سلام.
امروز روز سوم ماه مبارك رمضان بود. يه جورايي هم روز بد شانصي. اواسط صبح رفتم م ا ه شهر كه مثلا برم پست مركزي و از اون طرف برم مدرسه برادرم اينا كارنامشو بگيرمو و باز برم كافينت يه سري بزنمو يه مقدار پول از حساب بكشم و.... اما جز ده بيست دقيقه وقت تلف كردن تو كافينت هيچي به هيچي. نه دفترچه اعزام گيرم اومد نه كارنامه برادرم اينا آمده بود نه هيچ خودپرداز بانكي كار ميكرد نه ...
رفتم كافينت توي چندين سايت هاستينگ گشتم. خداي من اگر ميخواستيم يه هاست با همين مشخصات ( تمامي امكانات نامحدود) و همين مقدار فضا بخريم كلي هزينه برميداشت و دوستان هم كه نميكشيدن... عجب شانصي داريم ما...
هيچي به هيچي.سوار اتوبوس شدمو اومدم. حوصله هيچي نداشتم. گرفتم تخت خوابيدم تا ساعت نزديك به چهار بعد از ظهر كه مادرم بيدارم كرد گفت كلاس داريا پا شو...
بعد از ظهر هم آقاي عبادي شاگرد مبحث ميكس و مونتاژ متوسط اومد . تقريبا صميمي شده باهام. آدم باحاليه.البته از من خيلي بزرگتر و متاهله.خلاصه سر اين كلاس خوش گذشت و من نه گرسنم بود نه تشنه.
خط موبايلم هم كه قطع بود بد بختي اونم يكي دو روز. بابام همين امروز صبح آخرين فيش واريز شده رو برداشت و به پست مراجعه كرد تا اينكه بعد از ظهر قبل از اومدن آقاي عبادي يكي از دوستام تماس گرفت و متوجه شدم وصل كردن. به اون يكي شاگردم اس ام اس دادم بد بختي گفت بعد افطار و ساعت هفت و نيم ميادش.
خلاصه آقاي عبادي چند دقيقه اي بعد از شش كلاسشون تموم شد و رفتن. از يه شهرك همجوار تشريف ميارن اونم با بنزين آزاد. ( بعضي آدما يادگيري رو به پول ترجيح ميدن و كاري به اين ندارن كه معلمشون ازشون كوچكتر باشه يا بزرگتر) بر خلاف بعضياي ديگه كه بيرون باهام ملاقات كردن و چون ظاهرم رو ديدن فكر كردن... به قول خود آقاي عبادي گل اينطو آدما عقلشون در چشمشونه.
آقاي مهندس فرحان نژاد هم كه مهندسي سيالات خوندن ساعت هفت و نيم تشريف اوردن. دوست داشتم امشب رو هم برم جلسه ختم يه جزئ قرآن ولي نشد. خلاصه آقاي مهندس كه من تازه امشب فهميدم خودشم تدريس صنعتي داره و يه مهندس آنچنان عادي هم نيست..ازش خيلي خوشم اومد. اين آقا مهندس هم باهام صميمي شده.. البته بنده خدا تا عصر سر كاره و خستش هم شده بود. براي همين كمي بعد از هشت و نيم گفت خواشن بقيش برا جلسه بعد. خستگي در وجودش موج ميزد. به قول خودش روزه كه هستيم. بعدش هم كه ميايم خونه افطاري ميخوريم سنگين ميشم. آدم كم كم خوابش مياد ديگه. البته اين بنده خدا بعد از ظهر تا 5 سر كاره و فكر نكنم خبري از نيم چرتي هم باشه... براش آرزوي موفقيت ميكنم.
حول و حوش هشت بود كه سعيد و حسين هم طبق معمول اومده بودن دنبالم. گفتم شرمنده الان كلاس دارم گفتن ساعت ده ميايم پيشت.
وقتي ديدم كلاس زود تموم شد بلافاصله آماده شدمو رفتم مسجد. آواخر جزء بودن. نشستم و با خودشون ادامه دادم. تموم كه كردم بعدش خودم اون 15 صفحه رو خوندم براي همين امشب يكم بيشتر مسجد موندم. حسين هم بودش.
سعيد كه اهل قرآن خوندن نيست ولي نماز و روزه رو داره. اواخرش كه هنوز داشتم ميخوندم سعيد تماس ميگرفت. بيرون داشت چرخ ميزد. داشتم تموم ميكردم كه اومدم. اين حسين هم كه انگار كارگر برقكار مسجده. خوب راستش خيلي وقته مسئولين مربوط واسه اينكارا كارگر نميگيرن و معمولا حسين بيشتر از هر كسي به كمك خادم مسجد ميشتابه. اجرش با خداو صاحب الزمان (عج)!
من و سعيد اومديم بيرون. حسين هنوز تو گلدسته هاي مسجد بود. خودشو خادم مسجد داشتن بلند گوها رو عيب يابي و تعمير ميكردن. منو سعيد تو ميدون نشسته بوديم. مدام صداي حسين رو ميشنيديم كه ميگفت يك دو يا ميگفت قطعه... مرديم از خنده..صعيد هم همش هوا ميكشيد هوي حسين بابا صدا مياد ...
تا اينكه با يه شخص محترمي تماس گرفتم و قرار شد برم خونه. حسين از اين شخص خبر دار بود ولي اي كاش هيچ وقت نميشد. بيا و فقط به يه نفر بگو... اينم عاقبتش..
تا من ميام خونه يه نفس راحتي بكشم ميان دنبالم. تا يه چي ميگم فكر ميكنن من... خوب چي بگم آخه...يه مشكلي داشت الكي الكي پيش ميومد. من رودرواسي ندارم معمولا اما در مورد حسين دوست ندارم ناراحتش كنم چون شخصيتش رو هم خوب ميشناسم و البته كسي هم نيست كه به آسوني ناراحت بشه و واقعا پسر گليه اما ازش بيشتر از اينا انتظار داشتم كه دركم كنه... شايد هم به دليل مشكلات خودش باشه . به حق همين ماه انشالله خدا بهش نظر كنه و هر حاجت خير و نيكي داشته باشه براورد شه.
راز و رمز يعني فقط بين خودت و شخصي كه تعيين كردي
كلمه هاي راز و رمز. سرو اسرار و از اين قبيل رو زياد شنيديم. مسلما دسته كساني كه واقعا حافظ راز باشن زياد نيست. نيومدم بگم فلاني راز نگه داره و فلاني نيست. فقط اومدم از تجربه اي جديد حرف بزنم. با اينكه ميدونستم اما بيشتر بهم اثبات گشت.
شما ممكنه يه ادمي باشيد كه دوست نداشته باشيد چيزي كه تو دلتونه از كسي كه دوسش داريد پنهون بمونه. درست مثل خود من. حالا چرا من يكي بيشتر ميام با حسين در ميون ميزارم و با هيچ كس ديگه در ميون نميزارم مگه من بقيه دوستامو دوست ندارم؟ !
در جواب اين سوال اينو ميگم: يه سري چيزا هست كه من حاظر نيستم هيچ احدي بفهمه واقعا در مورد راز ها استثنا وجود داره منظورم اين نيست كه مثلا به بعضيها ميتونيم يا اجبار وجود داره كه رازمونو بگيم. رازهايي كه من فقط به حسين ميگم معمولا اون دسته رازهايي هستند كه من به هيچ احد ديگري نميگم. و اگر به حسين تنها ميگم به اين دليل نيست كه چون مثلا از بقيه بيشتر دوسش دارم يا قبولش داشته باشم. ميدونيد در واقع حس ميكردم اگر حسين بفهمه در واقع مثل اينه كه من اصلا به كسي نگفتم و خودمو حسين رو يكي ميدونستم اما حالا فهميدم كه بابا. درسته اون راز نگهداره اما مگه فاش شدن راز هميشه به عمده؟ شايد ناخواسته و يا در حالت غير طبيعي مخاطبتون راز شما از راز بودن در بياد الكي الكي. بنابراين يه تصميمي گرفتم هر وقت بخوام بهش از رازي بگم كاملا مراقب باشم هيچ وقت راجع به موضوع مربوط جلوي كسي با من صحبت نكنه و فقط زماني كه خودمو و اون تنها هستيم. واقعا يه سري حرفا هست كه آدم نميتونه به نزديكترين دوستاشم بگه. بحث اعتماد نيست. بعضي وقتا شما دوست ندارين همون يه نفر هم بدونه و تشخيص ميدين كه تحت هيچ شرايطي اونم نبايد بدونه نه اينكه بگيم نه اين شخص مورد اعتماد نيست و لو ميده اصلا بحث اين حرفا نيست. دقت كنيد. دارم ميگم خود اون شخص هم نبايد بفهمه.( البته من اگه در مورد همه دوستان اينجوري باشم در مورد حسين تا حد زيادي نيستم) حال بخواد نزديكترين دوست شما باشه يا هر كس ديگه. اميدوارم اگه حسين اينو بخونه درك كنه من خودم ميدونم اون هم يه چيزايي بوده كه به هيچ عنوان حاظر نبوده بهم بگه و حتي خيلي از سرهايي كه اخيرا در قبال همين بازگوي يا فاش رازهام برام فاش كرده رو خودم قبلا حس ميكردم. حتي فكر ميكردم آقا حسين ميدونه كه من اينچيزا رو ميدونمو به رو نميارم اما اين راز خودم رو خودش شك داشته ولي شك داشتن خيلي با اين فرق ميكنه كه خود آدم بياد بهت بگه شك نكن كاملا درسته. البته يه سري چيزا هم هست كه آدم گير ميكنه . دلش ميخواد اصلا به همين مواردي كه مثل دوست خوب من نگه. يعني اينكه حتي اگه در مورد يه شخصي اينطور فكر كنه ! كه اگه اون بفهمه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده ولي باز نميتونه و نبايدم بگه. حالا ممكنه دلايل مختلفي داشته باشه. البته در مورد من دلايل چيزهايي مثل سرخ شدن يا رودروايسي يا هر چيز ديگه از اين چيزاي عادي نيست.
. ولي من يه حس نا خوشايند داشتم. براي همين گفتم. من حس اطرافيانم رو تا حدودي ( كار به كم يا زيادش ندارم و اينو نميخوام در موردش حرف بزنم) ميتونم
حتي نزديكترين دوستاتون هم اگه خودشون از يه چيزي مطلع بشن بدون اينكه شما بهشون خبر داده باشين به احتمال زياد اولين سوالي كه به ذهن مبارك ايشون خطور ميكنه اينه كه مگه بهم اعتماد نداشت؟( البته من ميدونم يكي مثل حسين از اين سوالات براش به وجود نميان) اينجا بود كه گفتم استثنا وجود داره. منظورم از استثنا اينه كه ديگه خود اين اشخاص امين دقت كنيد خودشون نبايد متوجه بشن و اصلا مسئله اين نيست كه اينا بخوان پيش كسي فاش كنن يا نكنن.
من نيومدم با اين حرفا غيبت دوست خوبم حسين رو كنم. اگه خوب مطلب رو بخونيد متوجه ميشيد. در ضمن ميفهميد كه حسين مورد اعتماد ترين دوست منم هست. هر چند اون دو سه تا رفيق صميمي ديگه باهاش اختلاف ناچيزي دارند ولي خب هر كسي از يه نظر ممكنه براي شما بهترين باشه.
من يه آدميم كه ارادم ضعيف نيست و به اراده اعتقاد زيادي هم دارم. اگه بخوام اراده كنم رازي رو نگه دارم به راحتي ميتونم نگهش دارم. اگر بخوام يه چيزي رو كه برخاسته از يه احساس ناخوشايند بوده باشه كنترلش كنم و نگم به راحتي ميتونم از بينش ببرم . اما اينكه اومدم اين مطلب رو نوشتم واس اين بوده كه هم شما يكم آشنا شده باشيد باهام هم يه تجربه كوچيكي در اختيار شما دوستان گلم قرار داده باشم كه تازه ممكنه براش شما تكراري باشه ولي بعضي وقتا تكرار هم فايده داره موافقيد؟ و نيز اينكه دوست گلم متوجه بشه كه در واقع دليل فاش شدن راز اخير بنده يه مسئله ساده ساده هم نبوده... خودشم ميدونه اگه بحث اعتماد بخواد باشه خوب من كه بهش كلي اعتماد دارم.( اما اينكه من به اون ميگم يه چيزي جالبتر از اعتماده) درسته كه حضرت علي (ع) فرمودند دوستي بسيار خوب است اما به هيچ شخصي 100 در صد اعتماد نداشته باشيد . اما يك سري آدم هستند كه درصد اعتماد شما به اونا خيلي بالاست. بالاي 60 درصد كلي حرفه. اگه فكر ميكنيد 60 كمه هنوز راجع به مبحث راز كاملا فكر نكرديد. من به حسين 75 درصد اعتماد دارم.
اينكه ميگن صد در صد نبايد باشه خوب طبيعيه بعضي وقتا يه سري شرايط ناحخواسته ممكنه براي شخص محافظ سر و راز پيش بياد كه منجر به فاش اون بشه. خودوتون اگه خوب فكر كنيد...
اميدوارم دوست گلم بدونه كه من هدفم از نوشتن اين مطلب چي بوده و اشتباه فكر نكنه.
راز يه چيزيه كه دوست و رفيق نميشناسه. مورد اعتماد ترين اشخاص هم ممكنه شرايطي براشون به وجود بياد كه بدون اينكه خودشون بدونن رازتون رو فاش كنن. باز هم ميگم بعضي وقتا اساس اينه كه همون شخص مورد اعتماد هم نفهمه و اين بدين معنا نيست كه شما به وي اعتماد نداريد بلكه براي شما مهم است كه خود آن شخص نيز نفهمد
انسان هم ممكن الخطاست نه جايز الخطا..
از اين به بعد احتياط بيشتر
اینو حتما بخونین. از خودم نیست. توی وبلاگ یکی از دوستان پیداش کردم.
اینم لینکش:اهل هزار و یکشبم از ته قصه ها میام
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد.
کاملا از او نا امید شده بود، از کسی که انقدر دوستش داشت...
و فکر می کرد که او هم دوستش دارد .
ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت.
...............
از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود،
همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر.
چشمهایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند،
غیر از کسی که او منتظرش بود .
حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر،
دلیل قانع کننده ای داشته باشد .
ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته،
که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت.
.................
تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند...
به او گفت که از زندگی اش خارج شود...
به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود،
با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود.
دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد ...
زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید...
چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود...
و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
............
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است...
در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را،
مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد،
و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود،
و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت.
و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود .
................
در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود ،
و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد...
پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود...
او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.
پنج شنبه 22 شهريور
اومدم رفقا
سلام. حال و احوال شما؟ خيلي دلم تنگيده بود. هم واسه وبلاگ هم واسه شما.
دقيقا يادمه ميخواستم زماني بنويسم كه خونوادم تازه از شيراز اومدن. منتها وقت نميكردم. هر وقت هم يه مختصر فرصتي گيرم مياد دوستاي گلم مگه ميزارن...چند روزيه كه غروب به بعد هم ميام بيرون. اين چند روز خيلي اتفاقا افتاد. خوشبختانه اتفاقات خوشحال كننده اينقدر خوب بودن كه اون اتفاقات ناراحت كننده جلوي اونا هيچ نميتونستن باشن.
روزي كه خونوادم از مسافرت اومدن. غروب بود. هنوز بابا پاشو توي راه روي آپارتمان نزاشته بود كه رفتم طرفش و اين بار باهاش روبوسي كردم. اونم در تحويل گرفتن كار درستيشو نشون داد. ( چه عجبي) شوخي كردم.
اتفاقات اخير
هاااااااااااا. يه خبر بي مزه يا شايدم مهم فقط براي بعضيا. از حالت تهوع اومدم بيرون. اگه ميخواين بدونين حالت تهوع چي بود عكسا رو ببينين. بعش اگه ميخواين حالت تنوع رو ببينين عكساي در ادامه مطلب رو نگاه كنين.
بالاخره سر و وضعم مرتب شد.
اينا تصاوير قبل از عمل هستند. تصاوير بعد از عمل در ادامه مطلب.





اينا تصاوير قبل از عمل هستند. تصاوير بعد از عمل در ادامه مطلب.
يكي ديگه از اتفاقات اخير اينكه منم رفتني شدم ديگه. مدرسه ثبتنامم نكردن. پيش دانشگاهي رو ميگم. چون امتحان خرداد ماهم رو غير حضوري ثبت نام كردم ميبايست در پيشدانشگاهي غير حضوري ثبتنام بشم و از اونجا كه اين امر مستلزم داشتن گواهي پايان خدمت بود قبولم نكردن. خلاصه بهم گفتن برو همون مدرسه اي كه ثبتنام كرده بودي و ازشون بخواه يه نمره انظباتي بهت بدنو تو رو حوضوري ... خلاصه به هر در زديم و به دو سه تا آشنايي كه آنچنان هم كاره اي نبودن گفتيم كه اگه ميتونن كمك كنن اما نشد. خود اون مدير مدرسه اي كه بهم ديپلم داد كه مثل بقيه مديران شهرستانمون از خوداشه ولي خوب نميشه. كد دانش آموزي و...از اين صحبتا ديگه.. خلاصه من شنبه بايد برم دفترچه بگيرم و نهايتا تا آذر ماه بيشتر نيستم.
اولش وقتي اين خبر رو بهم دادن يكمي ناراحت شدم اما خونسرديمو زود بدست اوردم. اگه زود تموم كنم بعدش ميتونم هم كار كنم هم با خرج خودم درس بخونم و بار سنگيني از دوش خونوادم بردارم. همش نبايد به صورت منفيانه نگاه كنم. اما به هر حال از شرش راحت ميشم.ديگه هيچ وقت هم لازم نيست براي هر كاري توي صف گرفتن گواهي اشتغال به تحصيل باشم و دوندگي...
اما يه چيزي هم نامشخصه. دو بيماري معده و آلرژي نسبتا شديد فصلي بدجوري عذابم ميدن. شايد اينا باعث بشن معاف بشم و سريعتر راحت بشم. خدا رو چه ديدين.
امروز روز اول ماه قشنگ و پر فيض و پر بركت رمضان بود. ديروز كه يوموالشك بود تونستم روزه بگيرم چون شبش تا صبح بيدار بودم و با يه رفيقي گپ دوستانه داشتم و خلاصه يه سحري نسبتا مفصل زدم . يه بدختيي كه داشتم اين بود كه بعد از ظهر از ساعت 4 تا نزديك به 6 و بلافاصله از 6 تا 7.30 كلاس خصوصي داشتم. هر دو شاگردم بودن. مباحثشون فرق ميكرد. اذان اينجا هم يه ربع به هفت ميگفت. اما من كه از حولو حوش ساعت چهارو نيم پنج درد معدم شروع شده بود و البته چيزي هم نمونده بود و بايد يه طوري تحمل ميكردم.با اين وجود من بعد از هفت و نيم افظار كردم.
براي امروز هم ساعت يه ربع به پنج صبح بيدار شدم . اذان گفته بود. منم كه بدون سحري نميتونم بگيرم. از فردا هم اگه بگيرم قبل از غذا داروهايي كه قبلا مصرف ميكردم براي اين منظور مصرف ميكنم. تا چند روزي ببينم چطور ميشه. البته پارسال پزشك منعم كرده بود.
يكي از رفقا حرف قشنگي زد: روزه براي سلامتيه نه بيماري. اين حرفش در من اثر خاصي گذاشت. اما عاشق روزه گرفتن هستم. كاش مشكل حل بشه.
ماه رمضون ماه خيلي قشنگيه. هر سال قرآ ختم ميكردم توي جلسات مسجدمون ونيز شب قدر ... اما پارسال كله خرابمون كردن به جاي اينكه شب قدر بريم مسجد رفتيم ساحل رود نزديك شهرك . خيلي تاريك بود. البته بازيگوشي و به قول بچه ها ماجرا جويي. يه عالمه خيابون متر ميكرديم. شب قدر رو من از دست دادم نه اونا چون من بودم كه هرسال توي اين شبا فعال بودم ولي يكي از اونا كه اسمشم دوست ندارم بيارم يه زماني اصلا به خدا اعتقاد درستي نداشته!
امشب هم جزئ اول رو ختم كرديم. نميدونيد بعد از اتمام جلسه چه آرامش قلبي قشنگي مياد سراغ انسان.
امسال حسين براي ختم هر شب پايم هست. البته اگه كلاسها ي خصوصيم به بعد افاطار نخوره سعي ميكنم همه قرآن رو كامل ختم كنم.
اميدوارم كه از اين ماه نهايت استفاده رو بكنين. التماس دعا. محتاجيم. دست مار رو هم بگيريد.
چند روزيه كه براي سايت هيچ كاري نكردم. نه آفلاين و نه آنلاين. شانص بد ما خرج كردنمون الكي شد. البته فقط هاست مشكل داره. 250 مگابايت با تمام امكانات به صورت نامحدود خريديم اما متوجه شديم اكثر آي اس پي هاي توي ايران نميتونن اين سايت سرويس دهنده رو باز كنن بنابراين سايت ماهم باز نميشد. حالا موندم چه خاكي بريزم تو كله فسقليم. هيچي ديگه دوباره من بايد عهده بگيرمو خرج كنم. كلي خرج آخرش چي... بايد تا دير نشده تمومش كنم.
www.m e m c o – o n l I n e .c o m
اين آدرسش هست. من با فاصله نوشتم بنا به دلايلي. اگه آماده شد بهتون خبر ميدم.
يه اتفاق ديگه كه توي اين چند روز افتاد و كلي ناراحتمون كرد فوت (قتل) برادر دوست داداشم بود. كه هر سه ما رفقا سعي كرديم به نوعي همدردي كنيم. البته با نامردي به قتل رسيده. و جسد اون خدا بيامرز ده روز بعد پيدا شده بود. توي يه پارك پيدا شده بود و جاهاي زيادي از بدنش رو با سوزن آغشته به مواد مخدر سوراخ سوراخ و خفش كرده بودن.
اون با برادرش اينا زندگي نميكنه براي همين هم زود خبر دار نشده بودن. از خداي منان طلب آمرزش براي اين مرحوم از دست رفته ميكنيم. اميدواريم كه غم آخر اين دوست عزيز و خونوادش باشه.
پيمانكار كوچولو
برادرم رسول. دومين فرزند خونوادست. خيلي شيطونه. به خيالش خيلي زرنگه اما هميشه به راحتي مچشو ميگيريم. يه كارايي ميكنه آدم تعجب ميكنه. امتحان فيزيك داشت شهريور. همين چند روز پيش.دو روز قبل از امتحان بعد از ظهر گفت: ميخوام برم خونه دوستم درس بخونمو يه كتاب دفتر هم برداشت. ديگه پيداشت نشد. تا اينكه شب به گوشي من زنگ زد. گوشيم روي پيغامگير بود. پيغامشو فقط گوش كردم كه گفت من رفتم ايزه براي مسابقات نينجا و فردا شب ميام.
ايزه هم كه بيشتر از 300 كيلومتر باهامون فاصله داره. من موندم اين برادرم كه هر يكي دو سال يه ورزش رزمي چنج ميكنه به چي ميخواد برسه آخه. با اين وضعيت تحصيلي مسخرش. سه ساله بابام براي ثبتانمش توي مدرسها بدختي كشيده. كلي دوندگي ميكرده. اما اين برادر ما انصاف اين همه زحمت رو نداشته. خلاصه قيبش زد. يه روز قبل امتحانش هم نيومد. پدرم خيلي عصباني بود. مادر هم همينطور. نكنه اتفاقي براش افتاده. هيچ كدوم از دوستاش حتي اون نينجايي نرفته بودن. اونايي هم كه امتحان داشتن تو خونه بودنو جايي نرفتن. خلاصه گذشت تا اينكه اين داداش رسولمون ساعت 4 صبح روز امتحان اومد خونه. خودش كه گفت يه چيزايي خونده اما ميدونيم هيچ وقت رو حرفاش نباس حساب باز كنيم. خلاصه امتحانشو داد. منم همون روز رفته بودم همون طرفا (ما ه شهر). هوا خيلي گرم بود. شايد اگه بچه هاي بالاي ايران بيان اينجا نتونن يه ساعت تحمل داشته باشن. دماي بالاي 50 كم چيزي نيست.
برادرمو دوستاشو وقتي رسيدم شهرك ديدم. البته تابلو بود كه خوب نداده. خلاصه اين برادرم خيلي كلكه. مثلا وقتي جايي بهش بگن قراره اردو برگزار بشه و فلان مقدار بايد بدين اين آقا مياد يه مقداري رو اظافه تر از بابا ميگيره و ميگه كه بابا براي اردو اينقدر ازم ميخوان. ( اگه بخواد پيمانكار بشه همه رو بيچاره ميكنه)به قول حسين چيه پيمانكاره؟
يه سه چهار روزيه كه با محمد( همون پسره كه در موردش توي پست قبل نوشتم) رفته مشهد. بابامم بهش نگفت نه. البته خودش گفت با حسن ( هموني كه عزا دار شد) و يكي ديگه از دوستاش. تابلو بهم گفت اگه دسوتاش اومدن دنبالش بهشون نگم كجا رفته. عصر ديدم اي بابا همون رفقايي كه گفته بود باهاشن به جز محمد اومدن دم در ميپرسن رسول هستش؟ گفت ميگه قرار نبود شما مشهد باشين؟ با همون حالت تعجب گفتن چرا رفتيمو اومديم. بعدش پرسيدن چطور؟ بعد متوجه شدم كه اي بابا اينا اصلا روحشونم خبر نداشته. خلاصه من كه از همون ظهر كه برادرم به مقصد مشهد از خونمون زد بيرون يه جورايي شك كرده بودم. اولش فكر كردم بازم به يه بهانه اين بار حسابي جيبشو پر كرده و يه چند روزي ميره خونه يكي از دوستاش ميگذرونه. اما شب متوجه شدم كه نه واقعا رفته . از مادر محمد پرسيدم گفت رفت مشهد. اما اينكه رسول چرا گفت اينا هم باهاش بودن جاي تعجب داشت. گويا خودشو محمد رفتنو يه سري ديگه از دوستاش قبلا منتظر اونا بودن. به هر جهت گفتم داداش واسه من يه گوشي هدفون برا ام پي تري پليرم بياري ممنونت ميشم. همش همين.
وضعيت هاي من در اين چند روز.
وضعيت ظاهري كه كاملا متغير بود. اونم تغييرات زود به زود. بهتره به عكساي پست در همين مكان و نيز ادامه مطلب نگاهي كنيد.
اما وضعيتهاي روحي روانيم هم دچار تغيير شدن. نميدونم چرا يكمي عصبي تر شدم. فكر كنم دوباره بايد برم سراغ دارو. يه ذره با دوستام بد اخلاق شدم اما به والله بد جوري عاشقشونم. بلافاصله هم از اين كارام پشيمون ميشم. امشب يه طوري باعث ناراحتي سعيد شدم اما سعيد زياد به دل نگرفت. ااميدوارم منو ببخشه.
اما يه اتفاق خوبي هم كه افتاد پيدا شدن يه گمشده بود. انگار پس از سالها... به شدت اميدوارتر از گذشته شدم. با اينكه خبر خدمت و اينا هم پيش اومد اما اصلا از اين بابت نا اميد نشدم. نگاه من به آينده اميدوارانست. آينده رو از الان ميسازيم نه از خودش.
هر شب خدامو شكر ميكنم كه گمشده پيدا شد.البته اگه نا اميد بودم پيداش نميكردم. با فكر و تخيلم تونستم پيداش كنم.
خيلي اين گمشده برام عزيزه. اميدوارم ديگه هيچ وقت از دستش ندم.
اين اتفاق خيلي خوب بود. شايد اينقدر خوب كه نزاشت وضع روحي اخير من با توجه به مشكلات خونوادگي و خسارت ناشي از اينترنت و خبر اي بد و ...بدتر از اين شه.خدا رو شكر. واقعا صد هزار مرتبه هم شكر كنم كم كردم.
دوستان خوبم آنچنان فرصت زيادي براي نوشتن نيست. اما سعي ميكنم پستهاي خوبي رو آماده كنم. اگه متوجه شده باشيد نسبت به قبل كمتر خاطره و گزارش روزانه مينويسم. البته سعي ميكنم تا آخر زماني كه هنوز هستمو نرفتم سربازي تا ميتونم براتون مطلب خوب بزارم. شرمنده اخلاق ورزشيتون. نتونستم خيلي جاها خوب همراهيتون كنم. اميدوارم ببخشيد.
فعلا
التماس دعا.
سلام.
هم خوشحالم هم دلم گرفته....
اما زا خداي خودم ممنونم كه به يكي از آرزوهام رسيدم. خدايا ازت ممنونم.
ديشب تا صبح بيدار بودم طبق معمول. اينبار يه مهمون هم داشتم كه هم ناخونده بود هم عزيز . البته ميشناختمش ولي اولين بار بود كه پيشم مونده بود.
هنوز خونوادم نيومدن. ديشب محمد ب يكي از بچه هاي بزرگتر خودم كه خونشون فقط چند متر اونورتر از خونمونه و سر نبش كوچمونن اومد خونمون.
بذارين يه چيزي بگم. تا حالا آدمايي ديدين كه ميگن يه تختشون كمه. راستش اين آقا هم از اين مشكلات داره ولي من دوسش دارم. خيلي دلم واسه اينجور آدما ميسوزه.
خدا اينجور آدما رو بي خودي نشون من و شما نميده. خلاصه اينكه اين آقا هيچ دوست همسن و سالي نداره. ميشه گفت 23 سالشه ولي اخلاقش به بچه 12 ساله ها هم نميرسه. خيلي گناه داره به خدا. خلاصه آقا محمد گل هيچ وقت دوست نداره به دوستاش كه همه هم از خودش كوچكترن نه بگه. پاتوقش نزديك خونه حسين ايناست. هميشه هم كلي بچه كوچيك دورشو گرفتن. يه بار منو حسين رد شديم ديدم بنده خدا تنها نشسته روي جدول و هيچ حتي يه گربه هم كنارش نيست. البته برادرم اونو بهتر ميشناسه و شايد به خاطر برادرم اومده بود خونه.
اين روزا هم هيچكدوم از دوستاش نبودن. ديشب اولش اومده بود خونمون. برادرم كه فكر كنم رفت مسجد كمك كنه و تا صبح بيدار بمونه. منو حسين داشتيم بر ميگشتيم طرف خونه . محمد رو ديديم كه از زور بي حوصلگي نشسته كنار نگهبان محله . بهش گفتم تنهايي. گفت آره. گفتم گوشيت هست ؟ بيا تا رمشو پر كنيم. گفت نه وحيد ( برادر سعيد جونمون) بردش و گفت فردا ميخوام برم مدرسه گوشي ندارم.
اي بابا يه جوري شده حالا انگار بدون گوشي نميشه سر كرد. من ميدونم درد وحيد چيه از وقتي باباش براي سعيد يه گوشي ماماني خريده اينم رگ حسسود گرفتشا.
محمد اومد پيشمون. حسين كه تا نيم الييك ساعتي بيشتر نموند و بعدش رفت خونه. رفتم نت. محمد كه نه از نت چيزي سر در ميورد نه از كامپيوتر با اينكه خودشم كامپيوتر داره. طفلكي تا صبح كه بيدار بودم باهام پايه بود. آهنگايي كه دوست داشت براش پخش كردم. داشتم چت ميكردم. يه عكس ترسناك رو نميدونم چطور نشونش دادم كه يه دفعه فهميدم بد جوري ميترسه. اولش فكر كردم شوخي ميكنه اما بعدش كه كلمه جن رو با خنده درست هم گفتم ديدم خيلي ميترسه. از جام كه بلند ميشدم و هر جاي خونه ميرفتم دنبالم راه ميافتاد.
توي كامپيوتر عكس يه خانوم خوشگله خارجي ديد يه دفعه ديدم گفت من يه دوست دختر داشتم تهران ( اهل تهرانه) همش دو روز باهام بود. خودش شماره داد اما دو روز بعد گفت من دارم شوهر ميكنم. خيلي دلم سوخت. كسي به اينجور آدما اهميت نميده.
يه بارم يه آهنگ غمگين گذاشتم ديدم كم مونده اشكش در بياد. خيلي تعجب كردم با اينكه برام عادي بود ولي در مورد محمد ديگه اينجوري فكر نميكردم. حالا ميفهمم چقدر گناه داره بنده خدا. خلاصه بهش گفتم مامان بابات كاريت ندارن اينجايي؟ نميخواي بهشون خبر بدي گفت نه اونا كاري ندارن.
خلاصه تا صبح بيدار بوديم. گفتم تو رو خدا اگه خوابت مياد جا هست برو بخواب گفت نه من خوابم نمياد بيخوابي دارم. بازم گفتم راحت باش و هر جور دوست داري
دم دقيقه يه حرفايي ميزد. منم حواسم بهش نبود ولي با اين حال نميخواستم فكر كنه محلش نميزارم. سريع جوابش رو ميدادم اكثر اوقات
خلاصه من نزديكاي صبح بود كه هوس كردم دوش بگيرم. دوش آب سرد خدايي خيلي حال ميده. اينجا بود كه فهميدم محمد ترسيده و و گفت من كجا برم. اين وقت شب ميري حموم نميترسي؟ گفتم ترس؟ نه . گفت من خيلي ميترسم. سريع يه دوش سرد گرفتم اومدم بيرون. رفتم پاي كامپيوتر هنوز آنلاين بودم. همش هم دانلود هاي بالاي 20 مگابايت. فكر كنم از چند روز پيش تا حالا جمعا 300 مگابايت شد. خلاصه هيچي ديگه. تا زماني كه كامپيوتر رو خاموش كردم و رفتم بخوابم ديدم محمد هنوز بيداره. طفلي خيلي ترسيده. نميدونستم اينجوريه. دلم سوخت به خدا.
ساعت از شش گذشته بود كه خوابيدم اما يه جورايي خوشحال بودم. يه جورايي هم متعجب. به هر حال خوابيدم.
هنوز ساعتت هشت نشده برادرم زنگ در رو به صدا در اورد. در و باز كردمو برگشت خوابيدم. برادرم محمد بيچاره رو بيدار كرد و براش صبحونه درست كرد و بعد صبحونه خوابيدن. بازم گذشت. اين دفعه تلفن نميزاشت بخوابيم. دوست بابا بود. ساعت 9 بود تازه. دلم ميخواست برم فروشگاه خريد كنم اما خيلي خوابم ميومد.
بازم مثلا خواستم بخوابم اين بار نگهبان محله كه آشناي خانوادگيمون هم هست اومد . منو ديد كه موهامو اومده جلو چشام. گفت اين موهاتو كوتاه كن اذيت ميكنن . خداييش هر كي اين حرفو بزنه اهميت نميدم ولي از اين يه آقا ديگه دلگير شدني نيستم. خيلي گردنمون حق داره. به هر حال گفتم تا چند روز آينده قراره كوتاه كنم.
بازم مثلا ميخواستم بخوابم. خلاصه تا ساعت يك و نيم ظهر خواب بودم.
تازه بيدار شده بودم. تو اين فكر بودم براي نهار چيكار كنم.يه دفعه زنگ درفتم دم در. نگهبان محل با يه خانوم ميانسال كه به سرعت هم فهميدم مادر محمد هست دم در بودن. مادرش ميگفت از ساعت سه شب در به در دنبال محمد ميگشته و ميگه حتي گربه هم تو خيابون نبود. بهش گفتم خاله من به خودشم گفتم. يه دفعه خود محمد اومد دم در. هيچي نميگفت. بهش گفتم محمد جان مگه ديشب بهت نگفتم.. جواب : چرا گفتي !
مادرش بيشتر ناراحت بود اما كم عصباني هم بود. براي مادرش توضيح دادم كه گوشي هم پيشش نبوده . گفت من با گوشيش تماس گرفتم مشغولي ميزد منم دلم شور ميزد
متوجه شدم كه وحيد گوشي رو از حالت آماده خارج كرده و روي مشغولي در اورده. خيلي ناراحت شدم. نگهبانه هم كلي تعريف ما رو كرد. من اين خانوم رو با اينكه خيلي وقته هم جقت خونه خودمون هستن تا حالا نديده بودمش اما به نظر ميرسيد مادر مهربوني بوده باشه. خلاصه مادرش گفت مزاحم شما كه نيست گفتيم نه بزاريد باشه.. نگهبانه هم كلي تعريف ما رو براي مادر محمد كرد . خيال مادرش راحت شد. محمد هنوز پيش ما بود. اما همين كهه مامانش رفت ديدم اي بابا نشسته يه گوشيه داره گريه ميكنه/ گفتم عزيزم چي شده برادرم گفت ميگه مادرم تا صبح به خاطر من بيدار مونده و اذيت شده. خيلي ناراحت شدم و دلم بد جوري سوخت. خيليا هستن كه خدا بيشتر از اين قوه تعقل و تفكر بهشو نداده اما دريغ از اندكي مهرباني و پاك دلي...
محمد گفت زنگ بزنين به مادرم بيگن به بابام چيزي نگه. ( مادرش گفته بود كه باباش رفته ماموريت و تهران به سر ميبره و اگرنه خيلي ناراحت ميشد). منم اول به وحيد زنگ زدم. اول شماره خط خود محمد رو گرفتم كه دست وحيد بود. متوجه شدم مشغوله براي همين زنگ زدم خونه سعيد اينا . خود وحيد برداشت. با منطق باهاش حرف زدم و براش تعريف كردم چي شد. بعدش بهش گفتم شماره گوشي مادر محمد رو از توي گوشيش پيدا كن چون محمد بلد نيست. چند دقيقه بعد دوباره تماس گرفت و گفت فقط شماره باباش و خونشون رو پيدا كردم. شماره خونشون رو گرفتم و تماس گرفتم. مادرش برداشت. كلي راجع به محمد حرف زد و كلي از ما تشكر كرد. بهش گفتم لطف كنيد به باباش چيزي نگين حي تازه جوري گريه كرد كه منو تحت تاثير قرار داد. اونم گفت آره محمد پسر ساده ايه. به دوستاش نميگه نه و ... همين يه بچست. خواهرش كه امروز فهميده بود كلي واسش گريه كرد.
گدوستش وحيد صحبت كردم. وحيد هم پسر ساده ايه. مادرش گفت محمد هم ساده تره. گفتم مشخصه. مادرش گفت ما همه چي براي اون مهيا كرديم. خونه موبايل ماشين و حتي كار توي شركت و زمينه درس خوندنش رو بازم فراهم كرديم ولي خودش نميره دنبالشون.
خلاصه مامان محمد قبول كرد كه به بابا چيزي نگه و مثل اينكه از اول هم قرار نبود اين كارو كنه. لبخند رو روي لبان محمد ديدم و خوشحال شدم. از ديشب كه باهام بيدار بود يكي از عينكهاي باحالي كه داشتم روي ميز بود. براي من خيلي بزرگ بود اما دقيقا اندازه خودش بود. بهش هديه دادم.
خلاصه طبق گفته خودش ميتونه به باباش هر چيزي كه دلش ميخواد بگه تا براش فراهم كنه اما خودش دوست نداره خونوادشو بندازه توي زحمت و ميگه من دوست دارم خودم كار كنم و بپردازم. با اين كه وضع ماليشون خوبه و دوتا ماشين هم دارن اما كار ميكنه و خودش خرج خودشو در مياره. بازم بهتر از اونيه كه تنبل نشسته توي خونه و غر ميزنه چرا براش فلان يا فلان رو نميخرن.
خلاصه كه اون تا تا نيمه شب پيش ما موند و حتي وقتي خواستم با حسين برم خريد با ما همراه بود. بچه بدي نيست. خيلي بدم مياد از اون پسرايي كه ازش كوچيكتر هستن و ازش باج ميگيرن و فقط به خاطر اينكه با يه عده از گردن كلفتاي شهر همجوارمون در يك دار و دسته هستن به اين پسر معصوم اين همه بدي ميكنند.
شايد خدا اينجور آدما رو جلوي ما قرار داده تا همينا نا خود آگاه معلمي براي درس دادن باشند و نيز وسيله اي براي هشياري از اينكه وضع ما از خيليها بهتره و بايد شكر گذار باشيم
بيايد بيشتر بيانديشيم
درود
این یک تست وانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.
فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد
1
تلفن زنگ میزنه
2
بچه تان گریه میکنه
3
یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه
4
لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره
5
شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه.
خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کار ها رو انجام میدید، یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟
زیگموند فروید
فروید یکی از بارزترین شخصیت های علمی قرن بیستم است. او در 6 ماه مه 1856 به دنیا آمد و در در 23 سپتامبر 1939 از دنیا رفت. او اطریشی بود و از بنیانگذاران دانشکده روانپزشکی. بیشترین شهرت فروید مربوط به کار های او در زمینه روان شناسی تمایلات جنسی، رویا ها و ضمیر نا خود آگاه است. او به عنوان پدر علم روان تحلیل گری شناخته می شود.
هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.
1
زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست
2
گریه بچه، نشون دهنده خانواده است
3
زنگ در خونه ، نشون دهنده دوستان شماست
4
لباس ها، نشون دهنده پول هستن
5
سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی (س ک س) هستش.
منبع:سایت لوسه
-----------------------------------------------------------------------------------

وعده خدا
حال خوبی نداشتم. سردم بود. اما این سرما، ارتباطی با دمای اتاق نداشت، و سر چشمه ی آن، افکارم بود.
افکاری که ماه هاست ذهنم را آشفته کرده. افکاری که آرامش وجود را از من دزدیده.
سعی کردم خودم را آرام کنم. چند تمرین مختلف انجام دادم. اما هیچ کدام اثری نداشت. تازه در این لحظه بود که فهمیدم چقدر ناتوان هستم. هیچ کدام از مطالبی که در تمام عمرم آموخته بودم، به کارم نمی آمد.
به یاد خدا افتادم.در طول چند ماه اخیر، خدا در ذهنم کمرنگ شده بود و افکار سردی جای آن را گرفته بود. اما هنوز هم به خدا ایمان داشتم. می دانستم که به فکر مخلوقاتش است.
پس به او گفتم: خدایا، کمکم کن ...
و خدا پاسخ داد: نماز بخوان.
چند لحظه فکر کردم. پیشنهاد نامربوطی بود. حتی اگر می خواندم، تفاوتی در حالم ایجاد نمی شد. نماز خواندن، فقط تکرار کردن چند جمله ی ساده بود.
پس این حرفش را نادیده گرفتم و باز گفتم: خدایا کمکم کن.
و خدا باز پاسخ داد: نماز بخوان.
لبخند زدم. اما لبخندم از روی تمسخر بود. شاید نماز خواندن در دراز مدت حال من رو تغییر می داد. اما مطمئن بودم که با یک بار خواندن آن، تفاوتی در حالم ایجاد نمی شود.
خدا لبخند زد. گویی از درونم باخبر بود. لبخندی گرم و زیبا داشت. با مهربانی گفت: ای بنده ی خوبم ، از من طلب کمک کرده ای، و من برای سومین بار، تو را دعوت به نماز خواندن می کنم. دلی شکاک داری، اما یقین داشته باش که بعد از نماز، آرامش را به آن بر می گردانم. و حالا به اذان گوش کن، که آن را برای تو به صدا در می آورم.
ناگهان صدای اذان را شنیدم. موهای تنم سیخ شد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. هوا تقریبا تاریک شده بود. بدون شک وقت اذان بود. آیا درست بود که دعوت خدا را برای سومین بار هم نادیده بگیرم؟ ...
بلند شدم، وضو گرفتم و به نماز ایستادم.
وقتی شروع کردم، احساس عجیبی داشتم. گویی از این دنیا فاصله می گرفتم و به سمت آرامش می رفتم. جسمم در حال نماز خواندن بود، صدایش را به وضوح می شنیدم. تک تک عبارات عربی را با تلفظی زیبا بیان می کردم. و همه ی رکعت ها را - بدون شمارش - درست می خواندم. کم کم توجهم نسبت به محیط اطراف کم شد و آرامش مطلق تمام جسم و فکرم را در بر گرفت.
***
وقتی به خودم آمدم، نمازم تمام شده بود. روی زمین نشسته بودم. گرمای لذت بخشی در وجودم جریان داشت، و ذهنم از هر فکر بیهوده ای رها شده بود.
صدای خدا را شنیدم. این بار صدایش خیلی واضح بود. با مهربانی پرسید: آیا به وعده ام عمل نکردم؟
و من لبخند زدم. این بار لبخندم از ته دل بود. با سپاس گذاری گفتم:البته که عمل کردید. همیشه عمل می کنید. فقط گاهی اوقات انسان ها فراموش می کنند.
خدا در جوابم گفت: تو امروز با تمام وجودت از من کمک خواستی. و کاری را که از تو خواستم انجام دادی. پس این آرامش و لذت، پاداش توست. ...
... و این را بدان، که تا هرموقع به خواسته های من عمل کنی، آرزوهایت را برآورده خواهم کرد، نعمتهایم را بر تو ارزانی می دارم و وجودت را از احساسات پاک، دلنشین و زیبا، لبریز می کنم. و این وعده ی من به همه ی انسان ها ست.
به فکر فرو رفتم. اگر نماز خواندن - از ته دل - اینقدر لذت بخش بود، پس چرا نخوانم؟ و خواسته ی دیگر خدا چیست؟ کمک به مخلوقات. واقعا برای من خیلی سخت است؟
پس خدا را به خاطر راهنمایی هایش، شکر کردم و این انقلاب درونی را ثبت کردم.
احساس خوبی دارم. مطمئن هستم که امشب - بر خلاف ماه های گذشته - خوابی آرام و بی دغدغه در پیش دارم.
خدایا ممنونم!

حتی حسین پریشب وقتی بهم گفت خوب بابات رو ببخش گفتم این چه حرفیه که میزنی حسین. من کی باشم که اونو ببخشم...البته سعید و حسین مدیونن اخلاق پدر من چه طوریه و به منم حق میدن. ولی هر چی باشه پدره.. اگرم من فعلا نمیخوام آشتی کنم واسه اینه که اگه نکنم بهتره. چون اینطوری کمتر از اون مشکلات پیش میاد. اون اگر چه همیشه خواسته هاشو با لحن خوبی درخواست نمیکنه واگرچه اخلاق جالبی نداره اگرچه خیلی جاها هوامو نداشته اگرچه به منطقی بودنم هم به حالت تمسخر مینگره اگرچه اخیرا با بعضی خطاهاش منو خیلی ناراحت کرد اما هر چی باشه اون باباست. تنها کاری که میتونم بکنم سکوته دیگه هیچ فایده ای نداره. درسته که باهاش خدا حافظی نکردم اما وقتی خواستم برم بیرون زیر لب زمزمه کردم خدا حافظ بابا و ...
امروز صبح خواب بدی دیدم. خواب دیدم برادر کوچیکم اومده خونه و مامانم هنوز شیرازه و زنگ زده میگه بابات فوت کرده. خیلی گریه کردم تو خواب. اگر چه بعضی وقتا از شرایط بد خونوادگی داغونم ولی هنوز هم شکر گذار خدای خودم هستم.
بابا بدون پسرت دوست داره
بهت قول میده یه روز باعث افتخار خونواده بشه
به هر حال اگر عمری باقی موند و خدا خواست مسلما منم پدر میشم و دوست ندارفرزندانم با من اینجوری باشن. خوشبختانه منطقی هستم. ولی میترسم. میترسم هم من جهنمی بشم هم پدرم.
بچه که بودم دوستام بهم میگفتن اون دنیا هیچ کس اعضای خونوادشو نمیشناسه. من خیلی تو فکر میرفتم. اصلا دلم نمیخواست اینطور باشه. و دلم نمیخواد هر کی یه جور بشه یکی جهنمی یکی بهشتی یا همه جهنمی...
مشکلات خونوادگی ما از وقتی که پای یه نامرد پست توی زندگیمون باز شده خیلی زیاد شده. حسین بهتر از هر کسی خبر داره و درکم میکنه. یک مرد کور هم در این دنیا و هم در آن دنیا
درسته ازش کوچکترم ولی هیچ وقت نمیبخشمش
مردی به ظاهر نیایشگر اما با باطنی بسیار فاسد
.......
فقط یک پیام برای پدرم
پد عزیز دوستت دارم

دوستان سلام. بالاخره اومدم. البته كارام هنوز تموم نشده. اما نميخوام از وبلاگم زياد فاصله بگيرم. حال و احوال شما چطوره؟....
قبل از هر چيزي ميلاد با سعادت حضرت مهدي (عج) تبريك و تهنيت عرض ميكنم. اميدوارم كه اين عيد خجسته به شما سعادت بده ...
خوب شروع كنيم؟
والله اگه بخوام گذارش روزانه و خاطره بنويسم كه حرف خيلي زياده. بالاخره پسر خالم بعد از حدود 19 روز امروز رفت خونشون.
پسر خيلي خوبيه. ناگفته نمونه خيلي شبيه اين هندياي با نمكه. حالا در مورد اتفاقات چند روز گذشته بعدا حرف ميزنم. البته نميدونم شايد خيلياشونو تا اون موقع يادم بره...
دوست عزيزم حسين يكي از اشخاصيه كه در زندگي من تاثير مثبت قابل توجهي گذشته. چه با رفتارش چه با كاراي ديگش و...
اخيرا هم هر وقت يه منبعي از تجربه يا چيزي به هر شكلي گيرش مياد بلافاصله و اول از همه در اختيار من ميذاره. چيزي كه الان ميخوام بحثش رو بكنم قدرت خداست. اخيرا حسين بازم يه سي دي تاثير گذار براي من اورد. (دستش درد نكنه)
فيلم رو نگاه كردم. يه سمينار در مورد تكنولژي هاي موفقيت بود. (كاري از دكتر فرهنگ). در اين جلسش راجع به آب صحبت شده بود. واقعا عجيب و در عين حال زيبا بود. طبق راهنمايي هاي دكتر فرهنگ توي اينترنت گشتم و تصاويري رو كه توي فيلم بود پيدا كردم.
اما اصل موضوع: آب همه چيز را ميداند و اين يكي از نشانه هاي خداست.
همين آبي كه ما ميخوريم. چه تميزش چه كثيفش. خدا به اين آب ماموريت داده. آب همه چي رو ميدونه. همين آب جلوي كارهاي خوب و بدمون واكنش نشون ميده اما خود ما نميدونستيم. تا حالا به نماد برف فكر كردين؟
خوب حتما اينو ميدونين برفي كه از اون بالا مياد به شكلهاي متفاوت شش ضلعي .... و اين دونه ها خيلي تميز هم هستن. كاري به تميزيشون ندارم. ميخوام بگم كه پاك هم هستن...
اما يه چيزي. بياين درست فكر كنيم. با اون بي خدا هستم كه ميگن بايد خدا رو ول كنيم و به انسان فكر كنيم و نه خدا رو پرستش كنيم و نه شيطان ( همونايي كه بدون اينكه بدونن به بهترين نوع دارن شيطان رو ميپرستن) . بياين ببينين آب به افكار مزخرف شما چطور پاسخ ميده.و اونايي كه پاك هستن آب جقدر دوسشون داره.
از زير اين خط به بعدش رو توي اينترنت پيدا كردم.
بچه ها ببينيد قدرت خدا چقدر زياده...
از ااینجا میتونین سی دی فیلم رو تهیه کنید
پیشنهاد میکنم سی دی رو بخرین قیمت کمی هم داره
--------------------------------------------------------
يك محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.
نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيستشناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونههاي فراواني از كريستالهاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است.
پروفسور «ايموتو»كه يافتههاي خود را در سه جلد كتاب ارائه كرده است، معتقد است كه مفاهيم متافيزيكي محيط بر روي تركيب مولكولي آب تأثير ميگذارد.
اين دانشمند ژاپني كه فارغالتحصيل دانشگاه يوكوهاماست، داراي يك مؤسسه تحقيقاتي به نام SHM در ژاپن است كه امور تحقيقاتي مربوط به كريستاليزه شدن آب را در آنجا انجام ميدهد.
آب، پيام مهمي براي ما دارد. آب به ما ميگويد كه نگاه عميقتري به خودمان بيندازيم. زماني كه با آيينه آب به تماشاي خود مينشينيم، اين پيام به طور شگفتآوري خود را شفاف و درخشان ميكند. ميدانيم كه زندگي بشر مستقيما به كيفيت آبي كه در اطراف ما يا درون بدن ماست، روي آورده است. تصاوير و اطلاعات ارائهشده در اين مقاله، بازتابي از فعاليت «ماسارو ايموتو»، محقق خلاق و روياپرداز ژاپني است. «ايموتو» كتابي با نام «پيغام آب» منتشر كرده كه برگرفته از يافتههاي تحقيقات جهاني وي است. اگر شما نسبت به تأثيرپذيري افكارتان از وقايع درون يا پيرامونتان شك و ترديد داريد، اطلاعات و عكسهايي كه در اينجا آورده شده را ببيند. اين تصاوير مستقيما بر اساس نتايج به دست آمده در كتاب انتشاريافته «ايموتو» است، مطمئنا در فكر و ذهن شما دگرگوني پديد ميآورد و عقايد شما را عميقا تغيير خواهد داد.
بنا بر آنچه در كتاب «ايموتو» آمده است، ما به مدارك حقيقي دست يافتهايم كه نشان ميدهد، انرژي ارتعاشي بشر، افكار، نظرات و موسيقي بر ساختار مولكولي آب اثر ميگذارد.
آب، مادهاي بسيار سازگار است، به گونهاي شكل فيزيكي آب به آساني با محيطي كه در آن هست، انطباق پيدا ميكند و نه تنها از نظر فيزيكي تغيير ميكند، بلكه شكل مولكولي آن نيز تغيير مييابد. انرژي يا ارتعاشات محيط، شكل مولكولي آب را تغيير ميدهد. از اين جنبه، نه تنها آب توانايي آن را دارد كه از حيث ديداري، محيط خود را منعكس كند، بلكه از حيث مولكولي هم در انعكاس محيط اطراف خود عمل ميكند.
«ايموتو»، تغييرات مولكولي آب را به وسيله تكنيكهاي عكسبرداري و مشاهده ميكروسكوپي به صورت سند و مدرك درآورده است. به اين صورت كه وي قطراتي از آب را به صورت يخ درآورده و سپس آنها را در يك فضاي تاريك ميكروسكوپي مورد آزمايش كه از قابليتهاي عكاسي برخوردار بوده، قرار داده است. تحقيقات وي، آشكارا تغيير شكل ساختار مولكول آب را به نمايش گذاشته است و اثر محيط بر ساختار آب را نشان ميدهد.
برف، بيش از چندين ميليون سال است كه بر زمين فرود ميآيد و همانگونه كه ميدانيم، هر دانه برف، داراي شكل و ساختار خاص و منحصر به فرد است. با تبديل يخ به آب و عكسبرداري از ساختار آن، شما به اطلاعات باورنكردنياي آب دست پيدا ميكنيد.
«ايموتو» به تفاوتهاي جالبتوجهي در ساختار كريستالي آب دست يافته است كه از منابع گوناگون و شرايط مختلف در روي كره زمين تهيه شدهاند. آبي كه از نخستين محل خود از كوه جاري ميشود و چشمههايي كه جاري هستند، طرحهاي هندسي بسيار زيبايي از الگوهاي كريستاليشده خود ارائه ميدهند. آب آلوده و سمي كه از نواحي پرجمعيت و صنعتي به دست آمده است و آب راكد كولههاي آب و سدهاي ذخيره، به صراحت ساختارهاي كريستالي تغييريافته و برحسب اتفاق شكلگرفته آب را نشان ميدهد.

آب رودخانه سايجو ـ ژاپن

آب رودخانه سانبوئيچي يوسويي ـ ژاپن

يخ قطب جنوب

چشمهاي در لوردز ـ فرانسه

آب درياچه بيواكو، بزرگترين درياچه در مركز ژاپن و آب استخري از ناحيه كينكي، آلودگي بدتر شده است.

آب رودخانه «يودو»ي ژاپن كه به خليج «اوزاكا» ميريزد.
اين رودخانه از ميان بيشتر شهرهاي اصلي در كاسايي ميگذرد.

آب رودخانه «فوجي وارا»، پيش از به جا آوردن دعا و نيايش.
آب رودخانه «فوجي وارا»، پس از به جا آوردن دعا و نيايش.
بنابراين، با توجه به عموميت موسيقي درماني، «ايموتو» تصميم گرفت ببيند، موسيقي چه اثراتي بر شكلگيري ساختار آب دارد. او آب مقطر را ساعتها بين دو نفر كه در حال صحبت كردن بودند، قرار داد و سپس از كريستالهاي آن آب، پس از انجماد، عكسبرداري كرد.

آهنگ «پاستورال» از بتهوون

آهنگ هوا براي رديف جي، از باخ

رقص گروهي كاواچي

موسيقي هويمتال
آب به صورتي زنده و تأثيرپذير به هر يك از احساسات و انديشههايمان پاسخ ميدهد. كاملا روشن است كه آب به آساني، ارتعاشات و انرژي محيطش را به خود ميگيرد و جذب ميكند؛ خواه آلوده، سمي يا راكد و كهنه باشد. كار غيرعادي «ايموتو»، نمايشي پرهيبت است و ابزاري قدرتمند كه ميتواند، درك ما را از خودمان و جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، براي هميشه تغيير دهد. هماكنون مدرك قوي و محكمي داريم كه ميتوانيم به طور مثبت، خود و سياره خود را با انتخاب افكاري كه براي انديشيدن برميگزينيم و راههايي كه اين افكار را به فعليت ميرساند درمان نموده تغيير شكل دهيم.
منبع: http://www.wellnessgoods.com/ Miraculous Messages from Water
ترجمه: سارا رمضان
ادامه مطلب یادتون نره

باید خودمونو دوست داشته باشیم. نه اینکه خود خواه بشیم. اگه خودمونو دوست داشته باشیم اونوقت میتونیم بریم دنبال خوبیها. قدم اول دوست داشتن خویش است. بعدا بیشتر توضییح میدم.

اینم از یکی از گروههای مورد علاقه من که از نروژ هستش و تقریبا ناشناخته که در سبک گوتیک کار میکنن. واقعا آهنگسازان خوبی در سبکشون هستن و واقعا اشعار سنگینی دارند.!

برای دیدن اطلاعات و بیو گرافی این گروه به ادامه مطلب سری بزنید..
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه
چرا مار نميتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد
براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد
آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي
چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند
اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي
اگر كسي قلبش ايستاده بود چه ميكنيد؟ برايش صندلي ميگذاريم
چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد
چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد
چرا دو دوتا ميشود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق
ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بيهنر داده است
خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره
همیشه عاشق و معشوق هم باشید
در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند
*
صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید
*
تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید
*
بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید
*
در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت
*
شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید
*
در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است بگردید
*
هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید
*
درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید
*
برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید
*
نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد
*
فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم
*
صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای اغاز روز است
*
عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟
*!
وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید
*
همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم
*
با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید
*
عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید
*
به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد
*
به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت
*
کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد
*
عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند
*
باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید
*
پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید
*
وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید
*
در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:
خوشی............عشق.............ناخوشی
*
از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید
*
به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید
*
از عشقتان دفاع کنید
*
هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید
*
بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید
*
توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید
*
وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید
*
این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را دوست داشته باشید
*
برای بقیه عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید
*
سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید
*
هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است
*
عشق انبوهی از بزرگ نمایی ها و تفاوتهای بین یک شخص و دیگران است
*
اجازه ندهید روزهای بارانی مانع از بیان احساسات شما باشند.بلکه در زیر باران در کنار هم قدم بزنید, آواز بخوانید و برقصید
*
یکبار دیگر به ماه عسل بروید و اغلب این کار را تکرار کنید
*
به همسرتان کتابهایی که دوست دارید هدیه کنید تا متوجه بشود که شما از علائق دیگر او نیز خبر دارید
*
با بوسه صبحگاهی همسرتان را از خواب بیدار کنید
*
درباره چیزهایی که در زندگی برایتان اهمیت دارد برایش صحبت کنید
*
همیشه در همه چیز پیش قدم باشید
*
پس از هر جر و بحث و دعوا غرورتان را کنار بگذارید و از همسرتان معذرت خواهی کنید
*
سعی کنید احساساتش را متحول بسازید باید همچون محرکی برای قلبش باشید نه مانند یک نوشیدنی آرام بخش
*
سنگ صبور و محرم راز یکدیگر باشید
*
در مواقع لزوم قوانین روزمره و عرفهای اجتماعی را زیر پا بگذارید
*
تا پایان عمر همچون زوجهای جوان بیاندیشید
*
در آغاز هر فصل یک سرویس جواهر به او بدهید
*
با همسرتان طوری رفتار کنید که در چشم او جذابتر شادتر و دلنشین تر بنظر برسید
*
کلمات غیر رمانتیکی که باید حتما از آنها بپرهیز شود را بکار نبرید و همواره از جملات احساسی بهره بگیرید
*
فقط برای بانوان : هرگز همسرتان را مسخره نکنید
*
همواره بکوشید همسرتان را جذب دلبریها و محبتهای خودتان بکنید
*
از اطمینان و اعتماد در قلب همسرتان سرمایه ای جاودانه جمع کنید
*
با هم درباره نظریه تان در مورد عشق به بحث بنشینید
*
فقط برای آقایان: عشق بازی کنید, جنگ نکنید
*
هنر مذاکره کردن را یاد بگیرید چون اینکار کلیدی برای بازکردن درهای عشقی دیرپاست
*
در ذهنتان افکار عاشقانه بپرورانید.هر چه بیشتر این کار را انجام دهید احساسات رمانتیک شما بیشتر رشد خواهد کرد و به بار می نشینند
*
لباسهایتان را به او قرض بدهید
*
بگذارید زمان بگذرد صمیمیت با گذشت زمان زیادتر می شود
*
به معجزات بخصوص نوع عاشقانه ان معتقد باشید
*
هر شخص بر اساس آنچه اهدا می کند ثروتمند شناخته می شود نه آنچه که دارد
*
به همسرتان بگوئید که جذابترین شخص برای شماست
*
به خودتان نیز یادآوری کنید که جذابترین شخص برای او هستید
*
ازدواج کنید..! ما این کار را کردیم و دیدیم که ارزشش را داشت و موجب پیشرفت روابط عاشقانه شد
*
همواره عاشق همسرتان بشید
*
اتاق خوابتان را به بهترین و جذابترین وجه بیارائید
*
روزهای سخت زندگی را هم در کنار همدیگر آسان کنید
*
همیشه به همسرتان بگویید که چقدر دوستش دارید
*
روزی را به قدردانی از همسرتان اختصاص دهید
*
قلبتان را طوری بسازید که درون آن بین شما و عشقتان نوعی توازن ایده آل وجود بیاورید
*
همسرتان را به آرامی و با اشتیاق ببوسید شاید این هنری باشد که برای انجام آن به تمرین نیامند باشید
*
در گوش او نجوا کنید
منبع : سایت لوسه
جذابیت چیزی سوای زیبای است. شخصی می تواند زیبا اشد ولی هرگز جذاب نباشد و همچنین می تواند جذاب باشد ولی زیبا نباشد طرز سلوک آدمی انتخاب لباسها , حالت های روانی و ....در این امر, مو است.اگر می خواهید فردی موفق و نافذ در قلب ها باشید و از موفقیت لذت ببرید] نخست باید با خودتان ارتباط صحیح برقرار کنید. زیرا معنی و مفهوم رویداد های زندگی را خودتان تایین می کنید. وقتی تمیز و مرتب باشید این هماهنگی شما را جذاب می کند. آن چه مهم است تمیز و مرتب بودن در عین سادگی است. افرادی که به آراستگی خود توجه ندارند از جذابیت و نفوذ خود بر دیگران می کاهند.بیشتر افراد برای آن که جذاب باشند شلوغ می کنند و مدام حرف می زنند و این بزرگترین اشتباه برای جذاب بودن است. دوستی حرف زیبایی می زد و می گفت:نگفتن صلاح است, کم گفتن طلا است , پر گفتن بلا است
سکوت تاثیر روانی فوق العاده ای دارد و شما را با شخصیت تر و عاقل تر و قابل اعتماد تر معرفی می کند که برای ایجاد صمیمیت و تداوم آن زمینه مساعدی است.ولی سکوت نباید ناشی از خجالت و عدم اعتماد به نفس باشد. در این صورت از جذابیت می کاهد. وقتی نرم و با لطافت و متانت صحبت کنید نخستین گام برای جذاب بودن را برداشته اید. داد و فریاد را نیندازید. ادم های عصبی و خشن برای صمیمیت, نا مناسب هستند و هرگز جذاب نخواهد بود. مودب باشید, افراد بی ادب که ظاهری آراسته دارند هرگز مورد علاقه دیگران نخواهند بود.اگر صبح ناراحت و کسل از خواب بیدار شده اید به جای آرامی بروید و به آهستگی با خود تکرار کنید: من خوشحالم, می می خواهم شاد و جذاب باشم. یا در هنگام برخاستن از خواب به راز و نیاز با پروردگارتان بپردازید و در ادامه بگویید : امروز سلامتی , موفقیت شادی زیبایی جذابیت و صمیمیت به من تعلق دارد و آن گاه در طلب این خواسته ها گام بردارید.همیشه تبسم کنید ولی شوخی زیادی از جذابیت می کاهد. در تبسم , سنگینی و متانت است و جذابیت ولی در خنده و شوخی بی مورد سبکی و کاهش جذابیت.
قاطع باشید و هدفهای تان را مشخص کنید افراد مصمم و پر تلاش, چون همیشه دارای برنامه ریزی منظمی هستند, دارای جذابیت زیادی می باشند.آن ها با اعتماد به نفس به اینجاد روابط صمیمانه خود ادامه می دهند.هدیه دادن فوران و انفجار صمیمیت است. به ویژه اگر طرف مقابل انتظار این هدیه را نداشته باشد و هرگز اهمیتی ندارد که هدیه چه نوع یا جنسی باشد. مهم اهمیت دادن به طرف مقابل است.مواظب صحبت ها و افکارتان باشید زیرا ذهن نیمه هوشیارتان هر اعتقادی را که به زبان بیاورید, در خود حفظ می کند و آن را می پذیرد با صحبت های شیرین و دلچسب روحیه خود را تقویت و شاد کنید و از واژه های نمی توانم و نمی شود و ..... هرگز استفاده نکنید و به این فکر باشید که می خواهید روز خوبی را در کنار خانواده و دوستان با شادی بگذرانید
منبع : سایت لوسه


![]()
اين عكس آخرين عكس منه كه همين چند شب پيش حسين گرفت. سر و وضع بيريخت و موهاي ژوليده.. ديگه فرصت نميكنم به خودم برسم.
يه چيز جالب. با وجود اين كه يه عالمه تيشرت دارم اما هنوز قديميترين تيشرتم رو كه بعد از سه سال هنوز حتي آب هم نرفته خيلي دوست دارم.

يك سري پستهاي خوب قراره آماده كنم. حالا بمونه تا بعد
راستي بازم مزاحم تلفني دارم. يكي از تهران بود كه آخرش يكي از مشترياي سابقم از آب در اومد و اينو امروز فهميدم و يكيشم يه خط اعتباري از همينجاست كه حسين وقتي ديروز صداشو شنيد حتم داشت كه يه دختر آشنا ( يه دختري كه مدتها قبل باهاش رابطه تلفني و اينترنتي داشتيم البته بدون منظور) ولي از اين نظر كه اين خودش بودهب اشه من باهاش به توافق نرسيدم چون صداش زياد شبيه صداي اون نبود. اما عجيب اينكه چند باري كه زنگ زد و من برداشتم بعد از دو ثانيه و بدون يك كلمه حرف زدن قطع ميكرد. و مثل همون مزاحم چند شب پيش وقتي خودم تماس گرفتم و متوجه شدم دختره بهش گفتم كه شما تماس گرفتين و عجيب اينكه اونم اين حرف منو رد كرد و چند باري هم كه منو حسين ميخواستيم از طريق تلفن كارتي اطلاع بديم از شانص خوبش يه بار تلفن كارتي خراب بود و تا حسين يك كلمه حرف ميزد خود به خود قطع ميشد وقتي هم باجه رو عوض ميكرديم يا كارت نميخورد يا دفعه آخر كه يه آقايي برداشت . يكي دو ساعت بعد در حالي كه دوچخه سواري ميكرديم باز گوشي من زنگ خورد و ديدم كه همون شمارست. گوشي رو مستقيم دادم حسين. ديدم باز بعد از اينكه حسين جواب داد بلافاصله قطع كردن. اين دفعه خودم تماس گرفتم و گوشي رو دادم حسين. طرف گفت ميخواستم در رابطه با اطلاعيه آموزش كامپيوتر كه بيرون زدين بدونم و ... و حسين گوشي رو بهم داد و بهم گفت كه در زابطه با اطلاعيست. اينقدر گرم شده بودم كه به حرف حسين توجه نكردم. گفتم ببينين خانوم من همين چند شب پيش يه وضعيت ماشبه برام پيش اومد و الانم كلي مزاحم دارم و وقتي هم بهشون ميگم شما تماس گرفتين ميگن نه ما اين كارو نكرديم. الانم شماره شما اينجا افتاده باور نداريد آدرس بدين تا گوشي رو براتون بيارم. من فردا ميرم اقدام ميكنم چون فكر ميكنم يه آقايي كهب ا من مشكل داره( منظورم همون بد صفتي بود كه چند وقت پيش زدمش) و فكر ميكنم خطش رو دايورت كرده به طرف من . شما لطف كنين بگين الان شماره كي رو ميخواستين بگيرين تا من برم اقدام كنم و مشكلي هم براي شما پيش نياد. يه دفعه گفت من راجع به اطلاعيه ... ديگه يادم نبود كه بگم چند ساعت پيش خودتون تماس گرفتين و قطع كردين و وقتي هم خودم تماس گرفتم شما انكار كردين كه خودتون تماس گرفتين. گفتم حالا براي چه كسي كلاس ميخواين. گفت براي خودم. گتم ببينيد آموزش به صورت خصوصي هست و من براي آموزش دادن به دختر خانوما مشكل دارم و خانومي هم نيست كه تدريس كنه اگه ميخوايد در صورتي كه برادري آقاي آشنايي كسي رو داريد من به همون آموزش بدم تا اون به شما آموزش بده.. اونم گفت نه من ميخوام خودم ياد بگيرم منم گفتم متاسفم. قطع كرد. حرف زدن منو حسين شروع شد. بايد آدرس ميگرفتي توفان خان كه اگه همون شخص مشكوك بوده باشه بفهميم. گفتم خوب اگه ادرس نادرست داده بود چي گفت خوب اينطوري بهتر ميشد و ميشد تا حد زيادي مطمئن باشيم كه همون خانوم ف بوده.
نميدونم جريان اين مزاحمتها چيه. اونم توي اين اوقات نابسامان من. ديشب دلم خوش بود ميخواستم بعد يه مدت مثلا هوايي تازه كنم و برم بيرون..


