الان که مینویسم. ارمروز صبح توی صبحگاه مشترک پشت میکروفن نیایش و...خوندم... یکی دو بار سر پست به دلیل درست انجام دادن کارم و جدیت تمام مرخصی تشویقی به مرخصیهام اظافه شد ُ مسئول کتبخونه پادگان هستم و مرتب سازی و لیست بندی همش از صفر فقط به عهده ی من بد بخت بوده که کلی از خواب نازنینم گرفت و باعث شد به بیخوابی بیشتر عادت کنم... فیلمبردار هم شدیم با اجازت البته از اون دوربین با کلاسا (پاناسونیک) نه هندیکم.. خلاصه به همت و تلاشم و زرنگیهام بود ولی خیلیا بهم میگن اسگل از خوابش میزنه.. بگذریم که اکثر ما بچه های ایرون از کار در میریم.. از این حرفا به کل بگذریم. یکی دو بار و برای اولین بار پشت کامپیوتر های پادگان نشستم. دو سه روز دیگه انشائلله از قرارگاه خارج و به گروه عقیدتی سیاسی میپیوندم و به نوعی راحت میشم. اما میخوام اینو به خیلیا بگم.. با وجود شرایطی که روز به روز بیشتر میزد تو سرم ولی محم وایسادم ( اراده کردم)اگرچه سلامتی زانوهامو تا حدودی از دست دادم( به نظر شما چقدر ربط داشت؟)
کارت تلفن خود شهر زاهدان هم که اینجا گیر مکیاد.. همش کاترتهای استان های دیگست... خرج تلفن کارتی هم به شدت بالاست... بابا از کجا بیارم دیگه... به همه هم باید زنگ بزنی.. بفرما و درستش کن..
در آخر هم یه حرف جدی برای بعضی اطرافیان...
از گذشته و از دوران های مختلف سنین اخیرم یه جا جمع شدن چیزهایی بعضی خوب و بعضی بد بعضی ناشی از تفکرات اشتباه و خود اشتباهات خود و اطرفیانم در اون زمان بوده که به نوعی فراموش کردم از بینشون ببرم و بعضی هم که خوب بود و لازم بود برای اینکه کسی منو بشناسه اونا رو ببینهُ از بین رفتن... خودم به عمد نمیخوام واضح حرف بزنم..
راستی جاتون خالی.. سه بار خواب دیدم به پادگان کوچیکمون حمله شده ( یه بارش حیوانات سخنگو که اسلحه داشتن حمله کردن) دوبار بار هم امریکا بود که حمله هوایی کرد ولی هیچ کس هیچیش نشد یه بار هم خواب دیدم امام زمان ظهور کرد و یه بار دیگه هم خواب دیدم قیامت شده و همه بچه ها زدن بیرون و شهادتین میگیم و یهو صدای خیلی بلند و وحشتناکی اومدو از خواب پریدم...
از خاطره میدون تیر اینجا هم وقتی اومدم میگم.. اونجا که پا برهنه روی ریگذار داغ دنبال پوکه میگشتیم و حال اینکه اون یه دونه پوکه دسته افسر لامصب بود انجا بود که عده کمی (یکی من) فکر مثبت و عده ی زیادی فکر منفی داشتن و فحش میدادن...
دیگه از چی بگم؟ از خیابونای به اصطلاح دو طرفه این شهر که توی هر دوشون ماشینا از هر دو طرف عبور میکنن و بوق هم نمیزنن و ترمز هم به ندرت میگیرن؟ بابا خاطرات زیاده ولمون کن من چه میدونم تو این وقت نا چیز از چی بگم..
از خودم بگم که توی طراحی صنعتی بدون هیچ امکانات آموزشی دارم پیشرفت میکنم
از کمبود تقریبا شدید اکانات بگم؟
از نامردی خیلیها در حق همدیگه؟
از کلاس دیده بانی ؟ اینکه چقدر کشکه اینجا..
همه ی اینا به کنار
با خدای خودم بیشتر از قبل رابطه دارم و بیشتر از قبل در حال شکرش هستم..راستی یه تصمیم گرفتم شاید بعضیا تعجب و بعضیا هم خندشون بگیره ولی همین کارو هم شروع کردم..
اجازه نمیدم این دوازده سیزده ماه باقی مونده به اتلاف بگذره باید به بهترین نحو استفاده کنم..باید با یه تیر بیشتر از دو نشون بزنم و همینکارو هم میکنم. هر کی میخواد هر فکری راجع به من داشته باشه چه به خاطر کارهای گذشته من چه شخصیتی که الان دارم فکر کنه و نتیجه مبارکشو بگیره به من چه.. منم آدم و ممکن الخطا هستم. اگه حرفام کمی نامفهمون غصه نخور شاید مخصوص تو نباشه خو..
راستی دنا به همهتون سلام میرسونه..
پوریا .سعید .محمد. حسین ...
نهایتا دو ماه و نصف یک ماهی میام خونه..
فقط میخوام بگم عزیزانمو از همیشه بیشتر دوست دارم.

