تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
پست در پست 2- آبان

نقطه سر خط

شروعی دوباره. شکلی جدید. همه چیز دوباره سازی میشود. بهارها می آیند و میروند. روزها از نو میشوند. ماها از نو میشوند. سالها. دهه ها، قرن ها و هزاره ها. هر کدام پیامهایی دارند. قانون قانون تغییر است. همانند برکه ای نباش که پس از مدتی مرداب شوی.ستاره ی سهیل از نو ولی به شکلی دیگر. البته ستاره سهیل برای دوستان و عزیزان نزدیکتر. همه جا عزیزانی هستند که عزیزند.

 

---------------------------------------------------

وقتی باران دو ماه در یک ساعت می بارد

دیروز صبح بالاخره بارون بارید.  رفته بودم دندون پزشکی. ای بابا دلم میخواست زیر اولین بارون سیر خیس بشم. عاشق و دیوونه ی بارونم. اصلا بهار من همین فصل پاییزه. شعار عارفانه نمیدم. هنوز یه عارف نیستم که مثل عرفا بهارم پاییز باشه.

خلاصه چهل روزی از پاییز گذشتو خبری از بارون که نبود هیچ تازه یه چند روزی هم از همین آبان ماه اینجا شرجی داشتیم. عجب!

خیلی جاها از شهریور بارون میباره.

ما اینجا بارون گرد و خاک داشتیم. کلی بیماری و... چقدر انتقال توام با آسودگی میکروب ویروسهای لامصب..

بالاخره پس از بارون دیروز هوا به معنای واقعی خنک تر شد. این زیاد مهم نیست. مهم اینه که هوا پاکیزه و فوق العاده مطبوع و دلپذیر شد. چقدر این بارون نعمت قشنگیه. ولی چند سالیه که اینجا سهمیه بارون عجیب و غریب شده. مثلا دو ماه نمیباره یه دفعه سهمیه دو ماه یه جا بهمون میرسه. اینه که یه دردسرایی برای کشاورزان عزیز این دور و بر ...

---------------------------------------------------

به دندانهایم اهمیت زیادی میدهم. در مطب دندان پزشکی

دیروز و امروز قبل از ظهر رو در دندون پزشکی بودم. دیروز جرم گیری داخلی داشتم امروزم که عکس رادیوگرافی گرفتم دیدم دندونای عقلم شکل عجیبی داره. دندون پزشکه که ادم خیلی مهربونی بود گفت چهارتاش عمل جراحی میخواد. خلاصه چند ماه دیگه.. ولی سفید کاری دندونا همین روزا..

دیروز بهش گفتم من میخوام ارتودنسی کنم گفت بابا تو که دندونات خیلی قشنگ و صدفی و سفید و مرتب هم هستن. گفتم خوب اون دوتا پایینی های وسط چی؟ گفت به خاطر این دوتا میخوای همه دندونات جا به جا شه و کلی هزینه و مراجعه مکرر..؟

خلاصه رویه بیرون تمام دندونام مثل برف سفیده و به جز چهارتا عقلا  همه نظم زیبایی دارن. خود دکتره گفت نیش ها که شکل قشنگی دارن.

وقتی دندونام دید کیف کرد. کلی برام توضیح داد که چی کار کنمو چیکار نکنم. گفت چون میدونم به دندونات اهمیت زیادی میدی..

خلاصه دندونام نه بزرگ و نه کوچیکن. اما به ندرت در عکسی دندونام دیده شده.

 

یه دندون پزشک با دیدن دندونهای زیبا در اول صبح بیشتر حال میکنه تا با دیدن دندون های چپ و چول یا پر جرم یا کاملا پوسیده.

شکر خدا مرتب به دندونام رسیدگی میکنمو بهداشت دهان رو خوب رعایت میکنم.

سعی کنیم دندان داشته باشیم نه گندان.

---------------------------------------------------

خاص ها و عام ها

از یکی شنیدم: خاص ها کسانی اند که به خاص بودنشان اهمیت نمیدهند و فقط جلو میروند. یا حد اقل اهمیت آنچنانی نمیدهند.

و عام ها کسانی اند که اکثرا دوست دارند خاص باشند. و به خاص ها طوری نگاه میکنند که خودشان را در برابر آنها کم میبینند.

به نظر من درست میگوید.  من خودم وقتی در زمینه هایی از بقیه جلوتر رفتم خودم متوجه نبودم. الانه بهم میگن مخ اپراتوری کامیوتر. راستش خودم اصلا همچین عقیده ای در مورد خودم ندارم و با خودم میگن این من نیستم که خیلی جلوترم این خود اونا هستن که خیلی عقبترن.

همه ماها استعداد هایی داریم که ممکنه نسبت به دیگران قویتر بوده و در عوض دیگران هم استعداد هایی داشته باشند که نسبت به ما و بقیه پررنگتر باشه.

---------------------------------------------------

کمتر از یک ماه دیگه باید برم زاهدان

کنتر از یک ماه دیگه مونده که  دوباره اون شهر باحالو یه زیارتی بکنم.

هنوز کارت پایان خدمتو نگرفتم بلکه یه برگه موقت عکسدار با اعتبار سه ماهست. اینو که تحویل بدم کارتو بهم میدن.

یکی نیست بگه آخه نامردا فقط به خاطر یک ساعت ورود به پادگان و تحویل گرفتن کارت اصلی باید 2100 کیلومتر برم و 2100 کیلومتر برگردم؟

4 روز توی راه؟ خوب شرکت پست مگه بوقه؟

عیب نداره. خوبیش اینه که خاطرات یه بار دیگه زنده میشن تا حدودی. خیلی دلم تنگ شده. چه دورانی بود.

---------------------------------------------------

چاه و چاله، بازگشت،عبور،عبور درست

یکی از دوستان میگفت. سه نوع آدم در مواجهه با چالشها وجود دارند.

نوع اول ادم هایی که وقتی به گود و چاله ای میرسند دور میزنند و بر میگردند ودیگر به راه خود ادامه نمیدهند.

نوع دوم خیر سرشان ریسک پذیرند  و اندازه و طول و قطر چاه و چاله برای آنها مهم نیست. فقط میخواهند هر طور شده به سرعت گذر کرده و ادامه دهند.

دسته سوم بسیار زرنگتر هستند. ابتدا چند قدم بر میگردند، خودشان را آماده میکنند و بالاخره میپرند.

به نظر من دسته چهارمی هم وجود داردند.متقلبینی که نه میپرند و نه بر میگردند. دور چاله را اگر شد دور میزنند اما بالاخره یهک جایی به چاله ای برزرگ با دور بسته بر میخورند. یا چیزی شبیه به رود...

---------------------------------------------------

نابغه

قبل از هر چیزی بگم بزرگترین خصوصیات من خونسردی و نا امید نشدنه. نمیگم مطلق ولی خوب درصد ها بالاست.

ما چیز مطلق نداریم.

چند ماهیه به این نتیجه رسیدم که راست راستی نابغه هستم. لطفا نخندین یا انصافا بیش از حد نخندین.

در مورد نابغه ها مطالعه کردم دیدم خیلی از خصوصیاتی رو که اونا دارن خود منم دارم.

یکی از اون خصوصیات دقت فوق العادس. اگه تمامی مطالب وبلاگمو خوب و کمی به دقت بخونین متوجه دقت زیادم میشین.

همیشه همراه بودن دفترچه یاد داشت که اونم در مورد من آره..

حالت های خلسه و تصاویر ذهنی مثبت از هدف که اونم آره

دنبال راه حل های مختلف بودن اونم آره

طرز تفکر نابغه گونه اون دیگه وقعا آره

 

به این نتیجه رسیدم که توی همین شهر ما چندین نابغه وجود داره.

چطور؟

نیازی نیست که کار خاصی کرده باشن. همه هستیم. منتها چیزی متجلی نشده. همین.

من وقتی اون روز به سرم زد که باید رتبه برتر کنکور بشم و از این تصور دست برنداشتم، همه راه ها و ابزار ها و معرف های اونا جلوی چشام سبز شدن.  حتی پول بعضیا رو نداشتم و بالا بود. منظور من ابزار هاییست که مرتبط با موضوع اندیشه  است. اگه امسال نشم زیر سر خودم بوده و اگه بشم باز هم در وهله اول کار افکار خودم بوده که زحمت های بی دریغ عزیزانی چون اساتید محترم احمدی، ظاهری، حلت و.. بوده.

اگه متنهای نوشته شده حین خدمت منو بخونین متوجه می شین.

همینجا هم بگم که نابغگی هم یه امر نسبی است. مهم اینه که کشف کردم منم در دسته اونا قرار گرفتم. امری هم نیست که صرفا مادر زادی باشه. میتونه اکتسابی باشه. تنها 20 درصد به استعداد ربط داره و 80 درصد بقیه وظیفه شماست که زنجیر های سنگین بسته شده رو پاره کنید.

ژول ورن و پیش گویی های معروفشو به گوشتون خورده؟ پیشگویی های منو از آینده شنیدین؟

آیا کسانی نبودن که به همین ژول ورن،فورد،چرچیل،ناپلئون،گالیله و.. خندیده بودن؟ یه سوال میپرسم. اونایی که خندیده بودن چطور آدمایی بودن؟

---------------------------------------------------

 

آلفا و این روزها.

این روزها خودم به دون نیاز به سیدی وارد آلفا میشم. برای ساخت سی دی های آلفا از امواج بینورال استفاده میشه. حالا خودم هم  رفتم تو کار تهیه و ساخت این امواج مخصوص و فرکانس پایین مغزی.

یعنی خودم برای خودم سی دی صوتی مخصوص خودم و با تلغینها و صدای خودم تهیه میکنم.

این روزها اراده که میکنم ظرف دو سه دقیقه بدون نیاز به سی دی وارد آلفا میشم.اما حس میکنم پوستم چنان حساس میشه و ممکنه در یک نقطه شدیدا خارش پیدا کنه که گاهی تحملش برام خیلی سخت میشه اما به هر حال تا آخرش ادامه میدم. بیشتر اوقات خود به خود وسط کار بدون این که یادم بمونه که کی ، متوجه میشم که دیگه خارشی نداره و بدون اینکه دست زده باشم، تموم شده.

این حالت باعث میشه که در جاهایی تحملت در شنیدن حرفها یا رخداد حرکتهای نامناسب از دیگران تحمل بالایی داشته باشی.

در زندگی زناشویی هم کاربردی عالی داره. توجه داشته باشین. منظور این نیست که بیخیالی مطلق پیشه کنیم. بلکه جلوگیری از ناراحتی، عصبانیت و تحت تاثیر گرفتنهای بیجا ،خیلی آسون میشه.

---------------------------------------------------

 

نماز شکسته در منزل سابق

فاصله مکان سکونت جدیدم از منزل پدری و سابقم زیاد نیست. اما در حدی هست که نمازم شکسته میشود. اکنون وطن من خانه پدریم نیست.

یه اتاق کرایه کردم. جاش اونچنان جالب نیست ولی خوب ناچار شدم. یه مزیتش اینه که وسوسه نمیشم برم بیرون. البته تو همون شهر خودمونم که بودم محیط پر از امواج منفی و انتقاد باعث میشد که برای آرامش بیرون برم.

اینجا امکانات اونجا رو نداره ولی مهم نیست.

---------------------------------------------------

دهنشونو بستم

منو بابم رفته بودیم خونه فامیلا. قضیه امر خیر اومد وسط. راجع به خودم بود.با خودم گفتم بذار این کیسو امتحان کنم. با اجازه از جلسه پا شدم رفتم یه اتاق خالی و ساکت پیدا کردم. 10 دقیقه الی ربع ساعت وارد خلسه شدم و به خودم به شکل صحیح و اصولی تلقین کردم  که جاهایی که حق با منه من به راحتی میتونم از حق خودم دفاع کنمو و حرفهایی میزنم که همه میگن ، حرفش به جاس. حق داره.

باورتون نمیشه. خودمم هفتا شاخ در اوردم. دقیقا همون چیزی شد که تلقین کرده بودم. حرفایی زدم که منجر شد اونا.. دیگه نفهمیدم چطور این حرفا به ذهنم رسید که بزنم فقط به خودم تلقین کردم حرفایی میزنم که..

خلاصه یعنی با برنامه ریزی دقیق ذهنم پیش رفتم. خود ذهن ناخود آگاهم که کنترل همه چیزو داره یه چیزایی رو رو به ذهن خود آگاهم رسوند که بگم تا ..

---------------------------------------------------

 

حرفهای مفت مردم نادان

بلا نسبت شما. لطفا به خودتون نگیرین عزیزان من. قضیه مربوط به مردم شهرمونه. من هنوز میگم شهرمون چون مطلقا از اینجا نرفتم.

من یه آدمیم که به حرف مفت مردم اهمیت نمیدم. بیشتر مردم اینجا خودشونو باکلاس میدونن در صورتی که فقط ظاهر رفتارهاشون اینو نشون میده و اکثرا از پشت کوه تشریف اوردن.

خیال میکنن خیلی با فرهنگ  و با کلاس تشریف دارن.

خوب توجه کنین و ببنین یکی از آشنها در مورد هدفون های همیشه دور گردن و گوشهام چی میگه.

بروشن دار دیگه بابا. قدیمی شد. جوات شدن.

انگاری من اینا رو به صرف دکور دور گردنم میندازم. مرد حسابی موزیک هایی که گوش میدم که مدام در حال عوض شدن هستند. پخش کننده موزیکم که همش یه جور نیست که. آخه دیوانه جذبه ظاهری اول در نحوه لباس پوشیدنه. در ثانی انتظار نداشتم این چیزای کوچیک و پیش پا افتاده هم برای تو موقتی قابل هضم باشه و این چیز ها رو مد حساب کنی.

چندین روز هم بدون مناسبت خاصی با کت و شلوار رسمی ولی شیک اومدم بیرون. یه شبایی هم جشن های عمومی و از این صحبتا بود. دو تا دختر منو دیدن یکیشون به اون گفت : سه اینو انگار اومده عروسی. یکی نیست به اینا بگه دختر خوب بستن دهنت کار نصف سوت هم نیست. از پشت کدوم قله اومدی. من تیپ میزنم اما اجق وجق تیپ نمیکنم. یه چیزی که بهم حس محترم بودن و اعتماد به نفس واقعی بده بهم شخصیت بده.

انگشتنمایی هم درستش خوبه نه اینکه بیام مثل بعضی از این پسرا ریمل و سفیدابو ماتیکو آرایشو زیر ابرو برداشتن های عجیبو غریبو..

من حتی رنگ و بافت و طرح لباسمم از روی بررسی های روانشناختی انجام میدم کوچولو تو دهات ها هم دیگه کت و شلوار عادی شده تو اومدی ممکو میگی سه اینو؟

حرفای مفت دیگران برای من پشیزی نمی ارزه. مهم اینه که یه نرم افزار تومغزم هست که حرفای مفت رو از حرفای با ارزش تشخیص میده و همیشه اینو از مطالعات و تجربیات خوب و با ارزش خود و دیگران به روز نگه میدارم.

یادمه قبل از نقل مکانم با شلوارک بلند پلنگی و یک تیشرت پلنگی ورزشی مسیر هایی رو در سطح شهر میدویدمو ورزش میکردم. کوتاهی شلوارک همش یه وجب بود واقعا و تازه زیر اون جوراب ضخیم بلند که تا رونم میرسید پوشیده بودم. با این حال بازم بی جنبگی عده ی کثیر مردم اینجا رو اهمیت ندادمو..

من اگه تیپ میزنم میام بیرون به خودم مربطوه. برای دل خودم میزنم. به احترام خودم میزنم. به بهای خودم میزنم. برای دختر بازیو جلب توجه و... نمیزنم. مردم نادون هر چی میخوان فکر کنن خب آزادن.  مهم اینه که خودم هدف خودم رو میدونمو میدونم دارم چیکار میکنم.

هدفون ها همیشه دور گوشمه. اما همیشه فقط موزیک گوش نمیکنم. گاهی فایل های صوتی آموزنده ، زبان و ... رو توی اتوبوسف سر صف نونوایی و از این قبیل گوش میکنمو از وقتم به خوبی استفاده میکنمو تازه حوصلم هم سر نمیره. شما میدونین مدیریت زمان یعنی چی؟ یا فقط تو گوشتونو از کلمه مد روز پر کردن در حالی که همون مدر روز رو هم از بعد روانشناسانه بررسی میکنن همه جا ولی امثال شماها صرفا استفاده کننده های کورمال هستند. همین.

حرفهایی که زده شد در مورد همه نیست و نسبیه. منظور با همون اشخاصی بود که به خیال خودشون خوب میدونن و مسخره کردن. اینجا حرف زدم تا عزیزان و دوستانی که مثل من براشون پیش میاد خجالت نکشن و دور عقب نزنن به خاطر حرف مفت مردم. و گرنه اگه به سیاه کردن بود که نیازی نیست. اونا خودشون سیاه ذهن هستند.

---------------------------------------------------

خارش شديد در محل زخم پا .جلسه هشتم آلفا

چند روز پیش جلسه هشتم آلفا رو هم انجام دادم. البته بهتره بگم چند شب پیش. رفته بودم خونه خودمون.

این بار سخت و در عین حال عجیب بود. خارش فوق العاده شدیدی رو در ناحیه زخم شده پای راستم احساس میکردم و از طرفی نباید کوچکترین تکونی حتی در حد یک میلیمتر میخوردم. ناچارا تحمل کردم و اهمیت ندادم.

یاد چند سال پیش افتادم که توی تاکسی یه مسیر نسبتا طولانی رو میومدم و یه پشه روی دماقم نشسته بود و با خودم گفته بودم ببینم مردش هستم خارششو تا رسیدن به مقصد تحمل کنم.خلاصه اون موقع که مردونگی با مزه رو اثبات کردم. این دفعه که خیلی شدیدتر بود ولی این بار هم..

این بار با خودم گفتم اگه اینا رو خوب تمرین و تحمل کنم فردا به راحتی انتقادات سفت و سخت و اشتباهات دیگران و نزدیکان رو تحمل میکنم و بر خودم مسلط خواهم بود. یه جاهایی هست که نباید عکس العمل نشون بدی یا بهتره بگم بهترین عکس العمل هیچکاری نکردنه. در جلسه هشتم خلسه یا همون هیپنوتیزم یا به قولی حالت آلفا من به این چیزا فکر میکردم..

---------------------------------------------------

فوت شد. خدا رحمت کند.

بالاخره پس از چهار سال پلیر موزیک ارغوانی رنگم به رحمت خدا پیوست. این بار تنفس مصنوعی هم جواب نداد. خب چه میشه کرد. ولی برای خرج کفنو دفنش هنوز تصمیم نگرفتم. به هر حال بدنش نمیگنده که. حالا یکی جدید ولی از همون مارک کریتیو جاشو میگیره. ولی چقدر خاطرات.. چه سوژه بازیا ..

---------------------------------------------------

 

که صدايش هنوز طنين مياندازد در گوش

 

شب جمعه  دو هفته پیش اومدم شهر خودمون تا سری به خونه بزنم و از اون طرف یه گشتی زده باشمو یه حال و هوایی تازه کرده باشم.

توی یه پیاده رو اون دختر محبوب سابق رو دیدم که با دوستاش داشت میومد. یه دفعه صداش در گوشم طنین انداخت. با سرعت برق تمام خاطرات مرور شد.یه فلش بک خیلی سریع.

کم تاثیر نبود ولی تا منظور از تاثیر چی باشه. دل تنگی. دوست داشتن. مهر و محبت.

---------------------------------------------------

چرا عاشق اتوموبیل هستم؟

من نمیدونم تا

چند سال دیگه اتوموبیل ها وسایل نقلیه شخصی حاکم هستند ولی میدونم که لا اقل در طول عمر خودذم باقی هستند. من هم صد درصد یک اتوموبیل خواهم داشت اما از آن هایی که با اتوموبیل خودشان صحبت میکنند. رابطه صمیمی دارند و میدانند همانطور که اتوموبیل به ما خدمت میکند ما هم باید به او خدمت کنیم. تر و خشکش کنیم،تمیزش کنیم، قطعات یدکی و تعمیر و.. و همچنین مهمتر از همه، استفاده و رانندگی درست. خدمتی که او به ما میکند از مجموع تمام خدمت های ما به مراتب بیشتر است. آیا پیاده روی یا اسب سواری مسیر های یک روزه شما را یک روزه طی میکنند؟

---------------------------------------------------

ناجی اجباری

جداً شدم یه ناجی اجباری. ولی بالاخره تونستن دلمو ببرن. ماجرا خانوادگی  فامیلیه. راستش کنار گذاشتن معشوق سابق بی ربط به داستان ناجی گری من نیست. شرایط رو باید مو به مو توضیح بدم تا متوجه بشین.

بالاخره کارم به مشاوره هم کشید و واقعا صلاح مشخص شد. همونی که خود معشوق مهربون سابق میگفت. البته هر دو خیلی بچه های خوبی بودن ولی همشهریه رو خوب میشناختم ولی این فامیلیه رو تازه اخیرا شناختم. فدا کاری های فاطیما واقعا قابل ستایشه.خودش بیشتر. نقش ناجی اجباری به من تحمیل نشد بلکه به من از جانبی تفویض شد.  مادرم این یکی رو خیلی دوست داره ولی با همون قدیمیه هم مشکل خاصی نداشت.

حتی یادمه وقتی روزهای آخر زمستون 86 همه چی یه جورایی تموم شده بود مادرم بود که بیشتر از هر کسی دلداری و امیدم میداد و میخواست برای من قدمی برداره. آرومم میکرد مدام.

این یارو جدیده رو دوست داشتم ولی تا حد عشق پیش نرفته بودم البته الانشم کم کم دارم پیش میرم. یه دفعه گر نگرفته ولی خوب متعادل پیش رفتن چیز بدی  نیست. بردن دل من خیلی سخته.

بچه که بودم خیال میکردم در آینده این منم که برای پیدا کردن جفتم چه سختیهایی میکشم. بعدها اصلا به این چیزا فکر نکردم. واقعا باورم نمیشه که اکنون میبینم یه آدم خوب خود به خود وارد شده. همه چیز خود به خود اتفاق افتاده. بر عکس بوده همه چی. همه و همه راضی بودن جز خود من.

مسئله زود بودن جریان بود. من گفتم حد اقل بیست و هفت هشت سالگی. اما مثل اینکه عدد 22 داره کارخودشو میکنه. راستشو بخواین پختگی من کم یا زیاد باشه، هر چی باشه چندین برابر و نه مقداری بیشتر، شده. با گذر زمان قضیه جدی تر شد. دیگه رفتم سراغ مشاوره و کسب اطلاعات بیشتر و مطالعه و..

خود به خود دیدم خیلی راحت در مورد این زمینه جواب میدم. تازه طرف استعداد هنری در زمینه آرایشگری هم داره. تحصیلات همسر برای من اجباریه طرف باید حد اقل تا فوق لیسانس بره من نمیدونم. خودم هواشو خواهم داشت. شغل هم همینطور. من نمیدونم چرا هنرمندا و مرتبطین با هنر رو به خودم جذب میکنم.

هنوز آزمایش ژنتیک ندادم.چیزی مشخص نیست هنوز.

 ولی اعتقاد من تا حد زیادی درسته که ازدواج عاقلانه و بعد زندگی عاشقانه.

 

---------------------------------------------------

بحث سیاسی بچه بازی است

یکی از دوستام که تا دو سه سال قبل زیاد اهل بحث سیاسی بود جالبه که الان میبینم این بحث ها رو کاملا کنار گذاشته. تازه به این نتیجه رسیده که بحث های سیاسی بحث هایی پوچ و نا اروم کننده زندگی هستند.

بحث سیاسی بحثی بی ارزشه چون در مورد دروغ حرف میزنه. اساس سیاست دروغ و فریبه. دروغ هم یه چیز خوش ظاهر ولی با بان بی ارزشه خوب این که بدیهیه.

باز ما بیایم گیر بدیم در کشور ما یا کشور همسایمون چی شد و چی نشد؟ خوب که چی بشه.

اصلا همین بحثها و تمرکز مردم روی منفیهای دولتی هستش که بد بختیاشونو بیشتر هم میکنه. چون انتظاراتی که دارن همش اینه که این دولت این بد بختی رو به بار میاره و اون کارو میکنه. بابا نمیگیم بی بخار باشین ولی حد اقل انعطاف پذیر باشین. هوشمند باشید و در مورد بدبختیای جامعه کمتر ور بزنید. چه دردی میخواید دوا کنید جز اینکه موجبات زخم معده مبارکتون یا ناراحتی های خفیف جمع شونده روی هم رو زیاد کنید. این همه دلیل و نه بهانه برای خنده و شادی هست. چرا به زور به زشتی ها و تو خالی ها دامن میزنید؟

خود من هم کمو بیش از این بحث ها میکردم. اما الان خیر.

دکتر علی شریعتی میگه یه جامعه تغییر نمیکنه مگر اینکه ادمای اون جامعه اول انسان و درون انسان رو خوب بشناسن. مردم ما از این مردمی هستن که نمیخوان و قبول ندارن. منتظرن دولت یا کسی یاه کاری بکنه تا بیان با حرفای خودشون مهر تایید بزنن که آره دولت و فلان شخص اینطوریه.

نمیدونن که همین مهر های تایید منفی در هر زمینه ای در زندگی مزخرفترین و مخربترین چیزهایی هستند که زندگی رو داغون میکنند. چون انسان با این مهرهای تایید نا خود آگاه شرطی میشه . بیشتر سرش میاد تا بتونه بیشتر مهر تایید بزنه. بحث سیاسی نکنیم تا سموم تولید شده در بدن کمتر بشن

---------------------------------------------------

 

چرا خانه را ترک کردم؟

شاید بعضی ها فکر کنن که قهر کردم اما واقعا اصلا اینطور نیست. این روزها  وقتی که برای کاری میام خونه خیلی عزیزتر از قبل هستم.رابطه بهتره و ..

خونه رو فعلا حد اقل به مدت یکسال برای مطالعه و تحصیل راحتتر و برای رجوع عمیقتر و بیشتر به درون خودم ترک کردم. اول باید خودم رو اصلاح و آرومتر کنم تا بتونم روی بقیه تاثیر بگذارم.

---------------------------------------------------

محکوم کردن دکتر عليرضا آزمنديان .چرا؟

اونایی که آزمندیان،حلت،ظاهری و ... رو محکوم به کلاهبردار و ... کردند و القاب و صفات ناپسند رو بهشون نسبت دادند از این موارد خارج نیستند. یا افراطی های دین هستند که به هر چیز نظر نامناسب دارند، یا منفی باف های شدید هستند که اهل فضاوت سریع هستند یا از دسته مفت خوران هستند که هنوز برایشان تعجب آور است که برای بعضی سخنرانی ها بایستی پول داد. یا اشخاص بی دین یا اشخاصی که انتظار دارند هر کسی اسمش شد دکتر، یه فرشته باشه و یه اشتباه هر چند کوچیک هم نباید بکنه و گرنه میخوان آبروشو ببرن و میگن این کلاهبرداره خودش کلی اشتباه داره و .. متاسفانه اگه 99 درصد لیوان پر باشه باز هم به اون یک درصد گیر میدن و حاضرن ساعت ها حرف بزنن و بگن حق با ماست. چرا اون یک درصد ...

---------------------------------------------------

محسن. یک رفیق اینترنتی خوب – نزدیکان هم بخوانند.

دانش فروشی به بهای اندک،دگر نه

 

نیاز آدم رو تحریک میکنه که بره به سمت چیزی که میخواد یا حد اقل طالب راه های اون باشه. کسی که احساس نیاز نمیکنه رو نمیشه به زور بهش تحمیل کنی که بیا اینو بگیر. یا ازش استفاده نمیکنه یا ازش مراقبت نمیکنه یا در غیاب شما میزنه ناکارش میکنه یا ...

یکی از دوستانم به نام مجتبی بهم در جواب درخواستی مبنی بر اینکه بیا با هم یک سایت تکنولژی فکری برای منطقه بزنیم گفت : نه. دانش و آگاهیتو ارزون نفروش.

به این حرفش خوب توجه کردم. راست میگه. دیگه تا کسی خریدار نباشه بهش نمیفروشم. ارزون هم نمیفروشم. چرا الکی خودمو خسته کنم که بعدش یا بهم بخندند یا بعدها بگن حق با تو بود. من اشتباه میکردم. حالا دارم استفاده میبرم.

راستشو بخواین من هنوز درمورد خیلی چیزها حرفی نزدم. ولی بیرون پیش رفقا از روی دلسوزی حرفهای با ارزش زیادی زدم که صد البته باد هوا میرفت. یارو  رو بهش میگم بابا مشکلت اینه و دردش اینه.این چیزا رو اگ تکرار نکنی همین کافیه تا در این زمینه به تعالی برسی ولی اینا انگار دارم به زبون مریخی ها باهاشون صحبت میکنم. اونایی هم که خوب گوش میکنن اصلا به کار نمیگیرن. انگار من مریخی هستمو اینا از ترس یا هر چیز دیگه، فقط گوش میکنن و بعد که رفتم..

منو مجتبی حرفهایی پیش دوستانمون زدیم که عاقبت بهمون خندیدن. ولی ما بهشون میگیم. اگه دوست داری بخند بعدش اما انصافا زیاد نخند.کمی هم فکر کن. رد دلیل هم دلیل میخواد. اون وقت خوب بخند.

متاسفانه این گونه انسانهای نادون همیشه منتظر فرشته های نجات هستند تا براشون کاری در زندگیشون بکنن.

انتظار دارن تویی که این حرفا رو میزنی حتما حتما باید اول خودت یه کاری کرده باشی دوما اینکه اصلا اشتباه نکنی حتی در زمینه چیزی که در موردش صحبت میکنی. نمیدونن که در دنیا همه چیز نسبیه. به قول مجتبی فردریش نیچه با اون عظمتش عاشق شد و به خاطر دختری کاری کرد که همه در تعجب موندن.

پس ما آدمهای خیلی معمولی تر چی بگیم.

متاسفانه ممکنه این نادانها تا آخر عمرشون انتظار چیزی پوچ رو بکشن و حتی به خاطر این انتظار و عدم حصول نتیجه از دین و خدای خودشون هم منحرف بشن.

کسی نیست به این ها بگه بابا . ممکنه یه نفر ناقل صحبتی باشه که روی تمام زندگی تو اثر مثبت بگذاره. اون شخص حتی میتونه دشمن تو باشه و ناخواسته حرفی رو بزنه که تمام زندگیتو دگر گون کنه.

احمق تر از اون تویی که از این فرصتها استفاده نمیکنی. تدبر به خرج نمیدی.

یکی از دوستان خوب من این روزها آقا محسنه. من تشنه ی این نیستم که کسی به حرفام گوش بده. خدا وکیلیش نامزدم که حسابی اهمیت میده. نهایتا همون برام کافیه.

تازه. مجتبی و هاشم برای تعامل آگاهی ها بهترین گزینه هاستند. نه تنها به هم گوش فرا میدیم بلکهکاربردی هم جلو میریم. مجتبی و هاشم هر دو دو سال ازم کوچیکترن.محسن هم که همسن اوناست  نیز شنونده و به کار گیرنده ی خوبیه که ادم میتونه دوسش داشته باشه.

همون اول شمارمو به محسن دادم. قبلل از حتی یک ذره آشنایی درست و حسابی. چون یه چیزی بهم گفته بود باید هوای این داداشو داشته باشی. نیازی نیست حتما اون هواتو داشته باشه. کائنات جبران میکنه

 

---------------------------------------------------

تصادف سعید منجر به دوستی بیشتر شد

یادمه چند وقت پیش وقتی فقط یک هفته به اتمام خدمتم باقی بود. یه دفتر یاد داشت قشنگ به سعید هدیه دادمو وقتی رفت خونه اس ام اس دادم که دلم میخواد ببینم اینو چطور پر میکنی.

یه روز یاد اون دفترچه افتادمو با خودم گفتم سعید تا حالا چیزی هم نوشته ؟ فردای اون روز تصادف و چپ کردن سعید با ماشین خودش رخ داد. بعدا داستانشو تعریف میکنم

---------------------------------------------------

یه نفر خیال پلیدی در مورد خودش داره

احساس میکنم یکی از دوستان یا آشنایان خیال ناپسندی در مورد خودش داره. یه چیزی اینو بهم هشدار میده. احساس میکنم میخواد یه بلایی سر خودش بیاره. احساس میکنم آخرش یا بلا رو سر خودش میاره یا سر بزنگاه خودشو متحول میکنه و میشه چیزی کاملا برعکس چیزی که بود، به همون میزان در همون جهت عکس. فقط خدا به خیرکنه.

---------------------------------------------------

کلاس خصوصی

چند ماهی قبل از رفتنم به خدمت کلاس خصوصی کامپیوتر دز مینه هایی که خبره بودم برگذار میکردم. همین کلاسها خیلی چیزا یاد خود من دادن. این که معلمی چقدر زیباست. تمامی شاگردانم به من لطف زیادی داشتن.

از کودک گرفته تا یه مهندس شیمی. فرقی نمیکرد. ولی جالبترین شاگردم اون پسر با تحصیلات کم و کنار گذاشته شده همون نوجوون استثنائی بود.

یکی دیگه از شاگردانم هم اینقدر از نحوه تدریسم خوشش اومد که در زمین های دیگه هم با هامکلاس گرفت و اخرش منو به یه موسسه چاپ و تبلیغات هم معرفی کرد و اونجا هم مشغول شدم.

این روزها هم به یاد اون دوران کمی کلاس خصوصیم میاد. البته قیمتها کمی بالاتر رفته.

در عوض نحوه تدریسم هم حسابی پیشرفته تر و تضمینی تر. خودم به روش الفا بعضی از مباحث رو یاد میدم. طرف مخ میشه و به سرعت پیشرفت زیادی میکنه به شرط استمرار در آلفا که اونم کاری نداره.

20 ساعت تدریس در یک ماه کافیه که یه 200 هزار تومنی تو جیبم باشه. چقدر میخواد وقتمو بگیره مگه؟

---------------------------------------------------

روزها خیلی سریع میروند

باورم نمیشه روزهای پاییز به این سرعت گذشتند. راستش هنوز برای کنکور کاری نکردم اما حین خدمت خوب میخوندم. جریان اینه که در مکان جدید سکونتم اوضاع تعمیرات اساسی همه چیو بهم ریخت. منابع و ابزارها هم اینقدر زیادشن که تا حدودی سر در گم شدم.

ثانیه ها هم خیلی مهم هستند. اگه امسال رتبه نیارم و رشته مورد علاقم قبول نشم نمیرم دانشگاه. باید و باید و باید رشته مورد علاقمو قبول بشم. باید.

---------------------------------------------------

خیلیاشو بلد بودم

خیلی از چیزایی که این روزها توی کتابا میخونم یا توی سی دیها و سمینارها یاد میگیرم رو میبینم که خودم قبلا با تجزیه و تحلیل هایی که از دانش قبلی داشتم یاد گرفته و تا حدود زیادی بلد بودم.

---------------------------------------------------

 

من یک منطق گرا هستم.

دستاتونو بهم قلاب کنید.کدوم شصت شما رو میاد؟

اگه راست رو بیاد معنیش اینه که نیمکره چپ مغز شما فعالتره و شما یک انسان منطق

گرا هستید.

اگه چپ رو بیاد معنیش این خواهد بود که نیمکره راست مغز شما فعالتره و شما یک  انسان احساستی هستید.

این راز کوچیک ولی مهم رو اگر بلد باشین میفهمین که با هر کس چطور رفتار کنین تا دلشو بدست بیارین.

احساسات گرا ها در خود هیپنوتیزم فوق العاده موفقترن. به زیبایی عشق میورزن ولی انتظار زیادی هم دارن.

اما فوق العاده حساس هستن.اگر مراقب نباشن ممکنه شکست های روحی و حتی وخیمی بخورن.مخصوصا اگر دختر باشن.احساس گراها میتونن موفقتر باشن.

منطق گراها که منم جزءشون هستم همیشه خواهان دلیل و برهان هستند، به راحتی فریب نمیخورند،زبان وارتبا کلامی قوی،منطق بالا،تجزه و تحلیل کنندهف اهل نوشتن

اما منطقگراهای نیمکره چپی ها نیاز داریم که با ماها استدلالی حرف بزنن، همینجوری قانع نمیشیم.

 

نیم کره راست : مرکز تصور و تجسم، شناخت رنگها،موسیقی،آرزو و خیال،وزن و آهنگ

---------------------------------------------------

تکنولژی فکر در سطح شهر ما- دعوتی شد از ما

برادر یکی از همکلاسان صمیمی و سابقم که چندین ساله ندیدمش، در بحث تکنولژی فکر غرقه. اسمش علیه. از من چند سال بزرگتره. مجتبی چند شب پیش اومد پیشم و گفت علی در همچین زمینه ای فعالیت میکنه. صحبت شده که در سطح ماهشهر کاری کنیم. دیدم مطالعات تو هم خوبه گفتم اگه بشه تو هم با ما همکاری کنی خیلی خوبه. گفتم مردم اینجا اونقدرا هم متعالی فکر نمیکنن. کسی که بخواد براشون حرفی بزنه یا کاری کنه انتظار دارن خودشو به جاهای خیلی بالا رسونده باشه.. خلاصه منظور مجتبی رو دقیقا نفهمیدم که باید چیکار کنیم..

---------------------------------------------------

مولانا و شمس

اگر نه تمام بلکه به جرات بگویم اکثر مباحث روانشناختی و فلسفی و مباحث علم موفقیت در امروز همان تغییر چهر یافته های تعالیم بزرگان ما در گذشته بوده اند دروغ نگفته ام.

فیلم راز را خوب نگاه کنید و بعد بروید دیوانهای شمس و مولانا رو بخونید.متوجه میشین که چیز جدیدی وجود نداره.همه ی اون تعالیم به شکل فیلم و به زبون ساده تر در اومده.

به قول مجتبی اون زمان چون این شاعرا و عرفا میدونستن که مردم زمان خودشون این چیزا رو نمیفهمن به شکل شعر نوشتن  تا شاید آیندگانی اینها رو دریابن که بالاخره تصورشون به حقیقت پیوست.

راستی جالبه که من و خیلای از دوستام نمیدونستیم که شمس زن بوده. چه جالب. گاهی چیزهای کوچکی رو به طرز خنده داری نمیدونیم.مثل من معنای دقیق چله کباب یا چله خورش رو هم نمیدونستم در صورتی که خیلی  از مفاهیم نسبتا پیچیده و چند پیچیده رو به خوبی میدونستم. این قضیه حکیات از ضعف آموزش و

پرورش ما داره.

---------------------------------------------------

مجتبی هم مینویسد

از لابه لای حرفای مجتبی فهمیدم که اونم تو کار نوشتنه. البته مجتبی یه آدم احساس گراست و طبیعتا نوشته هاش پر از نقل بیت شعر ها و عرفانی جاته. دنبال اینم که نوشته هاشو بررسی و تجزیه تحلیل کنم.

---------------------------------------------------

تحصیلات. تازه به دوران رسیده و جبران حرفه ای

یادمه یه شخص محترمی که رابطه غیر مستقیمی با من داشت نمیدونم چطور به اون سرعت تونست اون برداشت نسبی رو از من داشته باشه که من یه ادم تازه به دوران رسیده هستم.

وقتی اواسط به بعد خدمت شروع کردم به شکوفایی استعداد ها فهمیدم که بله حق با اون بوده. اما همینجا بهش میگم در کشور و دولت فعلی ما تحصیلات یه چیز کشکیه. خیلیها مدرک دارن ولی چیزی بلد نیستند برای همین روند پیشرفت ما خیلی کند صورت میگیره در صورتی که در کشورهای دیگه در حال به توان رسیدنه.

ثروت واقعی هر شخصی میزان آگاهیه اونه. تحصیلات فنی خودمو که میگذرونم ولی دانش و اگاهیمو همیشه ادامه میدم و به روز نگه میدارم و به گرفتن صرف یک مدرک قانع نمیشم. تحصیلات علم صرفا تحصیلات دانشگاهی نیست. یه فوق لیسلنسه ممکنه به اندازه یه نفر زیر دیپلمی که کتابای انتنی رابینزو خوب خونده و عمل کرده باشه احساس رضایت از زندگی و شور و شعف نداشته باشه.

من به رشته های هنر، ریاضیات،و علوم انسانی علاقه دارم.

---------------------------------------------------

پدر بیخیال اما بیخیال در چه مسائلی؟

همون شخصی که گفتم. گفته بود پدر من ادم بیخیالیه. راستشو بخواین زیادم بیراهه نگفته ولی نه به اون معنا که.. پدرم  در حقیقت میتونم بگم بیشتر سردرگمه تا بیخیال. آدم دلسوزیه. بزرگترین ضعفش اینه که تک روی میکنه. مشاوره رو در برنامش ندیدم هیچ وقت. خیلی جاها به همین خاطر ضربه خورد.

مثلا وقتی همین چند روز پیش کامپیوتر جدید خرید اصلا به من خبر نداده بود. که بابا بیام بازار  قطعات فعلیو خوب برسی کنم تا سیستمی عالی متناسب با هزینه ی صرف شده ببندم. آخرش بازم ضرر کرد. پسرشو مردم پول میدن واسه مشاوره خرید سیستم خودش همینجوری خود رای رفت خرید کرد..

توی خونه میخواد حرف حرف خودش باشه. راستشو بخواین بالاخره ادم بی عیب و نقص و بدون اشتباه وجود نداره اما پدر من حاضر نیست بپذیره که اشتباهاتی داره. من از این کاراش تجربه کسب میکنم نه اینکه یاد بگیرمو تقلید کنم. بچه نیستم.الانه همه چیز فرق کرده و من خیلی تیز هوشمو و تاثیرات منفی رو پذیرا نیستم.

---------------------------------------------------

مجتبی، سلام گرمهای قدیمی،شباهت ها،فلسفه،قانون جذب

مجتبی دو سال ازم کوچیکتره. مجتبی رو من خیلی وقته میشناسم و گه گداری در دیدارها گفتگو ها و بحث های جالب فلسفه و از این قبیل داشتیم. شیرین کلامه.

خلاصه من به این آقا در هر دیداری حسابی مهر میدادم و همیشه بهم خوب لبخند میزنیم. تا اینکه بحث ادیشه هم اومد وسط. برخلاف خیلی از دوستاش که به دلیل به روز بودن و متعالی بودن عقلش اونو دیوونه یا ... خطاب میکنن من یکی خوب درکش میکنم. برای همین جذب همدیگه شدیم. راسته که اگه خیلی از دیگرون جلوتر باشی خیلیا مثل اون گربه ای که دستش به گوشت نمیرسه و میگه پیف پیف بو میده..

 

---------------------------------------------------

بي خدايان-نويسنده: دنا

آنکس که فعلا در نظرمان بیخداست ممکن است فردا ز همه ما خداییتر شود.

این نوشته نیمه کاره مونده.هدف دنا کل با عده ای که میخواهند عدم وجود خدا را با تعالیم خود اثبات کنند نیست. هدف بررسی است. به هر حال میان دو ضد حق با یکی است.

 

---------------------------------------------------

جلسه دهم آلفا-براي اولين بار با وضو. عميقتر و سنگين - جلسه اول خود هيپنوتيزم عمومي

اولین باری که عمیق وارد آلفا شدم جلسه دهم بود. این بار برای اولین بار احساس کردم هر کدوم از اعضای بدنم رو مثل محله هایی در شهر که برقشون رو قطع میکنی و سکوت همه جا رو فرا میگیره آروم و بی حس کردم. این بار برای اولین بار با وضو گرفتن امتحان کرده بودم. واقعا شگفت آور بود.

---------------------------------------------------

دو گذر متفاوت زماني از نظر دو نفر

وقتی خدمتم تموم شد. یه آشنایی رو زیارت کردم که از طول خدمتم متعجب بود. میگفت خدمت تو خیلی طول کشید. در صورتی که این یک سال و نیم برای من به طرز شگفت آوری زود و همچنین عجیب گذشت.

چه دوران عجیبیه. قبل از اینکه تموم بشه از سربازان قدیمیتر و تموم کرده ها شنیده بودم که مثل برق و باد گذشت و از این صحبتا ولی فکرشو نمیکردم..

وقتی در حال خدمت هستی هر روزت ممکنه مثل چند روز بگذره. وقتی تموم کردی احساس میکنی از دوران قبل از خدمت و دوران دیگر زندگیت خیلی سریعتر طی زمان شده.حتی از حالت عادی هم سریعتر. و وقتی هم که تموم میکنی و دوباره به دوران شخصی گری بر میگردی متوجه میشی که روزهای فعلی بعد از خدمتت خیلی خیلی زودتر از همیشه میگذره. مخصوصا اگر مثل من در آستانه ورود به پاییز تموم کرده باشی. تا جایی که دیگه دارم حیرت میکنم. ولی خوب به نظرم کم کم بازم به حالت عادی بر میگرده اما فکر نمیکنم به این زودیا..

---------------------------------------------------

روز اعزام، ایستگاه قطار،چند روز پس از اتمام،همان ایستگاه

یادمه روزی ه میخواستم برم. سوار قطار سربندر-اهواز که شدم. یه شخص ملبس به لباس پلنگی سربازی رو دیدم که قیافش خیلی به نظرم آشنا اومد. جلو رفتم و سلام کرده و اسمی که هنوز توی خاطرم مونده بود به زبون اوردمو صداش زدم. آره خودش بود. یه لحظه جا خورد. پس از سالها.. تقریبا یه آشنای خونوادگی بود ولی خیلی دور.اکنون پس از حد اقل 9-10 سال دیدمش. نشستیمو از خدمتشو خاطراتش برام میگفت. میگفت چهارده ماهست . میگفت خیلی زود گذشت. خلاصه میخواست دلداریم بده مثلا ولی خوب من به دلداری عشقی نیاز داشتم از خود خدمت اصلا ابایی نداشتم.

بعد از اینکه خدمتو تموم کردم،حدود دو هفته بعد در همون ایستگاه و قطار بازم دیدمش. بعد از یک سالو نیم. دوباره دیدم همون لباسهای پلنگی رو پوشیده با این تفاوت که این بار خیلی کهنه بودن. گفت توی اافم. منو دیدو تعجب کرد. انگار همین دیروز بود که همینجا دیده بودمش. خلاصه از خدمتمون برای همدیگه میگفتیم. چقدر جالب. بعد از او رفتمو قبلش تموم کردم.

میگن اگه سرباز عروس باشه جهازش اظافه خدمتشه ولی من به این حرفای مفت معتقد نیستم. اینکه کسی که اظاف نخوره مرد نیست و .. به نظر من اونی که اظاف نخوره یه آدم با نقص کمتره. شانص رو ولش کنین.اظاف خوردن ها همش زیر سر خود ماست.

من حدود بیست روز...

البته بعضیها هم خودشون به عمد کاری میکنن که اظاف خدمتی داشته باشن. دلشون نمیخواد به موقع تموم کنن چون این دورانو دوس دارن.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:34توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه انسان پاک

بسم الله الرحمن الرحیم

چطور اومد تو زندگیم نمیدونم. فقط میدونم بی شک قانون جاذبه بود.

یه مدت بهش فکر میکردم. احساس میکردم دوسش دارم. زیاد نمیشناختمش. با بقیه فرق میکرد. خوب هر کسی با بقیه فرق میکنه به شرطی که ریز و دقیق بشیم. ولی این یکی یه جور دیگه بود. لا اقل یه تفاوتهای آشکاری با بقیه همشهریا داشت.  خوب که دقیق شدم دیدم اشتراکات زیادی باهم داریم. نتونستم تحمل کنم. منی که اونقدرام پررو نبودم و دیگه تو این مسائل کم میاوردم یه جوری رفتم جلو. اونم چقدر قوی. تا جایی که امروز که خودم فکرشو میکنم کمی حیرت میکنم. خودم جای خودم بودم. اما خودم جای خودم رو اون نمیشناخت که کی. خدا بیامرزه پدر ابداع کننده یاهو مسنجر رو.ولی اون بلانسبت خر نبود که نفهمه. من بصورت کاملا حساب و کتاب شده کار کردم. جاهایی هم کمی جای شک ایجاد کردم. خلاصه میکنم. حرف دلمو زدم. اونم دلشو زد به دریا و حیرت کردم که حرف دل خودشم همینه. راسته که میگن دل به دل راه داره. بالاخره معلوم نشد که زودتر به اون یکی فکر میکرده ولی مطمئنن دقیقا همزمان شروع نشده.

2 سال با هم بودیم. سال 85 و 86 بودو کلی خاطره. کلی تجربه. کالی احساست زیبا.

 

چند وقت پیش در مورد غرور نوشتم. نباید جوری مینوشتم که به اون بر بخوره. هر انسانی غرور نسبی رو داره.مهم اینه که کاذب نباشه که خوشبختانه من غرور کاذب در اون دختره ندیدم. اینجا میخوام اعتراف یا بهتره بگم اعترافاتی بکنم. اسم اعتراف اوردم. وای.

میدونی اون این  روزها بعد از مدتها اعتراف کرد. اعتراف کرد که هنوز منو.. خوب راستش من که هیچ وقت ازش بدم نیمومده و نمیاد و دلم نمیخواد بیاد.

هنوز همون گلیه که بوده. اون به قشنگیا اعتراف کردو من حالا باید به چیزای ناخوشایند اعتراف کنم. به پشیمونی .

از حرف رفیق خودم خیلی بدم اومد. به جرات همینجا به اون دوست صمیمیم میگم که واقعا انتظار نداشتم. تا دیگه من باشمو اینقدر حرف نزنم پیش رفقا و حد تعادل رو دریابم. انتظار نداشتم به خاطر اینکه کار رو تموم شده دیده اسم بذاره. میخوای اسم بذاری بیا رو من اسم بذار. به عمد اینجا نوشتمو جای دیگه حرف نزدم میخوام ببینم یه روز گذرت به این نوشته ها میخوره. اصلا میخوام ببینم به رفیق جقدر اهمیت میدی. این دومین باریه که ازت دلخور میشم به شدت. من یه حرفایی زدم ولی نباید روی این دختر چنین اسمی میذاشتی.

هر چی باشه عشق من بوده. با این کارت به منم توهین کردی و اگه خیلی رفیق شناس و با مرام باشی توهین به رفیق آدم یعنی توهین به خود ادم.یه جورایی به خودت توهین نکردی؟

اجازه نمیدم هیچ کس دیگه ای روی اون اسم بذاره ولی وقتی رفیق آدم.. تعجب نکن که چرا اینقدر ناراحت بودم. من هنوزم دوسش دارم.70 درصد اشتباهات ما مربوط به من بوده. این دختره اصلا غرور نداشته. من دروغ گفتم. خوبه. من میخواستم هم خودشو نجات بدم هم خودمو.بهتره بگم خودمون رو. چون خودم رو نه از دست خودش بلکه از قضیه ای نجات بدم. تصمیم گرفتم که تا چندین سال دیگه به این مسائل فکر نکنم. اما شرایط جور دیگه ای رغم خورد.

دلم نمیخواد این دختره فردا اگه فهمید ، بگه همون موقع همچین جریانی بوده که منجر به جدایی شده. همه ما آدما نقاط ضعف و قوت داریم. من احمق خرابکاری زیاد کردم. خیلی اذیتش کردم و مثلا به خودم حق میدادم که این یارو اونقدری که من دوسش دارم دوسم نداره. امروز میدونم که اینکه تو طرفت رو دوست داشته باشی خیلی مهمتره تا اینکه دوست داشتنشو بخوای گدایی کنی. اوایل خیلی گدایی میکردم در صورتی که نیازی نبود. این دختره خیلی جاها حمایتم کرد. خیلی جاها حالم گرفته بود که آرومم کرد. خیلی جاها نظرات خوبش بدردم خورد. شما نمیدونین. چرا وقتی به اندازه من نمیشناسینش الکی حرف در میارین.

نه دوستای من تا حدی که اون منو میشناسه منو شناختن تا به حال و فکر نمیکنم دوستای خودش هم به اندازه من شناخت عمقی ازش داشته باشن.

منطقش که خیلی خوب بود. خیلی جاها من کور بودم. من یه اشتباه بزرگ داشتم. انتظار داشتم اون هیچ وقت اشتباه نکنه در صورتی که خودم خیلی بیشترش اشتباه میکردم. وای به من.

انگار همین دیشب بود که از رفتنم به خدمت خیلی ناراحت بود و داشت دیوونه میشد. اگه از هم جدا شدیم دلیلش تا 90 درصد خانوادگی و فامیلی بوده و اصلا چیزی نیست که هر شخصی بخواد فکر کنه مثلا خیانت یا کم تحویل گیری و .. بوده.  درست وقتی که رابطه ی بخت برگشته دوباره به شکلی قوی و خیلی زیبا داشت جون میگرفت جدایی رغم خورد.

این دختره به خاطر من جلوی کسانی ایستاد که میدونم براش خیلی سخت بوده. به خدا دیگه اینقدر نمک نشناس نیستم.هنوزم قدرشو میدونم. به خاطر جدا شدنم پشیمون نیستم به خاطر با نامردی جدا شدنم پشیمونم. نامردی رو اینجا به فال خیانت نگیرید که همچین چیزی نبوده. من میتونستم بدون بهانه گیری و دروغ جدا بشم. منی که به این دختره دروغ نمیگفتم آخرش به بدترین شکل گفتم.  اعتراف میکنم. هنوزم تو دلم جا داره. هنوزم عزیزه برام. وای به حال کسی که ببینم حرفی پشت سرش در بیاره یا اذیتش کنه. برادرشم خیلی برای من عزیزه اگرچه ظاهرا از من کینه به دل داره و دیگه ازم متنفره. ولی خب اون کم تجربست و خیلی چیزا رو نمیدونه. چقدر دلم میخواست برای هم رفیقای خوبی باشیمو هنوزم دلم میخواد.ولی با خودش نمیگه طرف چقدر پرروه؟ اونم یه جاهایی در حقم بزرگی به خرج داده. من اینجا حق رو به خودم نمیدم.

یادش به خیر. چه نامه هایی که در شرایط سخت حین خدمت به دستم میرسید با چه خط زیبا و چه رنگ زیبایی نوشته شده بودن و من این نامه ها رو بارها و بارها میخوندمو آروم میشدم.

این دختره به خاطر من کارایی کرد که دخترای دیگه گمان نمیکنم به این سادگیا انجام بدن. اونم میتونست مثل دوستاش بیرون راحت باشه. من بهش سخت نگرفتم. فقط یه بار دیدم همینجوری با چادر بیرون اومده بود گفتم خیلی حجابت قشنگه و واقعا به دلم نشست. از اون روز تا حالا ندیدم غیر از چادر مشکی جور دیگه ای تن کنه بیاد بیرون. چقدر این دختر ماهه به خدا.دختری که تا این حد بی منت به طرفش اهمیت بده واقعا نایابه.

 

 

اگه نماز صبحم اول وقت شد

اگه خیلی از راشتباهات رفتاریم اصلاح شد

اگه شجاعتم بیشتر شد

اگه گناهان آگاهانه ام کمتر شد

اگه احساس هنرم بیشتر شد

اگه بیش از پیش به درونم مراجعه کردم

اگه بیش از پیش یاد گرفتم که به اشتباهاتم بیشتر فکر کنم و در صدد جبران و اصلاح بر بیام

و همچنین کلی موارد دیگه..

همه به خاطر ورود این دختر مهربون به زندگیم بود.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دلیل تغییر مکان دادنم

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیزی مخالف و موافق داره. رفتن من بی مخالف نبوده. اما اگه تنها یه موافق داشته بوده باشه خودم و دنا بودیم. در حقیقت دنا خواست.

خودم خوب میدونم چه کردم. اگه رفتم مسئله قهر یا دلخوری نبوده. این دوری اگرچه حد اقل یک الی چند ساله اما موقتیه.

من از خونوادم دور شدم اما یه آدم واقعا خونواده دوستم. من رفتم تا زنجیرهای سنگین تنیده شده رو از بین ببرم.

شما نمیدونین. خانواده با عاطفه ای دارم. در بد ترین شرایط روحی روانی نه من نه برادرم سراق چیزای پوچ و باطل نرفتیم. نمیخوام تعریف کرده باشم اما با این حال احساس میکنم چیز خاصی برادرم رو نگه داشته چون مال این صحبتا نیست که بگیم آدم قویی باشه. اما در مورد خودم وضع فرق میکنه. نیروی مقاومت شدید. نیروی درونی که نیمه ناخود آگاهانه پیش میرفته.از یک عزت نامرئی از ناحیه شخص یا اشخاصی بعد از خدا.

............

زمانی که خدمت بودم فهمیدم که واقعا چقدر عزیزتر از قبلم. دوری و دوستی رو به صورت بسیار پر رنگ و به معنای واقعی تجربه کردم.

البته دلخورم از دست خواهر و برادر هایی که هیچ وقت خودشون تماس نگرفتند تا حالی جویا شوند. نه اینکه دوسم نداشته باشند. اما دوست داشتنشون تا حدی نبود که.. سربازان دیگه رو میدم که خواهر و برادرهاشون خیلی تماس میگرفتن و.. خلاصه روحیه میگرفتن. همیشه خودم تماس میگرفتم. البته خواهر و برادرایی که منو بیشتر دوست دارن کوچیکترن.

.............

دور شدم تا باز هم بیشتر خود سازی کنم. همیشه جا برای مردتر شدن و بهتر شدن وجود داره. همیشه جا برای تعالی وجود داره. من یه ماموریت دارم. ساختن خودم برای خودم عین آب خوردنه. تکرار میکنم من یه ماموریت دارم. من باید به فکر بقیه باشم. بی منت. مهم نیست که فعلا در مورد من چی فکر میکنند.

 

قبلها به مدت دو سال در قسمت در باره وبلاگ یه متنی نوشته بودم که لب مطلبش این بود: برای تغییر دادن دیگران حتما از خودت شروع کن.

عمق این رو بیشتر آدما تا همین حد درک میکنن که مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید. اما در حقیقت در یافته ام که قضیه کمی پیچیده تره.  جالب اینه که دو سال این جمله تو وبلاگم بود و خودم بعدها درکش کردم. وقتی فهمیدم فکر چیه و چه جایگاهی داره و چگونه عمل داره تا حدود خیلی خوبی این قضیه رو درک کردم که شروع از خود یعنی چی. یعنی اینکه همه چیز کج نیست. تو درست بایست پسر. وقتی خوش بینتر باشی وقتی مثبت اندیشتر باشی ( به شکل صحیح و نه کاذب) در این حالت قدرت اینو داری که اصلاحات رو به بار بیاری. در حد تغییر دادن یه نفشم کار آسونی نیست چه برسه به یه خانواده پر جمعیت که رئیسش بسیار منفی اندیش باشه.  حساب کار رو در مورد یه پیامبر جهانی داشته باشین که چقدر...

 

انسان های دیگر پیچیده ترین کائنات اطراف ما هستند. پیچیده ترین کائنات اطراف ما جانداران هستند و پیچیده ترینهاشون همون انسان ها هستند. انسانها دل دارند...

حقیقت اینه که انسان ظاهرا از هم جدا هستند ولی همگی مثل یک زنجیر به هم پیوسته اند.این زنجیر نامرئیه. در مورد خوبیهای دیگران بیشتر فکر کن تا خوبیهای اونا رو به خودت جذب کنی. از خوبیهاشون براشون بگو.

با خود هیپنوتیزم قوی میتونی ذهنتو طوری به خدمت بگیری که بر روی دیگران تاثیر عمیق بگذاری. چی کار داری که چطوریه. فقط در حالت خلسه عمیق به ناخود آگاهات بقبولون که یه راهی هست که ...

استاد احمدی یادم داد که خودمو بر ذهنم حکومت کنم. واقعا ازش ممنونم واقعا..

 

ذهنمو با چیزهایی مثل نا امیدی پر نمیکنم. این چیزها یعنی غل و زنجیر سنگین. وقتی میتونم این غل و زنجیرها رو نداشته باشم چرا که نه؟

برای شروع کار خود هیپنوتیزم به شکل جدی نیازمند محیط آروم و بدور از امواج منفی سابق بودم. برای همین زندگیه تقریبا تنهایی رو موقتا برگزیدم.

 

باید کاری بکنم.

 

خواستم و راه ها نشونم داده شد و با آلفا آشنا شدم.با آلفا میتونی سنگینترین غل و زنجیرهایی رو که در طول زندگیت ایجاد و به دور بدنت محکم بسته شده اند رو با صرف کمترین میزان انرژی و بدون هیچ دردسری از بین ببری.

................

 

وقتی عزیزتر باشی حرفت خریدار بیشتری داره. وقی دورتر باشی عزیزتری.

گاهی باید دوری و دوستی رو تدارک دید.

 

یکی از دوستان جدید اما صمیمی حرف خوبی زد. اگه هر روز دم در خونت یه کیسه الماس که پر بهاترین شی ء محسوب میشه ظاهر بشه بعد از 50 روز دیگه جذابیت روز اول رو نخواهد داشت.

حتی رفاقت هم همینجوره...

 

اگرچه یه ادم تقریبا اهل سفر هستم اما از مزایای اون غافل نیستم. خدمت خیلی چیزا یادم داد که چشمامو باز کردم تا یاد گرفتم. چیزای زیادی که خیلی سربازان همراهم  یاد نگرفتند.

 

میروم ولی عزیزترم. دورادور هوای همه رو خواهم داشت. کسی رو فراموش نکردمو نمیکنم.

 

-----------------

 با اینکه تواناییشو داشتم که در بالا شهر هم خونه بگیرم و شرایط در حال فراهم شدن بود اما در یک نقطه حاشیه نشین شهر ( شهرک مدنی) که یه شهرک فقیره و امکاناتی نداره  سکنی گزیدم. بذار دیگه بهانه ای برای بیرون اومدن نداشته باشم.

اینجا هم ورزش میکنم البته .. کاری به نبود امکانات ندارم. با همون امکانات کم توی خدمت چه ها که نکردم.

اینجا از اونجا بهتره که.

 ذهن من خودش تمامه امکاناته اگرچه 99 درصد آدما این حرفو درک نمیکنن. در حقیقت همون تصاویری که در ذهن دیده میشن حقیقت هستند و این دنیای مادی حقیقت نیست. بی خیال این مفاهیم پیچیده جای بحث خیلی زیاد داره.

------------------

اینجا یک مکان تمرین است.

مشغول اینها هستم.

 

1-درس و مطالعه

2-نوشتن

3-تدریس یک حرفه – آموزگاری دوره راهنمایی (معلمی)

4-آلفا و خود هیپنوتیزم

5-انعطاف پذیری بیشتر

6- تمرین .. شکسته

7- باز هم روی پای خود ایستادن

8-تاثیر گذاری بر دیگران

9-تمرین دستور نظم به معنای حقیقی – بهتربود اینو مورد اول مینوشتم

10- محافظه کاری صحیح و خصوصیت های رفتاری دیگر..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:31توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آلفا و هیپنوتیزم تقلب نیست

بسم اللخ الرحمن الرحیم

اونهایی که این قضاوت صریحا اشتباه رو دارن ( یکیش یکی از دوستان خودم) درصد بالایی از این اشخاص کسانی هستن که به واقع نمیدونن هیپنوتیزم چی هست. خیال میکنن یه حالت جادویی هست که با اجنه و .. در ارتباطه و مثلا شما با این کار خود به خود و بدون این که حتی درس خونده باشین کنکور رو صد در صد میزنین، کارهای عجیب و غریب دیگه و..

در صورتی که اینطور نیست. این حرف مثل اینه که بگیم : اگه برای بریدن تنه درخت بجای تبر از اره برقی استفاده کنیم تقلب محسوب میشه. خوب چه ربطی داشت؟؟

شما وقتی خود هیپنوتیزم میکنین فقط موانع ذهنی که به مرور زمان تا این لحظه از زندگیتون توسط محی و تربیت محیطی و خانوادگی بوجود امده اند رو از بین میبرید. حتی یک نوزاد شجاع به دنیا میاید و این محیط است که...

در واقع شما به مرور زمان توسط محیط و به شکل های منفی ( غالبا) هیپنوتیزم شده اید. تو سری هایی که از زمان بچگی خورده اید، طرد شدنها، جملاتی چون : تو هیچی نمیشی،تو احمقی پف تو تنبلی، تو فلانی و ...

شما به کمک هیپنوتیزم این موانع رو با سکوهای پرتاب مثبت جایگزین میکنید.

در حقیقت شما در طول زندگی خود در همه حال در حال استفاده از قدرت های انسانی خود هستید منتها به شکلی نا منظم و پراکنده و بدون اتحاد این قدرتها. این قدرت ها ممکنه در جهت مثبت یا منفی به کار گرفته بشه. اگه بیشتر منفی باشه اون خص به طور کلی آدم خوبی نیست.  ضمنا وقتی به صورت نا منظم به کار گرفته بشه خصوصیات به مرور زمان شکل میگیرند.

تصور کنید یک شیشه مسطح کوچک رو دارین و میخواین به کمک اون کاغذی رو آتیش بزنین. میشه؟

حالا همینو تبدیل به یه عدسی کنید. هر دو همون جنس شفاف هستند. حالا به کمک عدسی میتونین همون پرتوها رو که به هر حال میگذرند رو اینبار بر روی یک نقطه متمرکز و متحد کنید. چه اتفاقی میافته؟ آیا به این عمل میشه گفت تقلب؟

در حقیقت عده ی کثیری از انسان ها فکر میکنند این چیزها تفلب یا چیزی عجیب هستند چون از ابتدای زندگی از نوع آگاهانه این چیز ها دور بوده اند. توانستن از عهده هر کسی بر میاد. تا زمانی که انسانی اندیشه خود را از دست نداده هنوز انسان است ومیتواند. فقط تجلی توانستن های او متفاوت است.  به زندگی بتهوون،هلن کلر و امثال اونها نگاهی بیاندازید خودتان همه چیز را متوجه میشوید.

اما در مورد تله پاتی و خود هیپنوتیزم برای اثر گذاری عمیق بر دیگران.

من به یکی از دوستانم گفتم میتوانم کاری کنم که فلانی که بی احساس تشریف داره عاشق من بشه...

گفت این چیزا تقلبه.. میدونین چرا نیست؟

بعدا مطلبی بنام دو حالت تاثیر (گذاشتن و دادن)،دو حالت آشکار و نهان مفصل صحبت میکنم.

اگه در مورد همین قسمت نظری دارین بگین تا راه های نفوذ در دل کسی رو آشکار کنم.  مطلب فوق العاده جالبیه که قبلا توی خدمت نوشتم. فقط امیدوارم اگه از همراهان قدیمی باشین اون متن در باره وبلاگ رو که سابقا نوشته بود خوب خونده باشین. در مطلبی که گفتم به خوبی نشون میدم که شروع از خود یعنی چی و خیلی جاها اصلا نیازی نیست به خودمون فشار بیاریم تا دیگری رو مثلا تغییر بدیم یا ... منتظر نظرات شما در این زمینه هستم.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:29توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فلسفه گورخری

بنام خدا

لباس های راه راه – سلیقه اصلی من در انتخاب لباس و دلیل آن

 

فلسفه این راه راه بودن چیست. بیشتر از هر چیز یاد گور خر میافتیم اما فلسفه راه راه بودن خود گورخر چیست؟

 

روزی کودکی پیش گور خری میرود و از گور خر میپرسد. من نفهمیدم،در حقیقت بدنی با زمینه سیاه و خطوط سفید داری یا در حقیقت سفید هستی و خطوط سیاه رنگ داری.

گور خر بدون درنگ گفت:

خودت چی؟

کودک پرسید منظور؟

گور خر گفت: تو در حقیقت انسان خوبی هستی و گه گاه بدی هایی از تو سر میزند یا در حقیقت انسان بدی هستی و گه گاهی نیک رفتاریهایی از تو سر میزند؟

-- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- --

 

تمامی انسانها خصوصیات مثبت و منفی ( نقاط ضعف و قوت دارند). هیچ وقت انتظار نداشته باشیم یک شخص کامل به گذرمان بخورد تا او را به زندگی خود راه دهیم. ما هیچ وقت نمیتوانیم رنگ خود یا دیگران را تماما مشکی یا سفید کنیم.

دختر نباید گول افسانه ها رو بخوره و همیشه منتظر یه شاهزاده و اسب سفید رنگش بمونه و زمان رو الکی از دست بده. پسر هم همینطور.

نباید به صرف اینکه دو تا رفتار منفی نسبی از دیگران و دوستان و عزیزانمان دیدیم نسبت به تمام دنیا بد بین شویم که بله، دور و زمونه خوب نیست و از این حرفها.

بیشتر به خصوصیات خوب دیگران فکر کنید ،اونایی که خطوط یا زمینه سفیدشون بیشتره وارد زندگی شما میشوند..

کاری نداشته باشیم که حقیقت چیست و زمینه کدام رنگ است. فقط به این توجه کنیم که رنگ سفید بیشتر به چشم بخورد و حواسمان باشد خودمان را هم طوری اصلاح و نگه داریم که حد اقل رنگ سفیدمان کمتر از رنگ مشکی نباشد.

 

رنگ سفید مطلق یا سیاه مطلق پیدا نمیشود. بیخودی خودمان را فریب ندهیم و زمان ها را از دست ندهیم . از عشقها در ذهنمان الکی فرشته نسازیم که فردا به مشکل بر بخوریم، و  به خاطر اشتباه کسی او را بیش از حد سرزنش یا بلافاصله از دور خارج نکنیم.

 

البته معصومین و ضدین اصلی آنها رنگهای سفید و سیاه تام بوده اند برای همین است که درود بر معصومین مستحب و لعنت ...

 

بیشتر لباسهایی که میخرم معمولا راه راه دو رنگ هستند.  و سعی میکنم لباسم طوری باشه که بیشتر از اینکه تیره به نظر برسه ،روشن باشه.

یا حد اقل متعادل.

حتی اخیرا دیگه کفشم رو هم راه راه و ست انتخاب میکنم.

چرا؟

تا یاد اون سخن با ارزش نقل شده دوست صمیمی جدیدم باشم. البته جالب اینکه چند سالیه که سلیقه راه راه رو بالای80  درصد دارم.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
محکومیت دکتر علیرضا آزمندیان به کلاهبرداری-چرا؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه : در دنیای ما همه چیز مخالف و موافق دارد. یا به قولی خیبانها همه دو طرفه است. اندازه ها اصلا مهم نیست. بهترینها در هر زمینه ای ضد دارند. بدترینها هم از این قاعده مستثنی نیستند.

اینکه کی هستیم و چگونه شده ایم و چرا شده ایم همه ی اینها هر چه بخواهد باشد حتما نقطه ی مقابلی خواهیم داشت. چه از آن آگاه باشیم چه نباشیم. چه متجلی شود چه نه.

 

-----------

دکتر علیرضا آزمندیان رو اگه نگم یه آدم تمام عیار ((همچین چیزی وجود نداره مگر معصوم..) به جرآت میگم یه خود ساخته خیر خواه واقعی است که منصفانه نیست به طور کلی کلمه بد رو به وی نسبت بدیم.

چه دلیلی دارد چون ما ایرانی ها عادت کرده ایم مفت خور باشیم ( بلا نسبت) به خاطر پولی بودن بعضی سخنان ، طرف رو محکوم به گرگ بودن بکنیم. اینها حکایت از درک ضعیف و نادانی مردمی دارد که در مدرسه و دانشگاه صرفا برای نمره درس خوانده یا میخوانند. اگر بپرسی برای چه درس خوانده ای مثل آن کودک ابتدایی کشورهای پیشرفته خارجی جواب نمیدهد که برای خدمت به وطنم درس میخوانم. ممکن است دبیرستان را تمام کرده بگوید هنوز تصمیم نگرفته ام.

دانشجویان ما یاد گرفته اند که بیشتر از آنکه از استادهایشان چیزی یاد بگیرند از حرفهای یکدیگر چیز یاد بگیرند. بالای 95 درصد آنها نسنجیده سخنانی را میپذیرند که ظاهرا بر حق هستند. سخنانی که زننده آنها معلوم نیست تحت چه جور شرایطی بوده که منجر..

مردمی که عیب دیگران و انگشتنماهای مثبت را میبینند و عیب خودشان را نمیبینند نادانترین مردم هستند. همانهایی که اغلب دو روزشان یکی است و اهل تغییر یا تحرک خاص نیستند. همان هایی که اگردر جا زدند میگویند کار خدا بود و اگر پیشرفتی کردند میگویند کا من بود.

مردم ما مردمی هستند که نمک میخورند و نمکدان میشکنند. ناراحت نشوید. منظور ما اکثریت است.

واقعا چقدر جالب است همین اشخاصی که غرب پرست هستند یک چنین شخصی رو که چند دکترا و سوپر دکترا از همون طرف رو گرفته محکوم به گرگ بودن میکنند.

اینان اشخاص نادانی هستند که فرهنگهای غلط آنطرفی ها را به راحتی پذیرفته و تایید میکنند اما نبت به علم که میرسد..

اصلا به نظر شما پیشرفت دول غربی در علم و تکنولژی به چه دلیل است؟

فقط یک چیز: طالب علم بودن

خود خدواوند به گوش بندگانش رسانید که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت متداوم برتر و بالاتر است. اینها یعنی چی که زوری مردم را به به صرف عبادت و بهشتی شدن میگیرند.

در اینجا سخن من با دسته ای از مخالفینی است که دکتر راب به صرف اینکه 12 سال در امریکا بوده یک... میدانند. مگر پیامبرتان نگفت : اطلبو العلم ولو کان فی صین؟ دانش هر کجا باشد آن را..

مطمئن باشید خداوند از پیشرفت علمی و توانی شما خوشحالتر است تا صرفا پیشرفت ارتباطی شما با خودش.

مردم ما مردمی هستند که تا یکی اسم کشورهای خارجی را بیاورد میگویند جانبعالی بیگانه پرست تشریف دارید. اجازه نمیدهند طرف سخنانش را کامل کند و بگوید علم آورده ام نه فرهنگ غلط...

 

اغلب مردم ما مردمی هستند که مشاوره را عیب و ننگ میدانند. مردمی که زورشان میایند برای سخنان با ارش پول بدهند و دلیلشان این است که من برای سخن پول نمیدهم باری کاری که برای من میکنند پول میدهم.

کسی نیست که اینان را بفهماند که شما چه میدانید این سخنان چه میکنند. این سخنان حاصل چیستند و چه دردها کشیده نشده تا ایجاد شده اند. آیا مایلید با روش سعی و خطا ادامه داده و اشتباهات دیگران را تکرار کنید تا وقتتان، پولتان، سلامتتان و .. در خطر بیافتد؟ آیا کسی شما را مجبور کرده است؟

آخر وقتی نویسنده ای سی سال از عمرش را از دست داده باشد تا فقط به یک سخن سیده باشد، حیف نیست تو آن سخن را فرا بگیری و به کار ببندی و از این ظریق 30 سال جلوتر باشی؟

سخن زیر

به نظرم بسیار مسخره و غیر منصفانه است

: پول بدهم که که سخنرانی گوش کنم؟

 

کسی نیست که به آنها بگوید پول مهم نیست. زندگی مهمتر است. پول را حاکم زندگیت نکن. بگذار پول نوکر زندگیت باشد نه اینکه .. یکی از بهترین مصرفهای پول در راه علم و تعالی زندگی است.

در ثانی باید دانست که همایشهای برگذار شده در ایران اولا با قیمت بسیار پایینتر از قیمت همایشهای کشورهای دیگر برگذار میشوند در ثانی در ایرانی بیشتر از هر کشوری همایش رایگان برگذار میشود.

انصاف داشته باشید . خود سخنران ممکن است چنان ثروتمند باشد که نیازی به این پول نداشته باشد اما از کجا میدانید که دلیل اخذ این مبالغ حتما ورود آنها به جیب مبارک برگذار کننده میباشد؟ خودم دیده ام که برگذار کننده های خیری چون دکتر آزمندیان از بعضی از حضار چیزی دریافت نکرده اند.

همچنین سی دیهای همایشها  در ایران تنها با 5 درصد قیمت جهانی عرضه میشوند. آیا این واقعا انصاف است؟

یک کتاب در کشورهای خارجی ممکن است بین ده تا حد صد دلار و بالاتر قیمت داشته باشد اما همین کتاب با بهترین ترجمه در کشورمان تنها به قیمت مثلا 5 دلار (5 هزار تومان) عرضه شود. آیا حتما باید قیمتها را به حد جهانی رسانید تا قدر چیزی دانسته شود؟تا آنوقت فرهنگسازی شود.

 

تصورش را بکنید. در کشوری که حتی از قانون کپی رایت خبری نیست و بهترین نرم افزارهای دنیا را میتوان مجانی داشت، چرا پیشرفت کماکان کند است؟

جواب واضح است: مفت آمده را ، خودش یا عوضی مفت از دست میرود.

قدر شناس نیستیم و اصلا از زمانمان استفاده نمیکنیم. از علم های موجود را نگاهی نمیاندازیم.در یونیورسیتی ها دنبال نمره هستیم نه علم.

 

 

چقدر جالب است. در این سرزمین وقتی چیزی رایگان باشد میگویند حتما بدون کیفیت یا بدرد نخور است پس نطلبیم.

وقتی هزینه بر باشد میگویند پول بدهیم که ...

به همینها بگویید یک ساندویچی رایگان در فلان خیبان وجود دارد. 90 درصدشان حمله ور میشوند..

 

پس تعجبی ندارد که عده ای نمک نشناس و نادان و ضعیف به محکومیت دیگران بپردازند. کسانی که تحصیلاتشان اولا به تحصیلات دکتر نمیرسد و خیال میکنند کفه ترازوی خودشان در همه چیز از ایشان سنگینتر است.

به هر حال همیشه حق با یکی از طرفین مدعی است. این که با کدامیک باشد قضاوت عقل و منطق است و منطق چیزی نیست که هر روز به شکل جدیدی مطرح و ارائه شود بلکه ممکن است اشتباه درک شود.

 

فراموش نکنیم که همیشه برای هر شخصی مخالفی پیدا میشود. اما اگر میدانیم حق با خودمان است مهمترین موافق خودمان هستیم.

دلیل نمیشود تا یک حرفی را در مورد یک شخص فریهخته شدیم بلافاصله همه جا جار بکشیم. هیچ انسانی کامل نیست. همه چیز نسبی است. گاهی آنهایی که کمتر هستند از سر حسادت یا عقده های روانی ، خودشان یا دیگران را بر علیه دیگران به کار میگیرند و ضدیت هایی را ترویج میدهند.

 

 کشور ما کشوری است که اگر کسی را دیدند که 99 خصوصیت خوب و یک خصوصیت منفی دارد، او را حتی به میزان اندک هم به سبب داشتن آن خصائل نیک تحسین و تمجید نمیکنند اما ممکن است حتی به خاطر یک اشتباه پیش پا افتاده او را محکوم به چه چیزها که نککند. مشکل اینجاست که تصور آنها این است که یک سخنران یا اشخاصی مثل جناب دکتر باید یک فرشته ی تمام عیار و مطلقا نیک سرشت باشد و گرنه یک گرگ و کلاهبردار است.

بارها دیدم علیه دکتر حلت و.. چه حرفهای مسخره و خنده داری که باعث کوچکتر شدن فرد به میان آورنده شده ، زده نشده است.

 

به امید روزی که فکر مردم ما اصلاح شود و از خود فریبیهایی که زائیده فریفته شدن نسل های پیشین از ناحیه خاصی شدند آگاه شوند.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:25توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
ماجرای فیلمبرداری

بازم یه خاطره. سربازا حتما بخونن.

نگذارین اشتباهات دیگران منجر به اشتباه خودتون بشه

با تموم دردسرایی که اوایل خدمت برای خودم درست کردم اما عقب نکشیدمو بالاخره کاری کردم که سرباز عقیدتی سیاسی شدم. همدوره ای ها باورشون نشد. چرا؟ چون اینجایی ها با خوزستانی ها لج بودن. ولی من خودمو نشون دادم. با تموم ناراحتی های پیش اومده دست نکشیدم. بیشتر از اینکه حرف بزنم با  حرفهام صرفا کاری کردم که قابلیتهامو امتحان کنن. وقتی دیدن این همه کار میتونم انجام بدمو کم نیارم پذیرفتنم.

از برگذاری صبحگاه مشترک پادگان گرفته تا کارهای کامیوتری و تدارکاتی و آجودانی و منشی گری و آبدارچی و خلاصه همه چی ولی در بخش عقیدتی سیاسی.

حتی چند هزار کتاب کتابخونه رو خودم به تنهایی مرتب و لیست بندی و فهرست بندی طبقه بندی شده و .. کردم.

میدونین چی بهم گفتن؟ حاج آقاهه که ازش خوشم نمیومد به من میگفت سرباز زحمت کش اما آخرش خودشون نشون داد که..

بقیه منو آچار فرانسه صدا میکردن.

حتی خود سربازان عقیدتی حال کردن که یه بار عظیمی از دوششون برداشته شد. بعضی ها هم میگفتن این خیلی تاب داره همه از کار فرار میکنن این..

اما من منطقیتر به قضیه نگاه میکردم. وقتی بخش عظیمی از کارهای محوله جزء علاقه مندیهای تو باشه گذر زمان رو احساس نمیکنی. زیاد خسته نمیشی. میخواستم کاری کنم که خدمت برام مثل تفریح بشه اگرچه از دید اونایی که از این چیزا فراری بودن مسخره به نظر میرسید. اما خوب اونا این چیزا رو درک نمیکردن.

 

یکی از امور محوله به من فیلمبرداری بود. از هر مراسمی معمولا فیلم تهیه میکردن.

یه روز فرمانده کل پادگان و فرمانده عقیدتی به همراه چندتا دیگه از دست اندرکاران عقیدتی و منو راننده عقیدتی و یه سرباز دیگه با هم رفتیم خبرگذاری ایرنا زاهدان تا روز خبرگذاری رو تبریک گفته باشیم. اونجا هم یه جلسه و نشست برگذار کردن و کلی حرفهای رسمی و غلمبه سلمبه.

دورینی که دست من بود کیفیت دی وی داشت. من تنظیمش کردم روی میکروفون بیرونی دوربین تا صدا واضحتر و تمیزتر باشه.

خلاصه خوب فیلم گرفتم. بعد دوربینمو برداشتمو اومدم پایین پیش بقیه بچه ها. اومدم فیلمو تو خود دوربین پخش کنم و به بچه ها نشون بدم که یه دفعه متوجه شدم فیلم صدا نداره. ای داد.

حالا چیکار کنیم. میکروفونو بررسی کردم دیدم بله، یه باطری نیم قلمی کم داشتیم که نبود. حالا بگرد و از منشیهای ساختمون خبرگذاری بپرس که باطری نیم قلمی داریم یا نه. میخواستیم درسدش کنیم. وگرنه من بیچاره میشدم. ارتشه ، سپاه نیست که فرماندتو حاجی صدا کنی. رفتیم بیرونو نگاهی کردیم. حتی یه سوپر مارکت هم اون دورو بر نبود. خلاصه فکر کنم آخرش یه باطری نیم قلمی تموم شده به تورمون خورد قبل از اینکه دور بشه. بچه ها نقشه ریختن بگن باطری خالی شده بود.

بعد از خبرگذاری بلافاصله رفتیم صدا و سیما. من منظور رو از این کار نفهمیده بودم ولی وقتی رفتیم پادگان سربازان قدیمیتر عقیدتی گفتن فیلمی که تیه کردی رو میدن به صدا و سیما تا اخبار بعد از ظهر نشون بده. ای داد بیداد. این همه سرهنگه حرف زده بود و .. صدای هیچکی صبط نشده. خدایا کمک . هیچی که نشه آبروم رفته حد اقل و آبروی یه پادگانو هم به باد دادم تقریبا.

ولی با خودم فکر کردم که گاهی اخبار تصویری رو هم نشون میده اما صدا رو پخش نمیکنه و خود گوینده اخبار صحبت میکنه. بیشتر فکر کردمو و با خودم گفتم که بابا گوینده ها و بقیه هم که بخوان صدا رو قطع کنن باید بدونن که طرف چی گفته و در مورد چی حرف زده تا متناسب با صحبتهای اون حرف بزنن. نمیان که صدا رو قطع کنن و بجاش موزیک قرار بدن..

خلاصه فقط خداخدا کردمو بیخیال شدم. تا شب خبری نشد. پرسنل کادر مسئول ما سربازای عقیدتی هم چیزی نگفت. آخرشم چیزی نشد. اما یه تجربه بسیار خوبی شد. از این به بعد قبل از عمل تمامی لوازم و احتیاجات چه اونایی که به چشم میومدن چه نه، چه برای کار شخصی خودم باشه چه دیگران، باید مو به مو و به صورت دقیق بررسی بشن.

 

اما مورد دوم دیگه واقعا تقصیر من نبود.

بعدا همینجا ادامه میدم..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
يک خاطره خنده دار اما دردناک-درک زمان و مکان رضا قاطي کرد

بنام خدا

 

یادش به خیر. از سخت ترین دورانی که حین خدمت گذروندم، ماموریت اول دیده بانیم بود که در کوهستان بیرک گذروندم.

90 درصد بچه های عملیاتی همونهایی بودن که دوره آموزشی رو در دزفول با هم گذرونده بودیم.

یکی از سوژه های خاص ما که از همون روز اول آموزشی خیلی جلب توجه کرد رضا،ط بود. البته ما سه تا رضا ی تابلو داشتیم . یکی اسگلو با مزه، یکی شدیدا خالی بند و با مزه، یکی با حرکات و رفتارهای عجیب و با مزه.

من در مورد سومی حرف میزنم.

یادمه توی آموزی یه بار اینقدر تنبیه بدنی ورزشی کردن اینو که از حال رفت و آمبولانس اومد دنبالش. اگرچه قیافه بدنشو که میدیدی میگفتی این ورزشکاره و کم نمیاره. خیلی از اوقات سوژه ی خاصی بود.

 

تقریبا 40-50 روز از ماموریتم در کوهستان میگذشت که گذر ماموریتی رضا و چندتا از هم مرحله ای های دیگه هم به اونجا خورد.

مواضع توپ نزدیک به هم بودند. همسایه بودیم. هر موضع چهار پنج نفر. البته من اتاق ارتباط با سرباز ارتباط دو نفر بودیم و شرایط ما رو به راهتر بود.

در مورد زجرهای زیادی که در کوهستان بیرک کشیدم فعلا حرفی نمیزنم.  اما دلم برای همون بیرک هم خیلی تنگه.

اما داستان رضا واقعا جالبه.  البته خالی از درد روح نیست.

رضا از اون آدمایی بود که قبل از خدمتش کم خلاف نکرده بوده و اینو وقتی توی بیرک بودم حتی از زبون خودش شنیدم. و به خاطر همون خلافها ناچارا اومده بود خدمت.

بگذریم.

سایت به شکلی بود که بر روی یک طول روی قله بود. و  تماما یک سر پایین تا یک سر بالا بود. مواضع در طول سایت از وسط به بالا قرار داشتند و مرکز درمانی خیلی کوچک و آمبولانس هم در قسمت پایینی بود. نمیتونم بیشتر از این توضییح بدمو و توصیف کنم چون جاش نیست و اینها اسرار نظامی بوده و قابل بازگویی نیستند. فقط در حد اینکه متوجه بشین..

خلاصه معمولا هر چند وقت یه بار چند تا سرباز نخاله که گرایش اعتیاد داشته بوده باشند در این سایت عده ای رو خراب و همانند خود میکردند.

یه شب توی اتاق خودم بودم. بچه های موضوع دو با وسیله ارتباطی مخصوص نظامی خودمون تماس گرفتن و گفتن فورا بگو آمبولانس بیاد بالا حال رضا خرابه.

 

اما یک روز بعد چی فهمیدیم؟

 

آقا رضا و مصرف مواد مخدر چریم دریایی به همراه دو تا از بچه های مشهد و قفل شدن شدید مغز و از دست دادن افتضاح درک زمان و مکان.

 

خودش که میگفت: توی اتاق مگس ر.و میدیدم که به شکل تصویر خیلی آهسته و اسلوموشن حرکت میکرد. به مگسه فحش میدادم که مرتیکه چرا اینقدر یواش بال میزنی.

تا اینجا دقت  درک بصری رضا شدیدا بالا رفته. البته توام با گرفتگی مغزی و سرگیجه های خاص و شدید.

برای جلوگیری از تبالاو شدن هم اتاقی و بچه ها گفته بودن که رضا یه تشنجیه.

وقتی آمبولانس سر بالایی رو دنبال رضا میاد بالا. رضا از اتاق که دقیقا جفت جادس میزنه بیرون و خودش سر پایینی رو دنبال آمبولانس میدوه. رضا جلوی آمبولانس رو میگیره و به راننده میگه مریض من هستم.

راننده آمبولانس رضا رو خوب نمیشناخته. با تعجب پرسیده تویی؟ خلاصه به کمک بچه ها و با ماست مالی رضا رو سوار کردن. اما راننده که خیلی تعجب کرده بود به رضا گفته بود : تو که از من هم سالمتری که توی این سراشیبی به این خطرناکی و در این تاریکی اینطوری دویدی.

رضا نمیفهمید یارو چی میگه. چندی بعد رضا گفت من اصلا یادم نمیاد دویده باشم. من راه میرفتم.

خلاصه امکانات درمانی در این بالای کوه چنان کم  هستند و جوابگوی کار نیستند که بیمارانی چون رضا باید با آمبولانس  از این جاده پر پیچ و خم برن پایین و در این تاریکی و جاده ای به این خطرناکی و این ارتفاع بالا حد اقل 25 دقیقه طول میکشه که تازه به پایین کوه برسن. اما مطمئنم برای رضا دو سال گذشت.

 

آخرین چیزی که خودش تعریف کرد این بود که پرستار تزریق کننده رو لعنت میکرد و بهش میگفت چقدر لفتش میدی آمپوله پدرمو در اورد کشتی منو درش بیار. یه آمپول مگه چقدر طول میکشه. همش چند ثانیه بوده در حالی که برای رضا به اندازه یک الی دو ساعتی طول کشیده. تا خودمون دچار این حالت نشیم درک نمیکنیم ولی اگه بخوایم خوب درک کنیم خودمون دست بکار شیم و دوساعت..

 

خوب که فکر کردم دیدم کارکرد مغز رضا به شدت و از حد لازم جلوتر و بصورت کاذب در اومده. البته تا اطلاع ثانوی.

 

با این حساب عصب های درد بدنش هم خیلی قویتر عمل میکنن.

با این حساب آمپوله واقعا پدرشو در اورده.

 

احتمالا چیزای دیگه ای هم هست ولی من چیزی نمیدونم.

بد نیست بدونین ظاهر رضا رو که ببینین اصلا تابلو نیست و جوری نیست که به مصرفش پی ببرید.

خوب نیست در موردش بیشتر از این توضیح بدم.

ولی واقعیت دردناکیه که خدمت توی ارتش مخصوصا در جاهایی که مواد مخدر به آسونی و به یک پنجم قیمت گیر میاد این چیزا رو هم ممکنه داشته باشه.

 

طالب عشق و حالهای واقعی باشیم نه کاذب.

رضا با دویدنش  در اون ناحیه خطرناک هر لحظه ممکن بود شدیدا کله پا شه و دست و پاش بشکنه یا بلایی بدتر.

قسمت جالب قضیه رو هم بدونین بد نیست.

رضا اولیه هم که گفتم هم اتاقیه این یکی رضا بود. اما کوچکترین تاثیری از این رضا و بقیه نگرفت. حتی لب به سیگار هم نزد. اگرچه منطق جالبی هم نداشت.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا |