این یکی اگه خودتم احیانا بخوای خارج بشی بری یکی دیگه ممکنه بازم اشتباه کنی مهم اینه که  اون باهوشش میتونه با یه نگاه هم پیش بیره و برسه .یادمه بابک هم در مورد دوستش که معتاد شد یه چیزایی نوشت که دردناک بود. اون از کراک حرف میزد. ماده ای که اثر نرسیدنشو توی زاهدان به یه سرباز دیدم که چه گندی به بار اورد. اون بدبخت بهش نرسید. توی بازداشتگاه پشت میله های زندون سرشو محکم اینقدر کوبید به میله ها که سرش شکافت و خون... و به فرمانده کل النن ناسزا و فحس ناموس... بگذریم. بازم میگم. کاری ندارم در چه حد هستی. میخوام اینو بگم برام مشخص شد تا حدی ضعیف هستی که اگه در محیط خدمتی من سیر میکردی و اون جو لامصب پیرامونت بود احتمال سقوطت بالای هفتاد و پنج درصد بود. اگه روزی ماهر شدی ممکنه با خوندن همین چند خط وضع اعصاب روانت جوری بشه که نیاز پیدا کنی یکی دیگه بار کنی. چندتا علف خشک سوزوندن و دودش فرو بردن توی کالبد مبارک.. این از نظر من از مسخره ترین کارهای دنیاست هر کی میخواد منو مسخره کنه مسخره کنه...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت14:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
راههاي جلب رضايت معشوق
اگر یک مرد هستید و دوست دارید عشقتان همیشه ازشما و رابطه تان راضی و خشنود باشد باید در زندگی او چنین آدمی باشید :

…………….

یک دوست یک همدم یک عشق یک پدر یک برادر یک رئیس یک نجار یک برقکار

یک لوله کش یک مکانیک یک دکتر یک طراح یک متخصص زنان یک روانپزشک

یک روانکاو یک ماساژور یک شنونده خوب یک برنامه ریز خوب یک آدم تمیز

با احساس ورزشکار گرم دلسوز شجاع باهوش بامزه خلاق قوی رقیق القلب

همدرد پرتحمل آینده نگر بلندپرواز لایق قابل اعتماد راستگو قابل اتکا

و این نکات را هرگز فراموش نکنید :

……. مدام از او تعریف کنید

عاشق خرید کردن باشید

صادق باشید

پول تان از پارو بالا بره

و به دخترهای دیگه هم نگاه نکنید

و در عین حال شما باید : تمام توجه تان را به او معطوف کنید

و اصلا توقع همین رفتار را از او نداشته باشید

زمان زیادی را به او اختصاص بدهید،

مخصوصا در تنها گذاشتنش به او فضای کافی بدید،

(این یعنی : هیچ وقت نپرسید که کجا میری!!!) .

و تاکید می کنم که این سه چیز را هرگز فراموش نکنید:

. تولدش را

سالگردهای مشترکتان را و

قرار ملاقات هایی که می گذاره .

و حالا خانم ها چطور می توانند یک مرد را خوشحال کنند؟!

. . فقط دست از سرش بردارید و تنهایش بگذارید!!!

منبع: www.tanziran.com

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت14:29توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
مباحثه امام باقر(ع) باعالم یهودی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:

روزى هشام بن عبدالملك ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار كرد.

 

و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاكراتى در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند مامور مرخّص ‍ كرد.

از مجلس هشام بن عبدالملك خارج و راهى منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم كه عدّه بسیارى در آن میدان تجمّع كرده بودند، پدرم از مامورین هشام كه همراه ما بودند سؤ ال نمود:

 این ها چه كسانى هستند؟ و براى چه این جا جمع شده اند؟

 

یكى از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، كه سالى یك بار در همین مكان تجمّع مى كنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن كه در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مى باشد.

 

آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و كنار پدرم نشستم .

مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد كارهاى ما بودند، در همین بین عالم یهودى از جایش بلند شد و نگاهى به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب كرد و گفت :

 

 آیا تو از ما هستى ، یا از امتّ مرحومه ؟

پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم .

 

پرسید: از علماء هستى یا از جاهلان ؟

پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .

 

 

عالم یهودى مضطرب شد و گفت : سؤ الى دارم ؟

امام فرمود: سؤ الت را مطرح كن ،

 

 گفت : دلیل شما چیست كه مى گوئید: اهل بهشت مى خورند و مى آشامند بدون آن كه موادّ زائدى از آنها خارج گردد؟

فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شكم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش مى شود و موادّ زائدى خارج نمى شود.

 

عالم یهودى گفت : مگر نگفتى كه من از علماء نیستم ؟

پدرم فرمود: گفتم كه من از جاهلان نیستم .

 

سپس آن عالم یهودى گفت :

 كدام ساعتى است كه نه از ساعات شب محسوب مى شود و نه از ساعات روز؟

فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .

 

عالم یهودى اظهار داشت :

 سؤ ال دیگرى باقیمانده است كه بر جواب آن قادر نخواهى بود؛ و آن این كه كدام دو برادر دوقلو بودند كه هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاك شدند، در حالتى كه یكى از آن دو، پنجاه سال و دیگرى صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟

 

پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، كه در یك روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغى بود و از روستائى به نام أ نطاكیه گذر كرد، در حالتى كه تمامى درخت ها خشكیده و ساختمان ها خراب و اهالى آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده مى نمائى ؟

 

در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یك صد سال در همان مكان ماند و سپس ‍ زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولى برادرش عزیز او را نمى شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاى برادرش را تعریف كرد و سپس افزود: بر این كه او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت .

 

سپس عُزیر كه جوانى بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز كه پیرمردى صد و بیست و پنج ساله بود معرّفى كرد و با یكدیگر بیست پنج سال دیگر زندگى كرده و یكى در سنّ پنجاه سالگى و دیگرى در سنّ صد و پنجاه سالگى وفات یافت .

 

عالم یهودى ناراحت و غضبناك شد و از جاى خود برخاست و گفت :

 تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمى گویم ، مأ مورین هشام این خبر را براى هشام گزارش دادند و هشام دستور داد كه هر چه سریع تر ما را به سوى مدینه منوّره حركت دهند.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع:

چهل داستان از امام محمد باقر علیه السلام

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت14:3توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بازم من

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام! حال و احوال شما؟  آره دوباره اومدم مرخصی؟  تقریبا بعد از سه ماه. راستش قرار بود شش ماهی بمونم بعد بیام. اما بنا به دلایلی نشد. یکی از دلایل مشکل بوجود اومده برای زانوهام بود که برای اقدام برای درمان .. البته انگیزه های قوی دیگه ای هم بود.

5-6 تا دیده بان بودیم. بعد از بیست و چند روزی بود رفتیم پادگان. اون موقع برای من که زود نگذشته بود. ولی بعد از همون مدت کوتاه پادگان برام یه طور دیگه شده بود. به ترمینال عجیب زاهدان که رسیدیم باز من منتظر موندم تا انبار شروع به کار کنه و من وسایلمو تحویل بدم. توی برگه ها زده بود حظور ساعت شش و از اونجا که بقیه همسفرا ( دوستان دیدبان همراه) میترسیدن دیگه بیشتر از هفت و نیم نتونستن بمونن و درست لحظه ای که رفتن انبار باز شد. خلاصه من بعد از همه و تنها رفتم پادگان و در آخر هم دیرتر از بقیه به دفتر فرمانده خودمون رسیدم... همین تاخیر باعث شد من کارم .. یعنی اینکه دیر رسیدم و فرمانده رفته بود. همه دوستانم صبح روز بعد ماموریت رفتن و من موندم  . روز پنج شنبه هم فرمانده نبودش..جمعه هم که هیچ. شنبه هم که برگم رو زد تازه فرداش باید میرفتم. اما ضد حال رو وقتی خوردم که دیدم تو برگه نوشته سایت رادار (ب).. یعنی من پاسگاه نیافتم. باز هم باید با سربازان دیگه و کادر سر و کله میزدم. شنیده بودم که توی سیات ب دید بان بیچارس. و همینطور هم شد. بعد از چند روز اول عزیمت ( چند روز بعد از ماه رمضون) بیگاری فنس کشی شروع شد( کار سبکی نبود) و این کار تا روز آخر حظورم در سایت ادامه داشت.. داستان های زیادی توی سایت داشتیم. مثلا منو و هم اتاقیم در شرایط حساس گوشی هامونو توی بی سیم پی آر سی 77 ( همون عتیقه های زمان جبهه) جاسازی میکردیم.. هوای بسیار سرد اونجا ... حمله اشرار و افتادنم از صخره و فیلم بازی کردنم... مشکل زانوانم که روز به روز بدتر میشد.. ماجرای اون گروهبان کادر معتاد که سه روز مهمون ناخونده ی ما بودو ماجرای مصرف و لو رفتنش.. دعوای میان سربازان عملیات و پاسدارا... اعتیاد بعضی از هم خدمتیا به سیگار و مواد مخدر.. زندگی در شرایط سخت.. .. نا امن بودن بعضی شبها و تهدید شدنمون.. سر و صداهای بسیار مشکوک توی دره تاریک ( بالای اون دره با موبایل یواشکی صحبت میکردم) و ماجرای منو است که با تماس ایشون من رفتم اونجا و متوجه اتفاقات مشکوک اونجا شدمو نیروهای ما ریختن و تجسس.. ماجرای جالب مزاحم تلفنی.. ماجرای پاسدار شدنم و عین خیال نبودنم.. کتاب رمان صد سال تنهایی گابیل گارسیا مارکز و تحریک تخیلاتم... تیراندازی توپ ضد هوایی و رسوندن صدا به دو هزار کیلومتر اونورتر...اتاقک با صفا و کوچیکی که توش میخوابیدیم... گله روباه ها.. حشرات عجیب و غریب.. سگ سایت  که اسمش آرش بود و ماده ی همراهش مهوش..قندیل بستن شیر های آب... کمبود فاحش امکانات ونبود آب گرم برای استحمام.. وضع افتزاح بهداشت.. منظره های جالب طبیعی و شب هنگام که همه جا از زمین های دور و اطراف تا آسمون با چراغ های روی زمین و ستاره های آسمون در هم آمیخته و جالب به نظر میرسید.. حرکت ابرهای غلیظ و کم ارتفاع از روی ما و قله کوه ها و منظره جالب اونا.. قایم کردن گوشی در باند کشی زانوم در روز آخر...فرار کردنم از کاری که وظیفم هم نبود و قایم شدنم در جاهای خنده دار... خلاصه همه و همه هر چی که بود گذشت... همش خاطراتی بود... دو ماه و ده روزی در کوههای مرتفع بیرک در سیستان و بلوچستان سر و کله زدیم. اونجا واسه دید بان زهر ماره.. چون کارایی که وظیفش نیست بهش تحمیل میشه توسط فرمانده سایت اونجا... اینقدر مسخرس همه چی که نگو..

کاش مثل قبل میتونستم به اندازه ای حراف باشم که همه چی بنویسم.  اما این بار توی بیرک تغییرات اصلی رو در خدمت کردم. خونسردیم به مراتب رفته بالاتر... ظرفیتم هم که از قبل بیشتر شده.. حتی تحملم.. و اما چیز جالبتر اینکه دوباره احساساتم زنده شدن.. دلم واسه خانمی چقدر تنگیده بودا.. الانم که پیداش نیست.. راستی واسه خونوادمم یکی دوبار نومه نوشتم اونم چه نومه هایی.. پدر جان تعجب کرد! پسرش کی از این حرفا میزد( میزد ولی با شما نمیزد) . دیگه مثل سالهای گذشته نیست.. همه چی قشنگ شده.. بابا انگار یه رفیق جون جونیه.. همه چی تغییر کرده.. رنگ مهربونی شدت گرفته.. به سه ماه که نکشید ولی شروع تغییرات دقیقا از زمانی بود که هنوز توی راه و توی اتوبوس بودم.. یعنی شبی که به طرف زاهدان به راه افتادم. ..

الان چند روزیه که اومدم. تا روز اول اون ریش یادگاری که تقریبا دو ماهی بود نزده بودم و شده بودم عین یه افغانی نزده بودم. اینقدر خنده دار شده بودم... ایناها..

این دفعه به کسی خبر ندادمو اومدم. خواستم غافلگیر بازی در بیارم ( آره جون عمم) با اون پولی که توی شیراز تموم شد و نتونستم واسه کسی سوغاتی بیارم چه فایده داشت... 14 ساعت تو شیراز الاف مونده بودم. البته کمی هم گشتم. هوای اونجا بارونی بود ( آخ جووووووووووون). فکر نمیکردم پاییز تو شیراز اینقدر قشنگ باشه..به دلم مونده بود بارون ببینم که توی اون کوههای لعنتی هوا فقط بلد بود سرد باشه و بس.. تازه فقط روز آخر هوا ابری..

حالا هم که اومدم شهر خودمون. وای این بار همه چی برام جور دیگه ای شد. انگاری دفعه قبل مرخصی نیومدم. چقدر اینجا تغییر کرده... ظاهرش که خیلی بهتر شده.. اما... اما امواج منفی شدید شده.. بچه کوچیکای محل ما هم سیگاری شدن. 15-16 ساله هاشو میگم. انگاری چیزای منفی مد شده باشه.. اکثر جاها.. چقدر قیافه و تیپ آدما واسم عوض شده بود انگار چندین ساله که اینجا نبودم... همه چی واسم جالب شده.. همه چی .

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت17:10توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خدا نگهدار - همه دوستان و نزدیکانم بخونن

بسم الله الرحمن الرحیم
در حالی  تا سه ساعت دیگه دارم خونه رو به مقصد خدمت ترک میکنم که دچار وضعیت روحی نا مناسبی هستم. خیلی کارا داشتم که بهشون نرسیدم و خیلی کارای خوب ویا جالبی داشتم که موقعی که داشتم میومدم برنامه ریزی کرده بودم  ولی به محض رسیدنم نا گهان روحم در هم و بر هم میشه.  نرسیدنم نامه به دنا بنویسم . نرسیدم با محمد تو وبلاگ حرفایی بزنم ( البته بیرون کلی صحبت کردیم) نرسیدم با سعید حرفهای مهم رو بزنم نرسیدم از پوریا تشکر کنم نرسیدم به بابی سری بزنم و ببینم در چه حاله نرسیدم خیلی کارای مهم و حتی عادی رو انحام بدم. هجده روز نه سریع و نه کند گذشتند و من کار خاصی نکردم. روز های آخر قبل مرخصی فشار روانی شدیدی بهم اومد دقیقا یادمه که بغض شدیدی هم کرده بودم.  دیگه تحملم واقعا به صفر رسیده بود اگه اون اتفاقات نمیا فتادن اگه اون یارو باهام دشمنی با عقده نداشت من 4 مهر ماه اونم برای یک ماه خونه بودم. حالا دیگه گذشته همه چیز. باید یه جوری خودمو تسکین بدم. باید حد اقل با تلقین شروع کنم. این دفعه میتونم موبایل ببرم ولی خط خودمو که چند روز پیش وصل کردم نمیبرم. خیلی عجیب شده همه چی. سوئ تفاهم ها زیاد شده اشتباه گرفت نها زیاد شده  درک نشدن ها و نکردن ها.. تا این ماه قشنگ تموم نشده برای همه باید دعا کرد مخصوصا خود من..باید این شش ماه رو درست بگذرونم. من دچار جنون عجیبی شدم.. شاید همون کاتاتونیا باشه.. من نمیدونم.
نرسیدم کمی از وضعیت و کارها و روابطم توی خدمت بگم. اما این خدمت هم از این ور هم از اونور داره بهم تجربه میده ولی به غیمت از دست رفتن بعضی چیزای غیر مادی و واقعا ارزشمند.. که میشه بدون این وقوع بدشتشون اورد.

این چند روزه روزا خواب بودم و شبا بیدار. به خواب عادت کردم. البته الان که میرم ده دوازده روزی از ماه رمضان اونجام زیاد خدا رو شکر  سربازا رو اذیت نمیکنن. ولی خخوب من که دیگه دیده بانم. راحتم. فقط خطرات وجود داره ... دیگه خداحافظ سفره افطار رنگی خدا حافظ سفره رنگی میوه های جور وا جور.. خدایا شکر کردن تو کفاف نمیده. البته زیاد به شخصی گری دل نبستم برای همین زیاد فرقی به حالم نمیکنه.

دوستان عزیزم. اطرافیان نزدیک و دور. وبلاگ نویسایی که صد ساله ( اغراق) سر نمیزنید چون برای همه چیز ترازو وار عمل میکنید. همتون منو ببخشین خواهشن. من الان توی شرایطی هستم که به شدت انرژیمو از دست داده ام.  این اصلا خوب نیست. باید راهی باشه دوباره قوی  بشم.
باید از نو زنده بشم. جسم خالی بدون اون.. بدرد نمیخوره که.. توی خدمت به من تقریبا سخت گذشت .. اونجا محیطه گرگاست. بره نیستم ولی گرگ هم نیستم. باید انسان باشم.

 

اول از همه به خدای مهربون خودم بگم. من بنده ی ضعیف تو هستم.عزیزانمو برای عزیزتر بگردان و همه را به راه راست هدایتشون کن و همه رو به آروزهاُ حاجت ها و مراد های ریز و درشتی که به صلاحشونه هر چه سریعتر برسون. منو از اون دشمنا نجات بده و محفوظ بدار. هر چی صلاح داره همونو بذار سر راهم. مشکلات تو خونواده ما کم نیست ولی تو بزرگی.. عددی نیستم که.. خدایا به من کمک کن به بنده های تو کمک کنم و با همه مخصوصا اونایی که دیگه خیلی لازمه دوباره مهربون باشم. به من کمک کن خصوصیات بدم رو بتونم از بین ببرم. به من کمک کن که دیگه کسی رو ناراحت نکنم به هر دلیل خواه نا خواه. دوست دارم دوست دارم. وعده ی ما چت های پنج گانه  + گه گاهی ..

 

دوم به پدر و مادری که خیلی اذیتشون کردم بیگد که حلالم کنن. من خیلی دوسشون دارم خیلی. انشائلله در آینده افتخاری واسشون بشم


همینجا به محمد بگم خیلی حیفه که اهل مطالعه نیستی ؟ بیشتر حرفامو باید تو کل وبلاگم بگردی خیلی چیزا دستگیرت میشه البته + اون حرفایی که بهت زدم و یه سریی حرفایی که مونده بود.. نرسیدم.. ولی من همون شخصیت خیالی دنا خیلی زیاد بهم کمک کرده که البته این روزها گمش کردم ولی پیداش میکنم.
 کتاب آیا تو آن گمشده من هستی  نوشته ی دکتر بار بارا د آنجلیس خیلی کمک موثری به تو میتونه باشه. خیلیییییییییییی. محمد جان خوبیی بدیی اگه دیدی حلال کن. من خیلی دوست دارم

همینجا به حسین بگم که دیونشم. آرامش بخش من خیلی جاها خودت بودی. از اینکه مونس و همدمی استثنائی مثل تو دارم  به خودم میبالم. خیلی مردی .حلالم کن.

همینجا به پوریا دوست روشنفکر خودم بگم که ظاهرت اگرچه به چیز دیگری میخوره اما باطن دلسوز و مهربونی  داری  خدا کنه کسی که باید لایقت باشه خوب درکت کنه. خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. اون حرف با حالی که زدی یادم نمیره—اگرچه با کسی نسیتی ولی مثل ما در گیر نیستی و آزادی... حرفت هم خوب بود هم نه.. . اما پوریا زیباترین چیزی که گفتی اینه که هر کس با باور های خودش به مسائل تو مینگرد. حال بهترین کسی که میتونی باهاش باشی کسیه که نگاهش هم به نگاهت خیلی شبیه باشه
پوریا جان خدا نگهدارت تو هم حلال کن مارو

همینجا خطاب به سعید بگم. خلاصه خلاصه  میکنم. گاهی ظاهرا همه چیز طبق میلمون پیش میره اما فقط ظاهرا.. منو حسین شب روزی که رفتی با هم مشورت کردیم و قرار شد حقیقت رو در مورد اون شخص بهت بگیم. سعید جان تو هم کتابی که به محمد توصیه کردم حتما بخون و همینطور بقیه کتاب های این نویسنده.
 احساسات خوبه اما به تنهایی خوب نیست. مثل من نباش. احساسات رو همگام با عقلت پیش ببر. ظاهر نگری رو هم کنار بذار. اصل و اساس هر چیزی هسته و درون اون چیزه. الان این حرفا رو میزنم که بعدا اگه دچار اون رخداد شدی که احتمالا از نظر خودت اسمش میشه شکست اون موقع در این حب و دوستی پیشرفت زیادی نکرده باشی که خدای ناکرده زبونم لال کار دست خودت بدی یا زندگیت رو به سردی و جنون بره و بعد وقتی گمشدت هم پیدا بشه نتونی باهاش کنار بیای . البته آدم گاهی گمشدش هستش ولی ... 

راستی سعید جان. همه چیز در گرافیک و فن خلاصه نمیشه. رفاقت جور دیگه ای هم میتونه باشه. شوخی کردم. تو و حسین خیلی مواظب هم باشید. دیگه نبینم با هم کل کنیدیا اختلاف نظر جدی داشته باشید از من به شما وصیته.

ضمنا خیلی مواظب وحید باش. اون احتمالا داره وارد مرحله جدید اما نا مناسب و کریهی میشه  پیشنهاد میکنم اون و دوستاشو به شدت و به دقت زیر نظر داشته باشی همینطور رفتار و اختلالاتی که در رفتارهاش به وجود اومده .. باید دقیق باشی.
خیلی مواظب خودت باش داداشی. تو هم حلالیت ما رو رد نکن

 

همینجا به دنا بگم. این روزها غیبت زده. به کمکت خیلی احتیاج دارم . ولی جنون یعنی از دست دادن تو.. به شدت بهت احتیاج داشتم. یه چیزایی پیش اومد که من دوست نداشتم پیش بیاد و چه چیز مهمتر از این حرف.  صداقت و هوش مثبتت خیلی عالی بود. تو توی خدمت خیلی بهم سر میزدی و بهم خیلی کمک کردی ولی اون امواج تاریک ساطع شده از دشمن کم اثر نمیذاشت. تو رو هم خیلی دوست دارم. تو باید برگردی برای تو لایق بودنم معنی نداره. وظایفت اینو میگه... خیلی دوست دارم! اگه بگم حلالم کن یعنی چی؟

همینجا به خودم بگم: از دست خودم ناراحتم نارضیم کم طاقتم. بد شانصی ها رو ولشون کن. اما شاید این چیزا لازم بوده پیش بیاد .. هر چیزی

 

خطاب به گیتار الکترونیک و بیس نداشته ام بگم. شما رو هم دوست دارم. اگه بودید و نوازشم میکردید بد نبودا.. شما دیگه چطور میخواید حلالم کنید وقتی نبودید؟

همینجا به اون دیونه بگم. دوستت دارم. منو ببخش و حلالم کن

خدا نگهدار همه . مانو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت18:33توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
عشق نا پایدار

سلام. ظاهر عنوان این داستان ممکنه چیزی که عمومیت بیشتری در این مورد داره در ذهنتون تداعی کنه ولی نه...بهتره کاملا بخونید تا متوجه شید. مطمئنن پشیمون نمیشید.و. این دساتان رو من تو خدمت توی یه مجله ای خوندم و اون مجله رو نگه داشتم تا هر وقت اومدم تایپ کنم ولی خوب ببخشید که یکمی دیر شد. تازه متوجه شدم که حتما لازمه به خاطر یه سری مسائل که برام پیش اومده بذارمش.. اول خطاب به خودم بعد به دوستان و اطرافیان و بقیه.. نظرتونم بذارید بد نیست شاید ...

 

عشق ناپایدار

داستان زیر داستانی است از عشق های نا پایدار وسطحی دنیوی که بیشتر به ظواهر اهمیت می دهند تا به اصل ماهیت وجودی چیزها.در این داستان میبینیم که دل بستن به زیبایی های فانی دنیا چیزی جز شکست و زوال در بر ندارد،پس بدانید که هرگز نمیتوان تمام چیز های خوب،سالم و زیبای عالم را دور هم جمع کرد و به آنها دل بست.

مارتین، نوجوانی 18 ساله برای جنگ با دشمن راهی دیاری دیگر میشود و مادر و پدرش را غرق در اندوه و دلواپسی میکند.

مادر هر روز کنار عکس پدرش گریه میکند و از خدا میخواهد یک روز دوباره تنها پسرش به خانه بازگردد و پدر نذر میکند. دعا میکند و هر روز را به امید لحظه ی بازگشت پسرش میگذراند. ما ها یکی پس از دیگری می آیند و هیچ خبری از پسر نمیشود. تا جایی که پدر و مادر او فکر میکنند که حتما در جنگ کشته شده است.

مادر باز هر روز گریه میکند و دست از دعا بر نمیدارد، تا اینکه یک روز از آن سوی گوشی تلفن صدای پسرشان را میشنوند. پسر به شهر خودشان باز میگردد و از ایستگاه راه آهن به خانه تلفن میکند. صدای اشک و شادی از آن سوی تلفن به گوش میرسد.

 پسر به پدرش میگوید که دارد به خانه باز میگردد. پدرش با آغوش باز به او خوشامد میگوید و از او میخواهد که هرچه سریعتر به خانه بیاید که دیگر مادرش از غم دوری او بی طاغت شده است. اما پسر میگوید که برای بازگشتن به خانه یک خواهش دارد و پدر میگوید هرچه باشد قبول میکند.

پسر به پدرش میگوید که میخواهد یکی از دوستانش را که در جنگ با او بوده، همراه خود به خانه بیاورد و پدر میخندد و میگوید : (( قدمش روی چشم، این چه حرفی است که میزنی ؟ مگر برای آوردن مهمان به خانه ی خودت باید اجازه بگیری؟))

اما پسر میگوید که میخواهد دوستش را برای همیشه با خودش بیاورد تا با آنها زندگی کند،چون هیچ جایی برای ماندن ندارد. پدر دوباره میخندد و حرف پسرش را جدی نمیگیرد و به او میگوید : (( تو حالا دوستت را بیاور ما بالاخره جایی برای او پیدا میکنیم.))و پسر دوباره ادامه میدهد : (( آخر پدر آن دوست یک فرد معمولی نیست. او در جنگ به شدت مجروح شده و یک دست و یک پایش را از دست داده و ظاهر خوبی هم ندارد،حتی صورتش هم بر اثر بعضی جراحات تغییر فرم داده و کمی غیر عادی شده است. آیا شما و مادر حاضرید که چنین کسی را هر روز در خانه تحمل کنید؟))در همین موقع پدر دیگر طاقتش تمام میشود و به پسرش میگوید:  (( ما چرا باید چنین کسی را با این شرایط در خانه تحمل کنیم؟ او مخل آسایش ما خواهد شد. هیچ کس دوست ندارد که چنین موجودی هر روز جلوی چشمانش باشد، بهتر است از خیر آوردن آن دوستت بگذری. بالاخره خدای او هم بزرگ است و جایی برای زندگی کردن پیدا خواهد کرد.))

در پایان مرد به پسرش میگویدکه از پذیرفتن چنین کسی در خانه معذور است و از او میخواهد که تنها به خانه باز گردد. پسر با شنیدن سخنان پدر گوشی را قطع میکند و سخن او را نیمه تمام میگذارد. پس از آن روز پدر و مادر خانه را آذین و همه جا را گلباران میکنند و به انتظار ورود پسرشان مینشینند، اما افسوس که باز هم روز ها از پی هم میگذرد و خبری از پسرشان نمیشود. آنها پشیمان میشوند که ای کاش به او نگفته بودند بدون دوستت به خانه برگرد.آنها گان میکردند که پسرشان از روی دلسوزی برای دوست جانبازش جایی در کنار او زندگی میکند تا کمکی به وی کرده باشد.

تا اینکه یک روز صبح زود تلفن خانه دوباره به صدا در آمد و وقتی پدر گوشی را برداشت. به او خبر دادند که برای شناسایی جنازه پسرش برود.پدر و مادر که سر از پا نمیشناختند ، بی درنگ به امید آنکه اشتباهی رخ داده باشد و آن فرد پسر آنها نباشد، راهی محلی که به آنها گفته شده بود میشوند.

جوانی بلند قامت و رشید در پارچه ای پیچیده شده بود، جوانی که خودش را از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین پرت کرده بود تا به زندگی اش خاتمه دهد.دستان لرزان مادر پارچه را کنار زدو با دیدن چهره ی خون آلود پسرش از حال رفت. پسری که در پارچه ی سفید پیچیده شده بود پسر آنها بود، صورتی مجروح داشت و یک دست و یک پایش هم قطع شده بود.

پدر ناگهان متوجه شد دوستی که پسرش از آن سخن میگفت، خود او بوده و فرد دیگری در کار نبوده است. پسر میخواست بداند که آیا پدر و مادرش تحمل دیدن یک فرد معلول با یک دست و یک پا را دارند یا از وجودش در خانه عذاب میکشند و زمانی که آخرین حرف پدرش را قاطعانه شنید ، تصمیم گرفت ه به زندگی طاقت فرسایی که در آن قرار بود تمام عمر سربار پدر و مادرش باشد، خاتمه دهد.

با دیدن بدن بی جان پسر ، پدر از ته دل گریست و فهمید که آن روز با کلمات بی رحمانه ای که گفته بود، قلب پسرش را شکسته است. او حاظر بود پسرش را در هر وضعیتی بپذیرد، اما پسر میدانست که پدر و مادرش دوست دارند اورا سالم، زیبا و سر حال در کنار خودشان داشته باشند. پسر آنها را آزمایش کرد و زا شانص بدشان آنها در این امتحان موفق نشدند. دیگر خیلی دیر شده بود.

اگر انسان ها را همانطور که هستند و به خاطر روح بلند و سیرت زیبایشان بپذیریم، لازم نیست که در قید و بند صورتی زیبا و ظاهری همه چیز تمام باشیم. پس بیایید از امروز کمتر به ظواهر امور توجه کنیم و بیشتر به معانی بپردازیم که در پس هر کلمه وجود دارند. چرا که خود ما هم همیشه زیبا و ماندگار نخواهیم بود.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت18:49توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بر میگرده

من میگم

ماه یه شبایی هستش. یه شبای دیگه هم هستش ولی ابرا مزاحم رسیدن نور قشنگش. یه شبایی نمی بینیش ولی دوباره بر میگرده و در شبی صاف میتابه و ستارها هم تماشگر دوباره بودن در زیر نور زیبای ماه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت4:6توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بدایند
ای اطرافیان

بدانید و آگاه باشید

گاهی وقوع همزمان دو یا چند چیز که ظاهرا یا واقعا با هم ارتباط دارند ما را دچار سوء تفاهم و برداشت غیر از واقعیت موجود میکند. این خطاب به همه و به زودی وصیت نامه خودم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت4:2توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بیدارم کن
Fallen : Bring Me To Life
how can you see into my eyes like open doors

چگونه مي تواني از ميان چشمانم چنان درهاي گشوده بنگري

leading you down into my core

و راه خود را تا اعماق وجودم بيابي

where I’ve become so numb without a soul my spirit sleeping somewhere cold

آنجا که بي روح در رخوت فرو رفته ام و روحم در مکاني سرد بخواب رفته است

until you find it there and lead it back home

تا آن لحظه که بيابيش و راهنمايش به منزل باشي

(Wake me up)

مرا بيدار کن

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(Save me)

مرا نگه دار

call my name and save me from the dark

نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن

(Wake me up)

مرا بيدار کن

bid my blood to run

بگذار خونم به جريان بيافتد

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

before I come undone

پيش از آنکه از دست بروم

(Save me)

مرا نگه دار

save me from the nothing I’ve become

حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم

now that I know what I’m without

حال مي شناسم آنچه را که ندارم

you can't just leave me

نمي تواني ترکم کني

breathe into me and make me real

نفست را در من بدم و مرا حقيقي کن

bring me to life

مرا به زندگي باز گردان

(Wake me up)

مرا بيدار کن

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(Save me)

مرا نگه دار

call my name and save me from the dark

نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن

(Wake me up)

مرا بيدار کن

bid my blood to run

بگذار خونم به جريان بيافتد

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

before I come undone

پيش از آنکه از دست بروم

(Save me)

مرا نگه دا

save me from the nothing I’ve become

حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم

Bring me to life

مرا به زندگي باز گردان

(I've been living a lie, there's nothing inside)

Bring me to life

مرا به زندگي باز گردان

frozen inside without your touch without your love darling only you are the life among the dead

اندرون اينجا سرد است بي لمس سر انگشتان تو بدون عشق تو محبوبم تو تنها زندگي در ميان مرگي

all this time I can't believe I couldn't see

در تمام اين زمان باور نداشتم که نمي بينم

kept in the dark but you were there in front of me

محبوس تاريکي و تو ايي که در مقابل من ايستاده بودي

I’ve been sleeping a thousand years it seems

مي نمايد هزاران سال خواب بوده ام

got to open my eyes to everything

مي خواستم چشمانم را به همه چيز بگشايم

without a thought without a voice without a soul

بدون فکر بدون صدا بدون روح

don't let me die here

مگذار اينجا بميرم

there must be something more

بايد چيزي بيش از اين در ميان باشد

bring me to life

مرا به زندگي باز گردان

(Wake me up)

مرا بيدار کن

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

Wake me up inside

مرا در درون بيدار کن

(Save me)

مرا نگه دار

call my name and save me from the dark

نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن

(Wake me up)

مرا بيدار کن

bid my blood to run

بگذار خونم به جريان بيافتد

(I can’t wake up)

من نميتوانم بيدار شوم

before I come undone

پيش از آنکه از دست بروم

(Save me)

مرا نگه دار

save me from the nothing I’ve become

حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم

(Bring me to life)

مرا به زندگي باز گردان

I’ve been living a lie, there’s nothing inside

(Bring me to life)

مرا به زندگي باز گردان

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:53توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
جملات خوشبختی
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.(مونتسکیو)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبخت کسی است که راه قدردانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند. (گوته)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبختی هر روز یکبار در منزل را میزند ولی بدبختانه صاحب خانه در آن موقع در منزل همسایه است و صدای در را نمیشنود. (برناردشاو)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد. (آبراهام لینکلن)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشی های عالم نیست. (آرتور شوپنهاور)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از آنجا می گذریم وآن دل خود ماست. (موریس متر لینگ)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از آن بر خوردار کنیم. (کارمن سیلوا)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید. (درایدن)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید. (لناو)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
انسان در آغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند. (دشتی)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است. (آندره موروا)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد. (هرشل)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد. (ویلیام شکسپیر)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای به دست آوردن ان تلاش نمی کنیم خوشبختی است. (لوسیا)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود. 
                                                                  (ساموئل اسمایلز)                 
--------------------------------------------------------------------------------------
 
اگر به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید. (ساچل پیچ)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبختی و وسایل آن در سازش و هماهنگی با دیگران به دست می آید. (علی وکیلی)
--------------------------------------------------------------------------------------
 
خوشبختی چیزی نیست که آن را حس کنیم فقط باید آن را به یاد بیاوریم. (اسکار وایلد)
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فکر می کنی چرا؟؟؟
اینم مال خودم نیست و لی جالب بود

۱- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟


2- چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟


3- چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟


4- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟


5- چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟


6- چرا خلبان های کامیکازه از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟


7- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟


8- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟


9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟


۱۰- چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟


۱۱- اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:43توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نامه به دنا

 

 

 

مال الان نیست. مال تاریخیه که روی پاکته.. خودتون تبدیلش کنید.. همین چند روز ژیش.. درست یکی دو روز قبل برگشتنش( همون)

منظور خود دنا نیست. دنا که شخصیت خیالی خودمه و این اخیرا میتونم بگم عقلمه که اونو به شکل یه شخصیت بسیار منطقی اما خیالی در نظر میگیرم. مشاور شماره یک. نامه رو توی دلی واسش فرستادم. اما از اون موقع تا حالا دیگه باهم گفتگویی نکردیم. به یکباره سردی شدیدی بدون اینکه خودمم بدونم چرا از همیشه سردتر منو گرفت.  البته انگاری از دیشب روند سرد شدن رو به کاهش رفته.

شاید دوباره اومدم تو همین پست یه چیزایی نوشتم. نمیدونم.. اما این قسمت متن مطلب وبلاگ منو پوریا خیلی نظرمو جلب کرد. یه جورایی حرف منم هست هر چند دلیل من صرفا اینها نیست...

----

امشب مي‌خواستم يه چيزي بنويسم ولي نمي‌دونستم كه چي مي‌خواستم بنويسم يعني مي‌دونستم چي بنويسم ولي نمي‌دونستم چي رو اول بنويسم و چي رو بعداً بنويسم و چي رو اصلاً ننويسم و چه جوري بنويسم و چرا بايد بنويسم و چرا نبايد بنويسم و اصلاً بنويسم يا ننويسم و اصلاً براي كي بنويسم. خلاصه اين‌قدر خر تو خر شد كه يادم رفت چي مي‌خواستم بنويسم و چي نمي‌خواستم بنويسم و اصلاً چرا بايد بنويسم و چرا نبايد بنويسم. حالا كه اينجور شد من هم لج مي‌كنم و اصلا هيچي نمي‌نويسم تا يادم بمونه كه از اين به بعد اول ياد بگيرم چي رو بنويسم و چي رو ننويسم. شب خوش. مثل اينكه بايد برم قرصامو بخورم !

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:39توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یادش به خیر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:31توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
اینم برای اطلاعات بیشتر
منبع:www.vahhabi.com

  عبدالمالك ريگى ، به راستى  كيست؟ 

عبدالمالك ريگى  احتمالا متولد سال 1358 است. وى  تحصيلات كلاسيك ندارد و خودش  را "خادم جندالله" مى  خواند و مسوول گروه تروريستى  جند الله است. بنا به گفته  خودش از سن نوزده سالگى  اسلحه به دست گرفته و به عمليات تروريستى  پرداخته  است. "ريگى " يكى  از قبايل بلوچستان شمالى  است، مانند قبايلى  چون براهوئى ،  مرى ، ناروئى ، شهنوازى ، كهرازهى ، گمشادزهى ، باركزهى . يكى  از شبكه هاى  تلويزيونى  سلطنت طلب بارها وى  را "دكتر عبدالمالك" نام برده است. زيستگاه و محل فعاليت گروه جندالله در حال حاضر گروه ريگى  و جندالله در مناطق بدون كنترل افغانستان، پاكستان و بلوچستان ايران رفت و آمد مى  كنند. وى  مى  گويد: "من انكار نمى  كنم. بسيارى  از  افراد ما در خاك پاكستان هستند. خانواده ها و كسانى  كه مجبور به فرار شده  اند. با زن و بچه ها. ولى  افرادى  كه كار عملياتى  مى  كنند در خاك ايران  هستند." ريگى  گفته است كه حتى  يك بار هم در نزديكى  تهران اشتباها بازداشت شده، اما چون شناسايى  نشده، رهايش كرده اند. بنا به گفته يكى  از گروگانهايى   كه اسير جندالله بود، نيروهاى  جندالله افرادى  متعصب هستند و شعائر دينى  را  بسيار دقيق بجا مى  آورند.  وضع سياسى  سيستان و بلوچستان در سالهاى  اخير سيستان و بلوچستان همواره يكى  از محل هاى  تبعيد مخالفين سياسى  بوده است. برخى   تبعيدى  ها در استان مدارس شيعى  را فعال كردند و انجمن حجتيه از سالها قبل در اين استان فعال بود. در سالهاى  پس از انقلاب نفوذ ماركسيست ها و مجاهدين در اين منطقه بسيار زياد بود، تا جايى  كه اولين نماينده ايرانشهر يكى  از اعضاى  سازمان چريكهاى  فدائى  خلق بود. حكومت پس از انقلاب به زدن سران طوايف پرداخت.  گروه سرمچاران در دهه شصت به عنوان يكى  از گروههاى  تروريست در استان فعال بود در حال حاضر نيز نقش اسلحه و نيروى  مسلح در منطقه بسيار مهم است. بتدريج باكاهش نقش چپ ها و مجاهدين مخالفت با حكومت توسط اهل سنت و با جنبه هاى  دينى  صورت مى  گرفت. با رشد مدارس اهل سنت كه توسط پاكستان و عربستان مورد حمايت  مالى  قرار مى  گرفت و انديشه وهابى  و تشكيلات القاعده در آن قدرت داشت بخش وسيعى  از نارضايتى  هاى  اجتماعى  زير پوشش مذهب رفت. "جندالله " به تازگى  نام  "جبنش مقاومت مردمى  ايران" را بر خود نهاده است و بخش اعظم عمليات مسلحانه  عليه نيروهاى  سركوب رژيم را سازمان داده است. "جندالله" همواره اعلام مى  كند  كه اقداماتش با دستور رهبران بنيادگراى  مذهبى  صورت مى  گيرد. نوع فعاليت اين  گروه نشان از امكانات پشتيبانى  گسترده اى  مى  دهد كه تاكنون در ميان مبارزات  خوانين بلوچ ديده نشده است. آنان از شبكه اينترنت و همچنين از رسانه هاى   گروهى  تلويزيونى  و راديويى  عمدتأ وابسته به سلطنت طلبان، در انعكاس خبر  عمليات و طرح ديدگاهايش استفاده مى  كند. البته "صداى  امريكا" اين جريان را  وابسته به القاعده اعلام مى  كند، اما از سوى  اين جريان تكذيب مى  شود. در  بسيارى  از عمليات مسلحانه اين گروه، شيوه هاى  كار طرفداران القاعده و  الزرقاوى  در عراق، به شكل گسترده اى  تقليد مى  شود. ويژگى  هاى  ريگى ويژگى  هاى  ريگى  و گروهش، كه خود را مدافع مطالبات اهل سنت بلوچستان مى  نامند (اگرچه به نظر نمى  رسد اهل سنت بلوچستان با اين ادعا موافق باشند) چنين است:

1)

ريگى  و گروهش هرگز از اينكه قاچاق يكى  از مشاغل آنهاست انكار نكرده اند.  "انكار نمى  كنم در بين قوم ما قاچاقچى  هم هست، اما بايد ببينند چرا اين مردم  قاچاق مى  كنند." وى  در مورد طبيعى  بودن قاچاق در منطقه مى  گويد: "الان وضعيت اقتصادى  بسته است، مردم نمى  توانند كار وبار كنند. 50 هزار 60 هزار نفر از  مردم بلوچستان طريق ارتزاق شان فقط مرزهاى  پاكستان و افغانستان بوده كه آنها  را مسدود كرده اند

." 2) ريگى  ميل دارد به عنوان رهبر داناى  گروهش شناخته شود، اما گروه وى  كه توسط  افرادى  مزدور اداره مى  شوند، در عمليات نظامى  به توحش دست مى  زنند. به همين دليل جندالله معمولا عملياتى  را با افتخار اعلام مى  كند و سپس شركت خود را در  آن نفى  مى  كند. مثلا در ترور جاده كرمان  بم اول توسط راديو فردا اعلام شد كه اين عمليات تروريستى  كار اين گروه بوده است و بعد از چند روز اين گروه آن عمليات را محكوم كرد. 

 3) خشونت اعمال شده توسط گروه ريگى ، تا حدى  هم ريشه در خشونت هم پيمانانشان در القاعده دارد و هم نوعى  انتقام است. تا كنون بنا به گفته بسيارى  از منابع افرادى  مانند مولوى  عبدالملك ملازاده پسر بزرگ مولوى  عبدالعزيز از زاهدان، مولوى  عبدالناصر جمشيد زهى  از خاش، مولوى  يارمحمد كهرازهى  از خاش، مولوى عبدالستار از خاش، مولوى  عبدالعزيز كاظمى  بجد از زاهدان، مولوى  حبيب الله حسين بُر از سراوان، توسط جمهورى  اسلامى  كشته شده اند. 

 4) شيوه عمل گروه ريگى  براساس گروگانگيرى  و معامله است، چيزى  كه در منطقه ميان نيروى  انتظامى  و قاچاقچيان سابقه دارد. اما آنها در بسيارى  موارد  گروگانها را اصلا نمى  شناسند. ريگى  مى  گويد: "بعضى  گروگان ها را شناسايى  كرده بوديم. البته هدف فرماندار و استاندار بودند كه فرار كردند." وى  در مورد شيوه  گروگانگيرى  مى  گويد: "اگر حل نشد دست به اقدام ديگرى  مى  زنيم و افراد بزرگ  ترى  را مى  گيريم. از آدم هاى  اصلى  شان مى  گيريم. آن وقت معامله مى  كنند."  آنها معمولا براى  گرفتن گروگان تور مى  گذارند، تعداد زيادى  را در مسير حركت  جمعى  (اتوبوس و مينى  بوس) دستگير مى  كنند و بعد گروگانها را تا زمان تعيين  تكليف به كوههاى  پاكستان يا بلوچستان مى  برند

. 5) گروه ريگى  قصد دارد با جنگ نظامى  در منطقه اى  پر از بحران فضاى  بازى  براى خودش ايجاد كند تا هم از طريق فروش گروگان، هم قاچاق در منطقه، هم باج گيرى  از قاچاقچيان و هم از طريق كمك هاى  مالى  دولتهاى  خارجى  قدرت و ثروت كسب كنند و در نهايت خود را به منطقه تحميل كنند. برخى  ناظران معتقدند در گذشته معمولا  اين سيستم باج دادن جواب مى  داد، اما با ورود خارجى  ها به معادله ديگر جواب نخواهد داد.

 6) گروه جندالله در مورد تجزيه طلبى  معتقدند كه "ما نمى  خواهيم وحدت ملى  و  يكپارچگى  از بين برود." اما شبكه خبرى  اى  بى  سى  امريكا گزارش داد، امريكا به طور مخفيانه مشاور و مشوق يك گروه افراط گراى  مسلح پاكستانى  است كه تاكنون چند عمليات مرگبار داخل خاك ايران اجرا كرده است. امريكا به طور مستقيم تامين مالى  اين گروه را بر عهده ندارد اما از سال 2005 روابط محكمى  با عبد المالك ريگى  رهبر اين گروه داشته است

. 7) بر اساس آنچه تا كنون به دست آمده است، محل آموزش نيروهاى  تروريست  "جندالله" در پاكستان است. آموزش ها به زبان فارسى  و انگليسى  صورت مى  گيرد و  اكثر افراد مانند نيروهاى  الزرقاوى  و بسيارى  از جريانهاى  وابسته به القاعده براى  عمليات پول مى  گيرند و بايد مدارك انجام عمليات، مانند فيلم و عكس را  تحويل بدهند تا پول شان را دريافت كنند، تقريبا اين شيوه در كل سيستم جرم و  جنايت منطقه وجود دارد. عمليات اين گروه جز در حالت گروگانگيرى  كور، به صورت عمليات انفجارى  انجام مى  گيرد، اين گروه در شب 23 آذر 85 عملياتى  عليه  استاندار طراحى  كرد كه ماشين بمب گذارى  شده به دليل نقص فنى  قبل از وقت معين  و رسيدن استاندار منفجر شد و تعدادى  از افرادى  كه در مقابل درب استاندارى تجمع كرده بودند كشته شدند

.  8) به نظر مى  رسد كه به دليل نمايش قدرت ريگى  در سال گذشته و عدم تونايي نيروهاى  امنيتى  و انتظامى  در كنترل اين جريان تروريستى  و خطرناك، پاكستان،  القاعده و آمريكا تصميم گرفته اند كه گروه را به سامان درآورند. نام گروه در  تاريخ 27 آذر 85 از سازمان جندالله به "جنبش مقاومت مردمى  ايران" تغيير يافت.  تلويزيون صداى  آمريكا با ريگى  مصاحبه اى  كرد و وى  را با عنوان "رهبر جنبش مقاومت مردمى  ايران" خواند. ريگى  كه بنا به گفته خودش تا به حال دهها نفر را  شخصا اعدام كرده است، در اين مصاحبه گفت: "ما تروريست نيستيم و اين رژيم  ايران است كه ما را تروريست ناميده است." مجرى  اين شبكه تلويزيونى  به وى  گفت: "ريگى  جان! ما خيلى  با تو احساس همبستگى  مى  كنيم." البته در بيانيه تغيير نام اين سازمان، اعلام شد كه اين تغيير نام به معنى  تغيير سياستهاى  اين تشكيلات نيست، بلكه به معنى  گسترش فعاليت تشكيلات در ساير مناطق كشور و بخصوص در  پايتخت است. اين تشكيلات شعار"زنده باد اسلام، زنده باد مقاومت، زنده باد  آزادى " را براى  خود انتخاب كرد. 

  عمليات مهم جندالله 

 عمليات مهم گروه شامل اين موارد بوده است: وقايع 24 اسفند 1384 در جاده زابل  به زاهدان در منطقه تاسوكى . واقعه 23 ارديبهشت 1385 درمحور بم به كرمان در  منطقه ى  دارزين كه با بستن راه خودروهاى  عبورى  34 نفر از نيروهاى  رژيم را  كشته و تعدادى  را زخمى  كرده يا به اسارت بردند. در روز 13بهمن 85 مقارن ساعت  19 و 45 دقيقه چند فرد مسلح چهار مأمور گشت نيروى  انتظامى  را كه در خيابان  بزرگمهر مشغول گشت زنى  بودند به رگبار بستند و به قتل رساندند. در اين حمله  دو افسر انتظامى  به نام سرهنگ خواجه و سرهنگ شيبك و سرباز وظيفه كشته شدند. و  انفجار اتوبوس حامل پاسداران در بامداد 25 بهمن ماه 85 در زاهدان كه باعث  كشته شدن 11 و زخمى  شدن 18 پاسدار نيروى  زمينى  سپاه شد. و جديدترين اين  عمليات تروريستى  انفجار بمب صوتى  در جلو ى  مدرسه دختران معرفت در زاهدان در  شامگاه جمعه 27بهمن ماه است. پس از شروع سال جارى  كيهان خبر كشته شدن  عبدالمالك ريگى  را اعلام كرد، اما بلافاصله عبدالمالك با تلويزيون العربيه  مصاحبه كرد و خبر كشته شدنش را تكذيب كرد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:10توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
انگیزه

 بنام خدا
تا میام پای کامپیوتر همش با هم دود میشه میره هوا. هم انگیزه و هم چیزایی که تو ذهنمه و میخوام به تحریر در بیارم رو میگم. منی که قبل از رفتن به خدمت  هزاران خط خاطره و ... تایپ کردم الان ذره ای انگیزه ندارم.. نمیتونم هم بگم نمیدونم چرا..چون تقریبا میدونم. همش به خاطر اینه که اون احساسات یا مردن یا عده ایشون هم به خواب عمیق رفتن خلاصه اونم دلیل داره... سال 85 که خاطره نویس حرفه ای شده بودمو هر یکی دو روزی گزارش روزانه مینوشتم اون موقع ها همینطوری و به خاطر پاره ای از مشکلات خونوادگی و زندگی داغ بودمو مینوشتم اما سال 86 انگیزه من از نوشتن تقریبا چیز دیگری بود. 60 درصد شور و علاقه به اون دختره باعث نوشتنم بود چه نوشته هایی که به ایشون مربوط چه نبود فرقی نداشت. مهم این بود که مینوشتم. ضمن اینکه کار من توی اینترنت تنها نوشتن این وبلاگها و.. نبود. یادش به خیر اون موقع ها همیشه با صدای کیبرد مزاحم خواب برادرام بودم... توی تاریکی و تایپ کردن... اون موقع ها خوب پیش میرفتم.. نوشتن که چیز کمی نیست میتونه باعث آرامش باشه میتونه به خودت یا به اطرافیان یا گروه های بزرگتر یا هر کس دیگه در مسیرشون جهت دیگه ای بده بهر حال زیاد نمیخوام وارد حاشیه بشم فقط همین که بگم الان دو هفته گذشته و من اومدم مرخصی ولی هنوز چیزی ننوشتم. تا یه ده ساعت قبل از اینکه پامو از اتوبوس بذارم زمین و اولین نسیم گرم شرجی بعد از یکسال به تنم بخوره من حد اقل شصت هفتاد درصد انگیزه نوشتن داشتم اما اون حرفی که دخترک زد یه جور حس و حال عجیبی بهم  داد. زمانی که پامو گذاشتم روی زمین مبارک استان عزیز دلم خوزستان ، دچار یه وضعیت روحی نا متعادل جدید شده بودم. زنگ زدم خونه با همون موبایلی که تو پادگان ازم گرفتن و برام کلی دردسر درست کرده بود.قرار بود پدرم این موقع با ماشین اینجا باشه. هنوز بیست دقیقه ای با خونه فاصله داشتم. دم پلیس راه سر بندر  پیاده شده بودم. نیم ساعت الی 45 دقیقه بعد پدر و مادرم با ماشین اومدن دنبالم. از همونجایی که سوار شده بودم و به اون مقصد لعنتی رفته بودم حالا هم همونجا پیاده شده بودم تا این بار عازم خونه باشم. مادرم رو از دور تو ماشین دیدم که داره اشک میریزه ای بابا عجب گیری کردیم انگار اسیر جنگی بودیم... مادره و احساساتش چه میشه کرد..خلاصه مناظر شهر رو دوباره دیدم. تابلوهای نیمه کاره رو دیدم که تو خیابون های قسمت جدید شهر ( منطقه خودمون) تو هر خیابون زده بودن. چه عجب.. بعد از 15 سال این خیابونا اسم خواهند داشت... شهرکی مثلا به این با کلاسی و نظم و امنیت و ... الان مسئولینش یادشون اومده... خلاصه بالاخره بعد از یه چهار ماهی دوباره رنگ و روی کوچه و آپارتمانو ... اما نمیدونم چم بود. برای من وضع اونجوری نبود که انتظارشو داشتم. انگار اصلا جایی نرفته بودم. حس میکردم  اصلا از اینجا دور نبودم.. وارد خونه که شدم تغییرات زیاد بود. از حد انتظارم بیشتر.. به خصوص از بعد از سفر های تابستونی خونواده که امسال شانص با من یار نبوده همراهشون باشم..وضع ظاهری خونه تغییر کرده بود و چه عجب داداشم نمرد یه بار یه دستی به این اتاق که رئیسسش من بودم کشیده و دکراسیونو یه جوری تغییر داده بود که من خوشم اومد. کامپیوتر خانم هم جاش باحال شده.. اگه اون آدم قبل بودم خستگی که سرم نمیشد مستقیم میرفتم روشنش میکردم.. اما الان بعد از دو روز تو راه بودن اونم بلافاصله بعد از آخرین لوحه پاسداری و بیخوابی  و خستگی مگه میشد به این چیزا فکر کنم مخصوصا اینکه بعد از چند ساعت اخیری که دچار... قضیه های این چندد ماه اخیر و بعد از دوره آموزشی خدمت که واقعا مفصل هستن. من توی اون سر رسیدی که داشتم تا دو ماه اول پشت سر هم گزارش روزانه ها رو مینوشتم اما گاه تنبلی بود و انباشته شدن .. به خصوص که اتفاقاتی که برای من می افتاد کمتر برای بقیه میافتاد و کمی خاص بود و لازم میدونستم بنیوسم اما بعد از اون دو ماه کم کم متوجه شدم عامل برخی بد بختیام و زجر کشیدنم اینه که من میخوام همیشه بنویسم و اگه یه روز نرسم عصبانی مشیم و بعضضی وقتا که به دلیل پاسداری و کار زیاد و ... تا چند روز اصلا نمیرسیدمو خیلی چیزا رو یادم میرفت بیشتر با خودم درگیر میشدم لذا تصمیم گرفتم فقط هر از گاهی اونم در صورتی که اتفاق خاصی چیزی بیافته... ولی مگه میشد روزایی اتفاق خاصی نیافتا.. ای بابا
بنابراین این شد که تنبلی هم منو گرفت و دیگه هی ننوشتمو ننوشتم تا خودز مان مرخصی...قصد داشتم لا اقل خاطرات هفتگی آموزشی رو هم وقتی اومدم مرخصی بنویسم ولی نشد. الانه همه که تقریبا از یه روز قبل از شروع ماه مبارک رمضان بیشتر ساعات روز رو خوابمو شبا تا پاسی از شب بیدار.. از کله سحر تا نزدیک طلوع آفتاب هم که برای سحری و نماز و نیایش بیدارم..پس هیچ.. عصر هم که از خواب پا میشم یه با کامپیوتر بازی میکنم یا ممکنه مطالعه کنم یا موزیک گوش دادن یا... تا زمان افطار و سریال بزنگاه و بعد از اون بزن بیرون از خونه برو مسجد یه جزء دیگه از قرآن رو ختم کن و بعد از اون با حسین یه نیم الی یک ساعتی تو میدون و... چرخ و پرسه و بعد یا علی هری برو خونه پسر.. اومدی خونه هم که هیچ پای کامپیوتر یا فیلم سینمایی یا بازی یا گاهی دوباره برو بیرون تا ساعت دو شب با رفقای نزدیک مثل محمد یا پوریا درد دل کن .. پس کی میخوای بنویسی؟ هر کی!!!
گفتم حسین یاد یه چیزی افتادم که کبابم میکنه.. از مرخصی 5 روزه بعد از آموزشی که اومده بودم فهمیدم حسین اینا کم کم خونشونو دارن عوض میکنن میرن اونور شهر و حالا که اومدم یان اتفاق افتاده و حالا منو سعید و حسین که بیشتر اوغاتمونو باهم بودیم یه مثلث بزرگ تشکیل میدادیم. گذشت اون زمونی که عرض زیر یک دقیقه به خونه سعید اینا میرسیدمو زیر دو دقیقه خونه حسین اینا بودم. زمان میگذره و ان تغییرات ظاهری و باطنی در همه چیز رخ میده... اما الان بیشتر دلم میخواد از خودمو دوستام بنویسم. حسین که همون آدم سابق شوخ و دوست داشتنی و بی غرور اما کمی تحمیل کننده هستش، اما اما، با سعید و محمد پوریا حرفهایی دارم که انگاری اینجا بزنم بهتره.. چون اگه بخوام با صحبت کردن و.. حرف بزنم یانجوری ممکنه دود شه بره هوا یا فقط یه صدایی باشه که شنیده و تموم میشه.. صحبتم بیشتر با سعید و محمد هستش. اکثرا هم در یک زمینه.. میشه گفت اینجا دارم براشون نامه مینویسم. توی پست های بعدی هر پست رو به یکیشون میخوام اختصاص بدم.آقا پوریا همینجا هم بگم از قبلا بیشتر تو دلم جا داری بخصوص که به این نتیجه برسم تو هم مشاور من باشی و حالا من سه نفر مشاور دارم، دنا ، پوریا و حسین ، رفقای درد دلی من هم محمد و پوریا  ولی سعید چی؟ سعید جان نمیدونم چی بگم فقط همین حد بگم که از بعضی وجوه عقبی و از بعضی تطابق نمیدی چه کار کنیم؟ با تو بحث مفصلی دارم .. خودت هم احتمالا میدونی در چه زمینه ایه..
راستی از وقتی اومدم متوجه شدم بعضی از بچه های هم محله ای و همشهری های آشنا تو این مدتی که نبودم اعزام شدن .. یکیشون هم ده دوازده روز پیش اومد دم خونمون گفت تا یه هفته دیگه داره اعزام میشه بیچاره انگاری استرس داشت.. کلی سوال ازم میپرسید.  بعضیا هم که توی همین روزها دارن منتقل میشن. با دیدن اینا کمی امیدوارتر شدم. من زودتر از اینا و دقیقا به موقع از شر خدمت راحت میشم.
یه تغییری که از قبل از خدمت کرده بودم تغییر ظاهری بود. من دیگه تی شرت و شلوار رنگی و لی و مد رو گذاشتم کنار و جاش شلوار پارچه ای و پیراهن میپوشیدم یعنی تیپ رسمی یا به قول بعضیا شخصیتی.. الان این موضوع شدت گرفته و من فقط پیراهن آستین بلند میپوشم. البته دیشبی یه غلطی کردم پیراهن دکمه ای و کشی و نسبتا تنگ برادرم که آستین کوتاه هم بود پوشیدم و فقط میخواستم امتحانش کنم. چه میدونستم کارم به بیرون رفتن میکشه و ساعت دوازده و نیم شب رفتم بیرون و تو میدون پیش پوریا نشستم و دردو دل میکردم مثلا.. بعد که پوریا رفت  من تو خیابون اصلی داشتم قدم میزدم و با گوشیم ور میرفتم که یه نگهبان موتوری اومد گیر داد.  و خلاصه گفت یه گزارش در مورد یه آقای آستین کوتاه لاغر اندام مثل شما با همین مشخصات ظاهری دادن و گفتن مزاحم یکی از خونواده ها شده.. خلاصه توافق کردم که به اداره حراست برم و اونجا مشخص شد که من نبودم و اون نگهبانی هم که با اون دزد ناشی سوءاستفاده چی ( بی شعور از فرصت استفاده کرده و توی اون توفان و گرد و خاک میخواسته دزدی کنه) درگیر شده بود اتفاقا نگهبان محله ی ما بود که منو که دید بهشون گفت این یارو نبوده این بنده خدا سر بازه.. خلاصه دیشب داستانی شد منو قدم زدن و چهل تومن پولی که تو دست داشتم و اینا به این شک کردن که من این پولا رو از کجا اوردم .. آیا از کسی دزدی کردم یا چیزی به کسی فروختم.. حالا بیا و درستش کن اینا وقتی فهمیدن من زاهدان خدمت میکنم و اون وقت شب هم بیرون تو خیابون بودم لابد با خودشون فکر کردن من چیز فروشمو با خودم چیز میارم میفروشم.. لذا بازدید بدنی کامل کردن ولی خیط شدن..البته حق داشتن چون اون گزارش و نیز ظاهر امر ایجاب میکرد.. خلاصه ولمون کن دیگه بابا حوصله تایپ داریا..
بزار من همین سه چهار روز باقی مونده رو میخوام تا میتونم به نوشتن اختصاص بدم. از اون چهار ماه بعد آموزشی و خاطراتش شاید اگه رسیدم چیزکی نوشتم. ولی دیگه فرصت آنچنانی نیست..
اما چیزی که امشب (20/6/87) برام انگیزه نوشتن ایجاد کرده اتفاقیه که برای محمد افتاده بود. توی پست های بعدی مینویسم. راستی 20/6 سال بعد یعنی دقیقا سال دیگه همین موقع میشه روز گرفتن کارت پایان خدمتم.  ای خدمت چی بگم که چه تقییراتی در من ایجاد کردی که البته تو بدون اون اتفاقات قبلی نمیتوانستی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت19:9توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
محل خدمت من

بنام خدا...
هر کی که منو میشناسه و منو میبینه وقتی در مورد محل خدمتم سوال میپرسه و جواب میدم زاهدان جا میخوره... کم کم دارم مطمئن میشه که از بچه های شهرک انگار تنها من بودم که همچین جایی ( خلاف و پر خطر ) افتادم.  بابا دیگه اونقدرام که فکر میکنین بکش بکش نداره اون درگیریها مال دم مرزه منم سرباز نیروی هوئی ارتشم ولی از اونجا که دیپلمه بودم دوره دیدم و دوره من هم دیده بانی افتاد و بعد از این مرخصی هر سه ماه رو باید ماموریتی و در یک پاسگاه به عنوان سرباز دیده بان استقرار یابم.  نا گفته نمونه که تقریبا سه ماه پیش یکی از پاسگاه های مرزی از توابع سراوان ( شهری در اون استان) به دست اشرار دسته ی مالک ریگی تسخیر و عوامل اون پاسگاه توسط اون اشرار به پاکستان برده شدن و آخر سر معلوم نشد چه شد و چه نشد.. برای من اگر خطری وجود داشته باشه در همون حده و نیز سختی های رفت و آمد به این پاسگاه ها رو خواهم داشت  البته بستگی به شهر و جاش هم داره ولی اون سربازان نیروی انتظامی هستن که گناه دارن.. البته اونایی که باید برن توی مرز با اشرار قاچاقچی مواد مخدر درگیر شن...
اما سه ماه و نیم رو توی پادگانی کمی بیرون از شهر گذروندمو سه چار دفعه ای هم رفتم شهر.. بشنویم از شهر..اونایی که رفتن میدونن.. بازارش پراکنده و کمی عجیب و غریب البته با خیابون هایی ساده و بدون پیچ و خم  که منظم به هم ختم میشن و به راحتی میشه اونا رو یاد گرفت.. ظاهر بازار هم چند درصدی  به بازارهای هند و پاکستان میخوره. ظاهر آدما مشخصه.. بیشتر از هفتاد درصد مردم اونجا لباس راحت بلوچی میپوشن و خیلی از آقایون موهای بلندی دارن. لهجه اونجا برای من یکی کمی جذاب بود. ولی خود آدما نه به اون صورت. قیافه ها بیشتر رو به قیافه های هندی میزد. آدمای بدی نبودن.. ولی باید مواظب باشی..
متاسقانه توطئه های افتضاح دشمنانی مانند امریکا برای ورود مواد مخدر از کشور کثیف افغانستان و نیز کشور پاکستان از مرزهای این قسمت از ایران و نیز با استفاده از ظاهر سازی این دشمنان بر اینکه خود ایران میان مسلمانان شعیه و سنی تفاوت قائل است مردم این استان را که اکثرا اهل تسنن هستند رو بر این داشته که دنبال راههایی مثل قاچاق مواد مخدر از طریق همین مرزها ... البته زیاد هم بی تقصیر نیستند اونجا که بودیم از دردلهاشون شنیدیم که میگن امکان دولتی به اینان کار نمیدن.. خلاصه  اگه بخوای از اونجا سوغاتی بخری یا مواد یا میوه ی انبه پاکستانی باید یکی رو انتخاب کنی.. اون شهر و محیط سربازی در اونجا در واقع جاییه که با مواد مخدر زیاد در ارتباطی و اگه خودتو محکم نگیری ممکنه با شنیدن خبر بدی چیزی از پشت خط یا ... و نیز همجواری و همنشینی با هم خدمتی های به دام افتاده خودت هم یهو به دام بیافتی .پس فرصت خوبی هم هست که خودتو تقویت کنی که از محیط تاثیر منفی نپذیری.. البته برای من سخت نیست. از محیط تاثیر نمیگیرم.
روزهای اولی که اونجا بودم مثل هفتاد درصد سربازهایی که روز اول میان اونجا منم به انتقالی فکر میکردم اما طولی نکشید که منم به وضع بهداشت نسبتا افتضاح، آب و هوای افتضاح ، محصیط خلاف، محیط پر از گرگ و آدم فروش تا حدودی عادت کردم. از نظر آب و هوا و مشکلاتی مثل کمبود امکانات که فقط پادگان ما تو این شهر اینطوریه، من مشکلی نداشتم من مشکلم بیشتر با سربازا بود.. اونجا من به فردی نسبتا تندخود تبدیل شدم. البته زمانی که سرباز عقیدتی سیاسی شده بودم و دیگه هر کسی نمیتونست چپ نگاهم کنه ..  با این وجود خیلی از اون سربازان قدیمی و مرحله بالا و نیز اون اراشد یا اون سربازانی که جایی کاره ای بودم  باهام بهتر رفتار میکردن جوری که انگار من هم دوره ای خودشون بودم. در این پست چون میخوام بیشتر در مورد محل خدمتم بگم نه خودم بنابراین زیاد وارد این حاشیه ها نمیشم. داشتم از زاهدان میگفتم. اونجا همونجوری که نمیتونی به ظاهر و باطن آدما یه جور نگاه کنی به ظاهر و باطن فروشگاه ها و مغازه و دکه ها و عواملشون هم نمیتونی یه جور نگاه کنی. اونجا چه دکه روزنامه فروشی چه نمایشگاه اتوموبیل ، ممکنه قروشگاه مواد مخدر هم باشه... بماند اینکه اونجا چیزای مبتذل تو خیابون و در ملا عام به راحتی داد و ستد میشه. شهر زاهدان اوچنان بزرگ نیست و اندازه اهواز خودمون هم نمیشه اما اهواز نسبت به زاهدان جلوتره واقعا.در اونجا صد و بیست روز از سال رو یا باد تند یا طوفان شن میوزه.. همینطور اینکه اونجا میتونی شاهد گرد باد های کوچیک تا متوسط تا قطر دویست متر هم باشی که البته من برای اولین بار همونجا دیدم و ذوق زده شدم ( آقارو) توی این سه ماه و نیمی که اونجا بودم سه بار طوفان شن افتضاح وزید که بار سوم همین اواسط تابستون وزید اونم یهویی و وسطای شب بود و من هم تو لوحه نگهبانی بودم. یادمه سر پست ساعت دو تا چهار بامداد من فقط دوتا دستهامو گذاشتم روی صورتم و اصلحه رو گذاشتم تو بغلمو نشستم که البته اینکارو نباید میکردم ولی باور کنید چشام نمیتونست ببینه و دیگه بیخیال شده بودم البته امکان پیدا شدن سر و کله گشت شب هم خیلی کم بود ولی باز بیخیال بودم) .
دیشب اینجا و تو شهر خودمون ( بعدا فهمیدم توی اکثر شهر های استان) طوفان خاک وزید. من که تو مسجد بودم وقتی زدم بیرون دیدم دم مسجد روی زمین مقدار زیادی خاک نشسته هوای واقعا افتضاح  بیرونو که دیدم یاد زاهدان افتادم..البته اونجا به مراتب بدتر بود چون ذره های درشت شن میزنه تو سر و صورت ... نا گفته نمونه شهر های زابل و سراوان واقع در اون استان هم سایتهای تابع پادگان نیروی هوایی خودمون ( ما نیروی پدافند هوایی هستیم) دارن که منم احتمالا به اونجاها برای ماموریت اعزام میشم. یه چیز دیگه اینکه خدمت توی زاهدان برای سرباز ارتشی به  اندازه ی سرباز نیروی انتظامی دردسر و خطر نداره اما نیروی هوایی زاهدان یعنی پر از معتاد و باید حواستو جمع کنی . اونجا حتی به خوراکی هایی که میخری هم باید دقت کنی...
از نظر آب و هوا علاوه بر طوفن شن و ...همینقدر میدونم که روز هوا گرمو خشک و شب هم قبل از نیمه شب خنک و بعد از نیمه شب رو به سردی میره و سربازانی که زمستون قبلی بودن میگن سرما اونقدر فجیه میشه که تمامی شیرهای آب و هر چیز تری یخ میزنه . الانم اگه منو ببینین پوستم حسابی آفتاب سوخته شده... خوب چه میشه کرد.. خدمته

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت18:45توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
اولین آپ از زاهدان
سلام.حر.ف فارسی این کیبورد پاک شده. وقت هم زیاد نیست. سومین مرخصی شهری و برای اولین بار تا ۶ عصر... بالاخره تونستم یه جوری بیام کافینت... خاطراتی که اینجا به وجود اومد مفصله واقعا.. اولش چند بار زمین خوردم بعدش اراده کردم و کار رو به جایی رسوندم که به اصطلاح رفقای خدمتی فکرشم نمیکردن و الان زورشونم میاد.کی فکرشو میکرد یکی تنها با کمی فشار اوردن به مغز فقط در ساعت اول ورود به پادگان در حالی که فرمانده قرارگاه تازه داشت موارد انظباطی رو به سربازان جدید تذکر میداد من یکی باعث تنبیه خوردن تمام دژبانهای شیفت زمان ورودم بشم ُ یکی ده روز و بقیه هر کدوم سه روز اظافه خدمت.. کی فکرشو میکرد من از روز اول کارم به حفاظت اطلاعات بکشه اونم به خاطر همراه اوردن موبایل و ام پی تری پلیر به شکلی که هیچ دژبانی نتونست پیدا کنه... و تعجب کردن اونا از این طرز فکر که فکر میکردن از سربازان قدیمی یاد گرفتم. جالب اینکه توی خود دوره آموزشی دو بار خواب دیدم به واسه صدای گوشی موبایل گوشی لو میره و از یه چیز خیلی ساده ... از آلارم گوشی در حالی که خاموش بوده... بابا مفصله.. فقط اینو بگم دلیلش برای ارتباط با دختر مورد علاقم و دوستام لا اقل به شکل اس ام اسی بوده ...

الان که مینویسم. ارمروز صبح توی صبحگاه مشترک پشت میکروفن نیایش و...خوندم... یکی دو بار سر پست به دلیل درست انجام دادن کارم و جدیت تمام مرخصی تشویقی به مرخصیهام اظافه شد ُ مسئول کتبخونه پادگان هستم و مرتب سازی و لیست بندی همش از صفر فقط به عهده ی من بد بخت بوده که کلی از خواب نازنینم گرفت و باعث شد به بیخوابی بیشتر عادت کنم... فیلمبردار هم شدیم با اجازت البته از اون دوربین با کلاسا (پاناسونیک) نه هندیکم.. خلاصه به همت و تلاشم و زرنگیهام بود ولی خیلیا بهم میگن اسگل از خوابش میزنه.. بگذریم که اکثر ما بچه های ایرون از کار در میریم.. از این حرفا به کل بگذریم. یکی دو بار و برای اولین بار پشت کامپیوتر های پادگان نشستم. دو سه روز دیگه انشائلله از قرارگاه  خارج و به گروه عقیدتی سیاسی میپیوندم و به نوعی راحت میشم.  اما میخوام اینو به خیلیا بگم.. با وجود شرایطی که روز به روز بیشتر میزد تو سرم  ولی محم وایسادم ( اراده کردم)اگرچه سلامتی زانوهامو تا حدودی از دست دادم( به نظر شما چقدر ربط داشت؟)

کارت تلفن خود شهر زاهدان هم که اینجا گیر مکیاد.. همش کاترتهای استان های دیگست... خرج تلفن کارتی هم به شدت بالاست... بابا از کجا بیارم دیگه... به همه هم باید زنگ بزنی.. بفرما و درستش کن..

 

در آخر هم یه حرف جدی برای بعضی اطرافیان...

از گذشته و از دوران های مختلف سنین اخیرم یه جا جمع شدن چیزهایی  بعضی خوب و بعضی بد بعضی ناشی از تفکرات اشتباه و خود اشتباهات خود و اطرفیانم در اون زمان بوده که به نوعی فراموش کردم از بینشون ببرم و بعضی هم که خوب بود و لازم بود برای اینکه کسی منو بشناسه اونا رو ببینهُ از بین رفتن... خودم به عمد نمیخوام واضح حرف بزنم..

راستی جاتون خالی.. سه بار خواب دیدم به پادگان کوچیکمون حمله شده ( یه بارش حیوانات سخنگو که اسلحه داشتن حمله کردن) دوبار بار  هم امریکا بود که حمله هوایی کرد ولی هیچ کس هیچیش نشد  یه بار هم خواب دیدم امام زمان ظهور کرد و یه بار دیگه هم خواب دیدم قیامت شده و همه بچه ها زدن بیرون و شهادتین میگیم و یهو صدای خیلی بلند و وحشتناکی اومدو از خواب پریدم...

از خاطره میدون تیر اینجا هم وقتی اومدم میگم.. اونجا که پا برهنه روی ریگذار داغ دنبال پوکه میگشتیم و حال اینکه اون یه دونه پوکه دسته افسر لامصب بود انجا بود که عده کمی (یکی من) فکر مثبت و عده ی زیادی فکر منفی داشتن و فحش  میدادن...

دیگه از چی بگم؟ از خیابونای به اصطلاح دو طرفه این شهر که توی هر دوشون ماشینا از هر دو طرف عبور میکنن و بوق هم نمیزنن و ترمز هم به ندرت میگیرن؟ بابا خاطرات زیاده ولمون کن من چه میدونم تو این وقت نا چیز از چی بگم..

از خودم بگم که توی طراحی صنعتی بدون هیچ امکانات آموزشی دارم پیشرفت میکنم

از کمبود تقریبا شدید اکانات بگم؟

از نامردی خیلیها در حق همدیگه؟

از کلاس دیده بانی ؟ اینکه چقدر کشکه اینجا..

همه ی اینا به کنار

با خدای خودم بیشتر از قبل رابطه دارم و بیشتر از قبل در حال شکرش هستم..راستی یه تصمیم گرفتم شاید بعضیا تعجب و بعضیا هم خندشون بگیره ولی همین کارو هم شروع کردم..

اجازه نمیدم این دوازده سیزده ماه باقی مونده به اتلاف بگذره باید به بهترین نحو استفاده کنم..باید با یه تیر بیشتر از دو نشون بزنم و همینکارو هم میکنم. هر کی میخواد هر فکری راجع به من داشته باشه چه به خاطر کارهای گذشته من چه شخصیتی که الان دارم فکر کنه و نتیجه مبارکشو بگیره به من چه.. منم آدم و ممکن الخطا هستم. اگه حرفام کمی نامفهمون غصه نخور شاید مخصوص تو نباشه خو..

راستی دنا به همهتون سلام میرسونه..

پوریا .سعید .محمد. حسین ...

نهایتا دو ماه و نصف یک ماهی میام خونه..

 

فقط میخوام بگم عزیزانمو از همیشه بیشتر دوست دارم.

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت17:30توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه هفته مرخصی

بسم الله الرحمن الرحیم
راستش نمیدونم چطور شروع کنم. همش سه ساعت دیگه هم بیشتر خونه نیستم. هنوز هم کامل کامل آماده نشدم.امروز بازم دیر از خواب بیدار شدم(نزدیکای یازده). فقط روز اولی که اومدم خونه شش صبح بیدار شدم  اما خداییش این فضای خونه ما یه طوریه آدم به راحتی از خواب پا نمیشه. خلاصه که معلوم بود روزای مرخصی خیلی زود و عین فشفشه تموم میشن اما انگیزم از نوشتن ، اتفاقاتی بود که حین نبودنم و همین چند روز مرخصی من افتاد.اول قرار بود روز سه شنبه برم ولی یکی از بچه ها(رضا از آبادان) تماس گرفت و گفت ما سه نفر از آبادان هستیم بیا هماهنگکنیم با شما سه نفر که از ماه شهر هستین شش نفری با هم بریم. خودم برا شما سه تا بلیت میگیرم و سر راه سوارتون میکنیم. خلاصه گفت چهار شنبه باز سه شنبه زنگ زد گفت میگن چون دفعه اوله و اینا از راه دوری اومدن بهمون گیر نمیدن بیا پنج شنبه بریم که روز جمعه صبح شیراز باشیم و بعد از ظهرش از اونجا مستقیم با اتوبوس میریم زاهدان. شنبه که اونجا باشیم حله. این رضا هم ترتیبی داد که مرخصی واقعا بشه یه هفته و فیض ببریم. البته با براوردهایی که کردیم من بعد با هواپیما بریم خیلی بهتره چون هزینش در حد همون اتوبوس و سواریه ولی مزیتش استفاده بهینه از وقت و ایمنی بیشتره. حالا انشاء لله بعدا که مرخصی داشتیم..
وقتی اومدم خونه با تغییرات نه چندان کمی مواجه شدم. برادرم از وقتی من خونه نبودم خیلی پررو شده و گیر غرتی بازیاش شده و ماشین میبره بیرون حیف که وقت نشد که آدمش کنم .هیمن دیروز رفیق بیپارش با ماشین تصادف کرد بنده خدا سرعت کمی داشت و خاطی هم نبود ولی از اونجا که گواهینامه نداشت مقصر شناخته شد..بنده خدا با چشمان قرمز اومده بود دم خونمون  از بابام کمک میخواست. وقتی منم رفتم سری زددم دیدم اونقدرام خسارت سنگینی وارد نشده بوده اما بیچاره پدرش که هم باید خسارت ماشین خودشون هم ماشین اون طرف رو بده.
برادر اسگلم هم خوب بازداشتی شد  این روزا اونم سر هیچ و پوچ. یکی نیست بگه آخه بی خاصیت درسته که بدون اینکه با خبر باشین افتادن سرتون اونم سر جریان یه دختر که یکی از دوستاتون اذیتش کرده ولی تو چرا در نرفتی و ادای رفیق بازا رو در اوردی آخه کسی که دختر مردمو اذیت میکنه ارزش رفاقت داره؟ خوب بود دو روز حبس و سختی کشیدی و وقتی اومدی خونه گفتی دیگه هر وقت پلیس ببینم در میرم. اونم سر هیچ و پوچ و بدون اینکه کاری کرده باشی الکی الکی برات سابقه ای شد هیچ میدونی فردا که میخوای بری سر کار یا حتی توی خدمتت اینا استخراج و استعلام میشه و ممکنه برات مشکل درست کنه؟ 18 سالته پس کی میخوای آدم بشی هنوز اندازه یه بچه سیزده ساله هم نمیفهمی. حتما باید برا خودت اتفاقی بیافته تا درس بگیری؟حیف که دارم میرم و اگرنه میدونستم چطور درستت کنم. تو که اصلا نمیدونی من وبلاگ شخی دارم یا ندارم چه برسه به اینکه بدونی چیه اصلا برا چی اینجوری بنویسم. این داداش ما هم یاد گرفته ماشین کش میره و مثل یه مش آدم نفهم دیگه تند میره و به خیالش هیچ... همین دو سه روز قبل از اومدنم یکی از پر ادعاهاش که همیشه خیابونا رو با پیست اشتباه میگرفت دچار سانحه شد و تمام جلوی ماشینو داغون کرد. اگه خدای ناکرده زدی یکیو با ماشین کشتی آی تویی که گواهینامه نداری نمیدونی قتل عمد حساب میشه؟تا کی میخوای از اون دسته آدمایی باشی که با اینکه میدونن ولی خطا میکنن میدونستی این آدما از همه بیشتر ضرر میکنن؟ این از برادر اسگل ما که دوستاش تا یه خلاف میکنن میگن خو جوونیم

راستی دو سه باری هم رفتم ماه شهر برا خرید لوازم نظامی و تنگ کردن یونیفرم و ... یه سری هم به موسسه ابتکار زدم. اونجا هم خیلی عوض شده بود. پرسنل هم خیلی تحویل گرفتن. مثل اینکه فراموشمم نکرده بودن.حاج آقا حبیب بهم گفت اگه رفتی اونجا حتما بگو من گرافیستم . راستی آقا نعیم هم گویا زاهدان و در نیرو انتظامی خدمت میکرده و میگه اونجا اونطوری که میگن اونقدرام سخت نیست فقط گاهی هوا بده و گاهی هم طوفان شن...
از آشناها، همسایه ها، رفقا، نگهبانا خلاصه هرمی، منو که میدین انگار یه لحظه جا میخوردن. بعضیا هم که اصلا خبر نداشتن من رفتم خدمت فقط بهم گفتن کم پیدا شدی و وقتی فهمیدن کلی تعجب کردن...

وای وای. چقدر دلم برای موزک تنگ شده بود. مخصوصا کاتاتونیا. تا اومدم خونه شروع کردم گوش دادن موزیک.. با اینکه دقیقا مو به موی موزیکهای مورد علاقمو توی دوره آموزشی توی ذهنم پخش میکردم چون بارها و بارها بدون اینکه برام تکراری بشن گوش میکردم!

دو سه روز اول خیلی جو گرفته بودم. رفتم و ساچمه تفنگ ساچمه ای خریدم. تفنگ رو بالاخره پیدا کردم. ای بابا این چقدر سبکه. نه که به ژ3 عادت کرده بودم... اما چیزی که برای خودم هم حیرت آور بود این بود که تیراندازیم قبل از خدمت اصلا تعریفی نبود اما حالا چی شده که هفتاد درصد شلیکهام دقیقا میخوره وسط هدف! حال اینکه توی دوره آموزشی اصلا تمرین هدف گیری یا چیزی نداشتیم. همش 40 تا تیر جنگی بود که با ژ3 طی یک روز که رفتیم میدون تیر، شلیک کردیم رفت اونم یه دونشم نخورد به خال سیاه چون تیر اندازی یا بهتره بگم نشانه روی و زدن به هدف  با این اسلحه قوی  کار هر کسی نیست و خیلی تمرین میخواد. شاید به این خاطر تیراندازیم بهتر شده چون اسلحه رو محکمتر میگیرم و درست تمرکز میکنم.

یه چیز با حاله دیگه اینکه جو گرفته بودتم همش دنبال بازی کامپیوتری جنگی بودم. البته دنبال یه بازی خیلی گشتم، همه جا رو گشتم ولی پیداش نکردم. یه بازی که قبل خونه اومدنم خیلی تو فکرش بودم ولی پیداش نکردم. حیف شد ..  جاش چندتا بازی خریدم که بدرد آشغال هم نمیخوردن..
راستی این کامپیوتر رو هم که ماشاالله این برادر خواهرا آبادش کردن. دستشون درد نکنه. زدن ترکوندنش. ویندوز هم که عوض میکنم دیگه سرعت نداره و اذیت میکنه با هنگ کردن های مکررش عجیب تر اینکه گوشی موبایلم هم همینطور شده. کامپیوتر بیچاره یه طوری شد که روز سوم چهارم دیگه ویندوزش بالا نیومد و هر سی دی ویندوزی  حتی 98 هم که میوردم نصب نمیشد. رفتم توی دل و رودهی کیس و فکر نمیکردم بتونم اشکالشو پیدا و تعمیرش کنم اونم بعد از یه مدت دوری از کامپیوتر. ماشا لله از سرعت تایپم که اصلا کم نشده.
روحیم هم شکر خدا دو سه روز آخر عالی شد. اصلا هم از این نارحت نیستم که افتادم جای دور ولی خوب به اینم فکر میکنم که انتقالی بگیرم بیام اینطرفا ..
همش یه هفته بیشتر نیست که دوباره اومدم تو دنیای شخصی گری ولی نا خود آگاه تا حد بالایی دوباره .. اما خداییش قدم که بر میدارم محکمتر قدم بر میدارم اگرچه زانوانم هنوز کمی درد دارن ولی به قول بچه ها ارتش ساختتت ها چشم نخوری.

پریشب قرار بود با دوستام برم سینما ولی هر کدوم یه مشکلی دارن. دیشب هم که نشد امروزم چون به کارام نرسیدم بازم نشد. حیف شدا.. ولی خوب اشکالی نداره..دفعه بعد.. حالا حالا هم معلوم نیست کی بیام. حد اقل سه ماه طول میکشه. ولی از اونجا وبلاگ رو آپ میکنم چون دیگه مثل دوره آموزشی نیست که انگار زندانی باشیم.  مرخصی شهری داریم.

مثلا از دو سه روزی میشه وسایلمو تقریبا آماده کردم. هی این کیسه انفرادی درشت جدیدی که گرفتم خالی میکنم هی از نو پر میکنم. کلی کتاب درسی و وسایل طراحی و.. با خودم حمل کردم. یه کیسه انفرادی سنگین و یه ساک سنگینتر . خدا به دادمون برسه. به هر حال خدمته.. البته به خاطر دوتا پتوی سهمیه ای که توی کیسه هستن حجمش اشغال شده و اگرنه توی مرخصیها دیگه اینقدر اذیت نمیشم.

راستی سه چار روز پیش نشستم تو پنجره اتاقم مثلا میخواسم نقاشی رنگ روغن بکشم. نگا منو تمرین نکرده چی میخوام بکشم. هنوز بلد نیستم رنگ ترکیب کنمو درست رقیق کنم اونوقت.. همش تغصیر این یاروه که یادم نداد بزار از مرخصی برگردم اگه یه نقاشی نکشیدم.  هیچی دیگه آخرش هم برای خنده زدم بومو پاره کردم تا جایی که فقط چارچوبش موند. نگا دیونه بازیا رو

راستی تو آموزشی چه بلایی سرمون اوردن خدا میدونه. هیچ وقت عادت نداشتم تو آفتاب بدون عینک آفتابی سر کنم. اونجا اینقدر تو آفتاب بودیم که ..خلاصه ممکن بود با اومدنم یه عینک آفتابی جدید بخرم مثل یکی دو سال گذشته که هر ماه یکی دوتا عینک جدید داشتم. حالا بگو آخه دیونه کدوم رگت به آبادان خورده آخه..

نمیدونم خو چند بار بگم راستی ؟
راستی میخواستم خاطره دوره آموزشی رو به صورت هفته هفته بنویسم ولی حتی یه هفتشم نشد بنویسم. عیب نداره کی به اینا نیاز داره آخه ولی دوست داشتم دوستام بدونن آموزشی ارتش چطوره شاید فردا بدرد اونا بخوره.. عیب نداره خو میتونم همونجا بنویسم. البته اگه اونجا دوره کد نخوردیم سعی میکنم یه کار راینه ای داشته باشم چون من بیشتر با رایانه سر و کار دارمو و تواناییشو دارم حیفه آخه..
این بابا جان هم گفته خدمت که تموم کردی یه سیستم جدید میگیریم ! ببینیمو تعریف کنیم.  البته منم در زمینه هزینش سعی میکنم کمکی بکنم. شانص بد منه یا اوناست که افتادم جای دور نمیدونم ولی خوب تا الانش حد اقل 250 تومنی خرج خدمتم شده بقیش .. بابا انگار دانشگاه آزاده فقط غذا و خوابگاهش مجانیه.

مامان هم که خیلی نگران عزیز دوردونشه از اینو اون شنیده زاهدان فلان جوره زاهدان اینطوریه بابا من که نیرو انتظامی نیستم تازه همین دو شب پیش یکی از همکلاسی های دوران دبستانو دیدم بعد از مدتها، فهمیدم اونم رفته خدمت و اتفاقا نیرو انتظامی زاهدان خدمت میکنه و میگه اونجوری که میگن سخت نیست فقط آب و هواش مثل خوزستان خودمونه. اون در گیریهای مرزی هم که مربوط به نیرو انتظامیه اگرم از ارتش نیرو بخوان از نیرو هوایی میخوان چیکار؟ اونم پدافند؟!! تازه حالا مگه چی میشه ما هم شهید شیم. مگه این دنیا چه ارزشی داره؟

خلاصه دیگه سرتونو در نمیارم. خودمم نمیدونم چطور دارم مینویسم. الان ساعت بیست و پنج دقیقه به هشت بعد از ظهره. ساعت 9 با شهر کوچیک و قشنگم خدا حافظی میکنم.

به امید دیدار همه شما دوستان خوبم.
التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بخند تا دنیا به رویت بخندد

اینم یه عکس زیبا که قبلا از سعید گرفتم ( نه بابا منظورم این نیست که این سعیده)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:21توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
هواپیماهای جنگنده مورد علاقه من

x35

 

 

 

F14 tomecat

F22

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
طراحیها
اینا هم همون طراحیهای کویک (سریع) هستن که توی دوره آموزشی در همون فرصت های کم از روی بی حوصلگی میکشیدم  البته سایزها خیلی کوچیک و اندازه کف دسته یه بچه کویچک هم نیست و میخواستم یکیشونو توی همین مرخصیها از یه بعد تکمیل کنم ولی خوب دوستام دیر اسکن کردن و  وقت نداشتن . خودمم شخصا وقت نکردم.

جالب اینجاست که مدتها از ماشینها دور بودیم و جز ماشین های ساده مثل وانت پاترول و پیکان و... چیزی نبود . با وجود این ذهنم خیلی بهتر عمل میکرد. موقع خواب و خاموشی که روی تخت دراز میکشیدم و چشمامو میبستم کلی طرحهای استثنائی به ذهنم میومد ولی هیچ کدوم به دلیل شرایط پیاده نشد.

ممکنه تو این طرحها اشکالات خنده دار هم ببینید. همینطور اشکالات پرسپکتیوی خوب همونطور که گفتم اینا طرحهای کویک هستن و در ضمن در شرایطی نبودم که بتونم با دقت کافی همینا رو هم به شکل بهتری بکشم. ولی همین که طرحهای خوبی به ذهنم خطور کردن کمی به خودم امیدوار شدم . میمونه فقط نحوه پیاده کردنشون که اونم یاد میگیرم. همونطور هم که معلومه عشقم طراحی خودرو مخصوصا سواری هستش.

بقیه در ادامه مطلب

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:11توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بدون شرح یا شایدم با نیمه شرح
قبل از عمل ( خدمت)

 

بعد از عمل (دوره آموزشی). از زیر گردن تا بالای پیشونیمو نگاه که چه فرقی با بقیه بدنم داره. سر و روم تیره شده و مرز تیرگی مشخصه. اما توی این یه هفته مرخصی کمی روشنتر شدم.

بیاد بازی رایانه ای فریدم فایت(مبارزان آزادی) که خیلی دوست داشتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:8توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نامه ای به دایی سربلندم

 بسم الله الرحمن الرحیم
سلام.کجایی کبوتر سفید؟ کجایی که ندیدمتو رفتی . هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم و رفتی. بدتر از اون اینکه هنوز اشعه ای از جسمت منعکس نشده و به چشمم نرسیده بود و رفتی چه برسه به اینکه دستاتو لمس کنم!و من چه بدم که الان به یادت مینویسم! تو همون کبوتر سپیدی بودی که قبل از رفتن چه زحمت ها واسه آیندت نکشیدی؟ چه آرزوها که نداشتی چه تصورات زیبایی که از آینده نداشتی ای جَوون پاک زود رفته. به خاطر افکار و ارتباطات بد به خاطر دیوانگیها و توجه نداشتن به عقل به خاطر به دور بودن از انسانیت به خاطر جاهلیت به خاطر چی بگم آخه ..از اون آدمای بد که باعث بودن من نتونم تو رو ببینم دایی جون! فقط وقتی رفتی تازه جایگاهتو فهمیدم تازه فهمیدم بهترین فرزند خونواده از کوچکتریناشه. درود بر تو تو و دوستان پاکت .عزیز دلم. قبل از خدمت وظیفه چه زحمتها که نکشیده بودی. از سخت کوشیهات مادرم کم نمیگفت البته بعد از سفر ابدیت شنیدم. نمیدونم کدوم فرمانده بود که شما رو فرستاد طرف اون منطقه عملیاتی. دایی جان تو وجودت خیلی مقدسه.
همه ی مینها( در حدود صد و پنجاه) رو برداشتند و منطقه پاکسازی شد اما در راه برگشت چاشنی یک یا چند مین به دلیل تکانهای ماشین عمل میکنه و همه ی مینها ماشینی که دایی عزیزمو به همراه دوستاش سوار بودن تیکه تیکه میکنه میفرسته رو هوا.
پیکر پاکت رو با همون لباسهای مقدس به خاک سپردن اما چرا تیکه تیکه در مشما جمعت کردن ... میگن فقط دو نوع انسان نیاز به کفن نداره یکی پیامبر (ص) و یکی هم شهید! دایی جون چرا یه بار هم نیومدی به خوابم. دایی جون همش دو ماه داشتی که خدمتتو تموم کنی و رفتی به دیار ابدی. هنوز حتی بیست سالگیتو هم تموم نکرده بودی. عزیز دلم منم اومدم خدمت. منم ارتشی شدم ولی نه مثل تو نیروی زمینی و نه مثل تو رشید نشدم هنوز. تو و دوستای پاکت جونتونو دادین تا جون مردم و بچه هاشون به خطر نیفته. تو سربلندی تو باعث افتخاری تو عزیز دلمی. دوست دارم ببینمت. دوست دارم منم سر بلند از دنیا برم و با عزت مثل خود گل تو.
یکی زودتر میره یکی دیرتر یکی با افتخار میره یکی با ذلت . مهم نیست کی میریم مهم اینه که با عزت بریم. منم مثل همه نمیدونم کی میرم ولی دوست دارم با افتخار برم دوست دارم رفتنم در راه و با ضایت خدا باشه. دایی جان لا اقل بیا به خوابم. دایی جون کاش بعضی آدما از شما یاد بگیرن کاش بدونن شما چه ارزشی دارین کاش بدونن اگه سربازا نباشن هیچ مملکتی پایدار نیست اگرچه سرباز پایینترین نقطه ی نیروست ولی اصله کاری خودشه. دایی جون کی تا حالا بهت سلام کرده بودم که الان بخوام باهات خدا حافظی کنم آخه کی من تو رو دیدم اصلا؟ شاید فقط عکستو دیدم ولی هیچ وقت صداتو نشنیدم. دایی جون دوست دارم ببینمت..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:7توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خاطره روز آخر آموزشی

بسم الله الرحمن الرحیم.
نمیدونم کدوم صحیحه: روز آخر روز خوشحالی بود  یا روز ناراحتی .
صبح قرار بود کمی دیرتر پاشیم. تنبیه دیشب پدرمونو در اورده بود. صبح زود با صدای بلند و زشت ارشد آسایشگاه مقابل (مهدی پور) بلند شدیم که مثلا فقط میخواسته بچه های اون آسایشگاه رو بیدار کنه با اون صدای بلند و زشت و ضربه های محکم روی در حالمونو گرفت. حتی نفرات آخر آسایشگاه که از این موجود فاصله ی بیشتری هم داشتن از خواب پریدن. یادمه اون روزای اول بعضی وقتا جوری در رو میزدن که وقتی میپریدم یه لحظه نفسم بالا نمیومد. بلافاصله که بیدار شدیم هم طبق معمول گیر آنکارد کردن بودیم .
تا چند روز پیش فکر نمیکردیم صبحونه روز پنج شنبه رو هم بخوریم چون فکر میکردیم روز هجدهم از اینجا میریم. خلاصه آخرین عدس آب پز رو خوردیم اما امروز یه جور دیگه. وقتی بیدار شدیم اول نظافت گردان رو داشتیم که به قول سرکار نوروزی باید یه نظافت توپ و مَلس میکردیم. بعد از اون هم رفتیم نماز خونه و بعددشم چون نظافت هنوز نصفه مونده بود دوباره نظافت کردیم و این بار حتی لای درزهای روی زمین و زیر دیوار ها رو هم تمیز کردیم و بعدشم اگه اشتباه نکنم یا اول وضع کامل کردیم یا اول صبحونه خوردیم. حالا اینش فرقی نمیکنه مهم اینه که برای اولین بار بعد از طلوع آفتاب صبحونه خوردیم و این برامون جالب بود. راستی دقیقا هم یادم نمیاد بعد نماز اول نظافت کردیم یا صبحونه خوردیم ( اوووووه)! خلاصه همه به این فکر میکردن که امروز روز پایانیه دیگه اما هنوز به فکر بودیم آیا از دیروز نفر جایگزین برای نماینده ی سردوشی بگیر در مراسم پیدا شد و کسی هست که آمادگیشو داشته باشه یا نه چون اون نفر که کارشم عالی انجام میداد دچار پارگی در پشت پاشنه ی پا شده بود از پریروز.
خلاصه بعد از نظافت گردان فرستادنمون آنکارد هامونو برای بار آخر مرتب کرده و زیر تخت هامونو هم به روال لازم مرتب و نظافت کنیم. بعدشم که معلومه دیگه رفتیم اسلحه خ ونه و اسلحه هامونو تحویل گرفتیم. گروه موزیک هم مثل همیشه طرفای شش و نیم به بعد در حال گرم کردن موتورشه. بچه ها خوشحال بودن. اینقدر که موقع دویدن سمت اسلحه خونه اون شنگولک بازی های اخیرشونو در میاوردن. سر کار حیدری هم این روزای آخر با اینکه حرکت هایی ازمون میدید ولی کاری نداشت. بد بخت کارش به جایی رسیده بود که گاهی از بچه ها با حالتی ملتمسانه میخواست که خبر دار درست بایستن یا درست نظامی بشینن.
تو این فکر بودم که لا اقل امروز یه جوری میدون موانع رو برم خودم تنهایی یه سری بزنم و مانع به مانعشو رد کنم ولی آخرش دوره آموزشی تموم شد و قسمت نشد ..
نمیدونم تا لحظات شروع مراسم در چه حالی بودیم. نمیدونم تو حیاط استراحت میکردیم یا... اما یادمه وقتی مستقر شدیم همه افراد مازاد گروهان ما که رژه نمیرفتن و همه بچه های مرحله 316 به جز اونایی که از دیروز برای مثلا رژه و مراسم همینجوری در نظر گرفته بودن توی آسایشگاهها محبوس کردن که البته کم بهشون خوش نگذشته.. خلاصه قبل از یه دور رژه تمرینی یه ده دقیقه ای نرمش کششی کردیم . موقع رژه تمرینی هم نفر اول صف اول بودم ولی این سرکار حیدری با اون اخلاق نا مشخصش اومد و یکی از بچه های سر ستون رو از صفهای بعد اورد و گذاشت جای من چون قدش ازم بلندتر بود ولی خوب اون که یکی از دژبان ها هم بود نه تمرین خوبی داشته نه تا حالا تجربه سر ستون یک داشته برا همین توی دور تمرینی حتی پاش مثل پای من بالا که نمیومد هیچ ، داشت نظم رژه رو کم کم بهم میزد بنده خدا خودشم میگفت بابا من نمیتونم نفر اول برم خراب میکنم. اما این سرکار حیدری مگه.. تازه بچه ها هم به سرکار حیدری گفتن سرکار توفیق رو بزار توفیق عالی میره ولی این منگله.. بعد از اتمام دور تمیرینی خود سجاد ابوعلی (از بچه های ماهشهر و اولین کسانی که روز اول باهاش آشنا شدم) گفت بابا من نمیتونم سر ستون یک باشم من خراب میکنم. بنابراین یکی دیگه از بچه ها ( صالحی) که بچه خوبی هم هستش اومد جاش. من نفر دوم صف اول شدم امروزو. اما به صالحی روحیه و تذرکات لازم رو هم میدادم. تنها اشکال صالحی این بود که کمی تندتر از بقیه حرکت میکرد. کل رژه هم خوب بستگی به نفر اول صف اول داره.خلاصه سر جای مورد نظر مستقر شدیم و اول وضع ظاهریمونو مرتب کردیم. بالاخره صدای شیپور ورود گارد زیبای پرچم زده شد و خبر دار ایستادن صحیح از همون موقع شروع شد. گارد پرچم رو ما برای دومین با بود که به این شکل میدیدم اما بچه های گلچین شده ی 316 اولین بارشون بود.خلاصه فرمان های پیش فنگ و پا فنگ رو به خوبی انجام دادیم. سر گروهبان مجد مثل دیروز کنارمون بود و اشتباهات جزئی بعضیا رو زیر زبونی و یواشکی تذکر میداد.شیپور ورود جانشین امیر سرتیپ هم زده شد و چیزی که تعجب ما رو بر انگیخت این بود که امیر سرتیپ که قرار نبود بیاد با همون لباس خلبانیش به همراه جانشینش وارد شد. و سرگرد ( فرمانده ی گردان) با همون حرکات زیبا به وسیله ی شمشیر ضمن ادای احترام پشت سر امیر حرکت و ابتدا کنار دسته ها سان گرفتن و ما جواب درود امیر رو با صدایی بسیار بلند دادیم. بعد از اون امیر با همون نظم به سمت جایگاه رفت و توی جایگاه کلی فرمانده و افسر مهم به نظم نشستن. نفرات نماینده سردوشی بگیر، تیرانداز نمونه، نمونه ی کلاسهای عقیدتی سیاسی، حفاظت اطلاعات و... که همگی الکی و بدون در نظر گرفتن فاکتورهای مورد نظر انتخاب شده بودن هم حاظر بودند تنها ملاک انتخابشون بالا اومدن پاها و درست رفتن حرکات بود اما این چیزی نبود که امیر میدونست. خلاصه اول از همه سوگند نامه قرائت شد که در اون با صدای خیلی بلند جواب میدادیم که باز این بچه های 316 با ما هماهنگ نبودن اولش و چند صدم ثانیه عقب بودن. اما آخرش هماهنگ شدن. بعدشم مراسم نماینده ها ی سردوشی بگیر و جایزه بگیر. همونی که پاش داغون بود با همون لباسهای زیبا با غیرت کارشو به درستی انجام داد. بقیه هم کارشونو عالی انجام داد. فقط خطابه خوان ها ی جدید و قدیم ضرب پای اول رو هماهنگ نکوبیدن ولی بقیه کارشونو عالی انجام دادن. سرکار نوروزی هم با اون لباسهای زیبا و اون دستکشها و کمربند مورب که نمیدونم اسمش چیه و پوتین بند سفید رنگ و شیک کتاب قرآن بدست سر جای خاص خودش حاظر بود تا نفر نماینده سردوشی بگیر با حرکت تعیین شده و ضرب پاهای رژه ای قوی و غیرتی خودش بیاد و قرآن و بعد از اون پرچمی که دست گروه گارد پرچم بود ببوسه و برگرده پشت دسته. خلاصه نماینده ها کارشونو با وقار و با شکوه خاصی انجام دادن علا رغم تمرین کمشون. بعد از اون فرمان به رژه هر یگان از راست هر نفر نماینده ی ...( نمیدونم دقیقا چی میگفتن) داده شد و اولش ضرب پاهای پیش در دسته ی ما تقریبا آجری بود. البته اول دسته ی پاسداران ( سربازان قدیمی) که لباس شیک دژبانی با اون کمربندهای مورب سفید رنگ و پوتین های شیک سفید حسابی شیک شده بودن راه افتاد و رژه خودشونو رفتن که البته رژه اونا قوی نبود چون احتیاجی هم نبود که اونا خیلی پاهاشونو بیارن بالا. بعد از اون دسته ی یک گروهان ما و پشت سرش دستهی دو که من توش بودم مراسم رژه رو پشت سر هم طی یک دور دنبال کردیم که البته آقای صالحی که سر ستون یک هم بود کمی سریع حرکت میکرد ولی خدا رو شکر هر دو دسته لا اقل یه بار خیلی خوب رو از امیر گرفتن.بعد از اون فقط موقع پا فنگ حین در جا قدم رو، کمی مشکل داشتیم چون تغصیر ما هم نوبد تا هفتاد درصد تقصیر گروه موزیک بود که کمی دیرتر موزیک رو قطع کرد اگه یادم باشه. بعد از اون گروه موزیک موزیک پاینی خودشو در حالی که نفراتش به شکل زیبایی در یک منحنی دور میل پرچم قرار گرفته بودن زد و بعدشم امیر پشت تریبون و بلند گو درجه گرفتنمونو بهمون تبریک گفت بنابراین فهمیدیم که درجمونو هم گرفتیم و همه چی تموم شد (ساعت ده دقیقه مانده به ده صبح) و از اون لحظه به بعد ما سرباز بودیم. چیزی که طی مراسم برام جالب بود این بود که محل استقرارم در دسته دقیقا رو به روی میل پرچم و رو به روی امیر بود. بعد از اتمام مراسم بر خلاف چیزی که به ما گفته بودن کسی برای بازدی نظافت گردان، سرویسها، آنکارد و ... نرفت و امیر و جانشینشو بقیه رفتن! خلاصه از حالت خبر دار در اومدیم و به همدیگه تبریک گفتیمو و رو بوسی و.. فرمانده گروهان اومد و یه راحت نظامی بشینید داد و یه خسته نباشید گرم بهمون گفت و ما با صدای بلند خودمون گفتیم نصر من الله و فتحُ قریب! ازمون خیلی تشکر کرد. گفت به رژه و مراسمتون نمره 95 میدم اما به غیرتتون نمره ی صد میدم. کارتون عالی بود.خلاصه گفت سفارش اون نماینده سردوشی رو هم کردیم 10 روز تشویقی بگیره. خلاصه بعدش هم با خوشحالی اومدیم طرف آسایشگاه و پتوهاو آنکاردمونو خراب و جمع کردیم گزاشتیم تو کیسه انفرادی. همه هم حمله بالا سر سرکار نوروزی برا گرفتن امضا..منم یه امضایی گیر اوردم. سرکار جمشیدی سابق هم اومد و برا چند نفر منجمله خودم یه بیت شعر و امضای یادگاری ..خلاصه خوشحال و شاد و خندون وسایلمونو برداشتیم و برای بار آخر ازآسایشگاه زدیم بیرون . بچه های 316 هم هی میگفتن خوشبه حالتون، ایشالله جای خوب بیافتی موفق باشی خدا نگهدار و.. دقیقا مثل خود حرفایی که ما به بچهای 314 میزدیم. .
اما خداییش این 316 حسابی حال کردنا..این روزای آخر ما هم، گردانو خوب واسشون تمیز و امکانات واسشون کاملتر کردن.اونا از امروز به بعد موقع نهار جای آب معمولی آب یخ میخورن.
توی حیاط با همه بار و وسایلمون باز زیر آفتاب نشستیم و دست کم نیم ساعت معطل بودیم. ساعت نزدیک به یازده شد که سرگروهبان نمیدونم کی که روز اول ما رو اورد داخل گردان مربوط به پدافند به همراه اون سرکار استوار یابو اومدن ما رو بردن تو پدافند. من پول زیادی واسم نمونده بود. از صبح سه تومن از حسن قفرض گرفته بودم که این سه تومنو همشو صرف ادای دین این و اون کردم و یه مقداریشم که باقی مونده بود از بوفه پدافند خرید کرده بودم. البته اول توی حیاط اونجا زیر آفتاب کلی نگهمون داشتن و نشسته بودیم.اولش یه جناب سروانی که نمیدونم اونجا چیکاره بود اومد گفت اونایی که گواهینامه ی موتور سیکلت دارن بیان بیرون که فقط توفیق دولت آبادی به همراه یکی دو نفر دیگه اومدن بیرون و بعد گفت اونایی که دیپلم کامپیوتر دارن بیان بیرون.همین طور اونایی که خطشون خوبه.. خلاصه منم میتونستم برم جلو بگم کامپیوتر تا حد بالایی واردم ولی نرفتم. حسن عزیزی هم جزء دیپلمه های کامپیوتر بود. وفقتی کشوندنشون بیرون جناب سروان گفت اونایی که میخوان بمونن باید تا آخرش بمونن اینجا از این بازیا نداریم که من دانشگاه قبول شدم و بقیه خدمتمو میذارم بعد و... خلاصه با شنیدن این حرف بالای شصت درصدشون کنار کشیدن.
 تا یکی یکی اسامیمونو صدا بزنن و ما بقی سهمیه استحقاقیمون که دو قوطی واکس و دو قوطی تاید بود یکی یکی بگیریم و بعدش هم نوبت اثر انگشت زدن روی برگه های دستشون به این منظور که هر نفر از ما کلیه موارد استحقاقیشو دریافت کرده ..که این کارا باعث شد تا ساعت دوازده معطل باشیم. سرکار کوچکی سابق هم گفت طرح تقسیمتون همین امروزه و بعد از تقسیم دیگه نمیاین اینجا مستقیم میرین همونجایی که اعلام معرفی میشین. این باعث شد که اکثر ماها کمی خوشحالتر هم بشیم. اما موقعی که سرکار کوچکی گفت حد اقل تا ساعت سه الی چهار بعد از ظهر اینجا میمونین خیلی اعصابم خراب شد. خو خونوادم چی میشن خو؟ موقعی هم که بیست دقیقه استراحت دادن تنها کاری که تونستم بکنم رفتن به سرویس و بوفه بود اما مخابرات لعنتیشون بسته بود. هیچ جوری نمیشد با خونوادم ارتباط تلفنی بر قرار کنم.  محیط اینجا هم مثل محیط گردان 41 نبود اینجا خیلی تنگ و کوچیکه اصلا انگار قفسه تازه اونجا برخوردشون با ما بهتر بود.خلاصه نهار رو هم همینجا خوردیم دیگه. نهار قرمه سبزی و پلو بود کی فکرشو میکرد نهار پنج شنبه رو هم بخوریم. نهارش چیزی بود که روز اولی که با لباس شخصی  اومدیم خوردیم.  بعد از نهار هم به شکلی حسابی فشرده زیر مثلا سایه درختها سر همونجایی که روز اول نشسته بودیم نشوندنمون تا طرح تقسیم بیاد. از فرط بی حوصلگی هم چرت میزدیم روی کیسه ها نگا ما بد بختا رو چی فکر میکردیم چی شد. خلاصه ساعت کمی از دو و نیم گذشته بود که این طرح لعنتی تقسیم اومد. اولین نفری که اسمشو خوندن حسن عزیزی برای جزیره ی خارک بود. با خودمون گفتیم آخی چه بد جایی افتاد. خلاصه تا یه بیست بیست و پنج نفری خارک بودن و من شکر خدا کردم که اونجا نیفتادم. به خیالمون بقیه همه توی خوزستان هستن دیدیم نه بعد از خارک نوبت بیرجند و بعد از اون بندر طاهری بوشهر و بعدش شیراز شد که من جزئ هیچ کدوم از اینا نبودم ولی وقتی شنیدم یکی از بچه ها به علی حیدری گفت تو زاهدان افتادی، از اونجا که متوجه شده بودیم این تقسیمانت بر اساس حرف اول فامیله،حدس میزدم که منم جزء تقسیم زاهدانیها بیافتم. اولش خدا خدا میکردم که نیافتم و خیلی ناراحت بودم.اما چیزی که خوب بو این بود که اکثر بچه های پایه باهام افتادن و اونایی که ازشون خوشم نمیومد خیلیاشون باهام نیافتادن. جالب این جا بود که از صد و چهل و دو نفر ، هفتاد نفرمون برای زاهدان بودیم. بقیه اظافیها هم کسانی بودند که یا متاهل بودن یا قبل تقسیم به عنوان منشی یا رایانه کار و موتورسیکلت سوار و .. کشونده بودن بیرون. وقتی از در گردان لعنتی اینجا با این خاطره زد بدیم بیرون تازه اشکای بچه ها رو دیدم که بدجور گریه میکردن نمیدونم به خاطر جدایی گریه میکردن یا به خاطر اینکه زاهدان افتادن،ولی خداییش واقعا ظلمه ما خودمون خوزستانی هستیم و باز افتادیم یه منطقه جنوبی اونم دور افتاده. بچه ها موقع تقسیم اولین چیزی که یادشون افتاد صحبت های نوروزی بود که گفته بود خبر خوش تقسیمات همه توی خوزستانه.. واقعا هر کی جای ما بود یه جور حس تنفری از نوروزی داشت. خلاصه نارمدا حتی یه اتوبوس هم نفرستادن که تا دم در ما رو برسونه . مجبور شدیم عین لشگر شکست خورده که نفراتش با فواصل زیاد از هم راه میرفتن زیر گرمای آفتاب با اون بار سنگین تر از همیشه راه بریم. اگرچه همهی راههای میانبر رو رفتیم ولی این سه چار کیلومتر راه تا لحظه ای که رسیدیم نا برامون نذاشته بود. دستامون تاولی و بی حس شده بودن. بچه ها توی راه به نظام و ارتش و مخصوصا سر کار نوروزی هر حرف زشتی از دهنشون در میومد زدن. البته من یکی تقریبا خونسرد بودمو وقتی شنیدم اونجا 15 ماه بیشتر نیست سعی میکردم با این خبر کمی به بچه ها آرامش بدم. تنها شیراز بود که بهترین جا برای تقسیم شدگانش بود و بچه های دیگه خدا خدا میکردن موقع خوندن اسامی اونجا بیافتن.بچه ها با اعلام اینکه نصف بچه ها توی زاهدان با هم هستن به همدیگه دلداری میدادن. کوله ها و ساکهای سنگینمونو با کمک هم حمل کردیم تا بالاخره به در رسیدیم. از همون فاصله دویست متری در خونوادمو دیدم که بنده خداها تو این گرما منتظرمن بودن. حسن عزیزی حد اقل یه نیم ساعتی قبل از من رسیده بود. اینقدر ناراحت بودیم که خیلی چیزا یادمون رفت. من که به خونوادم گفته بودم دوربین فیلمبرداری بیارن به کل یادم رفت از بچه ها فیلم هم بگیرم. حسن عزیزی قرار شد با ماشین ما و به همراهی ما بیاد.سجاد ابوعلی رو هم میخواستم به سفارش بچه ها کاری کنم با ما بیاد ولی خوب دیگه جا نبود و صندوق هم پر پر شده بود. خلاصه بچه ها پخش و پلا بودن گروهی با اتوبوس گروهی با سواری میرفتن اهواز اوناییم که خونه هاشون شوش و شوشتر و دزفول و این حوالی بود که راحتتر بودن. خلاصه حسن با ما اومد و تو راه از خاطراتمون میگفتیم . مادرم خیلی ناراحت بود که زاهدان افتادم. سر راه هم به امام زاده سید عباس هم سری زدیمو زیارتی کردیم و خلاصه لا اقل نماز ظهر و عصرمو تونستم بخونم. یه استراحتی هم برای همه بود. به اهواز که رسیدیم نزدیکای ترمینال سر جاده کمربندی بچه های دیگه رو دیدیم که با سواریا و اتوبوس اومده بودن و براشون دستی تکون دادیم. بقیه راه رو هم بابا موزیک گذاشته بود اونم رپ. نمیدونم بابام با رپ آشنا شده یا برادرم حافظه پلیر رو رو از این چیزا گذاشته بود. خیلی وقت بود موزیک گوش نداده بودیم.خلاصه که از سمت شهر چمران اومدیم و اول حسنو پیش مغازشون پیاده کردیم که کلی تشکر کرد. وای چقدر این شهر چمران و بازارش عوض شده. همش دو ماه نبودم ولی انگار بیست ماه نبودم. منظره شهر خودمونم که دیدم حتی انگار برام کمی نا آشنا بود . کوچه ها انگار غریب بودن.خونمونو که نگو. وای خونمون چقدر برام کوچیک شده بود.اولین کاری که کردم پوشیدن لباس معمولی خودم بعد از دو ماه بود و خلاصه زدم بیرون که چرخی توی این شهرکوچیک بزنم و آشناها و دوستانو زیارتی کنم. هر کی منو میدید تحویل میگرفت. جالب اینجا بود که برخلاف اکثر سربازا کلاه هم رو سرم نزدم. آخه یان موهای بد بخت قراره پونزده ماه عذاب بکشن اونوقت تو مرخصی هم اذیتشون کنم؟! تا خود شب که عده ای از بچه ها رو دیدم از رفتارم متعجب بودن. چون شوخی وار کمی مایل به نظامی و خشک باهاشون رفتار میکردم. اما بین رفاقا اولین کسی رو که دیدم حسین بود که تو میدون و خودش منو بقل کرد. خلاصه هر کی میشنید زاهدان افتادم چشماش گرد میشد و تعجب میکرد آخه یکی نبود بهشون بگه بابا تقسیم پدافند بر خلاف پایگاه دست خودمون نیست و نیز اینکه بابا ما ارتشی نیروهوایی هستیم و داخل پادگانیم و با نیرو انتظامی فرق داره که سر مرزای اونجا ممکنه درگیری داشته باشن. خلاصه فکرشو نمیکردم اینقدر دوروبرم شلوغ بشه و هر کی سراغی ازم بگیره فکر نمیکردم اینقدر برای اکثریت جا افتاده و عزیز باشم. هر کی منو میدید حد اقل یه رسیدن به خیری میگفت. بعضیا هم میگفتن صدات خیلی عوض شده رنگ و روت خیلی تیره شده، ارتش ساختتت ها!!
 باز جا داره شکر خدا به جا بیارم که آموزشی تموم شد و بقیه راه به اندازه ی آموزشی سخت نیست اما خدا وکیلی همین سر شب به بچه ها فکر میکردمو دلم یه جورایی براشون تنگ شد. اما یه چیزی خیلی حیف بود، دوتا عکسی که با اسلحه به همراه دو سه تا از بچه ها گرفته بودم هر چی گشتم پیدا نکردم گمونم تو آسایشگاه جا موندن. حیف شد. دلم خوش بود یه عکس با اسلحه از دوره آموزشی دارم. آخرشم قسمت نشد این عکسا رو داشته باشم.
اگرچه دوره ی سختی بود ولی اونقدرام تلخ نبود.لا اقل برای من یکی که آدم مثبت نگری هستم.

خدایا شکرت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:4توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آموزشی تموم شد. روز خوشحالی و ناراحتی یکی بود اما کاش خوشحالی بعد از ناراحتی بود

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. فکر نمیکردم بعد از دوماه دوری کامل از رایانه هنوز کمی سرعت تایپم بالا باشه. البته یه هفته مونده به اتمام دوره که تو مرخصی دوره رفته بودم کافینت سرعت کامپیوتر و هم اینترنت خیلی پایین و تازه رنگ روی کلید های صفحه کلید هم رفته بود ..
خوب! خوبین شما؟ چه خبرا؟ بی ما خوش میگذره؟ دیشب  رسیدم شهرک، منظره کوچه ها و.. انگار برام خیلی تازست گویی که قبلا اینجا نیومدم.خونه برام خیلی کوچیک بود انگار یه پرنده ای بودم توی قفس شیر اوردنم توی قفس مخصوص خودم. طبعیه که تغییرات در سطح شهر و منزل همیشه در حال رخ دادنه و چون  دوماهی نبودم فکر میکنم شهرک خیلی تغییر کرده. این صرفا به خاطر دو ما دوری نیست.
وارد خونه که شدم مادرم دوباره قرآن رو از کمد زیر تلویزیونی اورد بیرون و گذاشت روی رحل میگفت تو که رفتی دیگه کسی دست بهش نزده.. راستی تونستم یازده جزء رو اونجا بخونم. ولی خوب اونجا نمیشد راحتت و باب میل کاری رو خوب ادامه داد.
 اونجا جوری میشی که افکارت هم تغییراتی میکنن.آموزشی هم توم شد. البته قرار نیست تا ماه دهم آشخور بمونم. پدافندی دور کد خورده هستم و به احتمال زیاد میشم گروهبان دو دیده بان که البته تو اون منطقه ای که من افتادم دیده بانی کم خطر نیست. زاهدان کلمه ای بود که دیروز موقع تقسیم هرکسی اسمشو میخوندن شدیدا ناراحت بود. خیلی چیزا رو نیمدونید. اینجوری نمیشه. خاطرات تمام دوره آموزشی رو تقریبا کامل و نسبتا با جزئیات در چیزی حدود200 صفحه اونم در شرایط سختی نوشتم.

دوره ما 315 دوربه بدبختی بود. بیشترین سختیها رو متحمل شد اگرچه حتی سیگاریهاش مثل هیچ دوره ای سیگار نکشیدن اگرچه بالای 95 درصد بچه ها نماز جماعت رو میخوندن اگرچه میانگین خوبی اخلاق و رفتارشون با هم از 80 بالاتر بود اگرچه نمره مراسم سردوشی درجه گیری دیروز صبح که ده دقیقه مونده به ده صبح تموم شد 90 و نمره غیرت 100 شد چون همه غیرتی پا میکوبیدن چون نفر نماینده سردوشی گیر علارقم اینکه پاش از پشت پاره شد ولی طوری حرکات نماییشی جلوی تیمسار رو رفت و ضرب کوبید که انگار سالمه سالمه . ضربایی هم که میگم ضرب پاست واقعا و اگر در فاصلهی سه چار متری این ضربها قرار داشته باشی زمین کمی زیر پات میلره حالا حساب کن اگه صد نفر باهم هم زمان و محکم توی رپه ضرب بزنن هم غیرتشون هم قدرتشون نشون داده میشه. فرمانده میگفت برای رژه 135 علت وجود داره. اینکه افراد یاد میگیرن هماهنگ باشن و این حتی در میدان جنگ خیلی موثره.گروهان ما اگرچه مثل مرحله قبلی تمرین نداشت و تنها دوازده روز آخر رو تمیرین کردیم بر خلاف مرحله قببل که سه هفته کار کرده بود ولی بازده و اقتدار و شکوفایی حاصل زحمتهای ما دو برابر بیشتر از اونا بود..
یادش به خیر روزای اول... اونجا اولین چیزی که یاد میگیری خبر دار ایستادنه که درواقع نمادی از این همه هست که تو یاد میگیری روی پاهای خودت بایستی مثل من که الان با وجود زانوهای نسبتا آسیب دیده روی پاهامم (چشمک)
 برای این که روحیه ما خراب نشه و به بهترین نحو مراسم سردوشی برگذار بشه و آـبروی فرماندهان گردان و اراشد زیر سوال نره به دروغ خبرهای خوشی در مورد تقسیم و مرخصیها بهمون دادن. با اجازتون منم افتادم زاهدان چون اول فامیلیم حرف ح جیمی تشریف داشت. راستش آخر دوره که به خودم اومدم دیدم اگرچه ورزیده هستم ولی رنگ و روم خیلی تیره و ظاهرا کمی لاغرتر از قبل شدم جالب اینکه وزنم بالاتر رفته.روزهای اولاین من بودم که کم نمیوردم و به بچه ها حسابی روحیه میدادم اما روزهای آخر فقط در اکثر اوقات در ورزش و نیز در رپه به شکل قوی خودمو نشون دادم و اگرنه اخباری که از دنیای شخصی گری نصیبم میشد اخبار جالبی نبودن و همین اخبار بودن که باعث خراب شدن اعصابم و کم شدن روحیه و قاطی کردنم و نیزتا حدودی از نظر ظاهری شل و ول شدنم شدن اما تنها وضع ظاهری لباس و بعضی حرکاتم بودن که شل و ول نشونم میدادن و اگرنه حسابی قلدر شدنم و حتی با هیکلیهاش هم که شوخی بدنی میکردم مینداختمشون زمین و ادعاشونو کم میکردم چون پاهام بر خلاف ظاهرشون خیلی قوی شدن. اونجا اشخاصی بودن بالای صد کیلو با قد بالای 185 که تنبل بودن و به نوعی م یشد گفت سوسول و تا آخر دوره زحمت خاصی نکشیدن. تنها چیزی که همه باهم تجربه کردن میدان تیر با صدای غرش لحظه ا ی اسلحه سازمانی ارتش بود که صدای واقعا بلند و قدرت شدید و کشنده اش اونو به نام توپ دستی معروف کرده که با پس زنی های قوی حتی در حالت درازکش روی کتف خیلی از بچه ها مثل من اثرات کبودی قرمز انداخت. چون سخت نگرفتم بهم سخت نگذشت. از اونجا که حرکت کردم و دیگه همه چیز اونجا تموم شد تازه به این حرف رسیدم که راسته که میگن هیچ دورانی از زندگی آدم مثل زندگی اجتماعی دو سه ماه آموزشی نیست اونم ارتش. اونم مرحله می که نسبت به مرحله قبلی و حتی بعدیش بیشتر سختی کشید. بعد از یک هفته که هفت روز هفته لباسهای آبی رنگ نیروی هوایی تن ما بود و از شدت عرقهای پی در پی پر از شوره شده بودن تنها 40 ثانیه تونستیم زیر دوش آب بریم. اونجا خیلیا وحشت زده بودن. اونایی که وسواس داشت وسواسشون تا حد بالایی کم شد. اونایی که از خدا دور بودن تا حدودی برگشتن. اونایی که اهل ورزش نبودن بعضیاشون شدن. اونایی که تنبل پر خواب بودن به کم خوابی عادت کردن و اتوماتیک کله سحر  بیدار میشدن . اونایی که تا چراغ خاموش نمیشد خوابشون نمیبرد از شدت خستگی تا دراز میکشیدن در همون حالت خبر دار روی تخت خوابشون میبرد. اونایی که بد غذا بودن حسابی غذای بی نمک و بی مزه خوردن تا قدر پدر و مادر و نعمت ها رو بدونن. اونایی که خودشون توی شخصی گری لباسهاشونو نمیشستن اکنون وظیفه خودشون میدونن.. اوناییحیاط خونوشونو جارو و نظافت نمیکردن وقتی برای اونجا این کارها رو با دقت بالا انجام میدادن فردا برای خونه خودشون هم زحمت میکشن اونایی که روزای اول بشمار 3 یعنی در حدود یه دقیقه فرصت داشتن تاجایی که میتونن غذای کمشونو بخورن و بلافاصله بعد از اون توی محوطه ی حیاط گردان بشین پاشو تمرینات نظامی که حالت تهوع به خیلیاشون دست میداد اینا دیگه قدر خونواده هاشونو میدونن. قانون ساعت 9 بود ولی خاموشی ما گاهی ساعت 11 شب مخصصا روزهای آخر و فقط یک بار قبل از خود شیپور خاموشی توی آسایشگاه خوابیدم چون بارون شیدی زد و برق قطع شد. مثبت اندیشی من و یاد خدا و ائمه اطهار علیهم اسلام کمک بزرگی بهم کرد. خوبی اونجا این بود که نمازهای یومیه همه جماعت بود.یادش به خیر دمپایی ابری ( ککو تخم مرغ) ساچمه پلو(عدس پلو) مرغ منفجره ( مرغ پلو که پر از استخون گردن مرغ و .. بود و روزای اول فکر میکردیم مازاده غذای بالادستاس) و خورشت علف(مثلا خورش سبزی که اونم پر از ساقه بود) . یادش به خیر روزای نزدیک به روزای وسط که همه شدیدا سرما خوردن یادش به خیر لغو خاموشی یادش به خیر پای کوبی شب آخر تو آسایشگاه که ناشی از خوشحالی زیاد بچه های بیچاهری دوره ما بود که شب آخر تر و خشک مثل همیشه با هم سوختن و همه رو به جز دست پا شکسته های علیل ذلیل بردن توی یکی از دو آسایشگاه و تمام پنجره ها بسته و کولرها رو خامو کردن. حساب کنین چقدر اکثیپن کم میومد  .. در عرض ده دقیقه دمارمونو با بشین پاشوهای ستونی دست کشیده و پا عوض کردن های نشسته مکرر در اوردن که ما رو یاد روزهای اول انداخت. یادش به خیر سرکار نوروزی سرکار حیدری که وقتی بچه ها با گریه و نارحتی رفتن برخلاف چند ساعت قبل که ازشون امضای یادگاری میگرفتن به دلیل دروغهای سرکار نوروزی کلی حرف زشت پشت سرش زدن. بد آموزیها هم توی اون محیط کم نبود. تا جایی که شد مواظب بودم البته فشارهای روحی از بیرون باعث شد اذیت بشم. خلاصه که خوب بود. راستی اگرچه زانوهام کمی آسیب دیدن ولی نفر اول صف اول بودم یعنی سختترین وظیفه توی صف رژه. خلاصه چیز زیادی نمونده نهایتا 15 ماه.تموم میشه مثل برق و باد میگذره..
اما یه چیز خوبی که هست اینه که تقریبا نصف گروهان با هم افتادن زاهدان و همه اون اشخاصی که دوست داشتم باهام باشن به جز حسن عزیز که توی شخصیگری از همه بهم نزدیکتر و آشناتر بود باهامن. اولین اسمی که دیروز صدا حسن عزیزی و در تقسیمات جزیره ی خارک بود.
اما از اینجا بگم.فکر نمیکردم این همه مورد استقبال نه تنها خانواده بلکه حتی همسایههایی که باهامون رابه آنچنان نزدیک ندارند و نیز حتی نگهبانها محل و علاوه بردوستان صمیمی آشنایان دیگر( رفقای دسته 2 به پایین که تعدادشون زیاده) .. حسینو که دیدم خودش منو محکم در آغوش گرفت.. هر کسی منو میدید میگفت چقدر عوض شدی رنگ و روت چقدر تیره شده چقدر لاغر شدی .. صدات چقدر تغییر کرده ( به خاطر اینکه با آخریین توانمون حنجرمونو تحریک میکردیم) ولی ماشائ لله به مردونگیت که تا اینجاشو گذروندی.. خلاصه حسابی تحویلم میگرن.. خودمم نمیدونستم حتی برای بعضی اونایی که ازم دل خوشی نداشتن عزیزم.. البته من اخیرا با افکارم سر و کله میزنم . گاهی با خودم میجنگم ولی نه اون جنگی که فکر میکنید. جنگ باید با چیزهای نادرست درونی باشه همون نفس و.. خلاصه قوی شدم. جسمم شاید کمی لاغرتر شد ولی هم روحم هم خود جسمم محکمتر شد. من باید یه سرباز خدا باشم یه سرباز سربلند واقعی
هر شخص مهمی هم که باهام بی ربط نیست حتی اون قهر کرده هاش.. برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنه برام مهمه خودم در موردش چی فکر میکنم برام این مهمه که اگه افکار اشتباهی در موردش دارم پیداشون کنم  و بزارمشون کنار.. هر کی هر چی میخواد بگه بگه هر کی دوست داره بگه هنوز دهنش بوی شیر میده ( قابل توجه بعضی بزرگترها) .. من نمیگم کارمو میخوام به بهترین نحو  انجام بدم فقط به این فکر میکنم که کارمو انجام  بدم. دقیقا هون اولین باری که صف اول و نفر اول رژه زدم، در مراسم مهم صبحگاه هفتگی تیمسار کنار باند فرودگاه  بود که با خونسردی تام فقط کارمو کردم و اصلا به این فکر نکردم که کجا و جلوی کی هستم. برای خودم عجیب بود که از پشت بلند گو بگه نفر اول صف اول آفرین.. حالا میفههم باورهای عمومی که در مورد توانستن دارم در مورد چیزهایی هم کارمو راه میندازن که بهشون فکر نمیکنم..
خدایا کمکم کن که بتونم درست خدمت کنم. این وظیفه وظیفه مقدسیه. چه در همین خدمت بیام پیشت چه بعدها برام فرقی نمیکنه فقط این برام مهمه که در زمانی که موج منفی قوی در جو اطرافم حاکم باشه ایستادگی به شدت قویتری داشته باشم و کوچکترین تاثیری رو گیرا نباشم. همین و بس.. خدمت اون عزیزانی هم که دارن خدمتشونو میندازن عقب یا از ارتش بدشون میاد و گیر بسیجی بازی فقط به این خاطر هستن که فقط بیافتن سپاه بگم که که اشتباه میکنن اگه چاره ای جز رفتن به خدمت ندارین ندازینش عقب.. که بر خلاف تصور اتلاف عمر نیست.. فقط تمرین کنید و سعی کنید که ازش به بهترین نحو استفاده کنید. من متوجه شدم که خدمت یعنی با یه تیر بیشتر از چار پنج نشون زدن با یه تیر. فقط یکیش دفاع از تمامیت ارضی و ناموسه.. فقط یکیش. بهترین برنده ها در خدمت افراد مثبت نگر هستن که شکر خدا منم تا حدود قابل قبول هستم.مثلا حتی از حق خوریها در دوره آموزشی من به جای ناراحت شدن به این فکر میکردم که فردا توی جامعه که هستم چه کار کنم که دنبال عدل باشم و چه طوری باشم که حقم خورده نشه.. و خیلی موارد دیگه.. شما دیروز نبودید که ببینید فقط در عرض کمتر از نصف دقیقه چشمای خیلیها به شدت قرمز شد و چه گریه ها که نکردن. قبل از خدمت شنیدم که میگن کل زندگی یه طرف و خدمت یه طرفه و حالا واقعا بهش پی بردم. سرباز سربلند درود بر تو. هر جامعه ای به سربازانش افتخار میکنه. سربازان اگرچه پایینترین درجات رو دارن ولی مهمترینها هم هستن. حتی خلبانها هم اگر سربازهای معمولی باند فرودگاه رو افودی نکنن ممکنه براشون خطرات  و خساراتهای جبران نا پذیری به وجود بیاد.. تو پادگانها همه چیز و همه کس دست به دست هم دادن که شما مردم عزیز وطن توی خیابون ها راحت قدم بزنید. راحت با هم باشید. راحت زندگیتونو بکنید و ارنه کافیه یک روز هیچ پادگانی وجود نداشته باشه تا کل یک کشور در عرض کمتر از یک هفته تسخیر بشه.. پس آقای سربازهم زندگیتو میسازی هم وظیفتو انجام میدی. اگه قبل از تو سربازانی نبودند مطمئن باش تو حتی به سن خدمت هم ممکن بود نرسی. تو دیگه مردی پسر. تو قدر شناستر از قبلی. تو محکم و استوار هستی. کاری به سربازهای بی تربیت دیگه نداشته باش ولی همون سربازهای بی تربیت هم از بیتربیت های خیابونی بهترن و سرباز وقتی شهید میشه با لباسهای پاک خودش به خاک سپرده میشه چون کفنش لباسشه.. همون بیتربیت که همه بد نگاهش میکردن با ریختن اولین قطره خونش به زمین خدا از حق خودش نسبت به اون سرباز میگذره و ..  شهدای هشت سال دفاع مقدس آدمایی بودن که همین حالات رو داشتن فقط فرهنگ اون دوران از لحاظی بهتر و از لحاظی هم عقبتر از الان بود.خاک عالم بر سر ما کنن که ژاپنی ها به نوادگان سربازان کشته شده اشان در جنگهای جهانی هم خدماتی میکنن و هواشونو دارن و اینجا مقام شهید داره بی ارزش میشه. عیبی نداره این دنیا دنیا کثیفیه همه جاش شبیه هم نیست. اما اونجا هزاران برابر بیشتر با افتاخار نگاهش میکنیم. آقا سرباز تو در مراسم سوگند نامه سوگند یاد کردی به خدا و کتاب قرآن کریم که تا آخرین نفس.. پس از مرگ نترس..
ا دتا بسه دیگه چطور شد حرفات قاطی حرفای من شد ؟ عزیزم اینا رو خودم میدونم. فراموش کردی من قبلا..؟
تنها یک چیز مهمه این که تحت تاثیر جو منفی قرار نگیرم و مردانگیم کاملتر هم بشه. شهادت یا موندنش به روال خوب فرقی نمیکنه  فقط ذلت نیاد وسط و این بستگی به همت خودم داره و میتونم.

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت15:15توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
شدم یه ارتشی - سرباز یعنی سر بلند
با سلام. بعد از مدتها تونستم بنویسم. هنوز دوره آموزشی ما تموم نشده. خیلی حرفها دارم که بزنم. الان زیاد وقت ندارم. به خاطر گرفتن کارت عابر بانک بهمون سه ساعت مرخصی شهری برای اولین بار دادن. شش روز دیگه آموزشی من تموم میشه. خیلی سختی کشیدیم اما من سخت نگرفتم و باورهام کمکم کردن. بعد از مدتها در کافینتی و پشت رایانه نشستم. کمی حس غریبی با راینه دارم . با هر چیزی غریب باشم با بعضی چیزا و اشخاص نه..

 

شدم یه سرباز ارتشی. فرماندمون میگه سرباز یعنی سر بلند. یعنی وقت جنگ که همه توی زیر زمینا و.. قایم میشن تنها کسی که میاد جلو و سینه رو سپر میکنه خود سربازه. با عشق به وطنم خدمت میکنم نه به خاطر صرقا یه تیکه مقوای کار راه انداز. اگرچه کارت ارتش از همه با ارزشتره و به خاطر زحمتها و سختیهای زیاد در ارتشه..

چهارشنبه درجه اولمونو میگیریم و چون همه گروهانمون دیپلمه هستن همه دور کد گروهباتنی میخوریم اما من دوست دارم سر جوخه باشم. به امید خدا میدون تیر هم تموم شد. لامصب اسلحه ژ۳ وحشتناک بود.

خاطراتمو تا جایی که تونستم نوشتم اونم با زدن از وقتهای استراحت.. حتی تونستم ده جزء قرآن ختم کنم.

خیلی حق خویها شد ولی با دید مثبت نگاه کردم با دید اینکه در آینده حواسم بیشتر جمع باشه. دید مثبت هر چه رو که مطابق میل هم نباشه میتونه مغلوب کنه کافیه باور داشته باشی و تمرکز واقعی

خلاصه چند روز دیگه که جدا یمشیم همه با شستن گردان با اشکهاشون از هم جدا میشن. سعیم هم بر اینه که توی گروه پدافند شهر خودمون خدمت کنم.  دلم برای مم کو - دوستام - خونوادم و عشقم تنگ شده. اینجا ما با واژه ی شخصی گری و نظامیگری آشنا شدیم یعنی کل زندگی بیرون از ژادگان یه طرف و کل زندگی نظامی سربازی یه طرف دیگه.  بلانسبت قد خری ازمون کار کشیدن. بهمون به دروغ گفته بودن آموزشی مرخصی نداره در حالی که بعضیا که پارتی داشتن حتی ده روز هم تونستن... چیزی که ازش متنفرم پارتیه.. باد آورده را باد میبرد.شانصم خوب بوده که افتادم ارتش. چون در آینده میتونم خیلی راحت چند سالی رو بیرون باشم و اونجا به کار و فعالیت بپردازم اما اگه وطن در شرایط بحرانی قرار بگیره حتما با جونو دل از مال و خاک و ناموس که همه دختران ایارنی ناموس یه سرباز هستن دفاع میکنن. کاری ندارم کی بهم افتخار میکنه کدوم کم عقلی مسخرم میکنه اما حالا میفهمم خدمت از جنبه های زیادی خوبه.

شش روز دیگه اگه یام همش یه هفته مرخصی دارم بعد دوباره بیاد برم ببینم کی چطوری ازم استقبال میکنه.  فقط منم و خدا و دنا اینجا. بقیه هم هم رزمانم هستند که اگرچه گاهی با هم راحت نیستیم اما در شرایط جنگی جان خود را برای همدیگه میدهیم.

بدرود

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت10:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دو سه سال پیش زمانی که همه چی خیلی عادیتر بود.
از سمت چپ به راست

حسین- سعید و خودم. اون موقعها قیافم بچه گونه تر بود اون موقعها بدنم قویتر بود ولی این موقع ها روحم چندین برابر میزان قوت بدن اون موقع قویتره.

از طرف من خدا حافظ همگی. دلم برای همگی خیلی میتنگه

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت11:41توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
همه چیز با توکل از ته دل بر خدای بزرگ خوب پیش میرود

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام. سلامی به عظمت شکوه وجود انسان

خوبین؟ نمیدونم چی بگم والله. مشکل خاصی ندارم فقط اتفاقات عجیب افتاده و امتحاناتی پیش اومده . خدای ما بزرگه. اولش نفهمیدم چی شد و به شدت خوردم زمین. بعد به خودم اومدم. حس کرده حرفش از ته دل نیست و انگار مجبور شده باشه... خلاصه قرآن خوندمو دعا کردم و نیایش کردم توی این چند روز. حس بد از بین رفت. آرامش خیلی خوب شد. هنوز هم حس میکنم همه چی درست میشه. حتی مادرم و دوستم هم همین حس رو دارن. کسی که مومن باشه خدا به همراهشه. خدا به همراهمونه مگه نه عشق من. همه چی حل میشه. فقط باید صبور باشیم. ارزشش واقعا خیلی بیشتر از این حرفا داره که صبر کنیم. این عشق یه عشق خداییه که از کلی گناه دورمون کرده و کلی خوبی بهمون عطا کرد چرا قدرشو ندونیم؟ صبرو تحمل و پایداری و انتظار جزئی از عشقه. هیچ وقت نومید نباش عشق من خودت تا حالا بارها دیده ای که نتیجه ای امیدواری چه بوده.. پس نومید نباش. خدا رحیم و رحمان است و این مشکلات عددی نیستند.  به حول و قوه الهی همه چی حل میشه و نه خونواده ای از دست میره نه عشقی و همه شاد خواهند بود. باور میکنی اگه بگم همون شب خواب خوب دیدم؟

دوستان!

من به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام غم و غصه بخورم هیچی بدست نمیارم. اگه دوسش دارم باید تلاش جدیتر و به مراتب بالاتری بکنم حتی تا جایی که جونم در بیاد.  من باید بشم یه سخت کوش حرفه ای. هنوز اول راهم اگرچه کم نبوده ولی خیلی جا هست. نمیزارم شبنم غم بیشتر از این روی گونه هایش بشیند. هر دو لیاقت هم را داریم . باورهایمان کمی بهم ریخته ولی شکر خدا من با وجود مشکلات عدیده سریعا به خودم اومدم. همش اثرات توجه بیشتر به خدای رحمان و خالق یکتاست. همیش عشق بود که خوبیهای بی نظیری به ما عطا کرد. اون مهربون فقط قاطی کرده همین. من اونو میشناسم. اون دل پاک و مهربونی داره. نمیدونم میاد وبلاگمو بخونه یا نه. ولی امید دارم.  امید چه کلمه نازیه خیلی بهش اعتقاد دارم

امروز همه چی رو آماده کردم دیگه. بعد از ظهر حرکت میکنم به مقصد اندیمشک. پادگان خیلی خوب و سرسبزیه من شنیدم اکثریت که رفتن، راضی هستن. روز اول بعضی سربازا که ما رو میدیدن و میخندیدن به شوخی میگفتن به جهنم سبز خوش اومدین. البته من محکم بودمو هستم. باورم همه چی رو درست میکنه فکر و عقیدم..

راستی بالاخره امروز صبح قرآن رو کاملا ختم کردمو از این بابت خیلی خوشحالم. خدایا ممنونم به خاطر همه چی. در همه حال سپاس گذارت هستیم. این عشق خدایی همیشه هستش و نا سپاسی نمیکنیم. خدا یا اونو ببخش اون گناهی نکرده فقط قاطی کرده و دستپاچگی باعث شده خودشم ندونه چه کار اشتباهی کرده که در چه حد عظیمی... خدایا اونو ببخش. من دوسش دارم.

این عشق پاک باعث شد ما خدایی و مومن بشیم این عشق پاک همه لحظات قشنگو به شکل صحیح به ما هدیه کرد این عشق پاک ما رو از گناهان باز داشت این عشق پاک به ما خوبیهای عمیقی آموخت این عشق پاک همه چیزش قشنگه چون خداییه. نمیذاریم به خاطر اشتباه دیگران و اشتباهاتی هم از خودمون، همه چی خراب بشه و ما شایسته ی کسانی بشیم که شایسته ما نیستند.

اگر اشتراکات ما مخصوصا معنویها رو ببینید واقعا تعجب میکنید. ما از یک جنسیم. یک رنگ و یک بود و یک حس. اگرچه خدا به هیچ دو نفری تمام احساست رو صد در صد به یک شکل نمیده چون اینطوری همه چی بی مزه میشه  و این قانونه اما بعضیا به همون درصد کم تضاد نگاه میکنن و فکر میکنن از یک جنس نیستند و باید سیو پیدا کنن که صد در صد.. در صورتی که از حکمت خدا آگاهی ندارند.

اگه عشق گلم بیاد و اینجا رو بخونه بدونه که من امروز تو قرآن با این دو سوره خیلی انس گرفتم. در واقع گاهی یهو به یه آیه خیلی توجه میکنمو میبینم انگار خدا داره جواب سوالمو میده. واقعا این عشق خدایی ایمان ساخت و این ایمان زندگی دو دنیای ما را میسازد. هیچ عشقی به این زیبایی ندیده ام. دلم برای اون مهربون خیلی تنگ میشه خیلی

 

سوره البد و سوره الشرح

 

سوره بلد چهار آیه آخر

 

 

- سپس از کسانى باشد که ايمان آورده و يکديگر را به شکيبايى و رحمت توصيه مى‏کنند!

- آنها «اصحاب اليمين»اند (که نامه اعمالشان را به دست راستشان مى‏دهند)!

- و کسانى که آيات ما را انکار کرده‏اند افرادى شومند (که نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى‏شود).

- بر آنها آتشى است فروبسته (که راه فرارى از آن نيست)!

  

سوره الشرح چهار آیه آخر

 

- به يقين با (هر) سختى آسانى است!

- (آرى) مسلّماً با (هر) سختى آسانى است،

- پس هنگامى که از کار مهمّى فارغ مى‏شوى به مهم ديگرى پرداز،

- و به سوى پروردگارت توجّه کن!

 

 

 

بچه ها برم دعا کنید. از فردا روزهای سختی پیش رو دارم. من دعاهایم برای عشقم قطع نمیشه در هر حالتی که باشم قطع نمیشه. همتونو دوست دارم عزیزان. به امید دیدار

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت11:10توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
احتمالا از اینجا شروع شد

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد میداد

مراازیاد برد آخرولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:47توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
کجا رفتی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:45توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دنیای عجیبیست رویا

آدما فقط تو رویا اونی هستن که باید باشن...

یعنی آدما تو رویا به اونی میرسن که تو رویا ساختن...

یعنی آدما با اونی که تو رویا بهش رسیدن اونجوری زندگی می کنن که تو رویا ساختن...

آخرشم نمیدونن کدوم واقعیه کدوم رویا...!

اگه می خوای بهش برسی رویاهاتو با اون بساز...

شاید اونم رویاهاشو با تو ساخته باشه...

اینجوری الکی الکی بهم میرسین...!

 

 

 

 

 

 

نپرس چرا دیگه با آبی ادامه میدم برای اینکه از پاکی میگویم شاید این بار با دقت و عمق بیشتری بنگرد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:43توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
گفتگوی انسان با خدا

درروياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟

خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.

پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛

اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛

اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...


من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟

گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛

بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛

بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛

بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛

بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:40توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
عشق چیست..؟

 

عشق (LOVE)
 
عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله
 
نيست .واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و
 
اين هر دو در اراده ي انساني ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به
 
زندگي باز گرداند .
 دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي
 
عشق ،رسيدن است .
 عجب جنجالي به پا مي كنند !اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ،
 
فرياد ... و سرانجام ، رسيدن .
 اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود . وقتي هدف اينقدر نزديك
 
باشد(گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه برق آسا
 
مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد بكنند . با اولين شست و شوي پرده
 
ها ، لب پر شدن بشقاب ها بو كهنگي گرفتن جهيزيه ، مي مانند
 
معطل .قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند .بي حرمتي ، فرزند كهنگي
 
ست ، فرزند تكرار .  اين را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره
 
يي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند .برنامه اي براي بعد از
 
وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل .
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:36توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
زمان
زمان گمشده است ....

اما هنوز عقربه ها میچرخند...!!!

نمیدانم چرا دنیارا تار میبینم؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:34توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دلم تنگ است برای کسی که زندگی گولش زد

دوستت دارم

Sardie negaho beshkan,

fasele sezaye ma nist

,to bemon vase hamishe

,in jodaei haghe ma nist

,bodane to arezome

,hata vaseye ye lahze

,mimiram bi to

,khondane man ye bahanast

,ye sorode asheghanast

,man barat tarane migam

,ta bedoni ke bahatam

,to khodet dalile bodanam

,bi to shab sahar nemishe,

mimiram bi to,

man eshghetro,

be hame donya nemidam,

hata yadetro,

be koh o darya nemidam,

ba to mimonam vase hamishe,

age donya bekhad,

man o to tanha bemonim,

vasat mimiram,

javabe donyaro midam,

ba to mimonam,

vase hamishe.

khaterate toro,

che khob che bad hak mikonam,

toye tanhaeiam,

faghat be to fekr mikonam,

ba to mimonam,

vase hamish

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
عشق یا زندگی کدام یک
در این عشق ما نبودیم که کور شدیم. زندگی بود که یکی از ما عاشقان را کور نمود. خدایا شفایش ده و عشق و عظم آن را به شکلی برتر از همیشه نشانش ده. زندگی این دنیای پست میتونه چشم یه عاشق رو از عشقش ببنده ولی عشق اینقدر مهربونه که زندگی هر دو دنیا رو قشنگ میکنه و نا ممکنها رو ممکن میکنه فقط نباید دست کمش گرفت و نباید تنها به استقلال بی جا فکر کرد
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت22:2توسط سرگروهبان تیتا و دنا |