بنام خدا

اینکه چطور شروع کنم مهم نیست. قرار نبود بیام مرخصی. واقعا بهم خوش گذشته بود. سه ماه آخر سال 87 تا کنون طلاییترین ماه های عمرم بودند. خودم هم بهتم زده بود. به قول انسانهای غافل همه چیز جادویی شده بود.
افکارم را تغییر دادم و زندگیم به شدت تغییر کرد. پیشرفتهای یکهویی کردم. خدا شاهده که نه اینکه نمیتونم بلکه راهشو نمیدونم این چیزهای پیچیده ای که در ذهن دارم چطور منتقل کنم. من زندگی رو در یافتم. قبلا از دور جاده رو دیده بودم. در این سه ماه ابتدا به رسعت خودمو به جاده رسوندم و از اون روز تا حالا در مسیر جاده دارم حرکت میکنم و هر چه میگذره همزمان با سرعت گرفتن امکانات ایمنی رو تقویت میکنم. البته نیازی هم نیست چون جاده ی بیخطره.
خاطرات زیادی از این سه ماه خدمتی دارم. در این سه ماهه من درجه ی گروهبانی گرفتم. تبدیل به آدم جذابی شدم. خودم رو باور کردم. اعتماد به نفسم بسیار قوی شد. محبینم خیلی زیاد شدند. هر جا رفتم کارم رو راه انداختند. به خاکستر که دست میزدم طلا میشد. بیش از صد مقاله نوشتم. از روزنامه فروش ، افسر درجه دار پاسگاه ، مغازه لوازم التحریری ساده ای که مشتری همیشگیش بودم و فروشنده ی یگانه باجه روزنامه فروشی دم دستمون همه باهام مثل دوست نزدیک برخورد میکردند. واقعا انعطاف پذیر شدم. سنجشم بسیار قوی شد. بر روی اطرافیان تاثیر مثبت قوی گذاشتم. کنترل زمانمو بدست گرفتم و از روزهایم حد اکثر بهره ها رو بردم.
این هم نمونه ی دیگری از پیشرفتم. این بار در طراحی صنعتی (خودرو)
تفاوت مشهود طرح های سال قبل از خدمت و امسال در حین خدمت و با امکانات بسیار کمتر را ببینید. فقط خودمو باور کردم و هنوز هم ادامه میدم و جای پیشرفت هم دارم. همین.
کارهای سال 86


کارهای سه ماه آخر سال 87

بنام خدا
غرور – آفت زشت عشق و سعادت
آیا شما مغرور هستید؟ آیا شما متواضع هستید و گرفتار غرور کسی ، معشوقی چیزی هستید؟ آیا تا حالا کسی شما رو مغرور خطاب کرده است؟
پس بخوانید.اگرچه کمی طولانی است. حاصل تفکر عمیق در پاره ای از تجربیاتم بوده است. با تفکر در مورد چندین نفر مغرور در دوروبرم که اکثرا از عزیزانم بودند به این نتایج رسیدم.
موضوع مطلبم اینه. این مطلبو حین خدمت نوشتمو حالا دارم پاکنویس میکنم. این مطلب خیلی مهمه واسه همین اول اینو مینویسم.
اگر بعضی از جاهای این متن کنگ است باید ببخشید .نیاز به کمی مطالعه در مورد ضمیر ناخود آگاه انسان خواهید داشت. همان چیزی که تمام شکل زندگی انسان و رخدادها و پیامدهای او را خودش رغم میزند.
هیچ چیز در دنیا بی دلیل نیست. طبیعتا یک نوشته هم ممکنه برخاسته از اتفاقی یا چیزی باشه. بسیاری از کتابهای نوشته شده هم همینگونه اند.
خوب من هم برام جریاناتی پیش اومد... من 2 سال بود که عاشق دختری بودم... با اینکه بدو دوره پختگی خودم و کمی انسان شناسی رو از ابتدای 18 سالگی خودم میدونم اما حالا که این پختگی شدت زیادی یافته و به شکل در خور توجهی به توان چند رسیده ،با این حال از همان روزهای اول غرور را د وجود این دخترک تشخیص داده بودم لیکن اهمیت چندانی نمیدادم.(ادامه مطلب)
بنام خدا
آخرین نامه به مخاطب قدیمی
بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب. شاید این سوال براش پیش اومده باشه خوب چرا؟ یعنی تنها راهش همین بود؟ غرور داشتم که داشتم ولی برای شکستنش حتما باید ترکم میکرد؟ اونم در حالی که میگفت دوستم داره؟ آیا اون دروغ گفت؟ آیا هوویی در کار بود؟
خانم .. هیچ شده از خودت بپرسی چرا و برای چی؟ خوب اگر الان داری اینو میخونی مطمئنم برات این سوال پیش اومده بود و طبق قانون جاذبه ی کائنات است که به جواب رسیدی.
شده از خودت بپرسی علیرغم اینکه دلش با من بود و جدایی از دلم برایش درد داشت ولی مرا رها کرد؟ هر چیزی ( هر سکه ای ) دو رو دارد، روی مثبت این سکه (ماجرا) چه بود؟آیا اون پسر انگیزه ی مثبتی لا اقل برای هر دو داشته؟ چرا؟ چرا؟ آیا تنها راه واقعا همین بود؟
خوب هدف امشب من همینه. یعینی اینکه میخوام یه چیزایی رو روشن کنم.
ببین من میتونستم نهایتا از هیپنوتیزم استفاده کنم و مطابق میلم تغییرت بدم ولی این بهترین راه نبود. من میخواستم خودت حس کنی. بله درسته. همیشه ناراحت کننده ترین شرایط رو کسانی فراهم میکنند که روزی بهترین شرایط رو برای ما فراهم کرده بودند. اینو من میتونم به شکل ریاضی ثابت هم کنم واست. ولی تمام مشکل کار این بود که تو بجای اینکه فعال باشی منفعل بودی. تفکر من به شدت پیشی گرفت و من از اینکه جلو بودم و تو عقب بودی رنج میکشیدم ولی تصور تو این بوده که من مغرور بودم نه تو. من همش میگفتم در همه چیز ما تو میگفتی نه یه چیزایی هست.. بنابراین متوجه شدم اینجوری نه من واست ایده آلم نه تو واسه من ایده الی. بزرگترین دروغی که گفتی این بود که فقط به خاطر خودم دوستم داری درصورتی که عملا اینطور نبود. من بهت گفته بودم تو رو هم به خاطر خودم هم خودت دوستت دارم. ایراد کارت در این بود که دوتا حرف عاشقونه یا در مورد زندگی از این ور و اونور یاد میگرفتی و درشون تفکر نمیکردی غافل از اینکه این حرفها رو چه کسانی میزددند. آیا کسانی که خوشبخت بودند؟ آیا کسانی ... ( ادامه مطلب)
بنام خدا
با خود میگویی چرا زندگی ؟
نپرس چرا خدا به من زندگی داد اگر این زندگی نکبت بار است شکوایه نکن. خدا کمترین ظلمی در حق تو نکرده است این تویی که به خود ظلم کرده ای و نمیدانی ای بنده ی محبوب خدا. خدا عاشق توست.
نپرس دلیل زندگی چیست. زندگی را برای این به تو نداده اند که علت آن را دریابی آن را به تو داده اند که بکنی. هدف از خلقت تو ای انسان عشق است.
همه چیز بر عدد دو است همه چیز تابع زوجیت است. و تو دو چیز داری. اندیشه و احساس و ماموریت تو دو چیز است. صعود و معاشقه با خالق
زندگی برای این دو چیز به تو داده شده. از ان لذت ببر حالا که به تو داده شده و فقط هم همین یکبار است چرا شکوایه میکنی و ساعتهایش را هدر میدهی.
صعود یعنی اظافه کردن انواع مثبتها به مخزن وجودت و شبیهتر شدن به خدا. منظور از نزدیکی به خدا همین است نه بعد و فاصله ی مادی. زمانی مفهوم را میفهمی که هر چیزی را صرفا از بعد مادیات نگاه نکنی و با مادیات نسنجی بلکه خود مادیات را باید با معنویات بسنجی
نپرس چرا زنده ای. خدا هم خوشبختی تو را میخواهد. این تو هستی که بد بختی یا خوشبختی خودت را در هر دو سرا رغم میزنی چیزی را گردن خدا نینداز. اگر راز را بدانی مفهمی که شرنوشتت را خودت مینویسی و امروزت حاصل افکار تو در دیروز بوده است. امروز افکارت را اگر تغییر بدهی فردا زندگیت جور دیگری خواهد بود. دوست داری چگونه باشد؟ همانگونه فکر کن. دوست داری فردایت مثبت باشد؟ همه جوره مثبت فکر کن ، هر سکه ای که به دستت رسید ، طرف مثبت آن را ببین و آن را به مخزن مثبتها اظافه کن. مواظب باش فریب نخوری که زندگی اینگونه است و انگونه نیست و چرا اینطور شد و چرا اینطور نشد. خودت مسئولی.
زندگی یک بار است
برنده باش


