اينكه خدا را بشناسي ولي او را دوست نداشته باشي
و ندايش را بشنوي سپس اجابت را به تاخير بياندازي
و سود معامله با او را بداني ولي با ديگري ستد نمايي
و مقدار خشمش را بداني و نا فرمانيش كني
و درد و وحشت گناه را چشيده باشي و قرب او را با
فرمانبرداريش نخواهي
و تنگي قلب هنگام مشغوليت در صحبت با غير را احساس كرده باشي
و مشتاق به شرح صدر با ياد و مناجات او نباشي
و عذاب دلدادگي به غيرش را چشيده باشي ولي باروي آوردن و
توبه به درگاهش ازآن نگريزي.
و عجيبتر از اينها همه: اينكه مي داني محتاجترين كس به اويي
و از او رويگرداني و به سوي آنچه كه تورا از او دور سازد مشتاقي.
التماس دعا
به نام خدا
* به اين باور رسيده ام که هم? شکست ها و ناکامي هاي گذشته ام پايه اي براي ادراکاتي بوده اند که توانسته اند سطح جديدي از زندگي ام را که تاکنون از آن لذت مي برم ،* بيافرنند .
* مردان و زنان موفق خيال پردازان بزرگي هستند آيند? خود را بصورتي ايده آل از هر جهت تصور مي کنند و هر روز براي رسيدن به آن ديدگاه يا هدف دور تلاش مي کنند .
دوستان عزيز
با دقت مطالعه کنيد هر روز و هر روز ، تکرار و تکرار تا در ذهن شما شکل گرفته و جزئي از باورهاي شما گردند .
آن زمان مي بينيد تغيير آهسته درون شما آغاز و به بيرون شروع شده است . ديگر دنيا را گونه اي دگر مي بينيد .
" شاد و موفق باشيد و در شادي و موفقيت ديگران بکوشيد "
بنام خدا
27 – 9- 86
سلام.
پاز دیشب قبل از خواب و موقعی که پای کامپیوتر بودم مادرم همش گیر میداد که دفترچه و جواب آزمایشمو ( چکاب کامل آزمایش تشخیص علت لاغری زیاد که بعد از یه ماه..) رو آماده کنم تا فردا صبح برم کلینیک تخصیی آخه نوبت داشتم. خلاصه این آزمایش م داستانی شد . اولش که رفتم پیش پزشک عمومی ( همین یکی دو هفته قبل) بهم گفت یکی از موارد تیروئیدت بیشتر از حد معموله و دورش یه خط کشید و برام معرفی نوشت تا برم دکتر داخلی. منم که هر چی شد فکر کردم تیروئیدم پر کاره و دلیل لاغریم همینه خلاصه بیست و هفتم آذر رسید و بالاخره صبح با صدای مادر بیدار شدم. عجب گیری کردیم همیشه باید دیر بیدار بشم هی میگم مامان یا بیدارم نکن یا اگه بیدار میکنی درست بیدارم کن میگه به صورت نا مفهوم داشتی چرت و پرت میگفتی.عاشقم خو..
خلاصه با کمی زحمت رسیدم بیمارستان. مستقیم رفتم طرف پذیرش و ای داد من بیست دقیقه به نه اونجا بودم و اونا گفتن دکتر ساعت ده میاد مادرم هم فکر کرده بود مثل پزشکای دیگه این یکی هم هشت تا ده.. خلاصه
چه کنم کارت درمانی رو گرفتم و رفتم یه گوشه نشستم. تا اینکه یه کی از بچه های آشنا که از من دو سالی کوچکتر هم هست از کنارم رد شد. تازه داشتم اس ام اس میفرستادم واس یکی از بچه ها..
خلاصه نشست پیشم. چقدر ور میزد. بیشعور یه خانومی رو دید که تو داروخونه کار میکنه مدام چشم چرونی میکردو یه حرفای زشتی میزد...
احمق با اون عقاید چرندش. میگه من دوست دارم با هر دختری که زندگی میکنم راحت بزاره من با دخترای دیگه دوست باشم هر روز دعوا کنیم این بگه تو... من بگم... بزاره با دخترای دیگه... اینطوری قشنگه.. یکی نیست بگه آخه احمق کی با هوس و زشتی به جای درستی رسیده که تو میخوای برسی بچه تا کی میخوای تو کار حد اقل خلافی مثل سی دی و... باشی.
چند دقیقه بعد علی منظمی همکلاسی سابقم که باهاش دوران و ماجراهیی در سال دوم دبیرستان داشتیم رو دیدم داره از راه پله ها میاد پایین. معمولا دیر به دیر میبینمش. اومد جفتمون نشست. بلافاصله این یارو از علی پرسید جدید چی داری. منظورشو نگرفتم اما بعد یادم اومد علی تو مدرسه سی دی فروش وحشتناکی بود وهزار البته خونواده اون در خراب شدن وضعیت تحصیلیش بی اثر نبودن و این بد بختو من اون موقعها خیلی دلم براش میسوخت حیف بود این همه هوش و زرنگی به خاطر داشتن یه پدری که چند برابر بدتر از پدر منه از دست داد.
وقتی اون پسر اولیه رفتش منو علی تنها موندیم. از داستان خدمتمو و برنامه هامو این چیزا میگفتیم. علی هم کار دفاتری داره تو ماه شهر. خلاصه گپ زدن با علی باعث شد نفهمم زمان کی گذشت. خود علی هم با مادرش اومده بود نمیدونم کجای بیمارستان کار داشت ولی یه باری رفتیم و دیدم از مادرش با حالت شوخی اونم درست و قشنگ از مادرش پرسید دکتر اومد؟ مادرش با بداخلاقی گفت خودت برو نگاه کن و وقتی میخواستیم دوباره بریم طرف کلینیک و گپ بزنیم مادرش هی میگفت کجا میری وایسا گفتم علی بمون ولی علی گوش نکرد.خلاصه رفتیم طرف کلینیک و رو صندلیا نشستیم باز از وضعیتهامون حرف میزدیم و منم گفتم که برای خدمت چه برنامه هایی دارم. علی کف بر شد تا شنید گفت هر چی شماره از خودت داری بهم بده و اگه شمارتم عوض زد باهام تماس بگیر . خودش هنوز موبایل نداشت اما داره خط میگیره و فکر میکنم حاصل کار خودشه. زندگی قشنگی نداره اونم تو خونوادش یه طرف قضیست مثل خود من با این تفاوت که پدرش توی دوران جنگ موجی شده و در حال حاظر مدتهاست که عصبی بودن و نساختن با پسرش ، زندگی علی رو خیلی زشت ساخته تا جایی که پدرش اگه تفنگ داشته باشه ممکنه که علی رو بکشه اما خوشبختانه چند ماهیه با سر کار رفتن علی اوضاع بهتر شده خدا رو شکر. البته گزارش امروز در حقیقت مربوط به علی نیست اما در اینجا میخوام اینو بگم که هر کسی رو میبینین که تو زندگیتون حتی اگه یه درصد نقش داره و میبینین چه مشکل داشته باشه چه واقعا خوشبخته خوشبخت و بی مشکل باشه شما باید اینطور به بپندارید که خدا اطرافیان هر کسی رو برای اون آفریده ( بعدا راجع به این طرز تفکرم بیشتر حرف میزنم) و باید خودتونو با دیگران سنجش کنین و خیلی جاها خدا داره همچین آدمایی نشونتون میده که ببینه باز هم یادش میافتین یا نه؟ در نوع آخر دیگه مشکلات برای خودتون به وجود میاد و بعدش ممکنه دوباره خوشی داشته باشین اینطور باید بدونین : خدا داره شما رو میسنجه در همه حال.. پس چه بهتره که باهوش باشیم و نهایت استفاده رو ببریم این میشه یه زندگی قشنگ!
دکتر من ساعت ده و نیم اومده بود. شماره من سیزده بود. کی گفته سیزده نحسه.
علی داشت یه دختری رو که با مامانش اومده بود نگاه میکرد و بهم میگفت این یارو صد در صد از ایناییه که زود دوست میشن.. یه نگاه کردم منم همین حسو داشتم اما علی هنوز تو کفی؟ یاد اون موقعها که اومدم به علی یه چی بیاد بدم افتادم و خداییش منگل منو ضایع کرد.. البته اون موقع هم دختر باز نبودم ولی جوری هم نبود که صفر باشه ( هیچ پسری رو پیدا نمیکنین و هر کی رو هم دیدین همچین ادعایی کرد بدوننین چخانه اگرم واقعا اینطور بود بدونین انسان سالم نیست و روحیه طبیعی نداره) ولی خوب من تلاش نمیکردم که با دختری باشم چون نیاز آنچنانی نمیدیم اما میدونستم قدرتشو دارم که با کلی دختر بپلکم اما این جلف و الاف بازیها چه عاقبت قشنگی داره و کجاش یه خوشی واقعا درسته؟ البته یانم باید اظافه کنم که حس من نسبت به جنس مخالف شدت نداشت و اگرنه اگه میخواستم عرضو داشتم و هر کسی هم میتونه داشته باشه میدونینن چرا چون هوس یعنی گناه و گناه کردن واقعا آسونه و شیطون راههاشو میزاره جلوتون فقط کافیه بفهمه کمی دوست داشته باشین.. پس مراقب خودتون باشین و اگه هم کسی سر اینچیزا شمایی که اهل این حرفا نیستین بی عرضه پنداشت بدونین بی عرضه اونه که واقعا فکرشم اشتباست و عرضه نداشته مثل شما درست باشه.
صحبت های منو علی ادامه داشته تا اینکه گفتم علی برو دیگه فکر کنم دکترت اومد. خلاصه رفتش.
خلاصه زمانی که تازه شماره های 3-4 داشتن ویزیت میشدن علی خدا حافظی کرد و رفت. منم داشتم با گوشیم ور میرفتم. یکی دوباری هم بلند شدم قدم زدم چون من یه جا بند نمیشم عین این بچه ها هستم..
یه بار که برگشته و نشسته بودم یه آقایی رو دیدم که بلند شد و در همون نزدیکی از تو راهرو رفت واسه خودش از ظرف بزرگ مخصوص چایی عمومی یه لیوان چای اورد. منم که کمی کسل شده بودم با این حرکت این آقا تصمیم گرفتم پاشم و واسه خودم پای بریزم. خیلی وقته چای خور نیستم حتی شبا هم اگه بخوام بیدار بمونم دیگه مثل سابق چای نمیخورم و شاید ماهی بیشتر از ده فنجان چای میل ( هوی گیج منظورم ایمیل نیست ) نکنم. خلاصه چایشم پر رنگ و حال به همزن بود. یه لیوان یه بار مصرف کوچیک برداشتم و تا حدود نصف پر کردم و دوتا قند هم برداشتم. تا راه افتادم یه دیدم همون آقایی که منو تحریک کرده بود از پشت سر و نزدیکم اومد و بهم گفت بهت پیشنهاد میکنم قند نخوری و اگرنه مثل من...
برام جالب شد.
گفتم چرا؟ گفت به دو دلیل: یک قندت میره بالا د : اولی هیچ ، این قندا کلی دست بهشون خورده
یه دو سه ثانیه ای فکر کردم و گفتم راست میگین . با خودم گفتم واقعا راست میگه تازه محیط بیمارستان هم که بدتر... خلاصه همون چند قدمی رو برگشتم و قندها رو تو سطل زباله انداختم و حتی برشون نگردوندم اومدیمو دست من تمیز نبود اون وقت دیگران چه گناهی کردن...
خلاصه رفتم طرف سالن انتظار و رو صندلی نزدیک همون آقا نشستم. کمی از چای رو خوردمو گذاشتم روی میز دم دست. صحبت کردنمون شروع شد و از هم صحبتی با این آقا احساس خوبی داشتم. حرفای احالی راجع به چای و سپس رپیم قضایی و بیماری و لاغری و .. زد و اطلاعاتی بهم داد من معمولا از اطلاعاتی که راجع به سلامتی بهم داده میشه ( توسط افراد مخصوصا غیر از دکتر) خیلی خوشحال میشم.
خلاصه در مورد چای اینطور گفت بد نیست شما هم بدونید البته شاید بدونید به من چه من واسه اونایی که نمیدونن دارم میگم که به اونایی که میدونن پز بدن که حالا ما هم میدونیم ، ببخشید یعنی به اونایی دیگه ای که نمیدون بگن و این روند ادامه پیدا کنه ... اصلا چه ربطی داشت؟ چیه دعوا داری؟ چه گیری کردیما..
بذار راحتتون کنم: چای دو نوعه یک کمرنگ دو پرنگ.
گفتم وب من شنیدم چای کمرنگ برای رفع خستگی بهتر عمل میکنه اونم تایید کرد
و گفت چای پررنگ دو حالت داره یک مصرف با قند دو خالی خوردن
اگه با قند بخوری دوتا ضرر داره یک : قند دو چای پررنگ برای معده خیلی ضرر داره ( من که شنیدم کم خونی و فقط آهن هم میاره صرف زیادش من که اصلا چای خور نیستم) و مصرف چای پررنگ با قند ضرر چای رو هم بیشتر میکنه پس بنابراین چای بدون قند بهتره
مصرف چای هم تا نیم ساعت بعد از قضاهایی مثل گوشت و اسفناج که آهن زیادی دارن باعث رسوب آهن میشه و بلا استفاده هم میمونه و فقر آهن میاره و...
نتیجه ی کلی : بهترین حالت مصرف چای چای خفیف و کمرنگ و بدون قند هستش.
آقاهه راجع به خرما و رژیم غذایی و لاغری هم یه چیزایی گفت. خداییش اطلاعات عمومیش در این رابطه حرف نداشت. پرسید چند سالته گفتم نوزده سال و اومدم ببینم چرا اینقدر لاغرم. قبلا دو بار آندوسکپی داشتمو و معدم... خلاصه گفتم معده ام الامراضه و اونم نایید میکرد و حرفای جالبی میزد .
ازش پرسیدم شماره شما چنده گفت چهارده گفتم یکی بعد از من هستین به شوخی و با لبخند گفت سیزده عدد نحسیه. گفتم خوب اگه نحس نبود من میدادم شما جای من برین من عجله ندارم و خلاصه اونم خندید و گفت نهمن وقت زیاد دارم تا ساعت دوازده فرصت دارم. خلاصه صحبت ها ادامه پیدا کرد. اظلاعات جالبی بهم داد. یه نمونش راجع به خرما که یکی از بهترین مواد قندی هستش . خرما آهن زیادی داره و انرپی زاست اما دیدم که اینجا بعضی از مردم خرما رو به ماست میزنن و میخورن و خوشمزست اما نمیدونن خرما سدیم ( دقیقا یادم نمیاد ) و... و اینا با هم رسوب میکنن ... فقط همینو یادم میاد که این دوتا نباید با هم خورده بشن.
در مورد لاغری هم تبادل نظر میکردیم تا اینکه گفت با اینترنت سر و کار داری؟ گفتم بله چه جورم البته الان هفته ای دو هفته ای یه ساعته میانگینش ولی قدیم ندیما حتی 14 ساعت در شبانه روز و شاید بیشتر هم بوده... و گفت خیلی بالاست و مضرره... گفت توی اینترنت رژیم غذایی مناسب سن و مشخصات بدنت (جدول)رو میتونی پیدا کنی. گفتم والله من که کارم با گوگله وشما سایتی سراغ دارین؟ گفت منم گوگلی هستم و اهل سایت مایت نیستم منم باهاش هم عقیده هستم چون خودم دایرکتوری باز و ... نیستم بیشتر چیزایی رو که میخوام به وسیله گوگل و .. از حلقوم نت میکشم.
خلاصه حرفای جالب دیگه هم زد و واقعا از هم صحبتی باهاش خوشم اومد و نفهمیدم زمان کی گذشت. تا این که نوبتم رسید. بهش تعارف کردم و بالاخره خودم رفتم. چشمتون روز بد نبینه. پنج تا آمپول ب 12 و کلی قرص برام نوشتن. دکتره همونی بود که اولین بار معده منو آندوسکپی کرده بود. خلاصه جواب آزمایش رو که نگاه کرد گفت فقط یه مورد از موارد مربوط به تیروئیدت بالا و غیر عادیه اگه همشون بالا بودن میتونستیم بگیم پر کاره اما اینکه خیلی لاغری به دلیل کمبود ویتامین در بدنته و گفتم والله من مولتی ویتامین خیلی خوبی رو به مدت چندین ماه مصرف میکردم و خلاصه گفتم ب کمپلکس بهم دادن از چند روز پیش ب 12 توشه ؟ گفت نه... خلاصه گفت این داروهایی که مینویسم مصرف کن و یه آزمایش مخصوص تیروئید برا 15 روزه دیگه باید بدی و یه نوبت سونوگرافی هم تا زمانیکه تا یه ماه دیگه میای اینجا باید انجام بدی که ببینیم علت لاغری زیادت چیه. خلاصه همین که بیرون اومدم یه لحظه رفتم طرف آقاهه و مسئول پذیرش مربوط که گوشه سالن هست گفت شماره بعدی بره داخل منم مزاحم اون آقاهه شدم و تا میخواست یه برگه در بیاره و درخواستم مبنی بر دادن ایمیل و آیدیش بهم رو عملی کنه گفت اشکال نداره من وقت دارم شماره پونزده بره فعلا.. خلاصه من ازش تشکر و معذرت خواهی کردم و زیاد هم طول نکشید که نوبت اونم رسید و رفتش.
اما خداییش خیلی ستم بود که من خواستم روی اسکناس آیدیشو بنویسم و خودش یه کارت ویزیت در اورد. گفتم آها راست میگین گردش میکنه و...
منم که دیگه وقتی رفتم برا آزمایش و سونو گرافی و ویزیت دوباره برای یه ماه دیگه نوبت تعیین کنم خوب شد یادم اومد که داروهامو نگرفتم برا همین آخریین جایی که رفتم داروخونه بیمارستان بود. تازه فهمیدم پنجتا آمپول دارم دیدم ای بابا... اولش فکر کردم همش ماله یه روزه بعدش دیدم نوشته روزی یه عدد.آموپلو گذاشتم وقتی اومدم شهرک خودمون رفتم تو درمونگاه محل آمپول زدم. اخیرا بر خلاف گذشته آمپول اذیتم میکنه البته بستگی به تزریق کنندش هم داره اما من یکمی سخت میگیرم الکی... خلاصه دیدم یکی از بچهها که نوبتش قبل من بود در حین اینکه آپول میزد صدای خانومی که داشت تزریق میکرد بلند شد. وحشت کرده بود. این پسره منگل از آمپول زیادی میترسیده و پریده تو هوا.. همه زدن زیر خنده و به شوخی چیزایی میگفتن. البته من از دوم دبستان به بعد پسر خوبی شدم و دیگه اصلا از آمپول نترسیدم و آخ نگفتم. خلاصه هیچ دیگه بعدش اومدم خونه ولی داروها رو همون موقع مصرف نکردم. اینقدر تنوعشون لا اقل برای من زیاد بود که نمیدونستم به کدومشون باید برسم. حال و حوصله دارو ندارم. ولی میخوام هر طور شده بدنم روی فرم درست بیاد و دیگه لاغر نشم.
دوستانی که مثل من لاغر بوده اند و بالاخره درمان شده اند لطف کنن اگه اطلاعاتی دارن ما رو بی نصیب نذارن واقعا ممنون میشم.
امیدوارم که استفاده ببرین واقعا حرفهای قشنگین

23 آذر 1386
سلام. بالاخره روز مورد نظر رسید. تولدم روز بیست و سوم آذر ماه هستش. ساعت پنج بعد از ظهر به دنیا اومدم چشمتون روز بد نبینه.![]()
خوبی تو؟ این تولد ما هم داستانی شد. من فکر میکردم پنج شنبه میشه بیست و سوم و خلاصه منم از چند روز قبلش قرار رو بر این داشتم که تولدم رو بزارم 22 آذر یعنی شب روز تولدم. خلاصه واسه همین از چهارشنبه صبح که میخواستیم این کیک سفارشیمو صبح با محمد و با ماشینشون بریم بیاریم تا خود ساعتی که مراسم کوچیک شروع شد یه دنگ و فنگایی بود. کیک رو رفتم از یه شیرینی فروشی گرون گرفتم بعدشم پشیمون شدم حتی طرحشو اون طوری که میخواستم نزده بودن خاک عالم تو سرش کنه مثلا گیتار برقی خواستم. رفته یه گیتار معمولی و به شکلی مسخره طوری که انگار چراغ ال ای دی داره و یه اسباب بازیه برام کشیده خاک عالم تو کیکاش کنن نه نکنن بهتره مردم بیچاره چه گناهی کردن.. خلاصه به دلیل اینکه سعید نمیتونست ماشین بیاره ما دوست داشتیم با ماشین یکی از بچه ها تابی بخوریم و بچه ها رو بیاریم لذا یکم مشکل داشتیم تا اینکه بالاخره خود بیست و سوم یعنی جمعه بعد از ظهر ساعت شش سعید با ماشین اومد. باباش خونه نبود واسه همین تونسته بود ماشینو بیاره. همین که تازه سوار شدم مادرش تماس گرفت باهاش.من یکم نارحت شدم سعید گوشی رو قطع کرد و دیگه تماسها رو جواب نداد به سعید گفتم بیخیال شیم بهتره بیخیال... ولی کارمونو کردیم.راستش من خوشم نمیاد کسی ناراضی باشه در هر زمینه ای که باشه...
به قول سعید مادرش اطلاع جالبی در مورد سهمیه بندی بنزین نداره و به خاطرهمین سهمیه بندی بنزین گیر میده خیال میکنه ده کیلومتر چقدر بنزین مصرف میشه. منظور از ده کیلومتر تمام دورها و رفت و برگشت تا شهرک بغلی که شیرینی فروشی اونجا بود ، بود. خلاصه پوریا، سعید و حسین، رضا و محمد م و محمد ع و ساسان هم که یکی از بچه های آشنا و با حال دعوت بودن. محمد هم که از وقتی دعوتش کردم هر روز ازم میپرسید چی برات بگیرم.کشت منو این و میگفت تو خودت اون قدیما روز تولدم بدون هیچ مراسم هم کادو میدادی گفتم ببین خودتو زحمت ننداز من هدیه نمیخوام تو فقط بیا.
آخرشم پنج شنبه سعید هدیشو آماده کرده بود و حسین هم همینطور.
اگر چه هدیه سعید گرونتر ازهدیه حسین بود اما هدیه حسین هدیه با ارزشی بود حیف که وقتشو ندارم چهار صد صفحه این کتاب ارزشمندو بخونم. حسین زده بود به هدف سعید هم زده بود به هدف و نامزد عزیزم هم که گرونترین و بهترین هدیه رو گرفته بود اون حسابی غافلگیرم کرد.![]()
با حسین مشورت کرده بودم و گفته بودم امسال تولدمو نمیخوام خواهر برادری بگیرم و میخوام فقط پسرا رو دعوت کنم . دیدی پارسال پسرای بی جنبه ای که تو میدون دیدنمون چیا پشت سرمون گفتن واقعا این آدما...![]()
جمعه هم که مراسم کوچیکمونو گذاشتیم فقط منو حسین و سعید و محمد م بودیم. دیگه کسی نبود . اول منو سعید با ماشین رفتیم کیکو بیاریم. هنوز وارد شیرینی فروشی نشده کیکو تو ویترین دیدم و از همون اولش خوشم نیومد و به سعید گفتم به دلم ننشست گفت چی کار دل داره باید به معده بشینه.
خلاصه کیک پارسال هم خامه ایتر بود هم خوشگلتر هم یه کم خوشمزه تر نمیدونم چرا از کیک مربعی خوشم نمیاد . ![]()
تو راه با حسین اس ام اس بازی میکردیم که کارد و وسایلو بیاره. خلاصه بقیه خریدامونم کردیمو اومدیم و بچه ها رو سوار کردیم و از کنار میدونم که رد شدیم دیدم چه عجب حسابی خلوته. دیشب که خیلی شلوغ بود. رفتیم یه گوشه روی یکی از این نیمکتا کیکو گذاشتیم. کیک دو و نصف کیلو برا چهار نفر. نصف همین کیکو خوردیم و نتونستیم بیشتر بخوریم.همش بیست دقیقه طول نکشید.
با دوستام رو بوسی کردم و همدیگه رو بغل کردیم.![]()
بالاخره آرزوهامو تو دلم مرور کردمو
و شمعا رو فوت کردم البته این شمعا که خاموش بشو نبودن من چی میدونم اینا فشفشه بودن یا شمع..
بعدشم وسایلو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم. نگاه حتی یه سی دی درست هم نبود.
محمد قراربود حرکات نیمچه ناموزون بره ولی نشد خو.. بعدشم با بچه ها رفتیم کمربندی شهرکو دور زدیم. جاتون خالی. یه جاده معمولی و تاریک و خلوت . یه قسمتی سه راهی بود و هوا روشن بود و سعید به یاد قدیم ندیما ماشینو یه دور در جا داد
و این حسین هم هر چی داد زدیم بابا شیشه رو بکش بالا بنده خدا هول شد و ما هم از بوی لاستیکو گرد و خاک خفه شدیم. خلاصه بعدشم منو رسوندن خونه . سعید که فرداش امتحان داشت
و ازش ممنونم که با وجود این شرایط شادمون کرد و خلاصه بنده خدا دیگه رفت. محمد هم رفتش . من رفتم خونه و نصف بقیه رو گذاشتم و شام خوردمو بعدش حسین اومد دنبالم با هم تو میدون تاب میخوردیم. در کل تولد امسال بد نبود اما تولد پارسالم اگه بخوام بین هر چی تولده حساب کنم برای من قشنگترین تولدی بود که تا حالا دیده بودم کای به این ندارم که تولدم بوده باشه یا..
اما خداییش کاش 22 آذر بدنیا اومده بودم.
جالب اینجاست پدر ساسان 22 بدنیا اومده بود و ساسان زمانی که روز قبلش میخواستیم بگیریم به همین خاطر نتونسته بود بیاد امشبم که نتونست بیاد.
خلاصه هزینه های تولد با خودم بود یعنی اینکه حاصل کار خودم بود. هیچ وقت تو خونواده برام تولد نگرفتن. حتی پولایی که از طرف شرکت به عنوان هدیه بهم میدادن بهم نمیرسید اما خوشحالم که تولدامو خودم گرفتم .
البته من تولد رو دوست ندارم خیلی شلوغ باشه
از شلوغی بدم میاد. نامزدم بیشتر از هر کس دیگه ای بهم تبریک گفت
و صد البه که اون حسابی غافلگیرم کرد. من برای دوستان وبلاگ نویسم هم دعا میکنم
. بچه ها ما کلی مشکل داریم برای ما هم دعا کنید و ما رو بی نصیب نگذارید...

بقیش رو هم اگه خواستین ببینین
1
يك روز در يكي از كلاسهاي عاشقانه « نانسي . جي » به ماگفت كه او و شوهرش در طول يك ماه روزي را براي بازي كردن تعيين كرده اند ... به سرعت
كلاس ما مجذوب اين ايده شد و بحث دربارة آن را آغاز كرديم ... به اين صورت در حال حاضر ما زوجهايي را داريم كه روز موسيقي ،غذا خوردن با هم و البتة
رابطة جسماني شان را جشن مي گيرند .
2
شما مي توانيد موضوعات خاصي را براي روزهاي مختلف در نظر بگيريد .
- موضوع غذا : تمام روز را بر روي غذا و مسائل مربوط به آن متمركز شويد ... صبحانة مخصوصي آماده كنيد ، به خريد برويد و برنامه هاي وراكي متنوع و
گوناگوني را براي همسرتان تدارك ببينيد .
- موضوع احساسي : تمام روزرا فقط به حواس پنجگانة خوتان توجه كنيد و اقداماتي را برنامه ريزي نمائيد كه توجهتان را به حواس پنجگانه تان معطوف دارد ...
براي هم با اشاره پيغام بفرستيد ، طلوع آفتاب را در كنار هم تماشا كنيد ، نان بپزيد و با دستهاي خودتان آرد را ورز بدهيد ، در يك كنسرت شركت كنيد وبه
صداها نيز توجه داشته باشيد .
3
روزهاي هفته براي كار و آخر هفته براي استراحت در نظر گرفته شده اند . چه كسي چنين گفته است ؟ ؟ روزهاي چهارشنبه و يكشنبه ، ايام بسيار
خوبي براي عشق و عشق ورزيدن به شمار مي آيند ، اما از ساير روزهاي هفته هم مي توان استفاده كرد ...!
در حاليكه عشق آخر هفته يك روز با به خود اختصاص داده و با آرامش همراه است ، عشق روزهاي ديگر هفته نيز مي تواند سريع ، جذاب و غير منتظره باشد
... در مورد آن فكر كنيد ...
شبهاي عاشقانه
1
شام ، زير نور شمع ... از همان ساعتي كه بچه ها را ميخوابانيد و تلفن را از پريز مي كشيد ، شب عاشانه آغاز ميگردد
. دراين هنگام مي توانيد به سرعت به يكي از رستورانهاي كلاسيكي كه تا ديروقت باز هستند برويد ...
2
در راه بازگشت از محل كارتان به خانه ، يك بطري نوشيدني و يك دسته گل رز بخريد ...
( اين كار كلاسيك را هميشه انجام دهيد ...)
3
تمامي اثاثيه را از اتاق پذيرايي خارج كرده ، فرشي را روي زمين پهن كنيد و ضبط صوت استريوتان ار به اتاق پذيرايي بياوريد . نوار
موسيقي مورد علاقه تان را داخل ضبط صوت بگذاريد و در حاليكه بهترين لباستان را بر تن كرده ايد ، جلوي در ورودي منزل به همسرتان خوش آمد بگوئيد و
سراسر شب را به خوشي بگذرانيد .
ملاقاتهاي ارزان
1
ميان يك ملاقات ارزان و يك روز گنگ تو خالي تفاوت بسيار زيادي وجود دارد ...!
2
رفتن به سينما ، ارزان اما جالب و لذت بخش است .
3
خريد از فروشگاه اجناس دست دوم ... ممكن است با پوشيدن بعضي از لباسها به خنده بيفتيد ...
4
به پيك نيك نوشيدني و پنير برويد...!
ملاقاتهاي تأثير گذار
1
چه چيزي تأثير گذارتر از طلوع باشكوه خورشيد و يا غروب زيباي آنست ؟
صبحانة مختصري تهيه كرده ، در نقطه اي آرام مشغول خوردن آن شويد و دركنار يكديگر از طلوع خورشيد لذت ببريد ...
و يا زماني را براي صرف شام تعيين كنيد و بازو به بازو هم به تماشان غروب خورشيد بنشينيد ...
2
با هم قرار بگذاريد كه به يك سمينار برويد ... براي مثال سمينار « آنتوني را بينز » مي تواند شما را در بهتر ساختن روابط عاشقانه تان كمك كند .
3
مقداري كاغذ سر برگ دار تهيه كرده و روي آن بنويسيد :
« صد دليلي كه بخاطر آنها تو را دوست دارم ...» وبه اين ترتيب تمام عصر با با بيان كردن دلايل خود سپري كنيد .
ملاقاتهاي كلاسيك
1
شام و تماشاي فيلم ...
توجه كنيد :ابتدا فيلم را ببينيد تا به اين صورت با صرف شامتان تداخلي ايجاد نشود . به علاوه مي توانيد پس از صرف يك شام بسيار عالي در فضايي بسيار
آرام ، دربارة فيلم به بحث بپردازيد .
2
شام و رقص ...
( اگر رقص بلد نيستيد ، كلاس رقص را فراموش نكنيد ... )
گذاراندن كلاس رقص ماهها شما را به خودش مشغول خواهد كرد و شما را به رقص در كنار همسرتان وامي دارد ...
3
يك دوچرخة دونفره ...
4
پياده روي در كنار ساحل ...
5
قدم زدن در پارك ...
6
منظره : درياچه ...
تجيزات : يك قايق...
ويژگيها : شما و همسرتان ...
ملاقات در كلاسها
1
يك نوازندة ماهر پيانو استخدام كنيد تا هر هفته يكبار به خانة شما بيايد و براي شام عاشقانه تان به آرامي پيانو بنوازد .
2
براي يك عصر خاطره انگيز ، اتومبيل گرانقيمتي اجاره كنيد ، سپس لباس بپوشيد و با هم به گردش برويد ... اما نبايد در جايي توقف داشته باشيد و حتماً
بايد چندساعتي در كنار هم رانندگي كنيد ، نوشيدني بنوشيد و مناظر اطراف را تماشا كنيد .
3
يك روز خود ره به چشيدن طعم نوشيدني ها بگذرانيد ... در تك تك مغازه ها كمي نوشيدني بنوشيد ... اين نوع سرگرمي ها شما را مفتون خود كرده وبراي
سالهاي آتي مجذوب خود خواهد ساخت .
4
در كنار هم تمامي شهرهاي كشورتان را از نزديك ببيند .
استراتژي هايي براي خلق ملاقاتهاي عاشقانه
1
شما مي گوئيد كه فقط براي ملاقاتهاي عاشقانه وقت نداريد ؟ ... يكي از بزرگترين دزدهاي زمان تلويزيون است ... اين تجربه را آزمايش كنيد ... فقط براي
يكماه تلويزيون را كنار بگذاريد ، شرط مي بندم كه كمبود وقتتان از بين خواهد رفت ...
2
عشق راست دستها بر عليه چپ دستها ...! كداميك شيوة شماست ؟ ... دسات دستها خلاق ، با احساس و نو آورند ، چپ دستها نيز منطقي ، جزيي
نگر و با افكاري سازماندهي شده هستند .
- راست دستها مي كوشند تا درخلق تجربيات ، حالات و خاطرات به خوبي عمل كنند . آنها عاشق ديدن فيلمهاي عاشقانه در سينما ، صرف يك شام عاشقانه
و نوشتن يادشتهاي عاشقانه هستند .
- چپ دستها مي كوشند تا دربرنامه ريزي ، طراحي و ساماندهي خوب عمل كنند . آنان مهمانيهاي باشكوهي بر پا مي كنند ، هرگز روز سالگرد ازدواج را به
دست فراموشي نمي سپارند و پيش از فرا رسيدن هر مناسبتي هدية آنرا تهيه مي نمايند
منبع:سایت لوسه
رپ و دنیای آن از نظر من
اگه خودت رپری بخون، اگه گوش میدی باز هم بخون، اگرم گوش نمیدی و بدت میاد باز هم بخون.. مطمئن باش ضرر نداره!
بازم سلام. همین چند دقیقه پیش از نوشتن مطلب قبلی فارق شدم. این دفعه میخوام راجع به موسیقی رپ حرف بزنم. میشه گفت میخوام نقد کنم. البته من رپ باز نیستم اما سابقه خوانندگیشو به نوعی دارم چه برسه به گوش کردن زیاد. نمیخوام چرت و پرت بگم ..نمیخوام بگم رپ و رپر مزخرفن نمیخوام بگم چیز بدی هستن.. میخوام از خوبی هاش هم حرف بزنم.
اولا که من رپ باز نیستمو یه متال باز هستم یعنی اصلیترین چیزی که گوش میدم سبک متال و نه حتی راک هستش..و زیر مجوعه های دووم ( رستاخیز) متال و گاتیک متال اصلیترین زیر شاخه های اونن که بهشون علاقه دارم چون واقعا جو سنگین و در بالای نود درصد درستی دارن..
اما در مورد رپ که به قول امروزی ها جواتتر از این دیگه نیست( چیش پا افتاده) تا حدی پیش رفت که خودم دیدم بچه های اول راهنمایی حرف از متن ( تکست رپ) و خوندن میزنن.. سبکی که هر کسی بیشتر تحریک میشه بخونه تا اینکه فقط لذت گوش کردن رو ببره.. ( البته تو کشور ما و رپ پرشین جون اینطوری هستش نه ...)
هنر یه چیزیه که حد اقل با یکی از حسهای پنج گانه ارتباط قوی و خوشایندی بر قرار میکنه ( برای عده ای نه چندان کمی).. بنابراین اشتباهه که بگیم رپ کردن هنر نیست اما آیا هر هنری هنره؟ و آیا همه جوره یه چیز هنره؟
به نظر شما آیا چیزایی که همه گیر و تبدار هستن نمیشه استفاده های بهتری ازشون کرد..؟ بعضی وقتا خود ارائه دهنده کار هم دوست داره این کار رو کنه اما انگیزه نداره..
در بالای نود درصد رپرهای ما اگرم میبینید اجتماعی یا یه کار به اصطلاح درست ارائه میدن آیا شما مطمئنید که اینا صد در صد آدمای درست و با منظقی هستند. میخوام اینو بگم که اکثر این رپرا برای جذب انواع مخاطب اینکارو میکنن و گولشونو نخورین.. اکثرا اول کار اجتماعی بیستر ارائه میدن.. ولی بعد میبینید چرت و پرت هم میخونن..ولی واقعا هستند کسانی در بینشون که بالای نود درصد کارهاشون درست باشه.. اونقدری که رپرای ایرانی فحش میدن رپرای خارجی به هم بد و بیراه نمیگن..
خوب حالا مثلا یه رپر اومد توی موزیک نا قابلش هم یه بد و بیراه به اون یکی داد، اونی که گوش میکنه چه سودی میبره این وسط جز در اختیار گذاشتن مغزش برای چند تا حرف نادرست..
هر وقت دیدین فطرت آدمی جوری شد که اگه بهش فحش بدن لذت ببره اون وقت میتونیم بگیم رپ ( این مدلی که بد و بیراه گفتن داره نه شکل درستش) سبک کار درست و مطمئنیه..
این که دو نفر برای شما اینطور تفسیرش میکنن که خوب این یه سبکه و مشخصاتش اینه این چرت و پرت ها رو بهشون توجه نکنید از کجا میدونید که اونا آدمای بیشعوری نیستن؟ آدمای بی شعور همه جوره بی شعور بودن خودشونو میتونن نشون بدن.. این که یه نفر که آهنگ ساز خوبی هم باشه ولی خودشم بخونه و فش بده این دلیل نمیشه چون یه چیزی هم بلده و مثلا حتی بلده متن و رقص تکلم رو هم خودش آماده کنه ، بگیم کارش درسته..بستگی داره چه طور آدمی بگه کار این آقا درسته.. مشخصه اونایی که تایید میکنن همچین اشخاصی رو، بلا نسبت یا خودشون بیشعورن یا الکی آهنگ گوش میدن یا تو باغ نیستن و یا از اینایی هستن که الکی خوشن..
بزارین از رپ بگم. سیاه پوستان امریکایی که اصل و نصبشون به افریقا بر میگرده در حقیقت، حق نداشتن موسیقیی رو که سفید پوستان میخونن اونا هم بخونن... سبک رپ در حقیقت از همینجا شروع شد و سیاه پوستا هم که خیلی شاکی بودن توی این سبک کلمات خیابونی رو ادا میکردن و سیاه پوستای دیگه هم کیف میکردن.. البته دقیقا به همین شکلی که الان میبینین نبود.. ولی مسلما پیشرفت داشت..
خلاصه نمیشه گفت این سبک رو دنبال کردن تقلید کردنه چون خیلی چیزا بودن که همه دنیا رو گرفتن اسم این نمیشه تقلید.. ولی این که لباس و هم مثل اونا پوشید این میشه تقلید.. شما که به زبون مادری و فارسی و گاها با وجود امکانات نسبتا کم خیلی هم جالبتر وکارتونو ارائه میدین پس دیگه په نیازی داره که لباستون مثل اونا باشه..
یه آقایی مثل پیشرو.. بله اینجا اسم میبرم شاید طرفداراش ناراحت بشن و بد هم بگن به مخالفش.. ولی باید بگم کسانی که جزئ این گروه هستند یا زیاد از قوه فکر استفاده نمیکنن یا درست استفاده نمیکنن یا خودشون مشکل دارن.. من خودم اوایل که رپ گوش میکردم ( البته از اونایی نبودم که وقتی رپ به شدت همه گیر شد منم شناخته باشمش) از پیشرو خوشم میومد اما واقعا چه معنا داره از یه طرف در مورد خلاف و قشنگ نشون دادن اون بخونه از یه طرف از عذاب آخرت بگه.. بعضیا میگن خوب سبک رپ همینه.. آريالا سیاه پوستا با سفید پوستا مشکل داشتن ما که با کسی مشکل نداشتیم وقتی میتونیم قشنگتر و انسان دوست داشنی تر بخونیم چرا بیایم .. چرا اگه کسی خریت کنه ما هم خریت کنیم عزیزان رپر .. خود شما صد در صد اگه بهتون این فحشهای زشت داده بشه خوشتون نمیاد .. کل گذاشتن کار حیوانه و انسانو از خیلی چیزا عقب میندازه .. پس اگه طرفدار سبکتون هستین چرا کاری نمیکنین اون عاقلا تاییدش کنن.. اگه شما بگین اونا احمقن در حقیقت دو چندان خودتونو احمق نشون دادین.. مگه تمامراه پول در اوردن رپه.. شما چطور اون چیزی که گیرتون میاد وقتی برای این گیرتون میاد که یه بیشعور یه آدم دیگه (کاری نداشته باشین اون چطور آدمیه) فحش میده و آبروشو میبره.. نه میخوام بدونم واقعا چطور دلتون میاد.. حتما دلتون دل واقعی نیست و حتی لیاقت نداره بهش بگی سنگ باید بگی زباله..برای شهرت خوندن و برای جذب انواع و اقسام مخاطب خوندن ...
دوست گلم محمد .م که یکی از با منطقترین و بهترین دوستام هست حرف جالبی میزنه. ببینیم چی میگه:
به نظر من نباید به رپ فقط به چشم منفی نگاه کرد، میشه از همین رپ خیلی استفاده ها کرد. اما تو ایران میتونست خیلی بهتر از اینا باشه ، میشد خیلی پیام ها رو به جامعه رسوند، نا امیدان رو امید داد و خیلیا رو برای کار مثبت تشویق کرد....
من حرف محمد رو کاملا تایید میکنم. به نظر من هم اگه اینطور میشد خیلی عالی بود.. میشد یه سبک عالی و پر فایده.. اما اگه خیلی از افراد جامعه ( معمولا عاقلان) و افراد مسنتر که این سبکهای جدید به مزاجشون نمیخوره ، با این سبک مواق نیستند به این خاطره که رپ هم در بین اون سیاه پوستا و هم اینجا کلی حرف زشت و منفی ( منفی دو - بعدا از عقاید جدیدم در باره منفی و مثبت حرف میزنم) درش هست..
ببینید. به عقیده ی من بالای نود و پنج در صد از آدما اگه در مورد ی چیز یا موضع مثبتی باهاشون حرف بزنید یا نشونشون بدین چنانچه فقط کمی اعمال یا نمایشگرهای منفی درش وجود داشته باشه به احتمال زیاد کمتر از پنجاه در صد قبولش دارن.. میشه گفت به فطرت آدم هم بر میگرده..
حالا چرا به نظر شما این حرفا توش هست؟
بزارین واضحتر حرف بزنم. اون سیاه پوستا موزیکی رو ابداع کردن که قبل از اون سفید پوستها نداشتن.. اما آیا مگه لازم بود حتما چیزای منفی درش به کار بره؟ خودتون به این داستان توجه کنینن!!! اونا عقده ای شده بودن و نمیشه گفت اصلا حق نداشتن ولی کسی که به شکل درست این رو هدایتش کنه فکر نمیکنم بوده باشه..
در کشور ما هم مخصوصا یکی مثل پیشرو و یکی مثل هیچکس واقعا عقده ای هستن و خودشون هم میگن.. عزیزان طرفدار این آقایون لطفا بجای فحش دادن به بنده به این کمی تفکرشونو به کار بندازن مسلما اشخاص دیگری هم است اما اسم اشخاصی رو بردم که دیگه بچه کوچیکا هم میشناسنشون و اگرنه خیلیا رو میشناسم و من سبک رپ رو مثل خیلیا از این یکی دو سال اخیر نبود که شناختم و مثل خیلی از این متال بازهای الان که اول رپ باز بودن رپ باز نبودم و قبلش متال رو میشناختم و گوش میکردم ولی باز هم متال رو بیشتر میپسندیدم اگر چه رپ ظاهر شیکتر و قشنگتری داشت اما یه رپ باز نشدم .. رپ باز یعنی کسی که زندگیش رپه ..
توجه کنید.. عقده چیزیه که حتما دلیل داره.. همونطور که اون سفید پوستا باعث عقده ای شدن سیاه پوستا شدن که البته سیاه پوستا حق داشتن ( ولی به نظر من میتونست از این بهتر باشه این سبک البته خوب فرهنگ اونور آبی ها چه سفید چه سایه به اندازه فرهنگ ما غنی نیست) حال بیاید بیاندیشم.. چرا مردم ما عقده ای شدن ، چرا مردم ما بیشتر از بقیه دوست دارن مشهور باشن و این لذت تقریبا کاذب رو تجربه کنن؟ آیا همه واقعا با علاقه و برای خاطر مردمشون میخونن؟ آیا یه منبع در آمدزایی درست و یه راه اشتغال زایی درست هست؟ مسلما خواننده های پاپی هم داشتیم که با رپران همکاری کردن و بعضی هم خود رپر شدن..البته منظورم خواننده هاییه که درست میخونن ولی مجوز بهشون نمیدن و نیز بعضی از خواننده هایی که خودشون مجوز دارن اما.. و تعدادشون هم کمتره..
حالا به نظر شما دلیل اینکه رپرای ما بیشتر از نود و پنج درصد اونا عقده ای و دنبال شهرت هستن چیه..؟
مطمئن جواب های سیاسی هم وجو داره .. نظر شما چیست؟
بسم الله الرحمن الرحیم
15/9/86
بسیج و بسیجی ( عقیده ی من)
سلام. در واقع این مطلبی که الان میخوام بنویسم و براتون بزارم رو میخواستم یه روز مونده به روز بسیج بنویسمو و قرارش بدم. منتها بنا به دلایلی چون کمبود وقت و .. نشد. اما خوب اشکالی نداره..
قبلا از هر چیز میخوام بدونین من نه بسیجی هستم نه از بسیج بدم میاد و نه خوشم میاد . اما میخوام در مورد شناختی که ازش دارم باهاتون حرف بزنم. میخوایم عقایدمو بررسی کنیم ممکنه درست باشه ممکنه درست نباشه.. اما تا جایی که خودم میدونم اشتباه نیست به هر حال اگرم اشتباهی موجود هست حتما باهام در موین بزارید. همچنین من نه ضد انقلابی هستم نه یه کیس سیاسی..
همونطور که میدونید بسیج مستضعفین در همون یکی دو سال اول انقلاب و در حول و حوش شرایط سختی چون جنگ بلا مقدمه ای تحمیلی عراق علیه ایران به فرمان رهبر کبیر انقلاب اسلامی (الان زیاد این انقلاب رو قبول ندارم چون خرابش کردن) تشکیل شد.
بسیج لشگر مخلص خداست. بسیج مدرسه ایثار است. بسیج مدرسه عشق است.. بسیج بنا به گفته های خود بسیجیان همه ی این چیزای مثبت هست اما آیا به نظر شما صد در صد به نفع ایران کار رو تموم کرده؟
آیا واقعا چیزایی که در جامعمون وجود دارن صد در صد مثبت و به صلاح ماست؟ آیا واقعا اصلا نیاز به بازنگری توسط افراد شایسته و با لیاقت و به شمایل حرفه ایتر ندارن؟ آیا این درسته که همیشه به مردم فقط یه طرفه فکر کرد و یه طرف سکه را نشان داد؟
اجازه بدین بیشتر توضیح بدم. من فقط یکی دو دفعه در دوره راهنمایی عضو بسیج دانشآموزی بودم که اونم اصلا کاری نکردم.
چیزی که حقیقت محضه اینه که درصد متنفرین از بسیج و بسیجی زیادتر شده! خوب چرا باید اینطور بشه حتی خیلی از همین بسیجیهایی هم که الان میبینید چرا باید خودشون امر و نهی کنن ولی خودشون بدتر از اشخاص عادی هم باشند.. یا خیلیا هم از بسیجی بودنشون سوء استفاده های جالبی میکنن. یکی از آشنایان که اصلا فکرشو نمیکردیم امسال بسیجی شده بود و حرفای جالب که البته برای این حرفا باید به حال زنندشون متاسف بود م،میزد. یکی از همکلاسیان سابق که وضع نسبتا خرابی داشت. بسیجی شد ، دیدم حتی ریش گذاشت ولی حرفاشو افکارشو ندیدم عوض بشن.
توجه کنید. نمیگم همه ی بسیجیها بدن اما به نظر شما بسیجیهای الان مثل بسیجی های قدیم ندیما هستن که جونشونو به خاطر ما دادن؟ مثل اونا مخلصن ..؟
منو یکی از دوستام یه بار تو خیابون اونم نه خیابونی که جلف بازار باشه نه .. یه عالمه بسجی میچرخیدن. میخواستم دوستم رو تا نیمه های راه منزل همرهی کنم. یهو دیدم این بسیجی ها ریختن دو رو برمون و جیبامونو بدون هیچ حکمی و بدون این که حتی مشکوک بوده باشیم گشتن.. و گوشیهمونو در اوردن. گوشی من ساده بود زود ولم کردن.. اما کافی بود یه گوشی حافظه و گالری دار میداشتم و اون وقت یه عکس بوسه عاشقونه نه چیز دیگه کافی بود فقط همینو داشته باشم تا جلوی ملت و کلی آشنا ماشنا سر هیچ و پوچ آبرو ...
برادر خودم توی بسیج منطقست. دوست عزیز و دوست داشتنی خودم حسین یه کاره ای تو دفتر بسیج شهره و سعید قصه ی رفاقتی ما هم که فکرشو نمیکردیم بالاخره بعد از این همه سال بسیجی شد. از هر کدوم که میپرسم همه به خاطر تحصیلات و کم شدن خدمت و ... و هیچ کس با عشق نرفته عضو بسیج شده.. میخوام بهتون بگم بسیجی واقعی هم داریم ولی به نظر من درصدشون از 5 تا کمتره شاید حرفمو باور نکنین. من به دوستام میگم بدون بسیجی بودن هم میتونید موفق باشید و هم میتونید مومن تر و با خدا و با تقواتر باشین لازمه حتما بسیجی باشین؟ اگه به کارای فرهنگیشونه کو؟ ما که ندیدیم.. همش توی منطاق بزرگتره لا اقل تو منظقه ما فقط یه رژه و .. ولی ندیدم خیری داشته باشه.
دو سال پیش یه کارنامه دیدم. کنکوری بود. اون شخص همه ی درسها به جز یکی رو که پنج درصدی زده بود منفی زده بود. آیا واقعا این حقشه که فقط به خاطر بسیج فعال داشتن و شاید هم پسر جانباز بودن مهندسی نفت و نه حتی کاردانی قبول بشه و بره دانشگاه و هیچی هم نفهمه و در عوض یه زرنگتر رو نا امید کنه و بزارش از زندگی عقب بیافته..
بعضی از آشنایانی که باهاشون در این رابطه حرف زدم گفتم شما چطور بسیجیی هستید که حتی در لباس فرم و دم در مسجد به اسم این که یه مامور کوچولو هستین باز چشمتون به دخترای مردمه ها.. توی موبایلشو نگاه میکنی عکس زمینه نخاصی اون شب یا اون وز نمیزاره اما همین که بیرون میبینی گوشیشو یه عکس نیمه.. نه از اون نیمه لختی های آبرومند بلکه از اون درصد بالاها آخه مگه خجالت نمیکشی.. وقتی بهش میگی تو چه انگیزه ایاز بسیج داری در حالی که اینطوری هستی و حتی نماز خون هم نیستی حرف بدی هم نمیزنه اما من به اون صورت موافق نیستم. میدونی چی میگن؟ میگن وقتی یه عالم آدم دنبل حقمونو میخورن برا چی ما عضو بسیج نشیم. لطفا یکم در مورد این جوابها فکر کنید. بله خیلی از این افراد آدمای خوبی هستن خیلیا هم خوب نیستن اما ندیدم از این اکثریت اون دسته خوبش خوبتر بشه و ندیدم اون دسته بدش هم یه چیزی بشه ..
نه این که اصلا اینطور نباشه ولی درصدش واقعا کمه.. البته خوشبختانه دوستان من که آدمای خوبی هستن.. ولی بعضی از آشناها کمی شیطنت دارن ولی نه تا اون حدی که ازشون نا امید باشن.
خلاصه میخوام اینو بگم.. این چه جامعه ی باحالیه که اخبار شبکه های تلویزیونی رسیمیش از یه طرف میگه هیچ کس حقی مبنی بر دست زدن به موبایلتون نداره از یه طرف ارگانها یه طور دیگه عمل میکنن..
شاید خیلیا از این حرفایی که میزنم ناراحت بشن مخصوصا اون عزیزان گلم که خودشون بسیجی هستن یا دوست و آشنای بسیجیی چیزی دارن..
اینجا با اون دسته از عزیزانی که به خاطر کنکور و خدمت میرن بسیج عرض میکنم که همه ی راهها به بسیج منجر نمیشه..
اگه میخواین برین بسیج واقعا بسیجی مخلص باشین و کارهایی که خیلی از بسیجیا میکنن لازم نیست شما بکنین من نمیگم بسیج بده میخوام بگم وقت شما با ارزشتره و شماهایی که این همه میگین دولت ما مردمو داغون کرده چرا بهش خدمت میکنین.. بسیج که دیگه اجباری نداشت.. یا بسیجی واقعی و مخلص خدا و کسی که دیگران ( عاقلان که یک جامعه رو با دیدن چند نفر بد نمیگن صد در صد بده) به چشم یه ..
عزیزان من.. شما مگه نمیگین لا اقل به خاطر خورده نشدن حقتون میرین بسیج و این همه وقت با ارزش صرف میکنین و.. شما اگه همین وقت صرف درس و تلاش خودتون کنین موفقیتتون خیلی با ارزشتر و شیرینتره و بیشتر برای درستون تلاش میکنین.. به نظر من اگه آموزش و پرورش با بسیج حد اقل به این شکل مربوط نبود الان تنبلا هر چقدر هم باشن کمتر بودن و پیشرفت الان مسلما بالاتر بود.. اما عزیزان پیشرفت نکردن کشور مان با سرعت مطلوب رو گردن مردم نیاندازید و بدانید که مردم رو اینطوری بار اوردن بالادست ها و.. چرا یه بسیجیان باید به آشنا حق بیش از حد هم بدهند در حالی که حق با وی نیست ولی به اشخاص با لیاقت به دلیل آشنا نبودن یا مشکلاتی مثل کمبود مایه ( مثلا برای مجوز موسیقی) نباید .. نمیخوام اسم خواننده ببرم ولی خودتون آگاهید..
در دانشگاه صنعتی شریف خیلیای دیگه همی میتون تحصیل کنن اما فقط ده درصد از این خیلیا که جزء بسیج نیستند میتونن.. آگاه باشید که تلقین ظاهر و محافظه کاری از قبل هم پیشی گرفته..
نه میگم مرگ بر دولت نه میگم برید کنار.. طوری باشید که مردم قبول داشته باشند نه اینکه ماه به ماه به مخالفان افزوده بشه بزارین مردم با اشتیاق کار کنن نه از روی اجبار.. بزارین هر شخصی بگه من بهترین مملکت رو دارم.. چرا وقتی میشه اینکار رو نمیکنید.. نمیخوام بحثو سیسای کنم چون این یه وبلاگ سیاسی نیست اما کمی به فکر مردم باشید من ضد این نهاد ها نیستم اما خوب مردم یا استفاده نمیکنن ( به دلیل نداشتن اشتیاق بنا به دلایلی) یا حس میکنن ( اکثرا) کمی در حد اجبار باید برن دنبال این چیزا.. میخوام بدونم هیچ چیز بهتری نمیتونست به این بسیج اظافه بشه.. نمیتونستن توی بسیج کلاس های رفع اشکال برای دانشجویان و دانش آموزان بزارن یا فقط باید یه کتاب مسابقه بدن و تو خیابون بدون و خیلیاشون هم به ناحق مزاحم مردم بشن... آیا همه چیز فقط و فقط به این چیزاییه که ان تو بسیج هست.. حالا کاری هم به بحث خدمتش نداریم ولی دیگه وقتی برنامه ریزی وجود نداره و هر روز یکی با درس مشکل داره ولی اگه حاظر نشه اونو یه بسیجیه درست ندونین چی.. گیریم که اون شخص وارد دانشگاه بشه و مدرک هم بگیره و سر کار هم بره ولی آیا به همون خوبی کارشو انجام میده که اگه اون هم سطح زرنگتر و غیر بسیجی که علاقه هم داشت امیتونست انجام بده؟!
شرمنده همه دوستان گلم مخصوصا اون بسیجیاش هستم.. نه میخواستم شما رو از بسیجی بودنتون باز دارم و .. و نه قصد توهین داشتم... برای آگاهی شما این مطلب رو نوشتم خدای بالا سرم شاهده من بیگانه خواه نیستم و جمهوری اسلامی رو هم دوست دارم اما اون جمهوری اسلامی سابق رو که الان جایگزینان...
وقتی میتونیم بدون نیاز به این چیزا موفقتر هم بشیم و بهتر از زندگی لذت ببریم وقتی میتونیم بدون این چیزا موءمن تر هم باشیم چرا حتما حتما تاکید کنیم که راه موفقیت این چیزاست.. .اگه بازم فکر میکنید قصد بدی دارم باز هم مطلب رو بخونید..
خدای بالا سرم شاهده من از خیلی از این بسیجیا فکرم مثبت تره و درسته که ظاهر تیپم تا حدودی هم شبیه به اوناست ولی بسیجی هم نیستم و نمیخوام باشم.. هر وقت بسیج واقعا به نفع جامعه شد بسیجی میشم.. اما اگر هم جنگی چیزی شد من بیکار نمیمونم.. اون موقع کی میتونه بهم بگه حرفات دروغ بود چون من برای استفاده های شخصی بسیجی نشدم.. من به خاطر رضای خدا..
تاکید میکنم. من با خود بسیج مخالفت و دشمنی ندارم. فقط میگم بعضی چیزاش باید کمو زیاد بشه و درستر و منطقی تر بهشون نظر بشه تا جامعه اسگل بار نیاد ..
و کسی هم از بسیجی بدش نیاد بلکه بهشون افتخار کنه نه صدتا فحش بدن حال انکه خود شخص بسیجی میگه من به خاطر اینکه حقم داره خورده میشه بسیجی هستم واگرنه خوشم نمیاد.. بزارین مردم اشتیاق داشته باشن.. البته متاسفانه سال به سال همه چی بدتر میشه..
خدایا شکرت
بنام خدا
چهار شنبه چهار دهم آذر هزار و سیصدو هشتادو شش
دوستان گل من سلام. امیدوارم که حالتون خوب باشه. همرهان گل حال شما چطوره.. اول یه معذرت خواهی از دسوتانی که همیشه به این جا سر میزنن ولی حس میکنن از طرفم در حق اونا کم لطفی میشه بکنم.. در مورد این عزیزان باید بگویم که ببخشید به خدا خیلی سرم شلوغه و اخیرا این مطالبی هم که گذاشتم به این خاطر نیست که بگم وبلاگم به روز شده باشه بلکه اگه همراهم بوده باشین میبینید که یه سری از موضوعات مطالب خالی بودن تصمیم گرفتم توی فرصت بدست اومده یه کاری کنم.. البته همینچند ساعت نتی هم که داشتم در واقع برای کارم بوده ..
کلاس خصوصی آقای مهندس هم تموم شد و قرار شد هشتاد و دو هزار تومنر و به حسابم بریزه نهایتا تا دیروز و بهم خبر بده ولی نمیدونم چی شد.. کلاس اون پسری که گفتم هم رو به اتمام هست فقط پنج جسله دیگه داره اونم اینترنت.. به هر حال چون کلاسهای مهندس و این پسر یکی بود تا حدودی ، برای هر دوشون جزوه مشترک و به صورت دیجیتالی و مصور آماده کردم دیگه برای همین یکمی گرفتاریم زیاد شد اما اینطوری بهتره دیگه دفعه بعد اگه کسی کلاس خواست راحتتر میتونم تدریس کنم و گرفتاریام کمتر میشه از این بابت..
به هر حال خدا رو شکر میکنم که بیکار نیستم اما محال تحصیل رو بیخیال بشم.
دیروز باز رفتم ماهشهر. بالاخره این ام پی تی پلیر ارغوانی رنگ به صاحبش ( خودم) برگشت.. مال حلال ..
خلاصه بابام گفته بود میخوام آموزش مکالمه زبان یاد بگیرم ام پی رتی پلیر رو برام آماده کن..منم چون میدونستم بابام گیره به احمد گفتم که موضوع چیه البته چه عجب احمد پیداش شد و جواب اس ام اسهامونو هم داد.. اگه این مسئله نبود احمد تا الان چندین بار اومده بود خونمون احمد سالیانه این طور مواقع میاد اینجا..( اوایل تا اواسط فصل مدرسه ها)! خلاصه دلم برای موزیک بازی تنگ شده بود اما دیگه با گوشی موبایلم آهنگ گوش میکنم.
اه . باز این گداها ول نمیکردن تو بازار. من یه شگردی در پیش گرفتم. اصلا محل سگشونم نمیزارم و جوابشونم نمیدم. البته به بعضیا جواب محکمی میدم. چیه جونن و مشکل جسمانی هم ندارن و میان گدایی مخصوصا این کولیا که شوهرای تنبلشون تو چادرهای بیرون شهر استراحت میکنن و .. ای خدا شکرت..
دیروز عابر بانکم هم باهام بد. نمیدونم چرا کلمه عبورش رو یادم رفته بود. عجبا.. تازه وقتی اومدم خونه یادم اومد..
راستی آقای اسماعیل پیر مراد( تازه دیروز فهمیدم اسمش چیه) دوست بابام تلفنی باهام صحبت کرد که بیام باهاشون همکاری کنم البته یه شرکت کوچیک تعمیراتی الکترونیکی داره و وضع مالیشم ماشالله خوبه.. بابام جدیدا باهاش همکار شده . باهام تماس گرفت و گفت ازت میخوایم یهتیم رو برای میکس و کارهای گرافیکی و .. تدریس کنی میخوایم کار فرهنگی در حد بزرگ انجام بدیم و... باهاش که حرف زدم گفتم والله من که مشکل خدمت و.. تحصیل گفت حالا بعدا صحبت میکنیم اگه بتونی پاره وقت هم همکاری کنی خوبه.. خلاصه هر روز امروز فردا شد و چند بار قرار بود بیاد خونمون ولی آخرش من ندیدمش.. خلاصه انگار کم گرفتاری نداره.. بابام هم که این دوست قدیمی و دوران نوجونی و ابتدای جونیشو خوب میشناسه.. آدم با مزه و زرنگی هم هست.. بابا گفته بود تو ناحیه صنعتی ماشهره نزدیک مخابرات دفترش هست منم رفتم طرف یه مخابراتی تو همون منطقه و اتفاقا رو به روش یه مغازه نسبتا بزرگ تعمیراتی بود وارد که شدم چون بابام هم گفته بود این یارو هنوز خیلی جون به نظر میرسیه اتفاقا تو این مغازه هه هم یه آقای جونی بود سلام کردم و گفتم سلام؟ آقای پیر مراد؟ نشنیدم چی گفت فقط گفتم حال شما خوبه؟ من پسر آقای .. هستم و گفت نمیشناسم ... ضایع شدم و معذرت خواهی کردم و گفتم خوب راستش آدرسی که دادن همینو میگه گفتن جفت مخابراته گفت شاید مخابرات راه دور توی پاساژ پشتی.. به هر حال ضایع بازی ..
میخواستم این آقا رو پیدا کنم و ببینم میتونم توی این مدتی که هستم یه روزی حلال کسب کنم یا نه.. خلاصه من زیاد از کار این آقاهه خوشم نمیاد گرچه خیلی هم نون و آب داره تقریبا.. ولی من خوشم نمیاد.
سر یکی از جلسات کلاس مهندس که بودم سایت ایستگاه رو نشونش دادمو گفتم این سایت ماهیانه بیشتر از دوازده میلیون برا صاحبش در آمد داره من خودم اگه بخوام میتونم ولی به نظر من علاقه خیلی قشنگتره آدمی که با علاقه کالر میکنه از زندگیشم لذت میبره.. اونم تایید کرد. البته مهندسه آدم باحالی بود .. دختر کوچیکش هر وقت منو میدید گریه میکرد. یه سالشم نیست. خیلی با نمکه خدا حفظش کنه. البته احتمالا اگه اینجا بیافتم مهندس باز مشتری من خواهد شد و قراره یه سایت هم راه اندازی کنه واسه نمایندگی پمپهای هیدرولیکی که توی شمال دارن.. البته سایت واقعا زحمت و حال و حوصله زیادی مطلبه واسه همینم راه اندازیش کم هزینه نداره.. خلاصه دیگه باید خودم در آمد خودمو داشته باشم و این بار بیشتر از قبل روی پاهای خودم وایسم.
باید اگه از چیزی هم عقب افتادم تلاش کنمو جبران کنم. خیلی بدم میاد از اینکه درس برای پول و مقام خونده بشه. من فقط به کاری که بهش علاقه دارم فکر میکنم.گواهینامه رانندگی رو هم همینکه از دوره آموزش خدمت فارغ شدم خودم با پول خودم میخوام بگیرم بابام که هوامو نداره.. دیشب وقتی به بابا گفتم من نمیتونم وقتمو بزارم برای کار و فعلا باید درسمو بخونم اما میتونم سایت تبلغاتی راه بندازم فقط به یک و نیم تومان پول احتیاج درام بعدش میتونم ماهانه حتی پنج تومن در بیارم شاخ در اورد و انگار کیف کرد. همیشه وقتی از درس حرف میزنه بحث پول رو هم میاره وسط نمیدونم چشه.. بابا من به علاقه خیلی اعتقاد دارم پول چیه..
دیورز معلم کامپیوتر برادرم رو توی مدرسه ای که احمد اینا سرایدار اون مدرسه بودن پیدا کردم. راجع به سایت شهر زیبا باهاش حرف میزدم. انتظار بیشتری داشتم. اگرچه اونم یه کاربر حرفه ایه اما متوجه شدم در زمینه طراحی سایت از من عقبتره.اونم خیلی گرفتاری داشت و میگه یه سایت موفق کار یه نفر نیست و نمیشه واقعا.. اینو خودم خیلی باهاش موافقم چون در مورد وب شهرمون که من مدیرش بودم خیلی اذیت میشدم .. البته من آخرش اسم باحال و نیمه بیگانه شهرمونو معروف میکنم. حرفی که زدم قدم اوله ( قابل توجه...)!
حالا حالاها باید دندون روی جیگر بزارم و تلاش کنم. میخوام برای زندگی موفق تلاش کنم. همینجوری هم نمیشه باید اراده کنم. نمیشه منتظر گندمی باشی که نکاشته ای کاری به نوع کشت نداشته باش.
قابل توجه دوستان نزدیک کن. از صبر خالی حرفی نزنید و قدم بردارید . مگه میشه گندم رو تو زمین نکاری و بعد از هشت ماه انتظار داشته باشی که اونو درو کنی..
راستی بچه ها اخیرا گزارش هام خیلی خلاصه تر شده نه؟ نظر شما چیه؟
--------------------- ----------------------
یه توضیح راجع به عدد بیشت و دو قرار بود بدم اما دیگه تبدیل به یه راز شد. شاید خیلیا فکر اشتباه هم بکنن ولی به هر حال دیگه نمیشه بگم. نه روز تولد کسیه نه چیز دیگری که ممکن فکر کنین. یه تفسیر کوچولو از نظر خودم بوده که فقط واسه یکی گفتم و شما هم اگه به اطرافتون خوب توجه کنین چیز جالبی که زندگی رو قشنگتر نشونتون بده کم نیست به شرطی که آدم خوشبینی باشین ولی مثل من خیلی هم نباشید و اگرنه یکم اذیت میشین. البته من همیشه خوشبین نبودم مخصوصا قبلها که یکم بد بین بودم. ولی الان حتی اگه به کسی یا چیزی هم شک کنم به طرف دوم ( قانون سکه که دنا یادم داد) فکر میکنم. واقعا از این قانون طلایی خیلی استفاده بردم و خیلی به دادم رسید و در امید داشتن هم بهم کمک کرد و همینطور در باور داشتن خود. البته داستان یادگیری امیدوار بودنم از یه چیز دیگه نشات میگیره ولی این بحث هم تقویتش کرد.
--------------------- -----------------------
اخیرا دیگه شبا کمتر دیر موقع میخوابم. دیگه سلامتی مهمتره. صبحها همی وقتی میتونم کارهایی که شبا میکردم بکنم برای چی شب خودمو خسته تر کنم. تازه ساعات اول روز شادابی بیشتری داره و کارها مخصوصا کارهای هنری با دقت و ضرافت و شور و شوق بیشتری هم انجام میشه. البته امروز دیر بیدار شدم. نزدیک به یازده صبح مامان بیدارم کرد که جواب اون آزمایش چکاب کلی بدنم که به خاطر لاغری زیادم رفته بودم بگیرم. خلاصه تا ساعت یازده و نیم که آماده شدم فهمیدم مادرم جواب رو برام اورده لازم نیست برم بیمارستان بلکه باید برم درمونگاه محل و پزشک خونواده جواب رو بررسی کنه. البته زیاد به پزشکای اینجا اعتقاد ندارم. خلاصه بر خلاف تصورم این دفعه که بعدا از چندین سال آزمایش دادم فقر آهن نداشتم بلکه مثل این که مشکل تیروئید دارم و مقدارش خیلی بیشتر از حد نرمال بود. پزشک عمومی برام یه نوبت پزشک متخصص داخلی نوشت و حالا باید برم بیمارستان. یه چیز جالب. بالاخره گروه خونیمو فهمیدم. گروه خونی من A- هست. البته هیمن چند روز پیش به شدت سرگیجه داشتم و هنوزم گه گاهی دارم. دکتر گفت : شاید به خاطر همین مشکل تیروئیدته که لاغری چون انرژی زیادی هم ازت گرفته.. قند خونم 106 تا بود یعنی اگه 14 تا دیگه بالاتر بره و عبور کنه از حد مجاز عبور کرده. البته اگه دوباره برم ورزش کنم نرمال نرمال میشه و نرمال خوبه. ولی در مورد تیروئید بهم گفت غیر عادیه. بعد بهم گفت کمبود ویتامین داری گفتم من حدودا یه قوطی سیصد قرصی مولتی ویتامینو تموم کردم گفت نه ویتامین ب کمپلکس لازم داری. بعدشم گفت مغز گردو و بادام و .. باید زیاد مصرف کنی منم گفتم خوب من بادام زمینی معمولا خوب میخورم گفت اگه نمیخوردی شاید وضع الان بدتر بود. خلاصه دوباره باید ورزش کنم اگه ورزش کردن این سه سال اخیر رو نداشتم خدا میدونه شاید وضعم خیلی بدتر بود. عاشق ورزش هستم. ولی یه پایه خوب میخوام که ندارم. تصمیم گرفتم دوباره ورزش دو رو دنبال کنم واقعا خوبه..مخصوصا برای قلب.. ورزشهای بی هوازی واقعا عالی هستن ولی برای آقایون ورزش هوازی هم کنارش باشه عالیه.. منم همین روالو میخوام.
------------------- ------------------------
بچه ها احتمال داره توی پستهای آتی بیشتر از افکارم حرف بزنم لطف کنید و شما هم تبادل نظر کنید . ممکنه بعضیاتون بگین خوب مگه گفتمانه؟ ولی من اول شما رو با خودم بیشتر آشنا کردم ( همراهنم رو میگم) بعد اینجوری بهتره و نظر کسانی که حسابی همراهی کردن برام خیلی جالب خواهد بود.
راستی یه خبر. وبلاگ قبلیمو با پاک کردن تمامی مطالب و زدن یه پست بسته بودم الان بعد از یه سال میبینم یکی از همراهان قدیمی به نام زهره خانوم که از من کوچیکتره و واقعا هم لطف داشت خودش اونو دوباره راه اندازی کرده. آدرسش رو براتون میزارم اما به شکل درست نمینویسم بنا به دلایلی خودتون دیگه شکل صحیحش رو وارد کنید.
W w W . T o O fAn-Ta ri KI.blog Fa.COM
خوب فعلا تا همین جا بس است. پیروز و سر بلند و مثل درخت تومند استوار باشید
ماهوارهKEO
ماهواره KEO، فرستندهای است که پس از جمعآوری پیام همه انسانهای زمین، متون طبقهبندی شدهای از تاریخ، فرهنگ، علم و هنر و انسانها از آغاز تا امروز، به فضا فرستاده شده و پس از 50 هزار سال دوباره به زمین برمیگردد.
طبق برنامهریزیهای انجام شده فرصت جمعآوری پیامها نیز تا اواخر سال 2007 تمدید شده است. بین زمان جمعآوری پیامها و فرستادن KEO، 18 ماه فاصله زمانی وجود دارد که در این مدت پیامها روی دیسکهای شیشهای حک شده و به ماهواره منتقل میشود.
نر گس جودکی :زمان ارسال فرستنده KEO که پیش از این قرار بود اواخر سال 2006 در فضا قرار گیرد به تعویق افتاد.
به گزارش خبرنگار <جهانصنعت> براساس طرح توسعه فرستنده 10/5 تنی KEO، این ماهواره اواخر سال 2008 به فضا پرتاب میشود.
چرا نام KEO انتخاب شد
نام این پروژه باید منعکسکننده مشارکت همه انسانها باشد و تمامی انسانها بدون در نظر گرفتن سن و فرهنگ آن را می پذیرفتند. از آنجا که چنین نامی در فرهنگ و تاریخ وجود ندارد، یکی از مجریان پروژه ایدهای را مطرح کرد که برمبنای آن از آواهایی که در تمام زبانهای امروزی رایج است، استفاده شود و سلیسترین آواها انتخاب شود. این آواها شامل< >K،< >E،< >O بود. در نتیجه کلمه KEO متولد شد، نامی که در تمام فرهنگها قابل تلفظ است.
فراتر از زمین
اگر قرار میشد این پیامهای حک شده در زمین مدفون میشد، باید کشوری برای به خاکسپاری آن انتخاب میشد در حالی که اکنون این فضا متعلق به همه و هیچکس است.مطمئناً در فضا هم خطراتی برای KEO وجود خواهد داشت ولی KEO در فضا از تمامی فجایعی که در زمین وجود دارد مصون میماند و اگر امکان هر حادثهای پدید آید، KEO نقش محافظی را برای این یادگار بشر ایفا خواهد کرد.
چرا 50 هزار سال
به گفته کارشناسانKEO،در ارزیابیهایشان 50 هزار سال تاریخی آینهوار است. اولین آثار هنر نمایانگر توانایی انسان در بیان تفکرات انتزاعی و بیان سمبولیک است.
50 هزار سال فاصله زمانی قابل توجهی است که نشاندهنده تغییرات، نگرانیها و زندگی روزمره ماست.
ادامه مطلب رو نظر کنین
دوستان سلام. قد دارم در باره تخصصهای فنی اعم رفتاری یا چیزی که در موردش فکر میکنیم ( کار فنی ). فوت و فن به عملی میگن که ناشیانه صورت نمیگیره و طی اون کار جالبی میشه ارائه داد و یا کار خاصی رو به شکلی انجام داد که بتونه در دیگران انگیزش یا شوق و یا حس های دیگری رو هم حد اقل تا حدودی ایجاد کن. فن چیزیه که با تمرین در ارتباطه کامل و مستقیم هست. هر کسی ممکنه فنی داشته باشه که کمتر کسی داشته باشه یا فنی باشه که خیلیا نه تنها بلدن بلکه بیش از حد استفاده میکنن. ما فن خوب داریم فن بد هم داریم. فنهای بد رو میتونیم بگیم عمومی تر هستن. دروغ یکی از اوناست.
اما منظور من در مورد فنهای خودم بیشتر فنهای کاری هست.
من در خودم دو نوع فن میبینم.
فن رفتاری برای داشتن رفتار مناسب با عزیزان و سایر هم نوعان و فن های معنوی و فکری
نوعی از فنها هم موسوم به هنر وجود دارند که احساست لطیف آدمی رو تحریک به اعمالی چون تحسین و .. میکنند!!
فن کاری مثل نقاشی و گرافیک و طراحی به هر دو صورت کامپیوتری و دستی - تدریس چیزهای که بلدم با روش خودم. و نیز کامپیوتر رو که در حد کاربری ( نه برنامه نویسی ) تقریبا به صورت حرفه ای کار میکنم. البته کامپویتر رو دیگه مدیون کنجکاوی و حوصله مناسب و استفاده درست از این دو در کنار یکدیگر هستم.
تخصص های آینده که به آنها خیلی فکر میکنم.
در آینده انشاء الله ریاضیات به شکل بهتر متناسب با کار مورد علاقه ام. ( مهندسی طراحی صنعتی)
طراحی خودرو های مدرن
نوازندگی گیتار الکترونیک و نوازندگی ویلن و نیز درام
یوگا و مدیتیشن و تله پاتی و کارهای خارق العاده روحی
به همه این موارد هم علاقه مند هستم.
به نظر من بهتره که فن لا اقل کمی با علاقه هم همراه باشه و این نباشه که مثلا مثل بعضیا که از روی اجبار میرن یه رشته ای درس میخونن که بهش روی خوش نشون نمیدن.
از دوستان عزیزی که در زمینه نقاشی مهارت دارند میخوام که باهم تبادل نظر کنیم فعلا.
بنده نقاشی رو بیشتر به شکل سیاه قلم کار میکنم و توی یکی دو ژست آینده یکی دوتا نمونه کار میزارم.
تخصص اصلی من طراحی کردن هست و تا حدودی در این زمینه پیشرفت کرده ام اما باز هم جای پیشرفت دارم. از عزیزانی که طراحی کار میکنن میخوام که با هم تبادل نظر کنیم تا بتونیم باعث پیشرفت همدیگه بشیم. خوشحال میشم.
-------------------------------------------------------------------------------
24/1/85
سلام .الان كه ميخوام بنويسم ساعت ده دقيقه مونده به 12 شب هستش و تازه از شكار برگشتم.
امروز خيلي خستم بود .ولي خداييش روز بدي نبود. پنج شنبه ها براي اكثر آدما مثل يه جور عيد ميمونه.
سعيد و حسين الان رفتن مسافرت و من الان يك روز كه تنهام و ميلادم كه خونشون نسبت به سعيد و حسين اينا به مراتب دورتره . با اين وجود عصري رفتم طرفش. مثل اينكه خيلي خسته بود و نتونست بياد بيرون. مزاحمش نشدم و برگشتم ميدون. ديدم چندتا از همكلاسي هاي خوب و با مرام سال قبل مثل امير اسكندري، شاهين بهروز، امير دالوند كه خيلي دوسش دارم سياوش مختاري ، رامين ده چشمه و چندتا ديگه از بچه ها. خلاصه همه اينا كه يه روزي محل سگ من هم نميزاشتن تا منو ديدن حسابي تحويلم گرفتن. خيلي وقته كه ازشون دورم. آخه من امسال رفتم ماهشهر. از مدرسه علامه خسته شده بود. مدرسه علامه جعفري بهترين مدرسه در سطح ماهشهره اما بيشتر معلماش جالب نيستن و اين مدرسه فقط از نظر امكانات تكه. به خاطر همين رفتم ماهشهر. اما رفتنم به ماهشهر پشيموني هايي هم داشت ، فايده هايي هم داشتو پشيمون شدم چون رفت و آمدم خيلي سخت تر شد و مدرسه جديد امكانات نداشت و يكم ول بود و در عوض فايدش اين بود كه معلماش بر خلاف مدرسه علامه جعفري اكثرا خوب هستن. دانش آموزان توي هر كلاس هم تقريبا با هم صميمي هستن و خيلي كمتر از مدرسه علامه شاهد دعوا و نزاع بين دانش آموزان هستم. كلا بچه هاي ماهشهر بچه هاي باحالين. صبح ها هم كه ساعت پنج و نيم پا ميشم و ساعت شش صبح خودمونو ميرسونيم به ايستگاه اتوبوس اولش كسليم ولي همينكه سوار اتوبوس ميشيم كلي حال ميكنيم. خوب بگذريم. داشتم ميگفتم كه اين همكلاسي هاي پارسال كه يه مدتيه ازشون دورم حالا براشون عزيز شدم و هر دفعه بيرون منو ميبينم حسابي تحويلي ميگيرن. منم خيلي دسشون دارم و براشون آرزوي موفقيت ميكنم. خداييش همونطور كه قبلا هم گفته بودم اين روزا نميدونم چي شده هر جا ميرم تحويلم ميگيرن. نميدونم مني كه يه زمان سگ هم نگاهم نميكرد چي شد كه حالا اينقدر محبوب شدم. هر جا ميرم دوستا و همكلاسيام بهم ميگن دوست دارم. ولي خوب خدا رو شكر . اگر قبلا هم طلسمي در كار بوده باشه حالا ديگه شكسته. خدايا ممنون كه يه نظري به اين بنده حقيرت كردي. امروز رو تقريبا تا عصر توي نت با يكي از بچه هاي ممكو گذروندم كه تو ممكو يكيست و تو نت يكي ديگر.همش راجع به دوستي دختر و پسر حرف ميزد و اينكه تو ممكو پسرا خيلي به دخترا خيانت ميكنن و ..... همش ازم سوال ميكرد اين دختره مهشيد كه اسمشو تو وبلاگت اوردي، چقدر دوسش داري. منم سعي ميكردم بهش بفهمونم كه ما از صميم قلب همديگرو دوست داريم.خلاصه امروز اتفاق يا اتفاقات خاصي نيفتاد ولي در كل روز خوبي بود. همش در مورد دوستي بود. 24/1/85
سلام. من این مطلب رو از دایرت المعارف بزرگ ویکی در اوردم. لزومی نداره حتما بخونینش. من سبک مورد علاقم در موسیقی اول متال هست. خیلیا به خاطر متال باز بودن فکر میکنن من مشکل دارم بزار اینطوری فکر کنن به من چه. نه میخوام برای عقاید و علاقه مندیهام تبلیغ کنم نه .. فقط برای اونایی که کمی آگاهی دارن و خوششون میاد میزارم و میخوام اونایی هم که فقط مشخره میکنن یه نگاه بندازن. رپ بازا هم که کارشون فقط تقلیده اکثرا چه ظاهری چه تو خوندن ( نه همه) بدونن توی متال مثل رپ خواننده ها بجای اینکه به هم بد و بیراه بگن از هم تقدیر میکنن. من دنبال یه دوست اینترنتی متال باز میگردم اگه کسی هست که باهام تبادل اظلاعات در باره این سبک کنه بهم خبر بده.
یکی از دسوتام میگفت متال مثل عسل هست. اگر ۹۸ درصد مردم رو مثل بچه کوچیک بدونیم میشه اینطور گفت. همونطور که بچه کوچیک زیر یه سال نمیتونه عسل بخوره اونا هم نمیتونن متال رو درک کنن . خیلیا ( معمولا اونا که بیشتر به ظاهر نگاه میکنن) از این سبک بدشون میاد و میژندارن که این سبک وحشی بازی هست. یه توضیحاتی بدم. من نمیگم بهترین سبک دنیاست. فقط میگم یه چیزیه که من یکی بهش علاقه دارم . شاید یه دلیلش اینه که صدای گیتار برقی رو خیلی دوست دارم. بعد از اون ویلن و پیانو.
اکثر متال بازها کسای هستند که سبکهای مختلف موسیقی رو گوش میکنن. خیلی از متال بازهایی که تازگیها وارد این عرصه شدن اول رپ زیاد گوش میکردن بعد خسته شدن. حالا بهتون میگم. خیلیا مخصوصا اونا که رپ خارجی هم گوش میکنن . ابتدا میرن و کار موزیک های راک جدید که با حالتهای دی جی و رپ ترکیب شده بعد میرن سراغ راکهای اصیل و بعد کم کم میرن سراغ متال. خیلیاشون هم فرق راک و متال رو نمیفهمن. من یکی قبل از اینکه بفهمم رپ چیه اول متال گوش میکردم. از چند سال پیش که یکی از دوستانم یه یازده تا سی دی ام پی تری آرشیو همه جور موزیک ایرانی و خارجی بهم داد و برا اولین بار با کنجکاوی گوش کردم دیدم صدای سازها رو دوست دارم. بعد کم کم علاقه وافری در من ایجاد شد. کم کم دوستان آرشیو داری پیدا کردم که برام از فلسفه های نمونه های درست موزیک متال حرف زدن. و بعدش کم کم ترجمه ها هم وارد کار من شدن و دیدم معنای عمیق و سنگینی...
سبک مورد علاقه من گوتیک و دوم هست.. اما سبکهای دیگه رو کمو زیاد گوش میکنم. در مورد سبکهای دیگر موسیقی هم باید بگم. راک - اپرا و کلاسیک ایرانی و خارجی هم گوش میدم اما ایخرا خیلی کم رپ گوش میدم. مخصوصا رپ ایرانی که تنها هنرش شعرشه که تازه تعداد اینگونه رپرامون کمن و خیلیا از آهنگ اینو اون یه تیک متن و یه تیکه رقص کلمه جدا میکن.. یه سبک جوات هست کلا که به طرز وحشتناکی هم جوات شد...
-----------------------------------------------
هِوی مِتال زیرگونهای از موسیقی راک است که با جدا شدن شاخه هارد راک از راک آغاز شد. گروهها و نوازندگانی همچون جیمی هندریکس نوازنده توانای گیتار، رونی جیمز دیو و گروههایی همانند لِد زپلین، بِلَک سَبَث و وَسْپ در گسترش و تشکیل این شاخه موسیقی تأثیر داشتند.
سازهای استفاده شده در این سبک موسیقی به طور عمده گیتار برقی، گیتار بیس و درامز هستند که در شاخههای مختلف سازهای دیگر همانند ویولن، ویولنسل ,كيبورد و گيتارهای آكوستيك به این مجموعه اضافه میشود. پس از گذشت چند سال از تشکیل اولین گروهها در این سبک، متال نه تنها به صورت یک موسیقی قوی بلکه به ساختاری برای بیان عقیدههای افراد که معمولاً ساختار اعتراضی داشت مبدل شد. متون قوی و تأثیر گذار پینک فلوید اگرچه در آن زمان در سبک متال اجرا نشدند اما پایه گذار مکتب اعتراض در موسیقی بودند که توانست هدف اصیل موسقی بلوز را از ابتدا با گیتارهای سیاه پوستان شنیده می شد را زنده کند. پس از ورود این ساختار به موسیقی متال افراد زیادی با مقاصد سیاسی اجتماعی و فرهنگی و مذهبی شروع به نواختن کردند.
موسیقی هوی متال خود به چند شاخه دیگر گسترش یافت که گاه به این مجموعه «موسیقی متال» یا بطور خلاصه «متال» نیز گفته میشود.
از زیر شاخههای این سبک میتوان از:
بلک متال (انگلیسی: Black metal)
کلاسیک متال (انگلیسی: Classic metal)
دث متال (انگلیسی: Death metal)
دووم متال (انگلیسی: Doom metal)
فولک متال (انگلیسی: Folk metal)
گالم متال (انگلیسی: Galm metal)
گوتیک متال (انگلیسی: Gothic metal)
گریندکور (انگلیسی: Grindcore)
انداستریال متال (انگلیسی: Industrial metal)
نئو-کلاسیکال متال (انگلیسی: Neo-classical metal)
نو متال (انگلیسی: Nu metal)
پاور متال (انگلیسی: Power metal)
پروگرسیو متال (انگلیسی: Progressive metal)
اسپید متال (انگلیسی: Speed metal)
سمفونیک متال (انگلیسی: Symphonic metal)
ترش متال (انگلیسی: Thrash metal)
نام برد.
هوی متال این سبک در اواسط دهه ۷۰ و پس از نفوذ هارد راک موجود در بریتانیا به امریکا شکل گرفت و در واقع همان هارد راک ولی با سلیقه امریکایی بود که در آنجا به آن کوردهای سنگین تر و شعرهای اعتراضآمیزتر اضافه کردند و سبک جدیدی به نام هوی متال را به وجود آوردند. این سبک ریشه گرفته از بلوز و راک است که در آن بلوز کمرنگ شده و دیگر فراز و نشیب ریتمها در آن از بین رفته ولی همان اثر روانی و حتی قویتر را در شنونده به وجود میآورد. در این سبک هم مانند بقیه سبکهای راک گیتار نقش محوری دارد.
از گروههای و خوانندگان موفق این سبک میشود به این موارد اشاره کرد:
Ozzy Osbourne - Manowar - Black Sabbath - Motorhead - Iron Maiden - WASP
ترش متال Thrash Metal: این سبک را اصلیترین سبک مشتق از هوی متال میدانند. گیتاری پرخاشگر، سرعتی، تکنیکی، جوی سنگین که عموماً چیزی ناموزون و فراتر از ملودی مینوازد. چیزی که شاید در اوایل کار با Speed Metal یکسان به حساب میآمد. اما گروههايی مثل متالیکا و مگادث که جزو بهترینهای این سبک بودند چیزی فراتر از این را به نمایش گذاشتند که شامل ریفهای قوی گیتار بود.
از گرههای موفق و معروف این سبک میشود به موارد زیر اشاره کرد:
Megadeth - Metallica - Slayer - Testament - Sepultura - Pantera - Kreator
پاور متال Power Metal :پاور متال سبكی بسيار ريتميك و ملوديك و با سرعت نسبتاً بالا در جمع سبك های موسيقي متال به شمار مي آيد. از ويژگي هاي اين سبك مي توان به آواز بسيار ملوديك با صداي نسبتاً زير و شفاف, و در عين حال قوی و قدرتمند، استفاده از گيتار سولو های همزمان و به كار بردن Double Bass Drum اشاره نمود. البته گروه هايی نيز چون Children of Bodom يا Kalmah موسيقي ملوديك اين سبك را با سبك آوازی موسيقی ملوديك دث متال درآميختهاند. فضای اين موسيقی عموماً حالتی حماسی و سرشار از انرژی دارد و داستانهای فانتزی از جمله مهمترين تم های مورد علاقه موسيقیدانان پاور متال به شمار میآيد.
Hammerfall- Blind Guardian - Symphony X - Children Of Bodom - Mob Rules - Iced Earth
دوم متال Doom Metal: سبکی که سهم تکنیک را در آن بسیار بالا میدانند. سبکی بسیارآرام، وحشت آور و با یک حس سنگین. از گیتاری سنگین برای القای این حس در این سبک استفاده میکنند.دووم متال دارای چند زیر شاخه می باشد که از آن جمله می توان به : Drone Doom. Funeral Doom. Sludge Doom. Black Doom. Experimental. Death Doom. Traditional Doom. Stoner Doom. Gothic Doom. اشاره کرد. از گروههای و خوانندگان خوب این سبک میشود موارد زیر را نام برد:
Morphia - Anathema - Desire - Paradise Lost - My Dying Bride - Dawn of Dreams - Shape Of Despair - Monolithe - Void Of Silence - Khanate - Disembowelment - Unholy - Worship
آلترناتیو متال Alternative Metal: به عقیده بسیاری از کارشناسها Alternative را شاید بتوان مستقل تر از باقی سبکهای متال در نظر گرفت. سبکی که از دل هوی متال که در حقیقت هسته مرکزی موسیقی متال است بیرون آمده است. سبکی که همان گیتار هوی متال را دارد اما کمی با خواست عمومی منطبقتر است. با توجه به نوع موسیقی که ارائه میدهد از سبکهای دیگر متال بیشتر در دید عموم مطبوع واقع میشود. سبکی که در بدو ورودش در بردارنده Garage Punk، Funk، Rap، Industrial و چندی دیگر بود. این سبک را به درست یا غلط گاه NEW METAL و یا AGGRO METAL هم نام میبرند.ريشه اصلی موسيقي Alternative Metal برخلاف ساير سبك های اصيل موسيقی متال، در موسيقی Grunge نهفته شده است و بدين سبب بسياری آن را به عنوان يك زير شاخه از موسيقی اصيل متال نمیشناسند.
از گروههای برجسته این سبک میشود به موارد زیر اشاره کرد:
Korn - System Of A Down - Slipknot - Godsmack - Static-X
دث متال Death Metal: سبکیست که از دل Thrash بیرون آمده است. دارای موسیقی که سعی بر نشان دادن جنبههای مرگ، درد و وحشت از نظام اخلاقي يهودا - مسيحي دارد. موسیقی که اشعار حزنانگیز آن با صدای بلند و خشن ادا میشود. موسیقی که سرشار از ملودیهای زیبا و قوی است و از مشخصههای آن، سولوهای با تكنيك و سرعت بالاست و همانند بسياري از شاخههاي متال به مهارت فراوان در نوازندگي احتياج دارد. این موسیقی شاید در دید عموم دارای هواداران زیادی نباشد، اما جزو قویترین سبکهای موسیقی متال به حساب میآید. این سبک خود را بی شک مدیون گروه Death میداند، به طوری كه چاك شلداينر، پايهگذار گروه Death را، پدرخواندهی دث متال مینامند.
دث متال شامل زیر شاخه هایی از این قبیل نیز هست : Melodic Death Progressive Death Death/Thrash Old School Death ِGrindcore Gore/Death از گروههای موفق این سبک میتوان به موارد زیر اشاره کرد :
Death - Morbid Angel - Deicide - Six Feet Under - The Crown - Children Of Bodom - Autopsy - Cannibal Corpse
اینداستریال متال Industrial Metal: سبکی که به خاطر وجود ریتمهای سنگین که به صورت مستمر تکرار میشوند و Distortion بالا که یادآور کار یکنواخت و پرسروصدای ماشینها در محیط صنعتی است Industrial نام گرفته و تلفیقی از موسیقی Electronic و متال است. از گروههای موفق در این زمینه به موارد زیر میتوان اشاره کرد :
Rammstein - Marylin Manson - Rob Zombie / White Zombie - Ministry - Devin Townsend
اسپید متال
Speed Metal: سبکی که شاید در اوایل دهه ۸۰ جزو پرطرفدارترین مشتقات Heavy به حساب میآمد. سبکی که طبق نامش سرعت اصلیترین خصیصه آن به حساب میآید. سوزش و خشونت خاص خودش و حملههای سریع و دقیق به گیتار دارد. چیزی که به سرعت با Thrash قرین شد و گروههای بزرگی مثل Metallica، Slayer، Megadeth و Anthrax از آن سود بردند.
گوتیک متال
Gothic Metal: سبکی که جو سرد و غم انگیز Goth Rock را با صدای بلند و خشن هوی متال پیوند میزند. از ويژگي هاي اين سبك مي توان به استفاده گسترده از صداي زنان و سازهايي چون ويولون, هارپسيكورد و فلوت اشاره كرد. موسيقي گوتيك متال كه عموماً در گام هاي مينور ساخته مي شود فضايي بسيار ملودراماتيك و غمناك دارد. تم هاي عاشقانه و مذهبي و مسائل مربوط به مرگ و پس از مرگ, از موضوعات مورد علاقه موسيقي دان هاي اين سبك به شمار میآيد. در بخش هاي نمايشي اين سبك به وفور از عناصر داستان هاي كهن اروپايي مانند جادوگران, خون آشام ها, اژدها و غيره استفاده مي گردد. از گروه های تاثیر گذار در این سبک می توان به این موارد اشاره کرد : Tristania - Moonspell - Ashes You Leave - Havayoth - Draconian - The Sins Of Thy Beloved - Nightwish
بلک متال نیازی به توضیح بلک متال دیده نشد. اکثراً این نوع موسیقی را می شناسند. بعضی از زیر شاخه های بلک متال عبارتند از :
Melodic Black Metal. Depressive And Suicidal Black Metal. Raw Black Metal. Noise Black Metal. Ambient Black Metal. Symphonic Black Metal. Old School Black Metal. از گروه های معروف در این زمینه می توان به : Mayhem. Dimmu Borgir. Darkthrone. Marduk. Satyricon. Khold. Nargaroth. اشاره کرد.
مقاله اصلی بلک متال
روانگسیختگی یا اسکیزوفرنی (شیزوفزنی Schizophrenia)، یک بیماری روانی است.
علائم آن شامل آشفتگی شخصیتی،هذیان توهم و از دستدادن شعور میباشد. این بیماری اکثراًً در سنین حدود ۱۹ تا ۲۱ سالگی رخ میدهد. بیماران تصاویری را میبینند و صداها، بوها و مزههایی را احساس میکنند که واقعی نیستند. به نظر میرسد که این بیماری یک بیماری چندعاملی یا پلیژنیک باشد. با استفاده از داروهایی که برای درمان این بیماران به کار میرود، مشخص شده که ازدیاد فعالیت دوپامین (که یکی از نوروترانسمتیرها است) در ایجاد این بیماری نقش دارد. در حال حاضر حدود ۲۴ میلیون نفر به این بیماری مبتلا هستند.
اصطلاح اسکیزوفرنی یعنی چند پارگی (تکه تکه شدن) کار کردهای روانی، در اوایل دهه 1900 ابداع شد تا توصیف شود به چیزی که عمده ترین نشانه این اختلال انگاشته میشد: تفکیک یکپارچگی بین هیجان، اندیشه و کنش. این بیماری ای است که معمولاً همراه با مفهوم دیوانگی است. این اختلال به حدود یک درصد از افراد هر نژاد یا گروه اجتماعی حمله میکند، طبق معمول آغاز آن در نوجوانی یا اوایل بزرگسالی است.
مشکل عمده در مطالعه و درمان اسکیزوفرنی تعریف دقیق و درست آن است. نشانگان آن پیچیده و متعددند؛ آنها به طور گسترده ای با علائم دیگر اختلالات روانی هم پوشی دارند، و خیلی اوقات در طیّ پیشروی بیماری تغییر می کنند (آندریزن،1994؛ هینریچس، 1993). در نتیجه تلاشهای زیادی برای تفکیک تشخیص اسکیزوفرنی به اختلالات مختلف شد امّا هیچکدام از این کوشش ها باموفقیت به اثبات نرسید. مطالب ذیل نشانگان اسکیزو فرنی است اما هیچکدام از آنها در همه بیماران اسکیزوفرن دیده نمی شود؛درحقیقت ظهور یکی از اینها زمینه تشخیص اسکیزوفرنی است:
هذیان های غیر عادی. هذیان کنترل شد گی (مثل : مریخی ها مرا به فکر های شیطانی وا میدارند)، هذیان گزند و آسیب (مثل: مادرم سعی دارد مرا مسموم کند)، هذیان عظمت (مثل: مایکل جوردن کفشهای ورزشی مرا تحسین میکند).
واکنش های ناجور(نامناسب). ناکامی در واکنش سطح مناسبی از تهییج پذیری در برابر حوادث خوشایند یا ناخوشایند.
توهّمات. صداهای خیالی که به شخص میگویند چه بکند یا رفتار بقیه را برایش تفسیر منفی میکنند.
افکار از هم گسیخته. تفکرات غیر منطقی، ربط عجیب غریب بین نظرات(ایده ها)، یا اعتقاد به نیروهای ما وراء طبیعی.
رفتار عجیب غریب. سپری کردن زمان طولانی بدون هیچ حرکتی (نوعی جنون به نام کاتاتونیا)، فقدان بهداشت فردی، صحبت کردن به صورت موزون و قافیه دار، خودداری از تعامل اجتماعی.
موسیقی درمانی برای بیماران اسکیزوفرنی
بنابر تحقیقات جدید، موسیقی درمانی میتواند بعضی از علایم اسکیزوفرنی را تخفیف داده و بهبود دهد. این پژوهش که در مجله روانپزشکی British Journal of Psychiatry منتشر شده است، اولین موردی است که در آن موسیقی درمانی برای افرادی که دچار اسکیزوفرنی حاد هستند به کار گرفته شده است و توسط محققینی از کالج سلطنتی لندن و درمانگرانی از مرکز سلامت روانی North West London رهبری و اداره میشود.
در این تحقیق کوچک، 81 بیمار مقیم در چهار بیمارستان لندن به طور تصادفی انتخاب شده اند تا از موسیقی درمانی یا درمان عادی بهره مند شوند. این افراد بین 8 تا 12 جلسه به صورت یک بار در هفته و به مدت 45 دقیقه از موسیقی درمانی بهره مند شده اند. در طی جلسات، بیماران به سازهای مختلف دسترسی داشته و از طرف درمانگران به ابراز درونیات خود با موسیقی، تشویق میشوند.
در ابتدا درمانگر با دقت به موسیقی بیمار گوش فرا میدهد و از نزدیک با او همراهی میکند و در پی یافتن چگونگی وضعیت احساسی او که به شکل موسیقی ابراز میشود، است.
سپس درمانگر روشها و فرصتهایی برای بسط یا تغییر ماهیت این فعل و انفعال موسیقایی پیشنهاد میکند. محققین علایم اسکیزوفرنیک را محاسبه کرده و متوجه شدند که در میان بیمارانی که از موسیقی درمانی بهره مند شده بودند، پیشرفتهای بسیار بیشتری از بیمارانی که تنها به روش معمول معالجه میشدند صورت گرفته است. از جمله موارد و علایم عمومی که تحت تاثیر موسیقی درمانی شدت خود را از دست داده بودند میتوان به اضطراب، افسردگی و علایم منفی اسکیزوفرنی مانند انزوای احساسی، اشاره نمود.
با این حال محققین هشدار دادند، از آنجایی که این تحقیق در اندازه کوچک و محدود انجام گرفته است، این امکان وجود دارد که عوامل دیگری چون شدت بیماری، بر میزان کاربرد این روش تاثیر داشته باشند.
سرپرست تحقیقات، دکتر مایک کرافورد Mike Crawfordاز کالج سلطنتی لندن گفته است:" ما مدتهاست میدانیم که بعضی از درمانهای وابسته به روانشناسی میتواند به افراد مبتلا به اسکیزوفرنی کمک کندف اما تا کنون این روشها تنها در مواردی که بیمار کاملا از شرایطی پایدار برخوردار باشد، به کار رفته بود.
"این تحقیق نشان میدهد که موسیقی درمانی راهی برای کار کردن با افرادی که به شدت بدحال هستند، فراهم کرده است."
" در چنین مواقعی بیماران یافتن کلماتی که بتواند موقعیت درونی او را توصیف کند با مشکل مواجه میشوند، اما با اتکا به مهارت درمانگر این امکان برایشان فراهم میشود که از طریق تاثیرات موسیقی، شیوه بیان تازه، سودمند، خلاقانه و نشاط آوری را تجربه کنند"
اسکیزوفرنی یک بیماری مغزی مزمن، شدید و ناتوان کننده است و بنابر مطلب مندرج در وب سایت Schizophrenia.com، 1 درصد از جمعیت بریتانیا و آمریکا به این بیماری دچارند.
---
دوستان سلام. این مطلب رو توی یه وبلاگ معمولی ژیدا کردمو خودشم لینک منبع رو نزده بود. وقتی میدونم که نویسنده خودش نیست مگه مرض دارم عکلی بزنم.. فقط تا همین حد میگم که این مطلب رو خودم ننوشتم. موفق باشین. امیدوارم بدرد بخوره
12/2/85
كله سحر با صداي مامان از خواب پا شدم. ساعت رو ميزي رو بهم داد تا براي 3 تا 4 ساعت ديگه كوك كنم و از خواب پاشم تا به مدرسه برسم. آخه خودش ميخواست بره اهواز پيش بابا تا براي درمان خواهر كوچولوي بد بختم يه كاري بكنن. آخه چند ساله كه بد جوري مريض شده ....شده و حتي يه بار داشت از دست ميرفت...
10 صبح پاشدم و صبحونه زدمو يكم شيمي خوندم. بعد از ظهر امتحان داشتم....
رفتم سر ايستگاه. كلي منظر موندم اما اتوبوس نيومد.منم از خدا خواسته مدرسه نرفتم. هر چند ميدونم اين امتحانات اخير وارد ليست نميشه اما به نظرم براي آمادگي براي امتحانات خرداد هم كه شده مفيد هستن.
بعد از ظهرم رو با ساختن كلي پوستر از تصاوير خودم گذروندم.ساعت چهار يه زنگي زدم حسين بياد عكساي دو شب پيش رو يه نگاهي بندازه. يكي دو ساعتي هم حسين پيشم بود و كلي خوش گذرونديم.
بعد از نماز مغرب عشا اومدم بيرون. رفتم طرف تك كافينت شهر تا ببينم بالاخره ميلاد رو پيدا ميكنم تا مچشو بگيرم يا نه. نه خير مثل اينكه ديگه از وقتي كه آي دي بيچاره منو زده ديگه اين طرفا پيداش نميشه.همون لحظه كه وارد شدم تا ديدم ميلاد نيست اومدم بيرون .
توي بازارچه پژمان اميري برادر معلم طراحي دوران بچگيم رو ديدم كه تازه از كلاس خط برگشته بود. با هم رفتيم طرف كافينت و يه سري زديم. منم اونجا يعني توي اينترنت يه هديه كوچولو واسه ميلاد گذاشتم كنار تا دفعه ديگه از اين غلطا واسه رفيقاي بيچارش نكنه و فقط در ظاهر ادعاي رفيق پرستي نكنه. بعد از كافينت توي خيابوناي ممكو ميچرخيديم و رفتيم مجموعه انديشه و بر گشتيم طرف بازارچه و از اونطرف پژمان خان رفت خونشون. پژمان يكي از بچه هاي جراحي هستش. من تا همين چند روز پيش فهميدم برادر مربي طراحي دوران بچگيمه. بچه خيلي شوخ و مهربون و مودب و با مراميه. وقتي بياي كنارش خيلي شادت ميكنه و خلاصه نا مردي تو كارش نيست. توي گشت و گذار امشب كلي صفا كرديم.
ساعات اوليه شب بود كه خونه بودم و داشتم دوباره با كامپيوتر ور ميرفتم كه سعيد پيداش شد و گفت بيا بيرون ميخوايم بريم دور. خودمونيما اخيرا انگار خيلي بيكار و الاف شدم و بيخيال درس شدم. هر چند كه معلومه چطور امتحاناي اخير رو گند ميزنم حسابي..
آقا خلاصه آماده شدم و با سعيد سوار شدم. زده بود به سرم. عينك دودي همون عينك با بدنه نقره اي كه كلي باهاش عكس گرفته بودم زده بودم. هر كي منو ميديد فكر ميكرد ديونم. با خودم گفتم حالا شدم يه آباداني حسابي و اصيل. رفتيم طرف خونه حسين اينا . زنگ در خونشونو زدم ديدم مادر بزرگش درو باز كرد كه گفت حسين نيستش. داشتم ميومدم سوار ماشين بشم كه ديدم رنوي حسين از پشت سرمون پيداش شد. منم اومدم مثلا به طور كلاسمندي سوار بشم و در ماشين رو چنان با بدل كاري بستم كه نگو. سعيدم راه رو به روي رنو بست كه ديديم رنو رفت رو جدول. اي داد بي داد اوني كه پشت فرمون رنو بود مادر حسين بود نه خود حسين ، سعيد اين دفعه دوم كه افتضاح به بار مياري. خلاصه مادرش اومد باهامون حرف زد البته نه دعوا. ما هم گفتيم كه سعيد آقا فكر كردن كه شما خود حسين هستين و سعيد يه ساعت داشت معذرت خواهي ميكرد و مادر حسينم گفت:من نميتونستم ترمز كنم و پا از رو گاز بردارم چون ماشين خاموش ميشه (خفه ميكنه)و اگه نه رفته بودم بالا جدول ميخوردم به شما. خلاسه ما هم يه جوري 3 گرفتيم كه ديديم حسين آقاي گل بلبل سوار سمند از پشت سرمون پيداش شد. بله. حالا فهميده بودم كه رنو اونور شهرك بنزين تموم كرده بود و زنگ زده بودن حسين كه به عنوان نيروي به اصطلاح كمكي بياد يه خوراكي به اين رنوي بدبخت برسونه. حسين اقا با سمند مباركشون و ما هم با پژو 405 سعيد اينا رفتيم يه مختصر دوري زديم. حسين برگشت خونه ولي ما هنوز جو گير بوديم.من كه بدتر.عينك دودي هم كه زده بودم و همه جا تاريك به نظرم ميرسيد. البته نه به اون حدي كه هيچي نتونم ببينم. دوباره اومديم دنبال حسين . همين كه حسين از خونه اومد بيرون برق رفت. هنوز عينك رو چشام بود. ايندفعه خيلي تاريك شده بود. ولي چه كنم كه عشق ابادان منو كشته بود. البته خودم آباداني نيستم ولي دو سال اونجا زندگي كردم. البته اون موقع ها پنج شش سالم بود. حسين كه سوار شد خواستيم بگازيم كه حسين آقا فرمودند صبر منيد تا پسر عمم هم بياد. اونم سوار كرديو يا علي. توي تاريكي برو اين ور اون ور شهرك. كلي حال كرديم.اين روزا خوب خوش ميگذره.توي جاده هاي ممكو قديم بوديم كه جريان خوابي كه امروز صبح ديده بودم براي سعيد تعريف كردم. خواب ديدم منو سعيد با پژو رفته بوديم جراحي كه يه دفعه يه تراكتور كه سه تا چرخ بيشتر نداشت و در واقع يه سه چرخه بود و چرخ جلوش بزرگ بود زد به ما. البته فقط گوشه چپ سپر جلو و چراغ داغون شدم. جالب اين جاست كه پژوشون بجاي بژ نقره اي بود. داشتم خوابمو تعريف ميكردم كه سعيد گفت آقا ديگه از اين خوابا واسه ما نبين...منم بهش گفتم توي اين تاريكي با احتياط برون لاقل.
توي خيابونا به هر كي كه ميرسيديم و يه چند نفري رو گوشه خيابونا و سر گوچه ها كه ميديدم داد ميزدم ابادان يه نفر. آبادان دو نفر...كلي حال كرديم. بابا شده بودم اصل ديونه.
حسينو و پسر عمشو رسونديم خونه و منو سعيد رفتيم يواشكي ماشينو بزاريم سر جاش. ماشينو كه برديم تو حياط مستقيم نبرديم سر جاي اصلي پاركش كنيم. وسط حياط خاموشش كرديم و هلش داديم تا به جايگاه رسونديمش. داشتيم شيشه پنجره ها رو بالا ميكشيديم و در را رو ميبستيم كه يه دفعه نور چراغ قوه از سمت پنجره اتاق سعيد طرف ما تابيد. فورا سرمونو دزديديم تا توي ديد نباشيم. نشسته راه رفتيم و يواشكي فلنگ رو بستيم. از در حياط كه زديم بيرون بدو بدو رفتيم طرف حسين.حسينم وسط راه داشت با پسر عمش ميومد دنبالمون كه سر كوچه ديديمش. جريانو براش گفتيم و از خنده منفجر شديم. يه چيز ديگه، سعيد ماشينو قفل نكرده بود. باز خوبه از نظر دزدي ماشين توي ممكو به ندرت اين اتفاقات ميفته و امنيت اينجا تقريبا عاليه.
باز خدا رو شكر كه همسايه هاي سعيد اينا هم هر سه تاشون ماشين دارن بنابرين وقتي صداي ماشين توي حياط مي پيچيد نميشد تشخص بدي ماشين ماله كيه.داشتيم توي كوچه خودمون قدم ميزديم تا يه 200 متر بعد كه رسيديم خونه سعيد اينا سعيد يواشكي رفت تو حياط و دراي ماشينو قفل كرد و برگشت. داشتيم دور ميزديم و از اينور و اونور ميگفتيم و خلاصه خوش و بش و حال و صفا . نزديك خونه حسين اينا بوديم كه موبايل پسر عمه حسين زنگ خورد. فهميديم بايد بريم طرف بازارچه و دوتا بستني خونواده بگيريم. فقط يه مغازه باز مونده بود كه خريدمونو هم با خيال راحت كرديم و امديم. نزديك خونه بوديم كه برق اومد. تا سر كوچه كه رسيديم سعيد رفت طرف خونه و من با حسين اينا رفتم تا ته كوچه جفت خونه خودشون. بستنيا رو گذاشت خونه و اومد بيرون و با پسر عمش گپ زديم. در مورد ايران و انرژي هسته اي و ساست و خوزستانو همه چي حرف ميزديم . اصلا احساس ميكرديم ما هممون مسئوليم.
حسين يكي از بچه گربه هايي كه داشت و مرده بود نشونمون داد. يكي ديگشون كه گم شده بود. از همين دوتا بچه گربه ناز كه صداشون ميكرديم جوو تا دوشب پيش كه از يكي از بچه هاي دوربين ديجتال گرفته بودم چندتا عكس ناز گرفته بودم والان فقط عكساشون مونده. آخي. بيچتره حسين، بچه گربه هاشو از دست داده بود.
راستي تا يادم نرفته همين جا بگم كه تا دوشب پيش دوربين يكي از بچه ها رو گرفته بوديم و كلي عكس از خودمون انداختيم. ميلاد خان هم بودش. البته اين دفعه عكس هاي استثنائي انداختم. كلا اين چند روز اتفاقات زيادي برام افتاده كه ديگه دستام خسته شدن و نميتونم تايپ كنم. بي خيال بابا .تو هم حال داري.
شاد باشي گلم.
12/2/85
5 آذر 1386
بنام خدا
دوستان گلم سلام. امیدوارم که حالتون خوب باشه. دیگه دلم براتون تنگ شده شده تیکه کلامم. خبر که بایدم زیاد باشه. راستی هجده روز دیگه مونده به پایان نوزده سالگی و ابتدای بیست سالگی. چه زود گذشت. از خدا میخوام کمکم کنه جونیم رو بتونم درست بهره ببرم ازش!
زیاد نمیخوام حرف بزنم. فقط میخوام از خیلیاتون که این همه به من لطف دارین تشکر کنم. اون دسته هم که به خاطر سر نزدن بهشون از دستم ناراحتن بدونن که لزومی نداره حتما چون من بهتون سر نمیزنم شما هم بهم سر نزنین مگه حسابیه؟ اگه اینطوریه پس چرا خیلیا یه طرف عشق رو در پیش میگیرن! قصد جسارت ندارم. مطالب چرت و پرت من چیه .. میخوام ازتون معذرت خواهی کنم به خدا فصت سر خاروندن ندارم تا حدیه که حتی بعضی کارهای روزانمو هم نمیرسم انجام بدم. دیگه زیاد اینجا نیستم. به احتمال زیاد! دوره آموزشی خدمتم نزدیکه. ولی خوب دیگه .. بالاخره بر میگردم. به خدا خیلی دلم میخواد از افکاری که تو ذهنمه بگم و باهاتون تبادل نظر کنم به هر حال تبادل نظر هم چیز خوبیه.
این روزا هم گیر کلاسهام هستن. این مهندس هم که از اواسط تابستون تا حالا کلاساش تموم نشده بسکه هر بیست سی روز یه بار به مدت ده روز میره شمال ، یه روز بیماره، یه روز دخترش بیماره، خدا خیر و شفاش بده. اون پسره هم کلاس دومش رو دارم تموم میکنم. پسر خوبیه اما زیاد اهل تمرین نیست اما هوش خوبی داره.پدرش واقعا آدم دلسوزیه کاش اینطور پسرا قدر پدراشونو واقعا بدونن. بابای منم پدر خیلی خوبیه. شاید بعضی وقتا یه حرفایی بزنه ولی از خیلیا دیدم بهتره وواقعا جای شکر باقیه.
چند روز پیش برادرم گوشیشو به خاطر شوخیهای حرکتی الکیو مزخرف با دوستاش ال سی دی گوشیش شکست بنابراین یکم ناراحت شدم حالا با چی براتون عکس بگیرم. دوربین دیجیتال هم که ندارم. به عکسای هم که علاقه دارم. بابامم که گوشیشو به کسی نمیدده تازه اینطوری نمیشه. یه روز صبح ( همین چند روز پیش) مادرم از خواب بیدارم کرد گفت بابات برات گوشی گرفته تو مایه های صد و سی تومن امکانات داره دوربین هم داره و.. با خودم گفتم بابا؟ بعد پریدم و خودمو زدم به اون راه. به بابا گفتم ماله کیه گفت مال یکی! گفت بیا بررسیش کن. دست دو بود. ولی مدلش بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم و نیازهامو هم تا حدود بالایی بر طرف میکرد. به خصوص این که تمام امکانات خط ایرانسلی که تازه از مادرم گرفتم رو میتونه پشتیبانی کنه. البته پدرم در اومد تا تونستم با این گوشی به اینترنت وصل شم ولی تو گوشی ان 73 بابام به راحتی سایت ها و حتی وبلاگ و کنترل پنل وبلاگمو باز کردمو نظرات شما رو خوندم ولی اعتبار خط رو خیلی کم کرد از این به بعد با حالت آر اس اس میام ببینم برای اینکه بفهمیم کی به روز کرده و کی نه خیلی بهتر و به صرفه تره. تازه اگه بلاگفا مثل میهن بلاگ نسخه اتم داشت عالی میشد و فقط متن صفحات رو میشد به شکل خلاصه مشاهده کرد اون وقت راحت و با هزینه به صرفه میشد وب گردی کنیم. البته پنج شنبه ها و جمعه که فعلا اینترنت رایگان هست. اما یه مشکل. تو شهرک ما همین دو سه تا آنتنی هم که به زور میده در واقع مال شهر خودمون نیست و از فاصله پونزده تا بیست کیلومتری شهرهای کنارمون هست ولی تا همین چند روز پیش همینا رو نمیتونستیم دریافت کنیم چون منطقه به کلی ایرانسل ساپورت نمیکرد. البته خط همراه یک که دارم خوب حرف نداره و همه جا پوشش داره و واقعا تنها نمیمونی با هیچی عوضش نمیکنم. ایرانسل فقط به درد امکاناتش میخوره . توی این گوشیم میتونم یکی از سیمکارتها رو بزارم و یکی دیگه رو زیر در قایم کنم تا هر وقت لازم شد استفادش کنم.
این گوشی که بابام گرفت تازه گفت نصف پولشو خودت باید بدی. الکی گفت صد و بیست تومن گرفتم شصت تومن باید تو بدی. من گفت فعلا پول ندارم ولی کلاسهام رو به اتمام هستن. گفت تا پونزده روز دیگه باید نصف پولشو بهم بدی. البته خودش پولشو کاملا داده ها.. تازه دوستش پول لازم بوده و به سلامتی میخواست پول ازدواج جمع کنه به سلامتی انشالله پای هم پیر شن ، من کاری به این ندارم که بابام دیده فرصت خوبیه و خریده میتونست نگیره اونم تو وضعی که من دوتا گوشی زدم داغون کردم و برادرمم گوشی خودشو خراب کرد و بابام همه چی رو به یه چشم میبینه اگه یکی خرابکاری کنه همه ..( اینطوری درست نیست)
خلاصه بابا کار درستر از خیلیاست لا اقل. میتونست همین گوشی رو با همین نصف قیمت برام نگیره. کاری به هیچ کدوم از این حرفاندارم. من میخواستم با پنجاه هزار تومن یه گوشی ساده بگیرم لا اقل نیازهای ارتباطم با دیگران رو برآورده کنه ولی با همین مقدار یه دونه بهتر .. اما بازم من پیزی که باعث خوشحالیمه در اصل اینا نیستن. همونی که باید بدونه میدونه..
---------------------------------
راستی شما بچه های بالا که با بارون و هوای تمیزتون حال میکنین. ما خوزستانیها مخصوص قسمت جونوبی بارون گرد و خاک و مخصوصا ما که نزدیک چندتا مجتمع پتروشیمی و در مجاورت گازهای آلاینده هستیم بد بختی داریم. خیلیا مریضی تنفسی دارن اینجا و.. بعد میگن تهران آلودست بابا اینجا هم دست کمی نداره. البته اینجا خداییش آخرشه هواش که تمیز بشه واقعا شهر دلنشینیه فقط آدماش دلنشین نیستن. اونا هم از جاهای مختلف سر و کلشون اینجا پیدا شده و این شهر که عمرش به سی سال نمیرسه و بافت خوبی هم داره و یه قسمتهاییش هم با کلاسه و همینطور هم در حال بزرگتر شدنه میزبان انواع آدماس.
عکس زیر رو ببینین. با همین گوشی جدیده گرفتم. البته دوربینش از گوشی برادرم قویتره. چیز خوب دیگش موزیک پلیرشه که واقعا نیازمو براورده میکنه فقط حافظه رمش یه خورده برام کمه دویست و پنجاه تا ( ششتاش که هیچی معمولا) اونقدرام زیاد نیست. آخه منی که موزیک باز هستم .. یکی نیست بگه خوب برو یه حافظه دیگه بخر..
عکس زیر رو ببین . بارون اول رو شب یکم آذر ماه زد ( چقدر دیر) ولی صبح طرفای ساعت چهار تازه میخواستم بخوابم که دیدم یه نور سفیدی از چپنجره اتاق تاریکم زد. یهو شروع شد. پشت سر هم رعد و برق. بارون تندی میزد. دلم میخواست برم بیرون زیر بارون خیس کنم خودمو ( هُی منظور نگیر) و بارون سرد نوازشم کنه البته درسته که بارون اول به دلیل آلودگی هوا تمیز نیست ولی چند ساعت قبلش همون اوایل شب بارون یا بهتره بگم نمنم تند با سرعت 2 ایکس ( از اینا هست) زده بود بنابراین بارون دوم زیاد هم کثیف نبود (اووو هالا بیا و تفسیر بنداز). خلاصه خسته بودم. بجاش دیگه ذکر میگفتم تا بالاخره خوابم برد. اما یه چیزی خیلی برام جالبه. من امروز با صدای اذان صبح که اون هم صداش به مراتب از گوشیم ضعیفتر به گوشم میرسه و صداش نیازمند کمی دقت هست بیدار شدم اما وقتی خواب باشم صدای بلند رعد و برق رو نمیشنوم. با خودم فکر میکنم میبینم نکنه این هم نشانه هایی از قدرت خداست که رعد و برق با اون صدای بلندش خیلیا رو نمیتونه از خواب بپرونه و این بهم ثابت شده. خدا تو چقدر مهربونی!! فدات بشم.
صبح زود بعد از نماز چند صفحه قرآن خوندم اومدم بیرون. اینم عکسها. البته قبول دارم که کیفیت مطلوبی ندارن اما باید بگم کدوم موبایلی حتی ان 73 بابام هم شب نمیتونه با کیفیت مطلوب عکس بگیره دوربین دیجتال که نیست. به هر حال به بزرگی خودتون ببخشین.
راستی به ما حق بدین. ما استانمون مخصوصا منطقه ما از نظر بارون فقیره پس زیاد تعجب نکنین که چرا بارون ندیدست والله ما تو کف بارونیم بهمون حق بدین.
اگه عکسی رو نمیبینین روی اون راست کلیک کنین و گزینه زیر رو بزنین
Load pictiure
اول صبح سپیده دم بعد از بارون یکی دو ساعت قبل


بوته گل رز تو باغچه حیاط

حیاط و در ورودی رو به کوچه کم عرض و قشنگمون




دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دیروز یعنی دو روز بعد از بارون این عکس رو گرفتم. آسمون آبی شهرمون و جو اتمسفر دیدنیست
اما این روزها از یه چیزی نارحتم علوه بر ناراحتی های اصلیم. فضای سبز مناطق مختلف شهرمونو دارن داغون میکن. مثلا مدیر کل فضای سبز شهر یه خانومیه انتشار داشتیم با سلیقه باشه. هر چی درخت بید مجنون اکالیپتوس بود طوری شاخه هاشونو کندن با ارره برقی که حتی یه دونه برگ هم ندارن یعنی فقط یه دونه ساقه و تنه اصلی درخت بدون هیچ شاخ و برگیه و خیابونا واقعا ظاهروشن زشت شده. این مثلا هرس کردنشونه میخوام هرس نکنن با اون ترتیب و نظم کار مزخرفشون زدن خیابونا رو زشت کردن و دوست ندارم درختای کوچه رو بزنن. درختایی که خودم بزرگشون کردم البته یکم هم بابام. توی پستهای قدیمیتر از کوچه عکس گذاشته بودم. درختای نسبتا سر به فلک کشیده با عمر ده سال که الان چقدر بزرگ شدن درختای که حتی توفانهای سالیانه هم نتونست استواریشونو کم کنه و الان میترسم بعد از چنیدن سال این درختا رو که معمولا کسی دست نمینه بزنن داغون کنن. کل نمای کوچمون به همیناست. نامردا اگه کندشون و من حاظر بودم من میدونم اونا. باهاشون برخورد میکنم. خوب یا درست کار کنین یا اصلا کار نکنین با اون..
خوب تا همینجا باشه تا بعد . من نیم ساعت دیگه باید برم کلاس و تدریس بندازم.اگه چیزکی یادم بیاد همینجا مینویسم. فعلا.
------------
بازم سلام. بازم من.
خوبین؟ سلامتین؟ بچه ها الان ساعت یک و ربع شب هستش و من زیاد حال نوشتن ندارم. دیگه مثل سابق نا ندارم و توانایی جسمیم خیلی کم شده . باید یه طوری برنامه ریزی کنم برم باشگاه. گفتم برنامه ریزی. یه چیز خنده دار. امروز عصر وقتم گرفته شد چون داشتم صورت حساب دقیق کلاسهای آقای مهندس رو که رو به اتمام هستن خدا رو شکر تیه میکردم برا همین یکم وقتم گرفته شد. البته صورتحساب به شکل پرینت بود و باید بررسی هزینه ها مثل هزینه رفت و آمد و تاخیرات زیاد آقای مهندس و .. میشد که مهندس کلاساش هفت تومنی از کلاسهای مهدی جان بیشتر شد. میخواستم با اتوبوس برم کلاس به اتوبوس نرسیدم.بدو بدو با ماشین رفتم. به دقیقه ها توی گوشی نگاه میکردم. ساعت هفت دقیقه به شش بود که من رسیدم و من باید دقیقا ربع ساعت به شش اونجا باشم معمولا. اگه ندویده بودم اون یک و نیم کلیوتر راه رو که شاید دیرتر میرسیدم. جلسه آخر ویندوز کامل و سطح متوسط بود. پسره امروز دست چپش داغون بود ولی خوب مادرش گفت دستش درد داره و حتی باباش میخواسته زنگ بزنه ولی گوشیت میزده دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. منظورش اون خط اصلیم بوده. خلاصه حدود چهل و پنج دقیقه بود کلاس امروز و تموم شد. میخواستم زودی برم. یه نگاه به موبایل کردم دیدم ساعت هشت و خورده ای رو نشون میده خیلی تعجب کردم. از برادر مهدی ( شاگردم) پرسیدم میشه بگی ساعت چنده تو اتاق ساعت درست و حسابی نبود رفت تو پذییرایی نگاه کرد اومد گفت شش و بیست؟ گفتم مطمئنی؟ تعجب کردم مگه میشه من این همه اینجا بودم همش بیست دقیقه؟ با خودم گفتم ساعتشون مشکل داره حتما. خلاصه داشتم میدویدم ولی یه سی دی بود که مهدی گم کرده بود. سی دی مین بوردش. درس امروز نصب سخت افزار بود. گفته بود به بابام بگو. باباش کم سواد و از دنیای کامپیوتر آگاهی درستی نداره. برا همین فکر میکرد سی دی مین بورد یا بقول خود شریفش مِن بورد.فکر میکرد سی دی برنامه خاصیه و باید مثل سری قبل که سفارش کردم برا بچش فلان برنامه ها و مجموعه ها رو تهیه کنه اینم مثل هموناست و باید تهیه کنه. اولش به مهدی گفتم وقت ندارم باید زود برم به اون کلاسم برسم. بعد یه نگاه به گوشی موبایلم کردم. ساعتش خیلی جلو بود.بعد فهمیدم ای بابا ساعت گوشیم تنظیمش به هم خورده برا همین موندم و یه چند دقیقه ای با باباش که از تو مغازه تو حایط خونه اومد بیرون در مورد مهدی و نیازمندیهاش کلی حرف زدم. فردا قراره قصد اول کلاسهاشو که مبلغش چهل هزار تومن هست پرداخت کنه و قصد دوم بعد از اتمام کلاسها و همین مقداره. خلاصه دیگه با دو نیومدم طرف ایستگاه. تمام فاصله نسبتا طولانیشو با خیال راحت پیاده روی کردم و وقتی رسیدم ده دقیقه ای مونده بود..
اعتبار خط ایرانسلم تموم شده بود. فقط ششتا یه تومنی توش مونده بود و فقط میتونستم باهاش تک زنگ بزنم حتی پیام نمیشد بدم. به مهندش تک زنگ زدم. وقتی تازه وارد اتوبوس میخواستم بشم تماس گرفت ولی باز صداشو نشنیدم این ایرانسل و ام سی آی با هم دعوا دارن انگار. خلاصه اومدم تو اتوبوس دوست خوب محمد رو دیدم اونم خطش خیلی زیاد اومده بوده و مدتیه که قطعه ولی پریروز ایرانسل خرید. گوشیشو قرض گفتم باید از اتوبوس میومدم پایین قبل از اینکه حرکت کنه تا آنتن بده و تماس بگیرم. گوشی خودم تو اتوبوس آنتن میداد فکر نمیکردم آنتنش اینقدر قوی باشه. تا اومدم پایین دوباره مهندس تماس گرفت . جواب دادم دیدم صدا میاد. گفت امشب هم دیر از ماموریت یه روزش اومد و کلاس انشالله برا فردا. منو باش جقدر تنبل شدم این همه وقت داشتم جزوه کلاس ورد متوسط اونو تا الانشم آماده نکردم. البته باید هر چه زودتر جزوه رو به شکل دیجیتالی آماده کنم و بدم بهش و این جزوه برای مهدی هم هست . کارم رو راحتتر میکنه موقع تدریس ولی تهیه کردن اون هم ساعتهای زیادی رو لازم داره. منم که چیز چرت و پرت دوست ندارم تحویل بنده خدایی بدم خیلی حساسم که کلک تو کارم نباشه. با تمام هزینه ها و بد بختیهای من کلاسهام جلسه ای کمتر از پنج هزار تومن هستن. بابام میگه بچه های فامیل بهش گفتن ما ساعتی 18 هزار تومن میدیم برا یادگیری و پسر تو اینقدر ارزون..؟ برا همین بابام خیلی سر این موضوع باهام بگو مگو میکرد که این همه وقتتو میگیری.. راستش من نمیدونستم و معلم مشابهی هم نبود که پیدا کنم و تعرفه ها رو ازش جویا شم ولی کار بازاریا رو بعدا فهمیدم خراب کردم. اونا جلسات عمومیشون از جلسات خصوصی من کمتره.. البته کلاس چیه من نهایتا برای نرم افزارهای خیلی سخت مثل 3D MAX ، MAYA ، RHINO و ... شاید برم کلاس ولی اونی که پایش مثلا برا ویندوز قوی بشه و قبلش هیچی ندونسته باشه دو چیزای اصولی رو یاد بگیره بعدش دیگه بهتره بره دنبال منابعی مثل کتابهای تالیف شده ایرانی و نه ترجمه ای و نیز منابع اینترنتی و ... من خودم خیلی از چیزا رو از اینترنت یاد گرفتم و خودم شخصا خیلی دنبالشونو گرفتم تا یاد گرفتم و بقیه پیشرفت دیگه با خودم بوده اما تا کنجکاو نباشین و یاد نگرفته باشین که چطوری از کنجکاویتون استفاده کنین پیشرفت جالبی توی کامپیوتر نمیکنین.
------------------
امشب بابا خونه بود. گوشیش زنگ خورد. جواب داد. یه جورایی حس میکردم همون دوست و همکلاسیه قدیمیشه . احتمال داشت امشب بیاد خونمون. ولی بالاخره نیومدش. راستی برا ما یه خط تلفن جدید کشیدن ( شهریه) ولی بابای منم خوب کلکیه ولی من کلکتر از این حرفام که ازم ژنوهون کنه ولی آخرش هم بیست و ژنج حالت با سیمهای رنگی امتحان کردم پیدا نکردم خط جدید رو ولی توی اتاق پذیرایی همون رنگها وصل بودن.. داستانیه واس خودش و خنده دار هم هست ولی دیگه وقت ندارم بنویسم. فعلا
جمعه:بیست و پنج آبان
سلام بچه ها؟ خوبین ؟ نمیدونم چطور شد بالاخره تونستم بیام بنویسم. راستش عجیب حوصلم کم شده و این خیلی برای یکی مثل من که با حوصلگی باعث پیشرفت اون هست بده و باید هر طوری هست یه جوری با این وضع کمبارزه کنم و نباید برام عادت بشه. البته خوب قوای بدنیم هم در کنار این کم حوصلگی کم شده. روزای سختی پشت سرگذاشتم. شاید دیگه هیچ وقت به اون شهر لعنتی و یا شاید هم خیلی کم سر بزنم. تنها فامیلای درستم خونواده ی دایی بزرگم و خ ونواده عمو بزرگم هستن. هر دو تاشون باهام مثل رفیق هستن. خدا نگرشون داره.هر دو به من خیلی لطف دارن و به من امیدوارتر از بقیه پسرای فامیل هستن. بگذریم از بحث مشکلات ! خیلیا میان از فقط از مشکلات حرف میزنن نمیخوام از اون خیلیا باشم و سرتونو درد بیارم فقط میخوام ابراز همدردی کرده باشم. نمیدونم چرا حتی بعضی نزدیکانم هم از این طرز نوشتنم فکر میکنن من قصد دارم خودم رو بیشتر از اون چیزی که هستم به شکل خوب ظاهر کنم. البته خوب یه جور برداشت هست که ممکنه درست باشه ممکنه هم نادرست باشه مگه نه رفقا؟ به هر حال چیز غیر عادی نیست. برای من باید غیر عادی این باشه که با این طرز تفکرات کنار نیام و برام سخت باشه و نتونم طرفم رو متوجه کنم که واقع امر حقیقتی دیگر است.راستش من وقت آزاد زیادی دارم که تا میام از فرصت های طلاییم درست استفاده کنم یا نیرویهای منفی یا دوستام که زیاد سر میزنن ازم میگیرنش. ماشالله دانشویی تو رفیق چه خبرته برای خرید تا بزارچه محل هم که بخوای بری باید.. امشب به بهانه ی کوچکی مثل رفتن و گرفتن جزوه از اون یکی رفیقمون منو هم همراه خود کردی رفیق عزیزم بهت که گفتم اگه رفتنمون و برگشتنمون از بیست دقیقه نگذره من حرفی ندارم ولی یه چی میدونم. میدونم همیشه ی خدا میگین فوقش ربع ساعت آخرش میشه چند ساعت.. تا یه حرفی هم میزنم میگین خوب چی کار داری خونه .. من دارم برای آیندم برنامه ریزی میکنم لزومی هم نداره که برنامه ریزی برای آینده با چیزی که ما بهش میگیم درس باشه درس فقط اینی نیست که ما میبینیم. والله بالله همین بیرون اومدنا منو عقب انداخت و اگرنه من اون موقع اگه فقط یکی دو ساعت بیشتر اون درس که هیچ وقت بهش نمیگم درس لعنتی ، رو میخوندم الان وضع یه طور دیگه بود باز تا من میام یکم رو پاهام وایسم دلایل مختلف.. کم حوصلگی وحشتناکی هم هجوم اورده. قبلا حتی شده بود بیشتر از 15 ساعت پای کامپیوتر باشم ولی الان میانگین شده نهایتا روزی یه ساعت تازه اونم هیچ کار خاصی نمیکنم فقط آهنگ...نمیدونم چی شده شاید چشم خوردم. راستی از دفترچه خدمت براتون بگم. توی مطلب قبل مجهول بود حرفام. قرار بر این شد که چهار سال به صورت پیمانی و یه روز در میون به صورت کارمند نیروی انتظامی منطقه باشم در این صورت خدمت مفتی نمیکنم و یه روز در میون سر کار هستم و همزمان میتونم ادامه تحصیل بدم بهتر از این هست که بعد دو سال ک حوصله بشم و محل درس نزارم. هم خرج دانشگاهمو خودم در میارم هم سابقه کار هم یه اعتباری بیشتر از پایان خدمت هم وقتم تلف نمیشه هم کاری مطابق با تخصصهام دارم و تخصصهام کمرنگتر نمیشن. این یعنی چیزی بیشتر از اونی که میخواستم. البته دعاهای عزیزانم مثل دوست عزیزم حسین و مادرم و... بی تاثیر نبود من نمیدونم چطور ازشون تشکر کنم.دوندگیهای دفترچه تموم شد و بالاخره رفتم پستش کردم. یه روز قبلش رفتم کار گزینی و اسممو نوشتن و گفتن دفترچتو پست کن قبضی که میاد دم خونتونو به همراه مدارکی که بهت میگیم بیار کاریت نباشه. وقتی دیدن معدل دیپلم ریاضیم پونزده و نیمه مثل اینه جزء گمشده هایی باشم خوشحال شدن. فکر میکردم معدل این حدی پنین دیپلمی کاملا بی ارزشه.البته قرار نیست تا آخر عمر پلیس بمونم. به صورت نیمه رسمی پنج ساله هستم و چه فرقی میکنه تحصیلاتم هم همینقدر طول میکشه تازه نصف هفته خونه هستم بنابراین میتونم برا دانشگاه واحدهایی با برنامه معین که به کارم نخوره بگیرم. خدا بزرگه.حالا هم منتظر جواب دفترچه هستم. البته این کارا مال روزا دوشنبه و سه شنبه بود یعنی قبل از اینکه مطلب قبلی نوشته بشه! برام خیلی جالب بود که یکی از هم مدرسه ای های دوران دبیرستانمو توی اتوبوسی که اشتباها سوار شدم( ابته شانص اوردم یه جای درست متوجه شدم) دیدم و باهاش راجع به وضعیتها و خدمت و ... تبادل نظر و گفتگو میکردم که یه پسری که یه صندلی اونطرفتر نشسته بود با اجازه یه حرفی زد. پرسید رشتت ریاضی فیزیکه گفتم آره . گفت حیف نیست بخوای بری تو نظام؟گفتم من نمیخوام کاملا اونجا باشم مجبورم و بهترین راه حلمه و یکم توضیح دادم گفت بیا برو خلابان شو یه افتخاری واسه ماه شهر (چقدر بدبخته این شهر زهر ماری) شو مثل یکی از بچه هایی که رفت تو نیروی هوایی ارتش.. گفتم والله من با علاقه پیش میرم همیشه اول علاقه است بعد پشتکار و ... و چیزی هم که به عنوان شغل اصلی مد نظرمه طراحی صنعتی هستش و حسابی علاقه دارم از یه خودکار مدادتراشی چیزی گرفته تا یه هواپیما رو طراح صنعتی طراحی میکنه ودر مورد هر کدوم باید اطلاعاتی داشته باشه اینم یه رشته مخصوص و مهندسی هست و آسون هم که نیست تلاش میخواد ! خلاصه متوجه شد که من اهدافم چیه. البته چه فایده دلت ما جالب نیست و به افکار جونا اهمیت نمیده و توی اکثر اینجور صنعتها به فکر سودجویی هستن قبلا توضییح داده بودم.
کمتر از یه ماه دیگه تولدمه نمیدونم غیبت میخورم ... به هر حال من خدمت رایگان برای مملکتی که درست بهم خدمت نکرده و نمیکنه نمیکنم. خوبیش اینه که همزمان به ایده هام ادامه میدم. به طراحی مخصوصا. شاید هم برای تحصیلات دانشگاهی دومی در خارج و در انگلستان سرمایه جمع کردم چون اونجا کنکوری نیست فقط ده بیست نمونه کار خوب طراحی باظافه علاقه و شور و شوق فراوان کافیه ولی هزینش زیاده.به هر حال عقب نمیکشم.امروز نشستم هرچی مطلب بدرد بخور در این باره که از اینترنت جمع آوری کردم رو چاپ و به صورت جزوه در اوردم که استفاده کنم. تنها چیزی که میدونم اینه که آینده ی بدی ندارم و این رو هم خودم حس میکنم هم بهم خبر دادن. فقط یه دشمن لعنی دارم که تحط هر شرایطی داره منو پیش بقیه فامیلا خراب میکنه. یه آدم حسود و طماع میانسال که کور هم هست و فامیلای درجه یک اکثرا از دستش ناراضی هستن. ما دعا میکنیم او هم دعا میکند منتها نوع شیطانی که در قرآن به نام سحر و طلسم آمده. نیروهای منفی که نمیدونم چطور میسازنشون و از یه طرف توی قرآن که برام فال و استاخره میگیرن بهم گفته میشه دشمنی از خویشان که کوره و در ترجمه آیات نوشته بود کور و گمراه در هر دو دنیا.واقعا موندم این بیشعور طماع که به خاطر یه دختری که میخوان یه چی تو مایه های زوری بهم بدن و این حسود طماع ... داستانش مفصله واقعا ولی دوست ندارم بنویسم حال و حوصلشم ندارم.
راستی یکی دو روز آخر دوندگی دفترچه وقتی اومدم خونه دیدم بابم داره با یکی از دوستاش حرف میزنه. مثل اینکه یکی از همکلاسیهای سال 62 دوره دبیرستانشون رو پیدا کردن. یکی از بچه های خرم آباد بوده که اتفاقی توی همین ماه شهر پیداش کردن. تعمیرات سیار تلویزیون و الکترونیک و الکتریکی و... دارن اتفاقی دوست بابام رفته پیش اون و یکم بگو مگو باعث شده همدیگه رو بشناسن . بابام که میگه اون موقعا پسر خیلی خوبی بود. باباش سرهنگ .. خلاصه بابام بالاخره شمارشو گرفت و باهم صحبت کردن. خیلی جالبه ها که بعد از چنیدن سال دو نفر دوباره همدیگه رو ببینن..
کلاس هام این روزا ادامه داره. این روزا خودم میرم خونه مهندس هر روز از ساعت 5 عصر اول بااتوبوس میرم شهرک بقلی و اون پسره که توی دو پست قبلی راجع بهش نوشته بودم درس میدم البته تدریس اون اونقدرام سخت نبود منها تمرین نکردنش یکم عذاب داره بعد از کلاس اون بلافاصله میام طرف آقای مهندس که مبحث آموزش دومش هم دیگه تقریبا رو به اتمام هستش. البته همیشه با شاگردام سر تمرین نکردنشون مشکل داشتم.منتها این پسره که دیگه مثل آقای مهندس که سر کار نمیرفت که.. تازه 96 درصد ساعات عمرش توی خونه به سر میبره.مشکل اینجاست که بازی خوره ولی با باباش صحبت کردم و گفتم همه بازیها بد نیستن یه بازیهایی باید استفاده کنه که براش مفید باشن البته همه رو باید تا اندازه معادل پاشون باشه ولی به جای بازیهای وحشتناک و هیجانی بهتره از بازیهای استفاده کنه که هیجان سالم دارن مثل شبیه سازهای اتوموبیل رانی که تمرکزش رو هم میبرن بالا و بازیهای استراتژی که به کمک اونا کنترل همزمان چند چیز رو توی زندگیش هم یاد میگیره .البته باباش گیج شد چون بنده خدا سواد کافی نداشت. هر دفعه هم میرم مثالهاش در مورد جبهه هست. من موندم حالا من گوشم میشنوه ولی نسل الان کی به این حرفا توجه میکنه کی واقعا از ته دل حس میکنه که اون نسل چه ارزش والایی داشتن. همه گیر خوشی های کاذب شدن کشور ما داغونه اینحوری نبینینش همش داریم عقب میافتیم. یه نگاه به کشورهایی مثل کره که از ایران عقبتر بودن بندازین که و کشورهایی مثل هند و بقیه کشورهای شرقی ببینید چطور اروپایی ها و امریکاییها رو ترسوندن ولی ما دولتمون همه چی رو به هم ریخته سال به سال نه این دولتو قبول دارم نه دولتهای قبلیش کلا از دوران قاجار ایران رو داغون کردن به خدا..
توجه کردین چه جالب از بحث کلاسها رسیدم به این قسمت؟ وقتی میگم نوشته هام مثل صحبت کردن زنده هست و روح گفتاری داره ...نمیدونم اینطور نوشتنم خنده داره؟ مزخرفه؟ .. والله من که تو نوشتن استعداد آنچنانی ندارم نیومدم که داستان بنویسم خو.. ولی راستی داستانم هنوز نیمه کاره مونده. یه داستان تخیلی. آها. فکری به سرم زده. هر مدت مثل هر هفته یه بخشش رو مینویسم و ادامه دار میزارم برا دوستان.(حسین گیر نده امشب هم باز .. ولی به رو نیوردم).
بچه ها نمیدونم این وبلاگ رو یه فکرایی براش کردم ولی خوب این وبلاگ در حقیقت یه بولاگ خصوصیه هنوز تصمصیم در حد یه ایده کوچولو هست. ولی خوب بگم؟ باشه چون خواستی میگم( خواستن توانستن است ، توانستن خر کردن)
تصیمیم این بود که هم داستان بنویسم هم خاطره هم طراحای فنیم رو بزارم هم اجتماعی بنویسم هم از روانشناسی و علاقه مندیهای دیگرم هم بیشتر از قبل از تجربه هام بنویسم و به شکل های مختلف با کسانی که باهاشون در ارتباط هستم ادامه بدم. در ضمن صدایی که الان داره پخش میشه گوش بده. صدای خودمه. کاری به زشتی و قشنگیش نداشته باش. فقط بدون من خودمم ندیدم وبلاگ نویسی صداشو ضبط کنه بزاره ولی مطمئن باش نمیگم تا حالا کسی اینکارو نکرده.اینقدرم گیر ندین خوب. مگه من انگیزم کلاس گذاشتنه؟ تازه این صدا هم بالاخره عوض میشه خو، جاشو به اهنگ میده. راستی ببخشید اگه دوست دارین بگین از چه سبکی آهنگ بزارم ( من خودم متال گوش میدم البته نوع درستش).
راستی بچه ها یه عکس نشونتون بدم . اینو نگاه کنین. یه آقای کور که زندگی ساده ای داره. اما یکم بهش توجه کنین. ببخشید من نمیدونستم دوربین گوشی روی کیفیت کم تنظیم بود ولی به هر حال میشه دیدش.

میدونی چرا ازش خوشم اومد؟ چون دقیقا دهها متر از اطراف این آقا پر از گداست!.تازه سوار اتوبوس شده بودم یه پسر کولی اومد داخل کاسشو دراز کرد. یکی از مسافرا گفت آش میخوای؟ بهش یه اسکناس داد. اومد طرفم گفتم من به امثال تو کمک نمیکنم به زندگیت امیدوار باش و بسازش. دیگه نمیدونم حرفم تو گوشش رفت یا نه. والله من که تو اخبار دیدم حتی بعضی گداها سفر هوایی دارن و بعضیاشون اینقدر احمقن که نمیدونن این پول و این همه اسکناسی که تخت خواب اونا شده اگه بره تو بانک اینقدر سود میکنن که میتونن هم خونه راحت داشته باشن هم تو خونه نشسته باشن و پولشون اظافه بشه . کولی ها هم که.. اینجا مخصوصا... لباستو میگیرن ولت نمیکنن. یه پیر زن هم هست که اگه رد بشی پول ندی صدو یک نفرین میکنه (نفرین این آدما به خودشون بر میگرده بهشون کمک نکنین) من فقط یه بار فکر کنم بهش کمک کردم و بهش گفتم فقط نفرین نکن. البته کارم واقعا اشتباه بود. مگه فرق این ادم کور با اونا چیه. نگاه کن ببین همش چندتا کیسه قند و شکر و چندتا پاکت پودر رخت شویی که با طناب بسته به خودش هر چی باشه بهتر از گداست و این بین اونا ارزش والایی داره از خدا میخوام زندگیشو عوض بده و بیشتر از اینا هدایتش کنه و یه آدم لایق نعمتهای بیشتری بشه هر چند از نعمت قشنگ بینایی که خیلیا قدرشو نمیدونن بی بهرست اما واقعا دلش .. بچه ها به گداها کمک نکنید اگه به صدقه باشه راه دیگری هم هست به اینا کمک نکنید که خیلیاشون باند و گروهن. کمک نکردن به اینا گناه نیست هیچ شاید ثواب هم باشه. به هر حال گدا هم از دزد بهتره. حسابشو کنید دزد چقدر بدتره ..
خدایا شکرت برا همه چی
------------------- پا ورقی ------------پا نوشت ---------
بچه ها ببخشید که این همه غلط املایی دارم میدونم حتی بهضیاشون ممکنه معنا رو عوض کنه و خنده دار هم باشن ولی خوب تایپ اگر با ده انگشت باشه از این اشتباهات خنده دار که گاها حروف جابه جا شده دیگه نمیشه به هر حال ببخشید دیگه به خدا فرصت غلط یابی و رفع اشکال ندارم.
تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا
به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.
(بحارالانوار،ج78،ص 347)
حدیث (2) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته
كسی كه عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
(بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )
حدیث (3) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
ان السعید، كل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته
همانا سعادتمند(به معنای) كامل و حقیقی كسی است كه امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.
(مجمع الزوائد علامه هیثمى ، ج 9 ، ص 132)
حدیث (4) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
نحن وسیلته فی خلقه و نحن خاصته و محل قدسه و نحن حجته فی غیبه و نحن ورثه أنبیائه
ما اهل بیت رسول خدا(ص) وسیله ارتباط خدا با مخلوقاتیم ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاكی ها، ما دلیل های روشن خداییم و وارث پیامران الهی
(شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید ، ج 16 ، ص 211)
حدیث (5) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
قاریءُ الحدید، و اذا وقعت، و الرحمن، یدعی فی السموات و الارض، ساکن الفردوس
تلاوت کننده سوره حدید و واقعه و الرحمن در آسمانها و زمین اهل بهشت خوانده می شوند
(کنزالعمال ، ج 1 ، ص582)
حدیث (6) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.
(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج 7، ص225)
بقیه در ادامه مطلب
دوستان خوب یک سری ویژگی دارند که آنها را از دیگران متمایز می کند و سبب می گردد دوستان بیشتری در کنار خود داشته باشند. بنابراین با تغییر رفتار خود به جرگه این افراد بپیوندید.
1
یک دوست خوب حرفهایی که به صورت محرمانه به وی زده شده است را نزد خود نگه داشته و راز دار شما می باشد.
2
وقت شناس بوده و در قرار ملاقات ها و یا میهمانی ها قابل اطمینان بوده و سر موقع حضور می یابد.
3
یک دوست خوب به موفقیت موفقیت و یا دوستان شما حسادت نمی ورزد.
4
یک دوست خوب هنگامی که دچار بیماری و کسالت می گردید با شما تماس گرفته و حالتان را جویا می شود وبه عیادت شما می آید.
5
وی می داند که چه زمانی صحبت و چه زمانی سکوت نموده تنها گوش دهد.
6
هنگامی که حالتان مساعد نبوده و یا دل و دماغ کاری را ندارید و پکر هستید وی از شما دلخور نمی شود.
7
اگر شما به فضای بیشتری نیاز داشته باشید و یا می خواهید تنها باشید آنها این رفتار شما را طرد شدگی تلقی نکرده و دلگیر نمی شوند.
8
یک دوست خوب همه چیز های بدتان را تحمیل می کند.
9
وقتی نظر او را در مورد مسئله ای جویا شوید با جان و دل و صادقانه نظرات و عقاید خوشد را در اختیارتان قرار می دهد و حتی اگر به نصایحش نیز عمل نکنید ناراحت نمی شود.
10
وی با شما می خندد گریه می کند و کارهای ماجراجویانه انجام می دهد اما به دیگران چیزی در مورد آنها نمی گوید.
11
پیش از سر زدن به منزلتان شما را مجبور نمی کند که خانه را تمیز کنید
12
وی اجازه نمی دهد کسی پشت سر شما و در غیاب شما در موردتان بد گویی کند و به دفاع از شما خواهد پرداخت.
13
شما را به کارهای ماجراجویانه رشد دهنده و پیشرفت در کار تشویق خواهد کرد.
14
هنگامی که خودروی شما دچار نقص فنی گردد شما را به مقصدتان خواهد رساند.
15
روز تولدتان همیشه به یادش بوده و اگر برنامه خاصی برای آن روز تدارک ندیده باشید شما را به بیرون برده و برایتان کیک سفارش می دهد.
16
دوست خوب از شما انتظار ندارد که اتوماتیک وار با عقاید وی در خصوص مسائلی همچون مد لباس باشید. و به عقاید شما حتی اگر بر خلاف عقایدش باشد احترام می گذارد.
17
هیچ گاه شما را نزد دیگران خرد و تحقیر نکرده بلکه همواره به شما احترام می گذارد و در حضور دیگران از شما تعریف می کند.
اگر دوستی را سراغ ندارید که با شما اینگونه رفتار کند شاید یک دلیل آن این باشد که شما نیز با آنان چنین رفتاری تا به حال نداشته اید.
منبع:
كه ارج و قرب تو كمتر شده ، معني اش اين است
كه از اشتباهات چيزي ياد مي گيري ، به همين سادگي .


