بنام خدا
بی سر و صدا اومدم. ولی رفتن بدون سر و صدا نیست. این دفعه خیلیا به زبون بهم گفتن دلم واست تنگ میشه. این دفعه مرخصی خوش گذشت. زودم گذشت. اون دفعه دوست داشتم تموم بشه و برم. اون دفعه قرار بود بعد از اون مدت خدمت راحت بشم ولی نشدم.
نوبتی هم باشه نوبت آیه ی خدا حافظیست.
جالب اینجاست منو پاییز با هم از حظور مبارک عزیزان مرخص میشیم. ولی انصافا ستمه که شب یلدا تو راه باشی. هر چند من حتی اگر بار اولم هم باشه این مسافت های طولانی رو باشم اونقدرام زود خسته نمیشم و قدرت عجیبی در سفر دارم.
شب یلدای همتونم مبارک. هندونه هم میچسبه نه؟ دل منومیخواین آب کنین؟
یادش به خیر روزی که داشتم میومدم توی شیراز ام پی تری پلیرمرو با آب شصتم و موقتا سوخت. جالب اینکه اصلا ناراحت نشدم و با خودم میگفتم چند ساعت بعدخودش درست میشه. جالب اینکه همینطورشد.کار ضمیر ناخود آگاه بود؟ نمیدونم. فقط خواستمبدونیدعجب اسگل بازیبا مزه ای. تا حالا هزار شکل پدر این پخش موزیکو در اوردم. گفتم نا خود آگاه یاد یهآدم جو گیر یکی از دوستان با مزه افتادم. بهش سخنرانی های دکتر آزمندیانر و دادم.۱۶ساعت سخنرانی روتوی ۲۴ ساعت همشو گوش کرد. جوری جو گیر شده بود که گفتیم الان نسخه دومش روخودش سمینار میذاره وسیدی میده بیرون. این دیگه کی بود. عجب... تازه جالب اینجاست که توی اون۲۴ ساعت بیکار همنبودوهفت هشت ساعت خواب +هفت هشت ساعت حظوردریونیورسیتی و... این دیگه کیه. نه به بینمکی نه به شوری شوری.
مثل برق و باد گذشت.
اون دفعه بعد از مرخصی حالم گرفته نبود ولی ان دفعه میدونم تا چند روز اول حالم گرفته میشه. البته نه به اون صورت چون من سریعا خودمو با شرایط میتونم وفق بدم. شاید به خاطر همینه که سریع با سختی ها ساختم. این دفعه تنبل نبودم. البته اون دفعه انرژیمو از دست داده بودم. این دفعه با سرعت کارهامو پیش میبردم ولی خوب نیاز به استراحت هم داشتم. فقط موند یه کاری. نقاشی سعید که از قبل از خدمت نیمه کاره موند. چی بش بگم حالا. زشته ... عیب نداره خو. به پوریا چی بگم. ظاهرا کم تحویلش گرفتم. دوست خیلی خوبیه. آدم چیز فهم و با منطقیه. معلومات خوبی هم داره. باب دردل هم هست. اما چرا نشد...
روزای آخر از دست خودم عصبانی شدم. بابامو اذیت کردم. یه بار همش تقصیر برادرم بود صدامو رو بابام بلند کردم. هنوز هم از این بابت ناراحتم ارچه معذرت خواهی هم کردم. من اون آدم سه سال پیش نیستم. احترام میذارم. دیشب هم سر مسئله ای دروغ گفتم. اگرچه خود بابا خیلی جاها بهم دروغ گفته قدیما ولی اصلا از کار خودم خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم خدا شاهده. وجدانم خیلی اذیتم کرد. وجدانم خیلی بهم گیر میده از قبلا بیشتر. یه مدتی بود بلد بودم بدون دروغ دور بزنم. اما دیشب نیمدونم چی شد. همش تقصیر این نظامه و اون محیط لامصبش. اونجا با محیط شخیصگری آدم فرق میکنه. راتشو بگی دردسر درست میشه. دور بزنی میفهمن چون حسابی تجربه دارن بد جور. اعصاب درست هم نیست که بخوای درست فکر کنی تا یه حرفی بزنی که دروغ نباشه. اما این اثرات منفی به وجود آمده همیشگی نیستن. از خدمتم هم چیز زیادی نمونده. بعد از خدمت خودمو از قبل هم بیشتر اصلاح میکنم اگرچه الانشم در زمینه هایی خاص خیلی بهتر از قبلم ولی در مواردی هم پسرفتهایی بوده. بگذریم. همه چی گذشت بالاخره.این دفعه انشائلله باید راحتتر از قبل باشم. از آشخوری هم که در اومدم دیگه. البته فقط یه بار تو خدمت آش دادن.اونم به ندرت از این اتفاقات می افته.
برنامه هایی که برای توی مرخصی داشتم تا 80 درصد اجرا شدن و این موضوع روحیه بخش هم بوده.
این بار هم که اومدم دیدم خیلی از همسالانم اعزام شدن. از اینکه میبینم خیلیا دیرتر از من تموم میکنن باز روحیه دیگه ای میگیرم. خیلیا که مثل من اسفند 86 رفتن تازه یه ماه دیرتر تموم میکنن. من شانصم منطقه مرزی و محرومو بد آب و هوا و عملیاتی به تورم خورد 2 ماه از کل خدمتم کم شد.
---------------
در خواست فوری . یه مشکلی واسه دوست خوبم محمد بوجود اومده اونم بد فورم. از شما عزیزان خواهش میکنم شما هم این عزیزو که پسر خوبی هم هست دعا کنید. حقش داره بد جوری خورده میشه هیچکس هم نیست پشتش باشه. بد جوری داره ظلم میشه در حق خونوادش. خواهش میکنم شما هم دعا کنید . دعا برای دیگران روزی شما رو هم عاقبت به خیر میکنه. یک دنیا ممنون میشم.
---------------
مرخصیم مبارک بود. به اعیاد مبارکه هم خورد. شادیهای هم بود. یه جشنی هم تو میدون شهر بود رفتیم اما حالم کمی گرفته شد. البته از دست این محمد. گناه داره طفلی. راستی دلمون خوش فکر کردیم محسن چاوشی رو اوردن آخر سر دیدیم یه یارویی اومده تقلید صدا میکنه تازه همه خواننده ها و شخصیتها رو که صداشونو تقلید کرد عین خودشون تونست تقلید کنه الا محسن. اینجوری بیشتر ناراحت شدیم. همخونی حضار تماشاچی هم ما رو یاد فیلم سنتوری انداخت. کمی شاد شدیم. ولی روی محسن تعصبی هستیم منو محمد. اگه واقعا محسن میومد ما میرفتیم روی سن میبوسیدیمش. سخت نیست. دل زدن به دریا دیگه این حرفا رو نداره. خلاصه توی بهترین محدوده زمانی اومده بودم. که صد البته خیلی سریع هم گذشت. اشکالی نداره.
وضع ظاهریم هم هر چند روزی یه جور. روز اول با اون ریش جنگلی دست کمی از یه عمله افغان نداشتم. روز دوم با اون پازلفهای دراز و ریش پرفسری 3-4 سال بزرگتر به نظر میرسیدم و 4-5 روز بعد سیبیل رو زدمو و6-5 روز آخر ته ریش هم رفت و 3-2 روز آخر زلفها هم کوچولو شدن و امروز هم تا یکی دو ساعت دیگه کل موها میرن جز ابروها. البته موهای سرمو صفر نمیزنم. من با زرنگی و کمی شانص تونسته بودم اینجوری با موی بلند بیام خونه. البته خیلی هم بلند نبود. ارتش مثل سپاه نیست که بخواد با سربازش با سیاست تا کنه. پوستش میکنه.
-----------
صبح تا ظهر رو ماه شهر بودم. رفته بودم ترمینال واسه بلیت بگیرم. ساعت 8 شب هم حرکتمه و 7 اینجا رو میترکم. خلاصه سعیدو اونجا پیدا کردم. نمایندگی ایران خودرو بودیم. ماشین رو تحویل گرفتیم. مبارکه داداش. تندر فول خوشرنگ( سفید) سلیقتم که عالیه. التبریکات الفراوان. شیرینیشم نخوردیم دیگه. تو راه گپ زدیم جاش. واسه اولین بار یه جاده رو فقط دو نفر از ما سه تفنگدار بودیم. نه راستی حسین که تا من نیستم همیشه.. واسه اولین بار منم... اول رفتیم دم خونه حسین اینا. حسین خو جا قحط بود رفتین اونجا این همه دور شدین. خداییش مثل دفعه قبل نیست. دلم نمیخواد برم. دلم واسه همه بد جوری تنگ میشه. مخصوصا پویا، سعید و حسین و محمد و نیز است. داداش کوچیکه رو که نگو. دیونه آخر فیلمه. با اون مسخره بازیاش. راضی نبود عکسشو بذارم و اگرنه از قیافه با مزش خندتون میگرفت. دیشب هم آرایشش کردمو لباس دخترونه پوشوندمش. یعنی اگه اینجوری میرفت بیرون عمرا کسی میفهمید این پسر باشه. کلیپ رقصش هم یادگاری موند. آخییی
اگرچه وقتی اومدم تنها اومدمو هیچکی باهام نبود اما داشتم میومدم مرخصی. این ضد حاله حالا که دارم میرم تنها دارم میرم. من فرزند خود پاییزم. از بچگی رفیقش هم بودم. حالا هم پایه شدیم که با هم بریم. دمش گرم بابا اینم هفتمین رفیق جنگم شد.

البته توی راه با خودم حرف میزنم. ششمی همون دنا ست.
--------------
خیلی حرفا بود که نرسیدم بزنم. با بابک و پوریا هم خیلی حرف داشتم. حیف که نرسیدم.
خوب دیگه. تا دیداری دوباره خدا نگهدار همگی
-------------
در آینده راجع به این چیزا مطلب مینویسم.
دیدگاه
قانون
تحول – مراحل
اعتماد
سلول
عطش( از نوعی دیگر)
سردی. سرما. یخ بندان
دهه جدید – تحول – از نو
به فرمان من خبر دار(ارتش مشکلات - قبلا نوشتم)
عادت
شکیبا
صبور
کودکی
مرکز جوونی
خرس پاندا و آرزویش
صلاح
تمرین
ایمان
کلمه های پر رنگی مثل دروغ،عشق،زندگی، خدا
کلمه های بیچاره ای مثل صمیمیت کلمه های دو ظاهری مثل زیبایی
واژه ی رنگ پریده ی تصمیم
اما کودکی. یه جا شنیدم:
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
ممکنه از این عناوین خندتون هم بگیره ولی.. روند نوشتاریمن همکه نسبت به قدیم خیلی تغییر کرده..

بازم خدا حافظ. هر خوبی و بدیی دیدین حتما حلال کنینا.
التماس دعا.
چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم
بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...
بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم
من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم
خیره تو چشم مست تو
دست می دم به دست تو
دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم
چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات
چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه
وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من
بذار چشات دل ببره
این جوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو
میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو
چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم
بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...
بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم
من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم
خیره تو چشم مست تو
دست می دم به دست تو
دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم
چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات
چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه
آهای همیشه و هنوزو قلبم
خبر داری داره میسوزه قلبم
یه بار شده سراغمو بگیری
سراغ درد و داغمو بگیری
جای اینکه تشنه ی خونم باشی
یه بار شده دل نگرونم باشی
اما با این همه نامهربونی
کاشکی بفهمی که عزیز جونی
یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم
تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
من از تو بیخبرم تو از همه دنیا
نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا
خنده رو از روی لبم گرفتی
عشقمو خیلی دسته کم گرفتی
حیف نبود، به جای حق شناسی
این همه بی وفایی، ناسپاسی
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردیو
تبریک
به تو تبریک میگم، که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خودساخته مو
به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود
مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه ی دق بودن
بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو
دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست
تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای
مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای
به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم
این منم از دنیا مونده و وامونده
این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده، پای تو سوزونده
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو
بنام خدا
-------------------
بچه ها ساکت.هیییییییییییسسسسسسس
ساکت شین ! اومد. این بار خیلی قویتر شده. نترستر شده. ببینم بچه ها.. کدومتون میتونید برش غلبه کنید. با یه کودتای کوچیک چطورین؟ اگه اون قدرت فکرشو نداشت و توانایی خواستن نداشت نمیتونست ما رو کنترل کنه و بهمون دستور بده. ما باید قدرت فکرشو مختل کنیم تا پیروز شیم. وای اومد. ساکت ساکت
در گوشه ای : ولی بچه ها ما برای اون و همنوعانش لازم و جزئ لاینفک زندگیشون هستیم. بدون ما زندگیشون معنی نداره و زیبایی درش دیده نمیشه. قدر خیلی چیزا رو نمیدونن... بدون بعضی از ماها که صلاحیت به همراه می آوریم اونا خیلی چیزا رو از دست میدن. اونا نسبت به خیلی از ماها بد بینن. درست که اون گوچیکا مهم نیستن ولی...
من : تمامی مشکلات! گوش به فرمان ! خبر!، دااااااررر!!!!
مشکلات کوچک ، گوش به فرمان! عقب ،،، گرد! با ضربه 4 محکم. به سمت سطل زباله ، بدو، رو!!!!
مشکلات بزرگتر، از نو ، به دستور فکر مثبت، خبرررر، دار!
بنام خدا! مشکلات بزرگ، امروز بدین مکان آمده ام تا مختصرا به عرض شما اعلام کنم که خبر دار شده ام که قصد حمله و کودتای قوی علیه من دارید. مشکل شماره یک ( نا امیدخان)از دسته برو بیرون. مثل اینکه تنت بد جوری میخواره. برو کنار میل پرچم ( پرچم زندگی)خبر دار بایست تا بیام تکلیفت رو روشن کنم. مشکل سر ستون شماره یک ، با توام. وقتی میومدم پچ پچت هاتو شنیدم ( در خواب دیدم) .. قرار است دسته جمعی هجوم بیاورید هان؟ این دفعه اولتان نیست. بار اول که نوجوانی بودم خدا به من رحم کرد. تا زمانی که از قدرتهای درون خبر نداری خدا زیادی کمک میکنه. اما خدا در مسیرم اطلاعاتی گذاشت و من فهمیدم آن چرا که لازم بود. من حالا با تکنیک های فکری میتوانم اگر همزمان هم هجوم بیاورید خودم رو کنترل کنم و با بعضی از شما ساخته و بعضی از شما رو هم بکشم . شما تنها زمانی قدرتتان واقعیست که من باور داشته باشم میتوانید کاری کنید. پس این بار هم نمیگویم فکر هجوم رو از سر بیرون کن. میگویم من میتوانم تو نمیتوانی. نباش.
مشکلات درشت هیکل . زور شما دست من است. چه یکی باشید چه چندتا. اگر من سخت بگیرم و به شما قدرت بدم یک نفر از شما میتونه همون کاری رو کنه که نفر سر ستون گفت نیازی به حمله دست جمعی نیست. وجود شما لازمه. نه میتونید نباشید و نه باید بذارم اگر اومدید، بمونید. بعضی از شما که نامرد هستید واقعا. بعضی هم حد اقل ماموری از جانب خدای همه ی ما هستید. شما مبارک هستید. شما ارزش دارید ولی فرا گرفته ام که دیگر به شما بد بین نباشم چرا که بد بینی قدرت نامردها رو فراهم میکنه و اونا به راحتی حمله میکنند و احتمال پیروزی از آنان زیاد...
کسی سوالی نداره؟
مشکل شماره 2 ( ترس- از آینده- از خیانت از هر چیزی): من بارها خواسته ام بر تو غلبه کنم. چه کنیم. حتا ما مشکلات هم خوب و بد و مثبت و منفی داریم. آنها که اندیشه اشان ضعیف بود گفتند که همه ی شما مثل هم هستید. چه فرقی میکند. همه ی شما بد خواه هستید. میخواستم در مورد اینان توضییح بدید.
من: خوشم اومد. نشون میدی که اونقدر قوی هستی . واسه همین است که خیلی ها از تو میترسند و گریبان گیرشان هم شده ای. ولی همه ی شما بدانید که قدرت فکر ماها هزاران بار از هزاران برابر قدرت تمامی انواع شما روی هم دیگر بیشتر و بیشتر است.
افرادی که تو برای ما یاد کرده ای. این افراد همان افرادی هستند که تحت تاثیر افسانه ها قرار میگیرند. همان افرادی هستند که مثلا از عشق واقعی چنین تصور دارند: عشق واقعی یعنی کسی که تو رو همه جوره ببپذیره. هیچ وقت بهت بدی نکنه . همیشه گوش به فرمان تو باشه و همیشه با تو مهربون باشه و همیشه در اختیارت باشه و همیشه حرفاتو قبول داشته باشه و ... اینان همانانیند که انتظارات تام از زندگی از عشق از خدا و از هر چیزی که با آن به نوعی با آن در ارتباط هستند، دارند. همانانی که قدر شناسی واقعی را نمیدانند. همانانی که بیشتر از اینکه به قدم های خودشان فکر کنند به قدم های مخاطبین فکر میکنند. همانانیند که فلسفه وجود خود و وجود شما را نمیدانند.
سوال بعدی؟
مشکل شماره 1. (نا امید خان) ( نا امیدی): من از مشکلاتی هستم که با شیطان سر و کار دارم و همه مشکلات دیگر از من انتظار دارند. چون من میتوانم کمکی برای هجوم هر کدام باشم. چرا شما برای من خیلی سرسخت هستید ولی من به راحتی میتوانم معشوق شما را تحت تاثیر قرار دهم؟ مگر او از جنس شما نیست؟ اگر تا حالا مشکلات دیگر نتوانسته اند کاری بکنند به خاطر دفاع و حمایت فکر قوی شماست و نیز توجه به خدا. شما شانص آورده اید مگر نه؟
من: ساکت شو ای مشکل زشت و بد ریخت. ابله. از تو یکی واقعا متنفرم. همین طور است که میگویی. تو وادار کننده به گناه هستی. اصلا تو خودت گناه هستی. تو اون مشکل زشتی هستی که اجازه فکر کردن نمیدهی. تا کنون بسیاری از عزیزانم ا که در حال درد کشیدن دیده ام بارها تو را لعنت کرده ام. ولی خدا خواسته که تو باشی. تو شانص آورده ای ( بقیه مشکلات به نا امید خان میخندند)
زشت بد ترکیب. اینها که تو میگویی درست است. قرار نیست ما دو نفر نسخه کپی از هم به هم تحویل داده بشویم. ما ابتدا بصورت خام تحویل هم داده میشویم . ما دو نیمه یک شی هستیم که دقیقا از وسط بریده باشند اما هر کدام از ما پستی بلندیهایی داریم. ما در کنار هم تکمیل میشویم. با پیشرفت زمان و پیشرفت خودمان
شما را کمتر میکنیم. اگر چه این از تفاوت های فاحش است اما خدا یکی از ما را در زمینه ای ضعیف وآن یکی را دلسوز و تلاشگری قوی قرار داد تا دست ضعیف را بگیرد و او را هم توانمند سازد. من نیز از جهاتی ضعیف بودهام و ایشان در همان جهات از من قویتر اما حالا هر دو به یک میزان در آن جهات قوی هستیم. تو یکی را من در اسیدی که تا کنون ساخته نشده باشد حلت میکنم نا امید خان. نگران معشوق خود نیستم. تو خود نگران خود باش که لا اقل در مورد من و در آینده ای نه چندان دور در مورد همسرم تواناییت را از دست داده ای و شکست بسیار عظیمی میخوری.
در گوشه ای از دسته مشکلات صدای پچ پچ مشکل شماره 3 و مشکل شماره 4 که کنار هم بودند شنیده شد.
مشکل بد بینی(3) با مشکلات دیگر ارتباط خوبی دارد. او به نا امید خان میگوید من به ظواهر رنگی از جنس خودم میدهم و تو بعد از من دست به کار شو( نوعی تلاش پاره ای از مشکلات با هم و رابطه آنها...) و یا از مشکل 4. ( قضاوت سریع ) میخواهد که با او همکاری کند.
این مشکلات در ترکیب با یکدیگر و گاهی به تنهایی همان بلاهایی را به سر ما میآورند که ما اغلب به همان بلاها میگوییم مشکل و گره. در حقیقت اینها هم خود به هم گره میخورند همه فکر ما را با گره میبندند.واضحتر :. اینها خود ریشه های مشکلات هستند.گوناگونی هم دارند. اینجا فقط از دو سه تا حرف زده شد اون هم ریشه های صفتی و خصوصیتی.
سایر مشکلات مشکل سازی(ریشه ها) که تو این ارتش هستند، حسادت،کینه، چشم به هم چشمی، وسواس خانم،هوس،بی حوصلگی،دروغگویی،ستمکار،بی حیا،ریاکاری،حیله گری و... هستند که هستند که هر کدوم از اینا مقدرت خاص خودشونو دارن و میتونن باعث پیشروی دیگری باشن. اجازه ندیم که اینطوری بشه و اگرنه به خودمون ظلم شدید کرده ایم.
اما مشکل 3 به 4 گفت: میگم ما دوتا که نتونستیم سر اون دوتا بلایی بیاریم. من یکی که روی این آقا اصلا نتونستنم اثر بذارم اما دیده بودم تو قبلا گاهی تونسته ای؟ مگه تو گره مار داری؟
نه من آخرین روشم رو اون هم به زور به کار بردم که فقط در پاره ای موارد اثر داشت. من از اونایی هستم که خدا دوسم داره و برای امتحان بسیاری بندگان استفاده کرده. خدا به من ماموریت داده و امتحانات هم درجه دارند. از آسان تا سخت. وقتی در امتحانات آسان نتوانستم از خدا خواهش کردم که باز هم به من فرصت دهد. شنیدم که شیطان گفت آفرین تو میتوانی اما من چیز خاصی نیستم ولی اگر با من عجین شود و خصوصیت او شوم میتوانم بقیه را بر علیه او خواه نا خواه بشورانم. میتوانم برای او دشمن بتراشم. میتوانم به راحتی زندگیش را به سیاهی بکشم. او را میبینی. مشکلات کوچک را قبلا تحویل میگرفت و آنها را رد نمیکرد اما از زمانی که قویتر شده . در ابتدای نوجوانیش با او همراه بوده ام و با اشاره من همه کوچولو ها میریختند دورو برش. یکیشون اسمش منو تحویل نمیگیرن بود. اما وقتی قوی شد دیگه به جای اهمیت دادن به این کوچولو اونو مثل بقیه رد میکرد و میگفت بلدم کاری کنم که تو نباشی.
من: حرفاتون تموم شد؟ دلتون تنبیه میخواد؟ تحریک به این بشم که حواسمو خیلی بیشتر جمع کنم ؟ میخواین دوباره اشکتونو در بیارم و زاری و التماس کنین که نونتون آجر نشه و باز محلتون نذارم هان؟... از این به بعد زود به زود بهتون سر میزنم .
---------------------------------------------
ارتش مشکلات یه ارتشیه که دشمن شما هم هست هم نیست. و وجودش لازمه. این ارتش هیچ وقت از روز اول تصمیم نداره با همه نفراتش حمله کنه. اما تک و توک یا دسته کوچیکی از اون حتما روزی به شما حمله میکنن. همه چیز بستگی به خودتون داره. میخواید بهش قدرت بدید ، اونقدر که فکرتون کاملا قفل بی کلید شه و دست به خود کشی بزنید و یا میخواید مدیریتش کنید و ازش استفاده مثبت رو هم ببرید.
جالب اینکه این ارتش رو میتونید بوسیله قدرت تفکر دمار از روزگارش در بیارین. منظور این نیست که فکر کنید و چیزی ابداع کنید. چیز مادی لازم نیست. تنها فکرتون مثبت باشه.
حقیقت
28/9/87
حكايت كبوتر و خدا
روزها گذشت و کبوتر با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد : او می آید چرا که من تنها گوشی هستم که دردهایش را می شنوم و سرآنجام کبوتر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چیزی بگوید، اما هیچ نگفت. ندايي آسماني فرمود : با من بگو هر آن چه که در سینه ات سنگینی می کند.
کبوتر گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام بود و سرپناه بی کسی ام. تو آن را از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیایت را گرفته بود؟ آن گاه دیگر نتوانست چیزی بگوید. سنگینی بغض راه گلویش را بست.
سکوتی سنگین در عرش کبریا طنین انداز گشت .
آن گاه آن نداي آرامش بخش نداي آسماني فرمود : ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی. باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمین مار پرگشایی.
کبوتر خیره در كار خدای خود ماند.
نداي آسماني اضافه كرد : چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صدای های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
آن چه که هستی هدیه خداوند به توست و آن چه که می شوی هدیه تو به خداوند است.
بالاخره رقم اول صفر شد. وسط وسط جوونی. سن خاص. دهه جدید. عدد بیست. تولدم شنبه و با شروع هفته ، شب ماه چهارده، و شروع دهه ی جدیدی از زندگی و اتمام دو دهه. این به من میگه عمیقا دنبال تحولات جدیدی باشم و این بهانه ی خوبی میتونه باشه.. همین که به این فکر میکنم خیلی خوبه. همه افکار نا امید کننده به دستور من! خبر، دار! برین تو سطل زباله.
اما بعضی قدرت ها ضعیف شده اند در عوض برخی قوی. نیازی به اینکه کسی بهم تبریک بگه به اون صورت حس نمیکردم. خوب هرکسی دوست داره عزیزانش بهش تبریک بگن و از این حرفا.. ما که رفیقامون اس ام اس هم یادشون میره بدن.. عجب این دنیای دیجیتال.. بی خیال. اصلا موضوع این نیست. دو شبه که با تنهایی گشتن تو خیابونا و پارک و میدون حال کردم واقعا.. همیشه که نباید همنوعی همراهم باشه. خوب چه اشکالی داره خودم باشمو خودم. نه تو خونه م و چیزی از فکر کردن منصرفم میکنه نه کسی.. بهترین زمان واسه تفکرم..
همیشه فکر میکردم بیست سالگیم قشنگترین سن و سالم باشه و حسابی جشن و شادی... چون بیست سالگی رو خیلی دوست داشتم و واقعا خاص میدونستم. اما این لازم بود که هیچ اتفاقی نیافته و همه چیز ظاهرا سرد پیش بره. اسمشو دلم میخواد بذارم ذخیره پتانسیل برای روزی دیگر. گاهی یه چیزی که خیلی باب میل ماست فقط یک بار در بعد زمان میتونه اتفاق بیافته و اگر نیفتاد دیگه هیچ وقت.. اما حسرت بدرد چی میخوره. اصلا من نیومدم از حسرت بگم. فقط مثل گزارشی.. خودمم نمیدونم. در چیز عجیبی فرو رفته ام. یک چیزهایی باید گرفته بشه و یک چیزهایی هم بیشتر از حد تصور و پیش بینی در عوض همون بدست میاد و خوشحالیش خیلی بیشتر .. چیزی مثل معجزه چیزی شگفتی زا.
خودمم نمیدونستم اخیرا یاد گرفته ام بیشتر از این که حرف بزنم گوش بدم. نفهمیدم کی اینطوری شدم. به هر حال اینم یه غنیمته. سه سال آخر این بیست سال بهتره بگم 16 تا 19 سالگیمو( بقیه تو خدمت بوده و حساب نمیکنم) حسابی حاشیه ای پیش رفتم و این همون چیزی بود که سرنوشت منو نسبت به همه همسالان و دوستانم تغییر عمیقی داده و خدمت تازه یه سراغاز اون مسیر متفاوت. خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست(د علی شریعتی)! نمیدونم چطور یهو اومد تو ذهنم. ربطشو نمیدونم. یکی مثل بابی برای من میتونه بهانه ی خوبی برای تفکری متفاوت باشه. آقا بابی راستشو بخوای دلیل اینکه نظرمو نمیگم اینه که کمی احساس ناتوانی میکنم. خودمم نمیدونم چه جورشو. ولی تو میتونی حس قشنگ دوست داشتن باشی. چه میدونم.
...................
دوباره کنترل اون دوتا لا مصب رو اول باید به شکل مصنوعی و تمرینی و تلقینی سپس با روش دوم داشته باشم. مهم اینکه خواستم.مهم این نیست که اون قدرت کم شده. مهم اینه که هنوز در مبارزه با اون دوتا و همدست عزیزشون هستم. چون الان عملم چیزه که ظاهرا چیزی نیست اما بعد از تولد واقعی (مرگ) همه ی اعمال به شکل وجود در میان و این وجود اگه به طور کلی یکی باشه حساب مثبت منفیها زشتی یا قشنگیش درد یا آرامششو تعیین میکنه. منم میخوام در کاهش دادن منفیها(خود همین نوعی اظافه کردن به مثبت هاست) حریص باشم نه در چیزهایی که اکثریت آدما حریص هستن. اونوقت میتونم اسم خودمو بزارم برنده. اونجور ادما فقط خودشونو گول میزنن. مثل خیلی از اطرافیانم که بعضیهاشون با زدن حرفهای عجیب و غریب خود و زیباییهای خود و ارزشها و لزومیتهایی رو تحقیر و بی ارزش میکنن و بعضی هم که به کار خدا هم عیب میگیرن.
همه چیز بهانه ای واسه اینه که از نعمت هایی که بیشترین کاربرد رو دارن استفاده کنی. از حواس پنجگانه مخصوصا چشمها و گوشها. تو اگه چشم نداشتی این همه زیبایی رو میدیدی؟ حالا که میبینی چرا یاد خدای مهربونت نیستی که باز سرچشمه ی همه اون زیباییها خودشه. یا شنیدنیها و نیز بقیه محرکهای دیگر حواست.
فکرت چی؟ اصل کاری اونه اما اون طفلی رو از همه کمتر تحویل میگیری. از همه لایقتر و از همه قویتر و از همه قدرتمندتر اما تو نسبت بهش از همه بدبینتر و بی انصافتر... آخه بی مروت تو حتی اگه هم میدونی ولی... تو دیگه کی هستی بابا. فقط بلدی از کارهای ظاهری مثل شعبده بازی در شگفتی فرو بری از این کارهای غیر واقعی که عددی نیست. اگه تا الان شعبده بازی بیش نبودی از حالا دیگه نباش. هیجان مال لحظاته اما عشق مال زمان نیست. چقدر زیباست پاکی و پاکدامنی و ایثار. چقدر زیباست ابتکار چقدر زیباست یاد خدا واقعا! اما کو... نمایشگاه مجازی، پر از عروسکهای نمایشی،خواب آور ها،انتخاب های سخت، امتحانات سخت و متعدد، زیبایی هایی که پشت نقاب زشتی پنهانند و پلیدیهایی که پشت پرده رنگارنگ و چشم نوازند.
....................
....................
میگن کسی که بره خدمت آدم میشه. این یه اصطلاحه. نه اینکه خدای ناکرده هرکسی نرفته باشه خدمت...
البته بازم بستگی داره. مثلا من با دوری زیاد از خونواده و خدمت در شرایط محرومیت و بدی آب و هوا و نامنی منطقه و ... واقعا قدر خونه و خونواده و عافیت رو بیش از پیش دونستم اونم به شکل عمیق. تا جایی که روی رفتارم تاثیر عمیق گذاشت. حالا یکی دیگه رو میبینی در منطقه سکونت خودش خدمت میکنه و تازه بیشتر خدمتشو غایب بوده و پارتی کلفت و از این حرفا داشته خوب اون ...
نمیخوام بگم چیزی شدم. اما خداییش به نظرم همون دوری واسه من خیلی بهتر بوده و صلاح شیرینی داشته.
بعضی دوستان به من میگفتن واقعا این زندگیه؟ یکی مثل فلانی نمیره خدمت باباش ماشین لوکس گرون قیمت میندازه زیر پاش ، ماشینو چپ میکنه بازم بابا یه ماشین دیگه... خدمتشو هم نمیره و به قول خودشون ردیف میکنه.. یکی دیگه میره خدمت و از شانصش جایی و طوری خدمت میکنه که دمار از روزگارش در میاد و جایی خدمت میکنه که اونجا ممکنه لیاقت خدمت اون سرباز رو نداشته باشه. این حرف اینجور آدماست. نمیدونن قانون اول تفاوته و اگه نباشه که دیگه همه چی مثل همه. همه چیز از این قانون پیروی میکنه. هر چیزی با چیز دیگه فرق داره.
من آدمی نیستم که از چیزی زورم بیاد یا حسودیم بشه. زرنگی رو در تفکر و دید مثبت میبینم. همون چیزی که مدتها قبل اسمشو گذاشتم قانون سکه یا همون قانون اول دنا. به هر چیزی نخست از بعد مثبت نگاه میکنم و دنبال موارد و خصوصیات مثبت حتما میگردم. از همونا هم دنبال سازندگی میرم. خصوصیات و موارد منفی رو هم برای جلوگیری از پیامدهای بد و ناخواسته و احتمالی بررسی میکنم و قطعا نمیشه بی خیالشون شد.
شمارش معکوس معمولا از ده شروع میشه اما شمارش معکوس من (البته فقط نزد خودم) از هفت شروع میشه. گاهی دوست داریم معکوس به صفر برسه و گاهی دست ما نیست و داره رو به صفر میره اما دوست نداریم به صفر برسه. هر کدوم میل ما باشه برامون خوبه.
اخیرا متوجه شدم یه انتظار به جا و درستی که از عزیزانم دارم اهل مطالعه و تفکر بودن هست که متاسفانه چیزی که باب میلم باشه هیچ کدوم نیستن. خودمم نمیدونم این دیگه چه جور توقعیه. ولی خوب من عاشق دوستان کتاب خون و اهل تفکر و فلسفه اندیشی و امیدواری و قدرت فکر باشن. یه کسانی هم هستن البته. فکرشونم قویه اما ای کاش در موارد دیگر هم ازش استفاده میکردن تا دیگه توی چیزهایی مثل غم یا حاشیه یا مسخره بازی یا چیزای منفی یا هر چیز بدرد نخور دیگه نباشن. چقدر ناشکرا. حتی با قدرت تلقین، سعی در تکذیب خود دارند. چه استفاده های عجیبی از چیز قدرتمندی مثل تلقین میکنند.
میگفتم.
اخیرا متوجه شدم که از موفقیت دوستان و عزیزانم لذت خاصی رو احساس میکنم. حالا از مرص صفر حسودی هم گذشته ام و به منفی هم رسیده. خدای من فکرشو نمیکردم. حتی خوشحال میشم کمکی کرده باشم.
اخیرا حتی با خودم هم مهربونتر شدم. خودمو سرزنش نمیکنم و از خوددرگیریهام حسابی کاسته شده.
--------------------
--------------------
احساساتی هستم اما مثل قدیما تابع احساساتم نیستم. بعضی شرایطی که واسه من گذاشته میشه واسم خنده دارن. باز خوبه جای شکر داره یه بهونه دیگه واسه خندیدن و باز شندن اخم هایی که اغلب اوقات یا وجود ندارن یا واقعی نیستن. بعضی وقتا از زحمت پاهایی خندم میگیره که مجبورا به تبعیت یه مغز احمق کلی راه برن (مثل دنبال کردن کسی از روی هوس و حس بدرد نخور و ...) خسته بشن. من با شیوهای خودم که هر کسی هم ممکنه داشته باشه سر حال میام. بعضی هاشون معکوس هستن. مثلا ، به فکر و قوه خیال رجوع اسای میکنم. کارهایی مثل دنبال جنس مخالف دویدن که سرگرمی اصلی پسرای امروزی شده (اونم زیاد) ، جهت عکسشو برای خودم سرگرمی تلقی میکنم. مثلا با تحویل نگرفتن احساساتی چون تحت تاثیر جو قرار گرفتن و ... احساس خوشایند پیروزیی رو به خودم تلقین میکنم و به نوعی به خودم آفرین میگم. اینجوری من یه برنده واقعی هستم و میلیونها نفر رو شکست داده ام. این فقط یک مثال بود و از همین قاعده کوچیک ابداعی که ظاهرا چیز خاصی هم نیست برای موارد دیگری با کمی تفکر میتونم استفاده کنم.
من به این افکار میخندم.
اون از من برتر است و این برای من خیلی ننگ است. کاشکی فلان چیز...کاشکی فلان کس... . من نمیتونم...
زندگی اینجوریه زندگی اونجویه... فلانی
توی بازار شهرمون بودم. داشتم میرفتم طرف خونه.سه خانوم جوون آرایش کرده و به قولی شیکپوش از رو به رو میومدن.مثل همیشه اهمیتی به موضوع ندادم و به امر زیبای همکاری پاها برای مستقیم رفتن توجه میکردم. چند قدم که رد شدم. با اینکه صدای هدفونها(ام پی تری پلیر) تا ته بلند بود ولی شنیدم که صدای مونثی از پشت سر فامیلمو صدا زد(آقای فلانی؟ خودش بود؟). با یه حرکت ملایم و نسبتا غیر عادی برگشتم و دیدم توجه سه نفر به من معطوفه. طبق 50 درصدی که احتمال خیالاتی شدن داده بودم عمل کردم و بعد از لحظه ای برگشتم و به راه خودم ادامه دادم دوباره که نیم نگاهی کردم همه چی مشکوک بود. اما اهمیت ندادم گرچه کمی کنجکاو شده بودم. فکرم رفت سراغ کلی آشنا های اینترنتی چند سال پیش .. ولی با این تیپ و قیافه جدید کی منو میشناسه اونم این سه نفری که تا حالا ندیده بودمشون.
اولین آلبوم رسمی و مجاز محسن چاوشی یه شاخه نیلوفر نام دارد که در ۲۳ مهر ماه ۱۳۸۷ عرضه شد. این آلبوم در دو فرم کاست و سی دی روانه بازار شد که فرم سی دی آن در ۳ نوع بسته بندی لوکس، شیشه ای و معمولی در دسترس علاقمندان قرار دارد. پیش بینی شده که فروشگاه اینترنتی آیتیونز و فروشگاههای آمازون در اروپا و سی دی بیبی در آمریکا یه شاخه نیلوفر را به فروش برسانند. علاوه براین سایتی مخصوص این آلبوم ساخته شده است که می توانید کاغذ دیواری، زنگ گوشی و … را از آن دریافت کنید.
شعرهای این آلبوم را حسین صفا، امیر ارجینی، اسلام ولی محمدی و محسن چاوشی سروده اند. آهنگها را چاوشی ساخته و محمد رضا آهاری تنظیم کرده است.
تاکنون ندیده بودم که وبسایتی مخصوص یک آلبوم ایرانی ساخته شود. طراحی جلد آلبوم را محمد رضا آهاری بر عهده داشته و بسیار زیبا و نامعمول است و تلاشی است برای نمایاندن ویژه بودن این آلبوم: خواننده پشت به بیننده کرده و زیر لباسش بالهایی دیده می شوند و در کنار تصویر هم طرح نیلوفر رسم شده است. نکته اینجاست که در بسته بندی آلبوم یک حتی یک عکس تکی از چاوشی نمی بینیم! علاوه بر این، تاریخ ضبط آلبوم ۸۵/۷ قید شده و تاریخ انتشار آن ۱۳۸۷! (قابل توجه مسئولین وزارت ارشاد!)
ترانه های این آلبوم نسبتاً سنگین و ثقیل می باشند و جداً باید بابت چاپ آنها از طراح جلد آلبوم سپاسگذاری کرد! در نظر داشته باشید که تمامی ترانه ها از زبان و درباره اول شخص است و هیچ آهنگ اجتماعی و بین المللی در این آلبوم وجود ندارد.
آهنگها تخت و قابل پیش بینی نیستند و پر پیچ و تاب بوده و در دفعات اول شنیدن آلبوم اصلاً نمی توان همخوانی کرد. معتقدم چاوشی در این آلبوم به صدای خود کاراکتر داده و مجری حنجره ای رنجور است که در غم فراغ و هجران یار و بی وفایی او می خواند.
لازم است با کمک از مصاحبه محمد رضا آهاری با سایت چاوشی (پیش از انتشار آلبوم) اطلاعاتی را در مورد وی و تاثیر مهمش در تهیه این آلبوم منتشر کنم:
محمد رضا آهاری ۳۳ ساله، ساکن تهران، کارشناس کارگردانی سینما، کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر، دانش آموخته گیتار الکتریک نزد استاد فرهاد مجذوب، سازنده ۲ مستند تلویزیونی و چند فیلم کوتاه، نویسنده چند فیلمنامه، سازنده چند ویدئو کلیپ و ویدئو آرت برای خوانندگانی مثل حامی و روزبه نعمت اللهی و همچنین یک گروه جاز استرالیایی است. با تمام این اوصاف معتقد است کار هنری شاخصی تاکنون انجام نداده است.
از ۱۰-۱۱ سالگی پیگیر موسیقی است و علاقه اش موسیقی کلاسیک و راک است. آنچه که باعث شد تا جذب صدای چاوشی شود، نوع ادای کلمات، عجیب بودن صدا و انتخاب اشعار بود. در سال ۸۵ در استودیویی همدیگر را اتفاقی دیدند و بعداً پیگیر همکاریهای آتی شدند. آهاری سعی کرده تا در این همکاری، ایده های موسیقیایی خود را در آثار چاوشی پیاده کند.
حاصل همکاریهای چاوشی و آهاری تاکنون نزدیک به ۳۰ آهنگ بوده که تعدادی از آنها در آلبوم یه شاخه نیلوفر عرضه شده است و الباقی شامل اشعار کلاسیک نیز می باشند. آهاری معتقد است که در یه شاخه نیلوفر فضای راک کمرنگ بوده است و از ریتمهای راک استفاده شده است زیرا امکان نداشت به خاطر محبوبیت چاوشی صرفاً پاپ یا صرفاً راک کار کرد؛ منتها در آلبومهای بعد شاهد فضا و رنگ و لعاب جدیدی خواهیم بود و ملودیها خیلی شاخص تر می شوند. وی همچنین ابراز داشته که فضای آلبومهای بعدی راک کلاسیک خواهد بود و از حال و هوای موسیقی سنتی و نواحی ایران نیز استفاده خواهد شد.
منبع: www.wp.doxdo.net
حرف در مورد محسن چاوشی کم نیست. از اون خوانند هایی که به شکل جدی و متفاوت مطرح شدس. دلیلش تنها خوانندگیش نیست.. یکی از بهترین مطالب رو از وبلاگ چاوشیست که یکی از طرفداران پر و پا قرصش هستم پیدا کردم. همه چیز منصفانه مورد انتقاد درست و صحیح قرار گرفته و به دقت و با در نظر گرفتن تمامی فاکتور ها به صورت موشکافانه بررسی شده. جا داره از نویسنده توانای این وبلاگ با ارزش تقدیر و تشکر کنم که البته تا کنون نامش رو متوجه نشده ام. اما خود مطلب ..
نمی شود ... آسان نیست شرح وقایعی که بعد از بیرون آمدن آلبوم اتفاق افتاده . باید بررسی کرد . خیلی چیز ها را باید بررسی کرد . این همه گلایه عادی نیست . همیشگی نیست . جدید است . اینکه آلبومی با ۱۲ تراک خوشحالمان نکند و به جایش شروع به انتقاد کنیم یک اتفاق تازه است . مایی که با تک تراک های بی کیفیت ذوق مرگ می شدیم نباید اینطور توی ذوقمان بخورد . پس دلیلش عادی نیست . باید به عقب برگردیم . باید بررسی کنیم . آسان نیست ....
بعضی آلبوم های محسن را خیلی دوست داریم . خیلی در زمان خودشان با آنها حال کرده ایم . مشخصا از خودکشی ممنوع و متاسفم صحبت می کنم . از نفرین که بگذریم ، خودکشی ممنوع حتی با گذشت ۳ سال نوستالژیک شده ! لنگه کفش با وجود تمام خوبی هایش به اندازه ی قبلی چشممان را نگرفت ولی باکی نبود . ۶ ماه بعد متاسفم سر کیفمان آورد . متاسفم ـی که با آهنگ های سنتوری همراه شد تا دوران طلایی محسن چاووشی را در سال ۸۵ رقم بزند . دورانی که خیلی زود از آغاز فعالیتش شکل گرفت . خیلی زودتر از آنچه که می بایست و شاید همین بود که امروز یه شاخه نیلوفر توی ذوقمان می زند ! باز هم باید بررسی کرد . اینکه چرا این دو آلبوم را انقدر دوست داریم ولی این یکی را نه . آیا کار محسن ضعیف تر شده ؟ قطعا نه . پس این ناسازگاری ها حاصل چیست ؟
برگردیم به اسفند ۸۴ . محسن چاووشی کم و بیش اسم و رسمی پیدا کرده و طرفداران خاصی دارد . طرفدارانی که با صدایی محزون روزهایشان را شب می کنند . طرفدارانی که برای اولین بار شعر آهنگ ها را حس می کنند . شعرهایی که گوش را نوازش می ندهد . شعر هایی که می شود تمامی کلماتشان را فهمید . شعرهایی که پیچیده نیستند اما عجیب زیبا هستند . بحث هایی که بین طرفداران و مخالفان رایج است حول محور یک موضوع می چرخد . تقلید خواننده از صدایی آن ور آبی ! سایت های مختلف خبر از پخش آلبومی به اسم لنگه کفش می دهند . آلبومی که قرار است به صورت مجاز پخش شود . چند روز مانده به عید در حالیکه فضای موسیقیایی کشور را بنیامین قبضه کرده عده ای لنگه کفش گوش می کنند . خبر هایی مبنی بر خوانندگی چاووشی در فیلم جدید داریوش مهرجویی به گوش می رسد و کم و بیش مصاحبه هایی صورت می گیرد . با وجود لنگه کفش بحث های مربوط به تقلید یواش یواش رنگ می بازند و کهنه می شوند .
محسن چاووشی هر چند طرفداران سفت و سختی دارد اما هنوز کشته مرده پیدا نکرده است ! اواسط بهار ۸۵ یکی از آهنگهای سنتوری بر روی اینترنت قرار می گیرد . چشم طرفداران به گوشه ی جدیدی از توانایی استاد باز می شود !! صدای سنتور عجیب با فضای ترنس در آمده . این طرف و آن طرف چاووشی اعلام می کند آلبوم بعدیش حتما مجاز است . بعد از چندی مشخص می شود او با گروه جدیدی کار می کند . تنظیم کننده ی آهنگهایش فردی به اسم شهاب اکبری است . کارها هم در استودیو های مطمئن ضبط می شوند تا قبل از پخش رسمی لو نروند . تا شهریور ماه ، خودمان را با لنگه کفش و خودکشی سرگرم می کنیم . آرامشی قبل از طوفان . تا اینکه سر و کله ی متاسفم پیدا می شود . دیگر هیچ کس سر از پا نمی شناسد . کیفیت آلبوم یک سر و گردن از تمامی کارهای پاپ بالاتر است . آلبوم ۹ قطعه بیشتر ندارد اما آنقدر اصیل و متنوع است که می شود هزار بار به آن گوش داد . چیدمان آهنگ ها طوری است که گوش خسته نمی شود . یک آهنگ تند ، یک آهنگ آرام . یک شعر درباره ی عشق ، یک شعر درباره ی نفرت . یک شعر از هوای محزون پاییز می گوید و دیگری از پسرکی که دلش برای مادرش تنگ شده . چندین هم خوان در آلبوم وجود دارند که استفاده ی خوب و به اندازه ، نه تنها باعث آشفتگی کار نشده ، بلکه تنوع بیشتری ایجاد می کند و تبدیل به سنگ محکی می شود برای آنکه بفهمیم چقدر صدای محبوبمان گرفته و غم زده است ! علاوه بر تمامی اینها نوآوری هایی در آلبوم وجود دارند که موجب می شود دیگر چنین صحبتهایی را نشنویم که من هم با کامپیوتر می توانم خواننده بشوم و ... . استفاده از سازها و آواهای مختلف ( بخصوص از نوع ایرانی ) و ترکیب و تلفیق سبک های مختلف همگی از این دست نواوری ها هستند .
کیفور هستیم ! . محسن چاووشی به طور متوسط هر ۶ ماه یکبار یک آلبوم بیرون داده . روی همین حساب داریم دلمان را برای نوروز سال بعد صابون می زنیم که خبرهای بد یکی یکی از راه می رسند . هر چند همان روزهای اول متوجه شدیم این آلبوم هم دارای مجوز پخش نیست اما زیبایی آهنگها نگذاشت درست به آن فکر کنیم . صحبت هایی شنیده می شود مبنی بر اینکه چاووشی می خواهد خوانندگی را کنار بگذارد . فیلم سنتوری با مشکلات عجیب و غریب پخش روبرو است که علتش صدای خواننده معرفی می شود . اوایل صحبت از این بود که متاسفم اصلی ۲۰-۲۴ تراک است و قرار است به صورت ۳ آلبوم مجزا بیرون بیاید . به مرور تمام صحبت های قبلی فراموش می شود و چاووشی در سکوت فرو می رود . سکوتی که نزدیک به شش ماه ادامه می یابد . سکوتی سنگین که حتی پخش شدن چند آهنگ قدیمی آنرا نمی شکند . تا اینکه عصا پخش می شود و آوای باربد اعلام می کند قرار است آلبوم بعدی چاووشی را پخش کند . دوباره خوشحال می شویم . این بار دیگر دلمان قرص است که آلبوم به صورت مجاز به دستمان می رسد .
زمان می گذرد ، می گذرد و می گذرد . ما فقط انتظار می کشیم و فکر می کنیم . به این فکر می کنیم که قرار است آلبوم چگونه باشد . به اینکه چه زمانی وارد فروشگاه می شویم و آنرا می خریم . به اینکه صدای با کیفیت محسن چه شکلی است ! چندین تاریخ مختلف برای پخش اعلام می شود و مدام به تعویق می افتد . دیگر خسته می شویم . سنتوری که پخش می شود همه ی کارهایش را شنیده ایم . یکسال می گذرد و از آلبوم جدید فقط یک دمو شنیده ایم . نهایتا خرداد ماه می شنویم که مجوز آلبوم صادر شده و تا چند وقت دیگر پخش می شود . چند وقتی که مدام طولانی تر می شود . چند وقتی که هر چه قدر بیشتر به آن نزدیک می شویم آهنگهای بیشتری پخش می شوند . آهنگهایی که برای هر کدام یک بیانیه صادر می شود . آهنگ هایی قدیمی و بی کیفیت که معلوم نیست تا الآن کجا بوده اند و اصلا مربوط به کدام دوره هستند ! آهنگ هایی که ۸۰ درصدشان مشخصا مربوط به آن ۱۰ – ۱۵ ترک باقیمانده از متاسفم اصلی نمی شوند . تا اینکه شهریور « ناز » پخش می شود . این یکی با قبلی ها خیلی فرق می کند و این فرق را می فهمیم . گفته می شود از آهنگ های آلبوم بوده . دیگر به لحظه های آخر نزدیک می شویم . عده ای بعد از ۲ سال انتظار دیوانه شده و جنون گرفته اند . حق هم دارند ؛ و البته می دانید که انتظار در لغت دو معنی دارد . اولی صبر کردن برای چیزی و دومی توقع . توقعی که با چند مصاحبه قبل از آلبوم و شنیدن ترک ناز بالا می رود . خیلی بالا . توقعی که می خواهد این بار هم مثل دفعات قبل پیشرفتی محسوس ببیند . آخر تا الآن هر چه جلو رفته کارهای بهتری شنیده و این بار بعد از ۲ سال صبر ، بعد از ۲ سال تصور و بعد از چند مصاحبه ی کذایی چیزی فضایی می طلبد ! آخر قضیه مربوط به محسن چاووشی است ....
می رسیم به زمان حال . به اول خط . می رسیم به جایی که آسان نبود اما الآن بعد از چند پاراگراف می شود چیزهایی گفت . در اینجا بهتر است ۲ سوال مطرح کنیم تا با پاسخش یک نتیجه کلی بگیریم و بحث را به پایان برسانیم . اول اینکه چرا یه شاخه نیلوفر آنطور که باید تحویل گرفته نشد ؟ و دوم ، چه چیزهای از دید ما پنهان ماند ؟
برای سوال اول دلیل اصلی کاملا مشخص است ، انتظار . انتظار زیاد ، طولانی شدن زمان پخش و تمام مسائل گفته شده در بالا به ذهن ما تصورات و توقعاتی از این آلبوم بخشیده بود که حتی اگر کار چند برابر هم بهتر بود باز نمی توانست آن توقعات را برآورده کند ( همین جا بگویم این جمله به این معنا نیست که آلبوم ضعیف بوده ) ، چرا که تا متاسفم ، ما آنچه را گوش می دادیم که چاووشی برایمان می خواند اما اینجا ما آنچه را می خواستیم گوش بدهیم که دلمان می خواست و این اتفاق گوش ما را بر روی آنچه هست می بنند . این اتفاقی است که برای هر هنرمند و طرفدارای ، در هر زمینه می تواند رخ دهد . اگر بیش از حد تصورات و انتظارمان را از کتاب بعدی نویسنده ی محبوبمان یا از فیلم بعدی فیلمساز مورد علاقه مان بالا ببریم ، و زمان این تصورات و خیال پردازی ها طولانی شود ، حاصل کار ذوق زدگی اولیه ایست که هنگام مقابله با اثر به ما دست می دهد . حاصل کار افسردگی ایست که از واقعی نشدن آن خیال ها به ما دست می دهد . این وسط گریزی هم می زنم و به نکته ای اشاره می کنم تا برگردیم به بحث اصلی . یک
چیز هایی را فراموش کرده بودیم . یک چیزهایی که علت فراموشیشان دیگر طولانی شدن زمان انتشار آلبوم و انتظارات ما نیست . ما فراموش کرده بودیم سال های نه چندان دور را که از هر آلبوم موسیقی ۲ یا ۳ آهنگش را گوش می دادیم . ما فراموش کرده بودیم روزهایی را که آهنگهای یک آلبوم را رد می کردیم تا به اصلی اش برسیم . محسن چاووشی باعث این فراموشی شد . اینکه می آییم و تک تک آهنگ ها را نقد می کنیم و در نهایت می گوییم چرا از ۱۲ تا ۵ تایشان معمولی است به دلیل همین فراموشی است . اشتباه نشود ، همچنان هم می گوییم حتی یک تراک ضعیف نباید در بین کارهای خواننده ی محبوبمان باشد اما کمی هم انصاف به خرج دهیم . در این میان مجوز هم دلیلی می شود برای عده ای که حتی قبل از آلبوم جبهه گرفته بودند و مجوز را تبدیل می کنند به سدی بین خواننده و شنونده ، لااقل در مورد چاووشیِ یه شاخه نیلوفر اینطور نیست . چرا که اکثر کارهای آلبوم قبل از صدور مجوز و در زمان متاسفم ضبط شده اند . شاید تعدادی از آنها جزو همان ۱۰-۱۵ تراک مفلوک باشند که تنظیم دوباره روی آنها صورت گرفته . بنابراین همین جا می شود گفت اگر بخواهیم به بررسی تاثیر مجاز شدن در کارهای چاووشی بپردازیم باید منتظر آلبوم بعدی شویم . اما بحث اصلی .
درست که ما انتظار را دلیل این ذوق زدگی می دانیم اما باید قبول کنیم یه شاخه نیلوفر فاکتور های ایجاد علاقه در مخاطب خاص چاووشی را کم دارد . فاکتور هایی که در متاسفم و خودکشی ممنوع وجود داشتند ( و همین جا ذکر کنیم که در لنگه کفش هم زیاد نبودند ) . فاکتورهایی که پیش تر به آنها اشاره شد .
متاسفانه کل آلبوم تبدیل به دفتر شعر یا نامه ای شده از صحبت های عاشقی که از معشوق دور افتاده ، و یا مشغول التماس است یا از خاطرات گذشته می گوید . اینجاست که یک منتقد چاووشی نشناس هم می آید وسط و می گوید این یکجور آسیب است . این است تمام آنچه فکر و ذکر این نسل است و ... . سوال از چاووشی این است که چرا هیچ تنوعی در اشعار این آلبوم نیست ؟ چرا فقط نال ه ها و گلایه های عاشقانه ؟ چرا دیگر خبری از مسائل اجتماعی نیست ؟
در متاسفم اگر یک قطعه کم تحمل بود ، اینجا همه ی آلبوم کم تحمل است . در متاسفم در کنار التماس های کم تحمل ، نفرت و خشم نفس بریده هم بود ، دلشوره ی خیانت هم بود ، زیبایی ها و خوشی های عروس من هم بود اما اینجا چه ؟ یا در خودکشی که هم از خشخاش و مواد مخدر صحبت شده بود ، ازهم خزون و نم نم بارون و هم از امام رضا . در کنار تمام اینها می شد عشق را هم دید . هیچ کس گله نمی کرد که چرا آلبوم یک دست نیست . شاید همین یک دست کردن کل کار دلیل این باشد که ما ۱۲ ترک کم تحمل بشنویم .
آقای چاووشی اینها گله نیست اینها درددل است . اینها اگر هم نقدی باشد از سر دل سوزی است . اینها پیشنهاد نیست ، خواسته است . لطفا آلبوم بعدی را با تنوع موضوع انتخاب کنید . آقای ارجینی ، آقای صفا ، چرا هیچ خبری از آن شعرهای قبلی نیست ؟ آن تشبیه های زیبا کجاست ؟ آن کلمات ساده و عامیانه کجا رفته اند ؟ نشانه های کار شما را چرا دیگر نمی شود دید ؟ چرا دیگر شعرهایتان را نمی شود حس کرد ؟ من نقد ادبی نمی کنم ، سوادش را ندارم اما گوشی دارم که کلام شما را می شناسد . ذهنی که تمام آنها را به یاد دارد و زبانی که هر لحظه ناخودآگاه آنها را زمزم می کند . من با این خصوصیات می گویم شما دیگر خودتان نیستید . من نمی دانم چه اتفاقی افتاده اما این ترانه ها اصلا به سنگ صبور و زخم نزدیک نیستند . من به قدرت شما ایمان دارم . همین چند روز پیش . از تلویزیون ۱۰۰ ها موسیقی در رابطه با امام رضا پخش شد . موسیقی ها و اشعاری که از این گوش وارد و از آن گوش خارج می شدند اما ترانه های شما اینطور نیست . نگذارید اینطور شود .
و موضوع آخر در کنار همه ی اینها ، نوع خواندن چاووشی است . دیگر همه مان می دانیم چاووشی برای موسیقی اش ارزش قائل است . موسیقی را دوست دارد . زندگی اش موسیقی است و روح خودش را وارد کالبد کارهایش می کند . صرفا کاغذی در دست نمی گیرد و بخواند ، با شعر ها زندگی می کند و به آنها جان می دهد . در هر آهنگش به شخصیتی تبدیل می شود و کلمات را در ذهن ما حک می کند . اینجاست که ما به سبک خواندنش ایراد می گیریم . اینجاست که عده ای گلایه می کنند که چرا چاووشی در تمام آلبوم زور می زند تا گریه کند ؟ قطعا خود او نیز تاثیری که گل سر روی شنونده ها گذاشته را می داند و شاید سعی کرده کل آلبوم را آنگونه بخواند اما هر چه هست یک جورهایی واقعا چاووشی سعی کرده در تمام آلبوم هق هق کند . تفاوت را می شود در «ناز» ی که قبل از آلبوم پخش شد و آن نسخه ای که در آلبوم هست دید . در نحوه ی کشیدن کلمات و ...
اما سوال دوم . چه چیزهایی از دید ما پنهان ماند ؟ شاید این ذوق زدگی چشم ما را به تحولات شگرفی که به لطف حضور آهاری در کنار چاووشی رخ داده بسته باشد و بدتر ، شاید ما را نسبت به او بدبین کرده باشد . اگر هم اینطور است نباید از کنار آهنگسازی و تنظیم این آلبوم به راحتی گذشت . کاملا مشخص است که همه چیز بسیار وسواس گونه و موشکافانه اتفاق افتاده است . نمی دانم چگونه باید حرفم را بزنم اما در این کار فضای آهنگها پر است . آهنگسازی چاووشی خیلی خیلی قوی تر از قبل شده طوری که هنگام شنیدن آلبوم با خودم می گفتم چرا یک آلبوم بی کلام عرضه نمی کند ؟ برای نمونه نگاهی به هفته های تلخ من بیندازیم . آهنگسازی الکترونیک این روزها بدون استفاده از کامپیوتر کاری غیر ممکن است ، و البته نباید نادیده گرفت امروزه هر شخصی می تواند یک آهنگساز باشد ! کافی است یک نرم افزار بخرید و چند سمپل را کنار هم بچینید تا چیزی شبیه آهنگ تولید شود و بعد هم با صدایی ضمخت اسمتان را اول آن بگویید . اما این وسط چه چیزی کار خوب را از بد جدا می کند ؟ چرا برای بعضی از کنسرت های ترنس و موسیقی الکترونیک که موسیقیشان با همین روش ها ساخته می شود جمعیتی ۵۰۰ هزار نفره جمع می شوند اما خیلی از کارهایی را که با همان نرم افزار ها ساخته می شوند هیچ کس گوش نمی دهد ؟ این وسط علم موسیقی ، انتخاب کردن صداهای مناسب و ملودی عواملی هستند که کیفیت را مشخص می کنند . برای اینکه پیشرفت محسوس را متوجه شویم کافی است یکبار به عروس من گوش دهیم و بعد از آن به هفته ها . اینجاست که می شود آن وسواس را دید و پر بودن را احساس کرد !
بحث دیگری هم که شاید خوب بررسی نشده موضوع تلفیق است . تلفیقی که جا دارد برایش به این تیم دو نفره تبریک گفت . سراغ ندارم موسیقی ایرانی را که صدای گیتار بیس و سه تار هم زمان شنیده شود و بعد از چند ثانیه دلتان نخواهد که کار را قطع کنید . هر چند این وسط افرادی مثل نامجو هم پیدا می شوند که همین کار را انجام دهند اما حتی مقایسه ی این دو نوع موسیقی اشتباه است . بنابراین از مقایسه می گذریم و فقط به بررسی همین آلبوم بسنده می کنیم . بهترین نمونه را شاید بشود در تبریک سراغ گرفت و سه تار وسط آن . سه تاری که با افکت هایش شباهت چندانی به صدای اصلیش ندارد و البته صدای نفسی که آن وسط می اید قلقلکمان می دهد ! یا در قطعه ی نرگس بیمار که آن نی سوزناک به خوبی در کنار سازهای غربی جا خوش کرده و همه چیز آنقدر خوب کنار هم قرار گرفته که اذیت نکند .
قطعا تا الآن چاووشی و مشاور کاربلدش متوجه شده اند که ایرادات کار کجاست و اگر انتقادی هم بوده دلیلش چیست . خیلی ساده ، کمی تنوع مضمون ، تغییر لحن برای آهنگهای مختلف و شعرهای دلنشین تر ، چاووشی را به دوران طلایی اش بر می گرداند . به علاوه آهنگسازی ای که روز به روز بهتر می شود امیدوارترمان می کند . همه ی اینها به شرطی که دوباره ۲ سال منتظر نشویم !
مطلب دیگر بیش از حد طولانی شده ! غرض از نوشتن این بود که چاووشی را خیلی تنها احساس کردم . تنها میان بیابانی که از هر طرف آماج انتقاد ها و حمله های خودی و غیر خودی به سویش پرتاب می شد و این بررسی را لازم می دیدم . هر چند سعی کردم از آنچه که کمی اذیتم کرده هم بگویم اما هنوز آنقدر دیر نشده که مثل صحنه ی آخر کازابلانکا بخواهیم روبرویش بایستیم و بگوییم هر چی بشه طوری نیست ، ما متاسفم رو داریم !! بگذریم ... خیلی دوست داشتم کسی پیدا شود و از جلد آلبوم تعریف کند . در زمانه ای که همه خواننده می شوند تا عکسشان را روی جلد آلبومی ببینند ، در عملی حرفه ای که واقعا در موسیقی ما جایش خالی بود ، عکس خواننده تنها داخل آلبوم قرار دارد و عکس روی جلد متناسب با اسم است . متناسب با بیت اول آلبوم . ابری در دوردست و لباسی که رنگش سنگ را به یاد می آورد . پرهایی که مشتاق پروازند و پرنده ای که آرام نشسته و نخواسته در اولین آلبوم رسمی اش پرواز کند . به امید روزی که در اوج برایمان بخواند .
منبع : چاوشیست
|
تا رسمي شدن چاووشي بر او چه گذشت؛ ![]() موسيقي ما- سما بابايي: همه چیز تمام شد . سرانجام آلبوم "محسن چاووشی" با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به بازار عرضه شد تا چرخه بدبیاری های خواننده صدا زخمی ایران به پایان برسد . همان طور هم که انتظار می رفت ، این اثر با استقبال بسیار خوب مخاطبانی روبه رو شده است که درتمام این سال ها آثار خواننده محبوب خویش را از اینترنت و فضاهای مجازی دنبال می کردند . صرف نظر از قدرت یا ضعف موسیقایی این اثر ، باید این خواننده را از منظری دیگر مورد توجه قرار داد . چطور است خواننده ای که تا کنون هیچ آلبومی به بازار عرضه نکرده و برخلاف بسیاری از هم تایان خود موفق به اجرای صحنه ای نیز نشده است ، این چنین در بین علاقه مندان به موسیقی پاپ بدل به چهره ای شناخته شده می شود ، هر خبری از او با چنین وسعت فراوان منتشر و صدها وبلاگ و سایت به طرفداری اش کار خود را آغاز می کنند؟ از طرف یکی از مطرح ترین کارگردانان سینمای ایران به هم کاری فراخوانده می شود و حتی شایعه انتشار آلبومی از او توسط یکی از نهادهای موسیقی ، می تواند به برکناری مدیر آن نهاد بیانجامد ؟ قطعا پاسخ به این سوالات نیازمند تحلیل و بررسی فضای نه چندان پر و پیمان موسیقی پاپ و اثاری است که او در این سال ها آن را اجرا کرده است.
اما با نگاهی گذرا هم می توان این نکته را دریافت که "محسن چاووشی " نبض مخاطب خود را خوب می شناسد و همواره از «آنی» می خواند که «آنان» نیاز دارند . چه آن زمان که "نفرین" نامه اش را منتشر کرد ، خوب به این نکته پی برده بود که دیگر دوران خاکساری در برابر معشوق گذشته است . دیگر زمانه ، زمانه عمری در پای کسی سوختن و ماندن و همچنان با نام او خوش بودن نیست . که جوان عاصی امروز همان طور که در برابر هر ناملایمتی عصیان می کند ، در برابر بی وفایی های معشوق هر اندازه عزیز خود نیز تاب نخواهد آورد و این توان را دارد که چشم را بر هر چه هست ، ببندد و خود را رها کند . به خوب یا بد بودن این فلسفه کاری نداریم . اما باید آن را به عنوان واقعیتی ملموس در زندگی کنونی بپذیریم . واقعیتی که انگار هر کداممان زخم های بسیاری از آن داریم . پس آن وقت که چاووشی به نفرین معشوق خود می پرداخت ، انگار مرهمی گذاشت بر زخم های مخاطب جوان خود ، آن قدر که ترانه هایش را با صدای بلند در پخش ماشین های خود گذاشتند و هر چه را که او می گفت ، تکرار کردند. چاووشی البته بعدها از ارایه آن آلبوم پشیمان شد و در یکی از گفت و گوهایش عنوان کرد که این جملات از دهان هیچ عاشقی بیرون نخواهد آمد . او اما نبض مخاطب را همچنان در دست داشت . چه آن زمان که از عشق خواند و چه از خیانت . او حتی در ترانه هایی که برای فیلم " سنتوری " برگزید و اتفاقا حرف و حدیث های بسیاری نیز برایش به همراه داشت ، آن قدر که خیلی ها او را مقصر عدم دریافت مجوز اکران و لو رفتن فیلم می دانستند ، هم از پس این مساله خوب برآمد، آن هنگام که با صدایی که دیگر شبیه هیچ خواننده ای نبود و فقط مختص خودش بود ، خواند : "رفیق من سنگ صبور غمهام /به دیدنم بیا که خیلی تنهام/هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم /چه دنیای رو به زوالی دارم/" توانست حس مشترکی را در بسیاری از جوانانی زنده کند که دنیای جوانی خویش را هدر رفته تلقی می کنند و به زوالی می اندیشند که انگار هیچ گریزی از آن وجود ندارد . حالا آلبوم او با حفظ همین خصوصیت به بازار آمده است . این را باید به فال نیک گرفت ، اگر چه نمی توان پیش بینی کرد که با توجه به خط قرمزهای وزارت ارشاد ، او همچنان در این راهی که برگزیده موفق خواهد بود یا خیر .
|
|
منبع : موسيقي ما |
در بخشهای اوّل و دوم نگاهی به گذشته و ساختار کلی آلبوم انداختم. در این بخش تک تک آهنگها را مرور می کنم.

فهرست آهنگها:
۲- کجاست؟ بگو!
۳- تبریک
۴- چرا؟
۵- قلّه خوشبختی
۷- خاکستر
۸- ناز
۹- تو که نیستی
۱۰- دلتنگی
۱۱- بغض
۱۲- عصا
۱- یه شاخه نیلوفر (… بذار روی قبرم!)
آهنگ افتتاحیه آلبوم که عنوان آلبوم هم از آن برداشته شده است وظیفه معرفی حس و حال این آلبوم رابر عهده دارد. صداهای مختلفی را تاکنون از چاوشی شنیده ایم که در بخشی از آهنگ، با فلاش بک به صدای گذشته، بر تعمدی بودن این تغییر صدا تاکید می شود. گوش کنید. نامشخص بودن زمزمه های ابتدای آهنگ و ریتم تند آن باعث می شوند که مدام به این ترک گوش کنم. از آهنگهایی است که کاملاً مناسب ماشین سواری و اتوبان است! عاشق آهنگهای شلوغ و پر صدا هستم چون هیچوقت از شنیدن آنها سیر نمی شوم و در پخش کننده های مختلف مثل بلندگو، هدفون و داخل ماشین صداهای جدیدی می شنوم. جالب اینجاست که فکر نمی کردم در اولین آهنگ از قبر و مرگ بشنوم. ضمن اینکه برای بار اول دکلمه ای هم از چاوشی شنیدم!
۲- کجاست؟ بگو! (فقط ۴۱ ثانیه؟!…)
گذشته از ترانه زیبا و ریتم آرام و مناسب و آهنگ عالی، یکی از قسمتهایی که جداً از آن لذت می برم، تکنوازی گیتار است. گوش کنید. چه افکتهای مناسبی! عاشق گیتار برقی ام و خدا را شکر که این آلبوم مملو از انواع و اقسام صدای گیتار است. دقیقه ۳:۰۴ کم منو سر کار نگذاشت! اوائل به خیال اینکه آهنگ تمام شده، آماده شنیدن ترک بعد می شدم! بخشی از ترانه جای صحبت دارد: “باز تف سر بالا شدی!…” خوشحالم که ترانه سرایان چنین واژه هایی را کلاً کنار نگذاشته اند چرا که این استفاده بجا کمک شایانی در تاثیرگذاری ترانه می کند. شنونده یکه می خورد!
۳- تبریک (بابت تلفیق! )
از این آهنگ به بعد سازهای ایرانی به نحو چشمگیری حضور خود را آغاز می کنند. به این قسمت شنیدنی گوش کنید. سوای ملودی زیبای سازها، تغییر ریتم نیز جذاب و پایان بندی آن بسیار بی تکلف است. به نظرم کشیدن صدا در پایان آهنگ یکی از امضاءهای آهاری است.
۴- چرا؟ (چرا قهدرمو نمی دونی؟!…)
بالاخره چاوشی از صدای مونث (هر چند به صورت دیجیتالی و سمپل) در آهنگی استفاده کرد. باز هم سوار ماشین می شویم! چیدمان آهنگها به صورتی است که آهنگهای تند (که اقلیت را تشکیل می دهند) بین آهنگهای آرام پخش شده اند تا ریتم کلی آلبوم کسل کننده نباشد.
۵- قله خوشبختی (چاوشی هم گریست!)
قبل از پخش آلبوم، چاوشی در مصاحبه با چلچراغ گفته بود که تنها با شنیدن این آهنگ اشک ریخته است. از ابتدای آهنگ می شود حدسهایی زد! تار و ویلن و حسین صفا در کارند تا قطره اشکی از چشمان شنونده سرازیر شود! به نظرم بود و نبود گیتار برقی چندان فرقی نمی کند. شاید اگر گیتار آکوستیک نقش برجسته ای داشت بهتر می بود.
۶- هفته های تلخ من (ناجی آزادی!)
بی دلیل نبود که از این آهنگ در تیزر آلبوم استفاده شد. ریتم تند و شروع خفن! بنا به دلایلی که برای یه شاخه نیلوفر آوردم از این آهنگ خوشم می آید. ضمناً، با آهنگهایی که ترانه سرای آن چاوشی است زودتر ارتباط برقرار میکنم (فاصله، حسرت خیس، نفس بریده). (ولوم بده آقا!) در بخشی از ترانه از صنعت ادبی طرد و عکس استفاده شده که با توجه به دشوار بودن این آرایه حس احترام من را نسبت به چاوشی شدیداً بر انگیخت : “بی تو هفته های من، پر غصه و غمن / پر غصه و غمن، بی تو هفته های من”. این آهنگ نمایانگر پختگی چاوشی در ترانه سرایی است! به بخشی گیرا از این آهنگ گوش کنید. (این ناجی آزادی عجب به دل می نشیند! از کجا به ذهنت رسید؟)
۷- خاکستر (ساز خدوم گیتار باس!)
گفتم که بعضی آهنگها موقعی جذابتر می شوند که برای درست شنیدن بعضی صداها چندین و چند بار گوششان بدهم. خاکستر هم به خاطر نقش پررنگ گیتار باس چنین ویژگی ای را دارد. گیتار باس به نظر من یک ساز خدوم است! یعنی کل صدای آن در خدمت پشتیبانی از آهنگ و فضاسازی است. به بخشی از آهنگ گوش کنید.
۸- ناز (ناز مکرر!)
ناز یکی از آهنگهایی بود که قبل از انتشار آلبوم لو رفت . چاوشی با فرصت کمی که در اختیار داشت توانست دستی به سر و روی آهنگ بکشد وآن را آماده انتشار سازد. گفتنی است که قرار نبود آهنگهای ناز و بغض در آلبوم باشند و تنها جهت اینکه بر اثر لو رفتن هدر نروند در آلبوم گنجانده شدند. شاید آهنگهای دیگری مثل صندلی انتظار می توانستند به این شکل احیا شوند ولی ممکن است به علت کمبود وقت و افزایش هزینه ها، آوای باربد با اضافه شدن آهنگهای بیشتر مخالفت کرده باشد. به بخشی از آهنگ گوش کنید. به همین بخش در نسخه لو رفته گوش کنید. مشخص است که در ماکت کار، صدای چاوشی کنترل نشده است ولی در ورژن اصلی آهنگ با حس و حال آلبوم آداپته شده است. مشخصاً از نقش تار کاسته و کیبورد جایگزین آن شده است که این امر نشان می دهد که تنظیم کننده در پی چپاندن سازهای ایرانی در کار نبوده و هدف غایی استفاده بجا از آنهاست.
۹-تو که نیستی (عظمت ترانه!)
معمولاً شروع ارکسترال یک آهنگ وعده یک اتفاق مهم را می دهد. ترانه محشر، آهنگ عالی و اجرای میخکوب کننده خواننده باعث می شوند تا افرادی هم که چندان دل خوشی از چاوشی ندارند، مجذوب این آهنگ شوند. به مقدمه ارکسترال آهنگ گوش کنید. همانطور که در مورد ترانه کجاست؟بگو! ذکر شد، استفاده بجا و منطقی از الفاظ تحکم آمیز سبب تاثیر مضاعف آهنگ می شود:” ای دل صاب مرده، باز تو رو خواب برده / پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده”. چاوشی با واژه ها عشقبازی می کند. گوش کنید که چه تاکید بجایی روی واژه “حق” میکند!
۱۰- دلتنگی (امان! امان!…)
ارجینی ترانه بسیار زیبایی سروده است! جداً بسیار زیباست! “امان امان” کردی سید محمد جاسمی هم بسیار در انتقال سوز آهنگ موثر است. دلتنگی از آن جمله آهنگهایی است که از تلفیق سازهای ایرانی و غربی آن جداً لذت می برم. به این بخش گوش کنید. معتقدم این آهنگ به نوحه نیز نزدیک است و فاقد پیچ و تابهای سایر آهنگهاست.
۱۱- بغض (اعاده حیثیّت!)
بغض یاهمان نرگس بیمار، قبلاً توسط علی جعفری و بدون اجازه چاوشی میکس و پخش شده بود و دومین آهنگی است که در این آلبوم احیاء شده است. قبول دارم که آهنگهای دوصدایی چاوشی هم جذابند و چند وقتی هم از این حالت نرگس بیمار لذت می بردم ولی با فهمیدن اصل ماجرا دیگر شنیدن یک میکس تحمیلی برایم لطفی ندارد. آوای ابتدایی نی و ترانه محزون و اجرای غمناک تا حدی توسط گیتار برقی مهار شده اند. بخشی از آهنگ را گوش کنید. همان بخش از نسخه میکس شده را گوش کنید. در بخشی ازترانه به آهنگی قدیمی اشاره شده است: “چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو / میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو!”
۱۲- عصا (به امید دیدار!…)
معمولاً آلبومها با ریمیکس یا میکس چند آهنگ یا اجرای بی کلام یکی از آهنگها به پایان می رسند. سنت شکنیهای یه شاخه نیلوفر تمامی ندارد و در پایان آلبوم آهنگی کاملاً متفاوت ارائه شده است. از قناعت در تنظیم تا هنرنمایی حنجره چاوشی گرفته تا فضای متفاوت ترانه و اجرای فوق العاده گیتار همه چیز دست به دست هم داده اند تا عصا پایانی بسیار زیبا و به یاد ماندنی باشد برای آلبوم یه شاخه نیلوفر. پایانی خوش که با توجه به جو کلی آلبوم بسیار غنیمت است. گویی عصا از طرف کل آلبوم برای شنوندگان دست خداحافظی تکان می دهد. به بخشی از آهنگ گوش کنید.
در بخش چهارم و پایانی جمع بندی خود را از آنچه گذشته و خواهد گذشت خواهم نوشت!
این نوشته بخشی از مطالبی در مورد محسن چاوشی بود.
-
تقلای پرواز (بخش سوم)
منبع www.wp.doxdo.net
خیلی وقته که خواستم بنویسم. ناراحت کنندس. واس خودم! چیز جالبی نیست. همین که رسیدم روز اول در باره این و اون خبرای منفی و زشتی شنیدم که متاثرم کرد. حالا بقیه هیچ ولی وقتی یکیشون از عزیزان تو باشه.. توی شهر ما مردم مشکل دارن. چشم به هم چشمی شدیده معمولا.. این بار معضل سیگار و سن پایین..
تا اومدم فهمیدم میانگین مصرف این دخانیات کثیف به 16 سال رسیده. بچه های نوجون محل هم... خیلیا هم که سیگار به قول امثالشون بهشون فاز نمیده رفتن تو کار.. ولی دوست خوبم. محمد ( ناراحت نشو اسم تو رو اوردم این ناراحت کننده نیست که دیگران بفهمن از این ناراحت باش که به خودت ظلم زشتی میکنی) . تو دیگه چرا پسر خوب؟ خبر تو یکی دیگه ناراحتم کرد. کاری به عزیزان فلانی ها ندارم. تو همون محمد پاکسرشت اون دوران بودی. همون محمدی که ته دلم جای خیلی خوبی داشت. خاص خودش.
اونجا که بودم. کم از بحران روحی خودت نمیگفتی. از چیزایی که عادت تو به دیگران رو خدشه دار میکرد.. چه میدونم.. به نظر خودم بیشتر همین... من شرایطم از همه دوستانم بدتر بوده خدای بالا سرم شاهده منو لعنت کنید اگه دروغ بگم. من مثل شما بزرگ نشدم.. من از محبت دورتر بودم. اما انتظارها از هر کسی جدیدا برعکس چیزی که باید باشه پیش بره و این قانون جدیدی شده. منم یه آدم عقده ای بار نیومدم شکر خدا.. کاملا برعکس. اما الان با وجود تحمل سختی ها و دوری از شخصی گری و محیط دوست داشتنی شخصی گری و در فضایی بسته و سختگیر باز هم جالبه که از قبل قویتر شدمو افسار مشکلات کوچیک و بزرگ رو محکمتر از قبل هم گرفتم. جای خیلی از چیزای بد( به گرد پای سیگار هم نمیرسیدن) با چیزای خوب و جدید عوض کردم. اراده و همت کردم. شما ها فقط اسم عاشقی رو یدک میکشید. اسم انگیزه رو یدک میکشید. وقتی هم طرف بهتون میگه من دیگه نیستم به خودتون میگید عاشق شکست خورده.. واقعا چرا؟
من توی محیطی خدمت میکنم که بارها و بارها و بارها از محیط اینجا منفیتره و امواج منفی احاطه کننده هستن. جایی که سربازا هیچ سرگرمی ندارن، اعصابشون از اون فاصله دور راحتتر به هم میخوره( مثلا با شنیدن خبر های بد و اینچنینی از راه دور) ، درگیریها، ناراحتیهای زیاد و ضد حال خوردنها اونجا شدت داره. سیگاری که تو میکشی اگرچه چیز خیلی خاصی هم نیست ( زیاد مطمئن نباش چون برعکس) ولی همین در شرایط اینجا و این وضعت بهم ثابت میکنه که اونقدر ضعیف بودی که اگه در شرایط خدمتی منطقه ای که من هستم اگر میبودی، به راحتی و به سرعت کارت به بدترش کشیده میشد. من دو محیط اینجا و اونجا رو تجربه کرده ام به من نگو نه. به من تعارف شد از اون.. بوی مزخرف .. من کاری ندارم کی سیگار میکشه کی نمیکشه.. ولی به نظرم حیفه بیشتر از کلمه احمق رو به اون جوونایی که ادعای این همه پیشرفت و فرهنگ و درس و فهمیدگیو... دارن نسبت بدم. نیکوتین هر چی که باشه کم یا زیاد بدنت به سرعت بهش عادت میکنه. اون تلقین آرامش اعصاب با سیگار هم تلقین و باوری بیش نیست کاری به غلط یا درستش ندارم. فقط یک باور به شکل منفیست. از این سیگارهای کاکائو شروع کن بعد.. بدنت به خاطر همون تلقین و باور عادت میکنه به تسکین در زمان مصرف ولی وقتی عادت کردی نیکوتین بیشتر لازم داری اونم از سیگار مثبتی مثل مگنوم که مثبتی میزنه زیاد دور نیست. امشب وقتی دیدم اونجوری از من فرار کردی و سعی میکردی باهام روبوسی نکنی خودم بلافاصله همه چی رو گرفتم. لازم نیست از من خجالت بکشی باید از خودت خجالت بکشی. چرا از آدمای دیگه خجالت نکشیدی مگه من کیم؟ کی مهمتر از خودی که بهش اعتقاد مرده داری. گفته بودی فلان مشکل رو داری فلان مشکل رو داری صاف دوتا راه حل درست بهت دادم اما ندیدم استفاده کنی. میدونی اخیرا متوجه شدم اکثر اطرافیانم بلدن و مطالعه ای چیزی هم داشتن ولی خودشون نمیخوان. منظورم اینه که بلدن حرف های غلمبه سلمبه و با کلاس و فلسفی و منطقی بزنن اما خبری از عمل نیست. من چطور به این سرزندگی که هنوز بعضیا خبر ندارن رسیدم؟ فقط به خاطر یه قدم جلوتر بودن از بقیه و رنگ رو بخشیدن به کلمه نه چندان سفت و سخت عمل. شاید برای من اهمیتی نداشته باشه آقای ایکس چند روز به علت مطرف ام دی ام آ (همون اکس) قفل کرده و ... ولی اگه یه عزیزی سر از مصرف چه سیگار چه قرص چه هر زهر ماری در بیاره این واسه من ... سخنم با شما سیگاری هاست. شما بی رحمید. یه معتاد نمیاد جلوی ملت مصرف کنه یه تزریقی با تزریق فقط به بدن خودش ضرر میرسونه یه سوسول با مصرف اکس فقط به خودش.. ولی یه سیگاری از همه نامردتره. دود سیگار به دیواره ریه ها به راحتی میچسبه و به سختی جدا میشه . اصلا من موندم این بشر چه کارای مسخره ای که توی پروندش نیست. اگر سیگار هنوز تو دنیا زندس تنها و تنها و تنها فقظ برای سود و پولیه که سازندش گیر میاره حتی چیزی به نام جنگ روانی در مورد سیگار وجود نداره. محمد جان. سیگار میکشی به من چه. ولی نصیحتت میکنم اونم برادرانه. دور جمع ها رو خط قرمز شده با خون بدنت بکش. بعضیا هم که میگن ما بزرگ شدیم بزرگ شدیم... خاک تو اون سرشون کن. یعنی اون قدیما که حماقت زشتی بنام سیگار نبوده همه کوچیک ناقص و نارس عقلی روحی روانی اجتماعی بودن؟ الان که اومدم مرخصی در واقع الان چشام باز شدن سه ماه پیش مرخصیم یه مشکلی داشت...در واقع الان بعد از 9 ماه درست و حسابی شهرمونو تماشا کردم. همیشه ی خدا تغییرات هست ولی وقتی جذاب میشن که تو غایب بابشی بعد بیای و یهو همه باهم... طبیعی تغییرات منفی هم وجود دارن اما این بار جدا.. بمب های گناه قویتر ساخته میشوند این روزها. حرف سیاسی نمیزنم حرف از معنویت میزنم. همه به جون همی میافتن.. خلافهای عجیب و غریب و زشت زیاد شده.. اما اینجاست که میگم ثابت و سالم موندش چشم نمایی بیشتری داره و میدرخشه. الان فرصت خوبیه که خودتو نشون بدی پسر. اینجا توجه بقیه سمت تو میشه. زمانی مردی که با منفی ها بجنگی و نه به معنای خود درگیری. محمد جان اصلا بهت نمیگم ترکش کن یا .. یا دوستی خودتو باهاش ادامه بده فقط بهت میگم هنوز مسیر درست ماز رو پیدا نکردی از این یکی اگه خودتم احیانا بخوای خارج بشی بری یکی دیگه ممکنه بازم اشتباه کنی مهم اینه که اون باهوشش میتونه با یه نگاه هم پیش بیره و برسه .یادمه بابک هم در مورد دوستش که معتاد شد یه چیزایی نوشت که دردناک بود. اون از کراک حرف میزد. ماده ای که اثر نرسیدنشو توی زاهدان به یه سرباز دیدم که چه گندی به بار اورد. اون بدبخت بهش نرسید. توی بازداشتگاه پشت میله های زندون سرشو محکم اینقدر کوبید به میله ها که سرش شکافت و خون... و به فرمانده کل النن ناسزا و فحس ناموس... بگذریم. بازم میگم. کاری ندارم در چه حد هستی. میخوام اینو بگم برام مشخص شد تا حدی ضعیف هستی که اگه در محیط خدمتی من سیر میکردی و اون جو لامصب پیرامونت بود احتمال سقوطت بالای هفتاد و پنج درصد بود. اگه روزی ماهر شدی ممکنه با خوندن همین چند خط وضع اعصاب روانت جوری بشه که نیاز پیدا کنی یکی دیگه بار کنی. چندتا علف خشک سوزوندن و دودش فرو بردن توی کالبد مبارک.. این از نظر من از مسخره ترین کارهای دنیاست هر کی میخواد منو مسخره کنه مسخره کنه...
…………….
یک دوست یک همدم یک عشق یک پدر یک برادر یک رئیس یک نجار یک برقکار
یک لوله کش یک مکانیک یک دکتر یک طراح یک متخصص زنان یک روانپزشک
یک روانکاو یک ماساژور یک شنونده خوب یک برنامه ریز خوب یک آدم تمیز
با احساس ورزشکار گرم دلسوز شجاع باهوش بامزه خلاق قوی رقیق القلب
همدرد پرتحمل آینده نگر بلندپرواز لایق قابل اعتماد راستگو قابل اتکا
و این نکات را هرگز فراموش نکنید :
……. مدام از او تعریف کنید
عاشق خرید کردن باشید
صادق باشید
پول تان از پارو بالا بره
و به دخترهای دیگه هم نگاه نکنید
و در عین حال شما باید : تمام توجه تان را به او معطوف کنید
و اصلا توقع همین رفتار را از او نداشته باشید
زمان زیادی را به او اختصاص بدهید،
مخصوصا در تنها گذاشتنش به او فضای کافی بدید،
(این یعنی : هیچ وقت نپرسید که کجا میری!!!) .
و تاکید می کنم که این سه چیز را هرگز فراموش نکنید:
. تولدش را
سالگردهای مشترکتان را و
قرار ملاقات هایی که می گذاره .
و حالا خانم ها چطور می توانند یک مرد را خوشحال کنند؟!
. . فقط دست از سرش بردارید و تنهایش بگذارید!!!
منبع: www.tanziran.com
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:
روزى هشام بن عبدالملك ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار كرد.
و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاكراتى در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند مامور مرخّص كرد.
از مجلس هشام بن عبدالملك خارج و راهى منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم كه عدّه بسیارى در آن میدان تجمّع كرده بودند، پدرم از مامورین هشام كه همراه ما بودند سؤ ال نمود:
این ها چه كسانى هستند؟ و براى چه این جا جمع شده اند؟
یكى از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، كه سالى یك بار در همین مكان تجمّع مى كنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن كه در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مى باشد.
آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و كنار پدرم نشستم .
مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد كارهاى ما بودند، در همین بین عالم یهودى از جایش بلند شد و نگاهى به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب كرد و گفت :
آیا تو از ما هستى ، یا از امتّ مرحومه ؟
پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم .
پرسید: از علماء هستى یا از جاهلان ؟
پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .
عالم یهودى مضطرب شد و گفت : سؤ الى دارم ؟
امام فرمود: سؤ الت را مطرح كن ،
گفت : دلیل شما چیست كه مى گوئید: اهل بهشت مى خورند و مى آشامند بدون آن كه موادّ زائدى از آنها خارج گردد؟
فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شكم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش مى شود و موادّ زائدى خارج نمى شود.
عالم یهودى گفت : مگر نگفتى كه من از علماء نیستم ؟
پدرم فرمود: گفتم كه من از جاهلان نیستم .
سپس آن عالم یهودى گفت :
كدام ساعتى است كه نه از ساعات شب محسوب مى شود و نه از ساعات روز؟
فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .
عالم یهودى اظهار داشت :
سؤ ال دیگرى باقیمانده است كه بر جواب آن قادر نخواهى بود؛ و آن این كه كدام دو برادر دوقلو بودند كه هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاك شدند، در حالتى كه یكى از آن دو، پنجاه سال و دیگرى صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟
پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، كه در یك روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغى بود و از روستائى به نام أ نطاكیه گذر كرد، در حالتى كه تمامى درخت ها خشكیده و ساختمان ها خراب و اهالى آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده مى نمائى ؟
در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یك صد سال در همان مكان ماند و سپس زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولى برادرش عزیز او را نمى شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاى برادرش را تعریف كرد و سپس افزود: بر این كه او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت .
سپس عُزیر كه جوانى بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز كه پیرمردى صد و بیست و پنج ساله بود معرّفى كرد و با یكدیگر بیست پنج سال دیگر زندگى كرده و یكى در سنّ پنجاه سالگى و دیگرى در سنّ صد و پنجاه سالگى وفات یافت .
عالم یهودى ناراحت و غضبناك شد و از جاى خود برخاست و گفت :
تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمى گویم ، مأ مورین هشام این خبر را براى هشام گزارش دادند و هشام دستور داد كه هر چه سریع تر ما را به سوى مدینه منوّره حركت دهند.
-----------------------------------------
موفق ودرپناه حق باشید
منبع:
چهل داستان از امام محمد باقر علیه السلام
مؤ لّف : عبداللّه صالحى
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام! حال و احوال شما؟ آره دوباره اومدم مرخصی؟ تقریبا بعد از سه ماه. راستش قرار بود شش ماهی بمونم بعد بیام. اما بنا به دلایلی نشد. یکی از دلایل مشکل بوجود اومده برای زانوهام بود که برای اقدام برای درمان .. البته انگیزه های قوی دیگه ای هم بود.
5-6 تا دیده بان بودیم. بعد از بیست و چند روزی بود رفتیم پادگان. اون موقع برای من که زود نگذشته بود. ولی بعد از همون مدت کوتاه پادگان برام یه طور دیگه شده بود. به ترمینال عجیب زاهدان که رسیدیم باز من منتظر موندم تا انبار شروع به کار کنه و من وسایلمو تحویل بدم. توی برگه ها زده بود حظور ساعت شش و از اونجا که بقیه همسفرا ( دوستان دیدبان همراه) میترسیدن دیگه بیشتر از هفت و نیم نتونستن بمونن و درست لحظه ای که رفتن انبار باز شد. خلاصه من بعد از همه و تنها رفتم پادگان و در آخر هم دیرتر از بقیه به دفتر فرمانده خودمون رسیدم... همین تاخیر باعث شد من کارم .. یعنی اینکه دیر رسیدم و فرمانده رفته بود. همه دوستانم صبح روز بعد ماموریت رفتن و من موندم . روز پنج شنبه هم فرمانده نبودش..جمعه هم که هیچ. شنبه هم که برگم رو زد تازه فرداش باید میرفتم. اما ضد حال رو وقتی خوردم که دیدم تو برگه نوشته سایت رادار (ب).. یعنی من پاسگاه نیافتم. باز هم باید با سربازان دیگه و کادر سر و کله میزدم. شنیده بودم که توی سیات ب دید بان بیچارس. و همینطور هم شد. بعد از چند روز اول عزیمت ( چند روز بعد از ماه رمضون) بیگاری فنس کشی شروع شد( کار سبکی نبود) و این کار تا روز آخر حظورم در سایت ادامه داشت.. داستان های زیادی توی سایت داشتیم. مثلا منو و هم اتاقیم در شرایط حساس گوشی هامونو توی بی سیم پی آر سی 77 ( همون عتیقه های زمان جبهه) جاسازی میکردیم.. هوای بسیار سرد اونجا ... حمله اشرار و افتادنم از صخره و فیلم بازی کردنم... مشکل زانوانم که روز به روز بدتر میشد.. ماجرای اون گروهبان کادر معتاد که سه روز مهمون ناخونده ی ما بودو ماجرای مصرف و لو رفتنش.. دعوای میان سربازان عملیات و پاسدارا... اعتیاد بعضی از هم خدمتیا به سیگار و مواد مخدر.. زندگی در شرایط سخت.. .. نا امن بودن بعضی شبها و تهدید شدنمون.. سر و صداهای بسیار مشکوک توی دره تاریک ( بالای اون دره با موبایل یواشکی صحبت میکردم) و ماجرای منو است که با تماس ایشون من رفتم اونجا و متوجه اتفاقات مشکوک اونجا شدمو نیروهای ما ریختن و تجسس.. ماجرای جالب مزاحم تلفنی.. ماجرای پاسدار شدنم و عین خیال نبودنم.. کتاب رمان صد سال تنهایی گابیل گارسیا مارکز و تحریک تخیلاتم... تیراندازی توپ ضد هوایی و رسوندن صدا به دو هزار کیلومتر اونورتر...اتاقک با صفا و کوچیکی که توش میخوابیدیم... گله روباه ها.. حشرات عجیب و غریب.. سگ سایت که اسمش آرش بود و ماده ی همراهش مهوش..قندیل بستن شیر های آب... کمبود فاحش امکانات ونبود آب گرم برای استحمام.. وضع افتزاح بهداشت.. منظره های جالب طبیعی و شب هنگام که همه جا از زمین های دور و اطراف تا آسمون با چراغ های روی زمین و ستاره های آسمون در هم آمیخته و جالب به نظر میرسید.. حرکت ابرهای غلیظ و کم ارتفاع از روی ما و قله کوه ها و منظره جالب اونا.. قایم کردن گوشی در باند کشی زانوم در روز آخر...فرار کردنم از کاری که وظیفم هم نبود و قایم شدنم در جاهای خنده دار... خلاصه همه و همه هر چی که بود گذشت... همش خاطراتی بود... دو ماه و ده روزی در کوههای مرتفع بیرک در سیستان و بلوچستان سر و کله زدیم. اونجا واسه دید بان زهر ماره.. چون کارایی که وظیفش نیست بهش تحمیل میشه توسط فرمانده سایت اونجا... اینقدر مسخرس همه چی که نگو..
کاش مثل قبل میتونستم به اندازه ای حراف باشم که همه چی بنویسم. اما این بار توی بیرک تغییرات اصلی رو در خدمت کردم. خونسردیم به مراتب رفته بالاتر... ظرفیتم هم که از قبل بیشتر شده.. حتی تحملم.. و اما چیز جالبتر اینکه دوباره احساساتم زنده شدن.. دلم واسه خانمی چقدر تنگیده بودا.. الانم که پیداش نیست.. راستی واسه خونوادمم یکی دوبار نومه نوشتم اونم چه نومه هایی.. پدر جان تعجب کرد! پسرش کی از این حرفا میزد( میزد ولی با شما نمیزد) . دیگه مثل سالهای گذشته نیست.. همه چی قشنگ شده.. بابا انگار یه رفیق جون جونیه.. همه چی تغییر کرده.. رنگ مهربونی شدت گرفته.. به سه ماه که نکشید ولی شروع تغییرات دقیقا از زمانی بود که هنوز توی راه و توی اتوبوس بودم.. یعنی شبی که به طرف زاهدان به راه افتادم. ..
الان چند روزیه که اومدم. تا روز اول اون ریش یادگاری که تقریبا دو ماهی بود نزده بودم و شده بودم عین یه افغانی نزده بودم. اینقدر خنده دار شده بودم... ایناها..




این دفعه به کسی خبر ندادمو اومدم. خواستم غافلگیر بازی در بیارم ( آره جون عمم) با اون پولی که توی شیراز تموم شد و نتونستم واسه کسی سوغاتی بیارم چه فایده داشت... 14 ساعت تو شیراز الاف مونده بودم. البته کمی هم گشتم. هوای اونجا بارونی بود ( آخ جووووووووووون). فکر نمیکردم پاییز تو شیراز اینقدر قشنگ باشه..به دلم مونده بود بارون ببینم که توی اون کوههای لعنتی هوا فقط بلد بود سرد باشه و بس.. تازه فقط روز آخر هوا ابری..
حالا هم که اومدم شهر خودمون. وای این بار همه چی برام جور دیگه ای شد. انگاری دفعه قبل مرخصی نیومدم. چقدر اینجا تغییر کرده... ظاهرش که خیلی بهتر شده.. اما... اما امواج منفی شدید شده.. بچه کوچیکای محل ما هم سیگاری شدن. 15-16 ساله هاشو میگم. انگاری چیزای منفی مد شده باشه.. اکثر جاها.. چقدر قیافه و تیپ آدما واسم عوض شده بود انگار چندین ساله که اینجا نبودم... همه چی واسم جالب شده.. همه چی .



